°don't be stupid° part3

°don't be stupid° part3

  writed by Terry


روزها میگذشت و یونجون خودش رو بیشتر تو قلب سوبین جا میکرد

حمایت های غیر منتظره..

خنده های دروغین ولی دلنشین..

نگاه های آروم و آرامش بخش..

همه ی این ها باعث میشد قلب سوبین بیشتر برای یونجون به تپش بیوفته

ولی کاش یونجون این بازی رو همونجا تموم میکرد ، چون بعد از این اتفاقا تنها کسی که صدمه میدید سوبین نبود..

.

.

٫٫ هیونگ واقعا نمیفهممت ، تو کلاس A2 چی هست که اینهمه میری اونجا؟ با کسی از این کلاس قرار میزاری؟

دستشو روی دیوار گذاشت و جلوی یونجون و که میخواست با سکوت از کنارش رد شه رو گرفت و با حالت مچ گیری به چشماش زل زد

٫٫ نکنه همش بخاطر اون پسره ی خرخونه؟

- چی داری میگی بومگیو! برو کنار باید برم به کارام برسم

بومگیو بشکنی رو هوا زد

٫٫ فهمیدم ، تو عاشقش شدی ، بخاطر همینه هر روز باهاش میری بیرو-

یونجون حرف بومگیو رو قطع کرد و با حالت جدی و خشم روی صورت بومگیو خم شد

- این جمله رو دیگه نشنوم ، من هر کاری ام با اون پسر بکنم عاشقش نیستم پس حواست به حرفی که میزنی باشه.. به تو هیچ ربطی نداره من چیکار میکنم


این رو گفت و با پس زدن بومگیو از کنارش رد شد

٫٫ بالاخره یک روز از این کارات سر در میارم چوی یونجون..

.

.

_ لطفا خودتو به دانش آموزا معرفی کن

° سلام ، کانگ تهیون هستم


سوبین با دقت به حرکات تهیون نگاه میکرد


بازی با بند کیف ، بدنِ منقبض ، سرِ پایین ، نفس های تیکه تیکه.. همه اینها نشونه ی استرس و اضطراب بود..


تو این یکسال دانش آموزان جدیدی وارد کلاس شده بودن ولی هیچکدوم به این اندازه توجه سوبین رو به خودشون جلب نکرده بودن..


_ میتونی روی صندلی خالی کنار چوی سوبین بشینی

تهیون سری تکون داد و صندلی رو بیرون کشید ، تمام تمرکزش رو روی صندلی بود تا صدای گوش خراشی ایجاد نکنه..


این اولین بار بود که سوبین دلش میخواست با یک نفر ارتباط برقرار کنه ، اما نمیدونست چطور باید انجامش بده..

شاید فقط باید خودش رو اول معرفی میکرد!

• خوش اومدی به کلاس ، من چوی سوبینم

دستش رو به سمت تهیون دراز کرد و منتظر شد

° از آشنایی باهات خوشوقتم چوی سوبین

تهیون با لبخند این رو گفت و دست سوبین رو فشرد

اون هم خوشحال بود که بالاخره یکی باهاش خوب رفتار کرده..

.

.

/ واو ببین کی اینجاست!! چیشده بعد مدت ها اومدی پیش ما چوی یونجون؟

- برای تو و آدمات چه فرقی میکنه؟ شما که خوش گذرونی هاتون به راهه

/ بدون تو خوش گذرونی بدرد نمیخوره ، تو گل سر سبد این جمعی


کای این رو گفت و بلند خندید

دانش آموزان اطرافش هم همینطور

- اون سوییچ پارتی ای که میگفتی فرداست؟

/ آره فردا شبه ، همچی هم آماده ست ، با صاحب پارتی هماهنگ کردم گفت هرکس فقط میتونه سه نفر و با خودش بیاره

- خوبه ، اگه بشه فردا منم میام

/ اتفاقا منم میخواستم امروز بهت بگم که بیای ، راستی چند نفر و با خودت میخوای بیاری؟


یونجون دستش رو توی جیبش فرو برد و به لبخند آروم به کای نگاه کرد

- فقط یک نفر..

Report Page