°don't be stupid° part4

°don't be stupid° part4

writed by Terry


دستاش میلرزید..

تنگی نفسش اجازه ی تمرکز روی گوشی رو بهش نمیداد

- من.. فقط میخوام.. هاه

از تعداد نفس هاش کم و به سنگینی شون اضافه میشد..

بزاق دهانش و به زحمت قورت داد و هوا رو وارد ریه هاش کرد

شماره رو گرفت و منتظر شد

با هر بوقی که میخورد قلبش یک تپش جا مینداخت..

اینهمه استرس و اضطراب برای چی بود؟

چون اون پسر باهاش خوب رفتار میکرد؟

نه.. اون هم مثل بقیه فقط تظاهر میکنه

اون هم یه روزی قراره بره و یونجونو تنها بزاره.. هیچکس نمیتونه با هیولایی مثل یونجون کنار بیاد..


چندین بار بوق خورد اما جوابی نگرفت

ته دلش یه حس خوشحالی داشت

سوبین رو خدا از دست هیولای درون یونجون نجات داد..

× یونجون هیونگ!! چرا نمیای داخل؟منتظر همراهتی؟

صدای یکی از نوچه های کای ، یونجون و از افکارش بیرون کشید

دستی به صورتش کشید و چشماش رو محکم فشار داد

- مهمون من نمیتونه بیاد ، من میرم

× حداقل میومدی با بچه ها بازی میکردیم ، بساط نوشیدنی ها هم به راهه

- منتظر من نمونید

این رو گفت و منتظر تاکسی شد

باید دست از این کارهاش بر میداشت؟

باید سوبین و از خودش دور میکرد؟

همه چیز خیلی گیج کننده بود..

ولی چرا از بین اینهمه دختر ، باید سوبین رو انتخاب میکرد؟ چرا سوبین؟

سوبینی با قلب پاک که آزارش به مورچه هم نمیرسه!

آدم ها میگن باید از گذشته عبور کرد

اما بعضی از اتفاقاتی که تو گذشته اتفاق میوفته میتونه آینده ی همه رو خراب کنه..

شاید اگر اون بلاها سر یونجون نمیومد اینهمه نفرت از آدما نداشت..

قلبش انقدر خشک نمیشد و هیولا اون یونجون کوچولو رو تسخیر نمیکرد..

.

.

° لعنتیا خیلی سریع بودن..

• اگه موتور نداشتن بهشون میرسیدیم ، لعنت..

° فدای سرت ، میتونی یه گوشی دیگه بخری؟

• آره یکم پس انداز دارم ، ولی تو اون گوشی همه چی داشتم.. حتی اولین چتمون با یونج-

خودش از چیزی که گفت شوکه شد و ادامه نداد

چشمای تهیون گرد شد و سعی کرد لبخندش رو کنترل کنه

درسته که چهره ی تهیون به بچه مثبت ها میخورد ، همونطور که بهش لقب پاستوریزه رو داده بودن اما احمق نبود..

اون متوجه حس هایی از طرف سوبین شده بود

با خودش میگفت سوبین چطور میتونه تو روز اول آشناییش با تهیون انقدر از یک نفر حرف بزنه؟.. و اون مخاطب خاص قطعا یونجون بود

• تهیونا! میتونم از گوشیت استفاده کنم؟ باید به یونجون هیونگ زنگ بزنم

تهیون گوشیش رو از جیبش در آورد و به سمت سوبین گرفت

سوبین شماره ی یونجون رو از حفظ زد و باهاش تماس گرفت

بعد از چند بوق صدای یونجون از پشت گوشی رسید..

- بفرمایید!

• الو هیونگ منم سوبین

- آع- تویی؟ این شماره ی کیه؟

• گوشیم رو توی راه ازم دزدیدن مجبور شدم با شماره ی یکی از همکلاسیام باهات تماس بگیرم

- چی؟ دزدیدن؟ حال خودت خوبه؟

«پس دلیل جواب ندادنش این بوده..»

سوبین از نگرانی یونجون جا خورد

انگار مغزش هنوز این اتفاق رو هضم نکرده بود..

و مطمعن بود یونجون هم شوکه شده چون صدای بازی با ناخن هاش رو از پشت گوشی میشنید

• آ-آره خوبم ، خواستم بگم آدرس خونتون تو گوشیم بود که رفت لطفا الان بگو تا بنویسمش و بیام جزوه هارو بهت بدم

- آم اون- من جزوه هارو از همکلاسیم گرفتم لازم نیست اینهمه راه و بیای

• واقعا؟ باشه پس من میرم خونه

- مراقب خودت- یعنی چیز- فردا میبینمت..

لبخند سوبین کشیده تر شد

اون وافعا نگرانش شده بود.. حتی فکر این اتفاق هم سوبین رو هیجان زده میکرد..

چشم سوبین به تهیون افتاد که با لبخند و دست به سینه بهش نگاه میکرد

سرفه ای کرد و لبخندش رو جمع کرد

• میبینمت هیونگ


° فقط یه پاپ کورن کم داشتم

سوبین بازوی تهیونو زد که باعث شد هر دو بخندن

.

.

در اتاق رو باز کرد و با سرعت خودش رو به تختش رسوند

دراز کشید و بالشتش رو چنگ زد

٫٫ رفتی مهمونی؟

- بومگیو اصلا حوصله ت رو ندارم برو بیرون

٫٫ ای بابا چرا نمیزازی دو دقیقه با برادرم حرف بزنم؟ میخوام ببینم چی توی اون مغزت داری

- فقط خسته ام ولم کن


بومگیو روی تخت نشست و دستش رو روی کمر یونجون گذاشت و با صدای آروم گفت:

٫٫ هنوز اذیتت میکنه؟

بغض یونجون هر لحظه بیشتر میشد اما نمیخواست برادرش اشکاش رو ببینه..

- نمیتونی تصور کنی صداهاشون تو مغزم چقدر آزار دهنده س

٫٫ قرصاتو خوردی؟

- تاثیری ندارن ، فقط باعث میشن بیشتر خوابم بگیره

بومگیو کنار یونجون دراز کشید و دستش رو دور کمرش حلقه کرد

٫٫ دلم میخواد کمکت کنم اما نمیدونم چجوری ، فقط بدون نگرانتم

یونجون بغضش رو به سختی قورت داد و گفت:

- نگران نباش ، به زودی خوب میشم..

Report Page