did you tell anyone?

did you tell anyone?

gumie era

صبح بود، یه صبح آفتابی دیگه با بوی پاییز. نور خورشید خیابون‌هارو درخشان کرده بود؛ شیشه ماشین کمی پایین بود و صدای هیاهوی زندگی توی گوش سوبین میپیچید. بدون اینکه واقعاً خیابون رو ببینه، به ساختمون‌هایی که یکی‌یکی پشت سر گذاشته میشدن نگاه میکرد. امروز قرار بود فقط یه روز کاری معمولی باشه. یه فشن‌شو، چندتا دوربین، چندتا آدم که اسمشون رو به‌ سختی به خاطر میاره، بعد هم شام و برگشتن به هتل. شاید هم افترپارتی. فقط همین. حداقل تا وقتی که وارد سالن شو شد روانش آروم بود. اسم برند MIUMIU روی دیوار رو به‌ رو با حروف ساده‌ دیده میشد و جلوی ورودی، خبرنگارها و عکاس‌ها مدام جابه‌جا میشدن. سوبین کت مشکیش رو مرتب کرد و از ماشین پیاده شد. چند قدم جلو رفت، فلش‌ها روشن شدن و صدای جیغ افراد شنیده میشد. سرش رو کمی پایین انداخت و وارد سالن شد. همه‌چیز اونجا زیادی مرتب بود. نورها، صندلی‌ها، لباس‌ها، آدم‌هایی که انگار از قبل میدونستن باید کجا باشن و چه زمانی لبخند بزنن. سوبین هم طبق عادت، نگاه کوتاهی به اطراف انداخت، همون لحظه بود که اون رو دید. اول فقط یه کت خاکستری بود. بعد موهای تیره. بعد صورت آشنایی که سوبین برای چند ثانیه نتونست باور کنه واقعاً اونجاست. "یونجون؟" مدام توی سرش پخش میشد. سوبین ناخودآگاه ایستاد. نه اینکه کسی متوجه شده باشه، فقط خودش برای یک لحظه از حرکت افتاد. یونجون چند متر اون طرف تر نشسته بود. با یک نفر صحبت میکرد و هر چند ثانیه یک بار سرش رو به اطراف میچرخوند و همون لبخند قندی همیشه‌ش رو میزد. سوبین سال‌ها بود که اون رو میشناخت. اونقدر که میتونست از فاصله‌ی دور هم بفهمه چه زمانی واقعاً حواسش به حرف‌های طرف مقابله و چه زمانی فقط از روی ادب سر تکون میده. اما امروز… نمیدونست چرا نگاه کردن به اون براش فرق کرده بود. شاید به خاطر پاریس بود. شاید به خاطر نور سالن. شاید به خاطر اون کت خاکستری. یا شاید فقط به این خاطر بود که مدت زیادی بود اینطور ندیده بودش. سوبین نگاهش رو برداشت و چند ثانیه بعد دوباره نگاه کرد. یونجون هنوز آنجا بود. پس خواب نمیدید نه؟ و این بار یونجون هم نگاهش کرد. چشمهای دوتا آشنا برای لحظه‌ای به هم رسیدن. یونجون لبخند کوتاهی زد، همون لبخند همیشگی. همون لبخندی که سوبین هزار بار دیده بود. اما این بار چیزی درونش تکون خورد. سوبین سریع نگاهش رو برگردوند.

- خب؟

صدای دوستش باعث شد برگرده.

+ چی؟

- چرا یهو ساکت شدی؟

+ هیچی.

- مطمئنی؟

سوبین سری تکون داد

+ آره.

ولی خودش هم میدونست داره ماست میخوره (چرت میگه).

شو شروع شد. موسیقی آرومی توی سالن پخش میشد و مدل‌ها یکی‌یکی از مقابلشون رد میشدن. سوبین باید به لباس‌ها توجه میکرد. به طراحی‌ها. به جزئیات. به چیزهایی که براش مهم بودن. اما هر چند دقیقه یک بار، بدون اینکه بخواد، نگاهش به سمت دیگه میرفت.‌ سمت همون کت خاکستری. یک بار. دو بار. بار سوم خودش متوجه شد. دیگه اتفاقی نبود. سوبین اخم خیلی کوچکی کرد. "چته؟ جن دیدی؟" این سؤال رو این بار خودش از خودش پرسید و جوابی هم نداشت. یونجون سرش رو کمی خم کرده بود و تمام حواسش به شو بود. سوبین نگاهش کرد. بعد به خودش گفت "ولش کن". چند دقیقه بعد دوباره نگاه کرد. این بار یونجون داشت با یکی از مهمون‌ها حرف میزد. سوبین یهو متوجه چیز دیگه‌ای شد. داشت به لبخند اون نگاه میکرد. نه صورتش. نه لباسش. لبخندش. و همین کشف کوچک باعث شد نگاهش رو پایین بندازه. برای اولین بار، یه فکر عجیب از ذهنش گذشت. نه کامل. نه واضح. فقط یک سؤال. "من چرا این‌طوری نگاش میکنم؟" و چون جوابش رو نمیدونست، تصمیم گرفت اصلاً به سؤالش فکر نکنه.

بعد از پایان شو، سالن کم‌کم شلوغ‌تر شد. آدم‌ها بلند شدن، با هم عکس گرفتن، حرف زدن و به سمت خروجی رفتن. سوبین امیدوار بود بتونه بدون رو به‌ رو شدن با یونجون از سالن خارج شه اما... موفق نشد.

- سوبین.

همین یک کلمه کافی بود تا سوبین برگرده. یونجون جلوش ایستاده بود. با همون استایل و نگاه همیشگی.

- اینجا چی کار میکنی؟ با میومیو قراردادی داری؟

سوبین چند ثانیه بهش نگاه کرد و بعد خندید.

+ فکر کنم سؤال درست اینه که تو اینجا چی کار میکنی.

یونجون شونه بالا انداخت.

- خب من دعوت شدم چون پرنس میومیوئم.

+ اوه که اینطور. منم دعوت شدم.

- دیدمت.

+ از اول؟

- آره.

سوبین لحظه‌ای مکث کرد.

+ پس چرا چیزی نگفتی؟

یونجون لبخند زد

- میخواستم ببینم کی خودت متوجه میشی

سوبین خندید اما خنده‌ش شبیه برج زهرمار بود. چون حالا که یونجون جلوش ایستاده بود، اون حس عجیبش حتی بیشتر شده بود و این بار دیگر نمیتونست یونجون رو به نور سالن یا پاریس نسبت بده.

سوبین و یونجون همراه با جمعیت از سالن خارج شدن اما همچنان مماس با هم ایستاده بودن. یونجون نگاه کوتاهی به سوبین کرد

- میری هتل؟

+ اره

جواب سوبین کوتاه بود. کوتاه و مختصر، پس یونجون دیگه حرفی نزد. از دور برای راننده‌ش دست تکون داد و باعث شد کت و پیراهنش بالا بره و شکم و کمرش نمایان شه. سوبین نگاهش خشک شد. تمام حواسش رفت سمت یونجون و حالتش. این بار خودش هم نمیتونست کنترلی روی نگاهش داشته باشه. یه صدایی توی ذهنش فقط داشت یونجون رو صدا میکرد. یونجون دستهاش رو پایین آورد. سوبین نگاهش رو سریع برگردوند‌.

- چی شده؟

سوبین سرش رو بلند کرد

+ چی؟

یونجون با همان لبخند کوچیکش گفت

- هیچی. تو باغ نیستی ها

سوبین خندید

+ خودت الان گفتی هیچی.

- چون تو امروز خیلی میگی چی.

سوبین جوابی نداد. چند دقیقه بعد، جفتشون سوار ماشین شدن. بدون خداحافظی. بدون هیچ حرفی. هوای پاریس کمی سرد شده بود و باد برگ‌های توی خیابون رو حرکت میداد. به طرز عجیبی مسیر جفتشون یکی شد. درنهایت بعد از دقایقی، جفتشون جلوی یک هتل پیاده شدن. یونجون فقط پوزخند زد. کیفش رو برداشت و سمت آسانسور رفت. سوبین هم ادامه داد. هم قدم با یونجون. چند ثانیه بعد، وقتی سوار آسانسور شدن، جفتشون همزمان روی یک دکمه زدن. انگشتهاشون هم رو لمس کردن. سوبین بافاصله عقب کشید و مضطرب گفت

+ جفتمون توی یک راه رو میریم

- منظورت طبقه‌ست؟

+ اره همون

یونجون لبخند زد و سوبین سعی کرد اکوارد و معذب نباشه آسانسور شروع به حرکت کرد و تقریبا زمان داشت عین حلزون میگذشت. یونجون سکوت رو شکوند

- به کسی گفتی؟

سوبین نگاهش رو به یونجون داد

+ نه. تو چطور؟

- منم نگفتم.

دوباره سکوت کردن. سوبین ضربان قلبش رو توی دهنش احساس میکرد. تمام تصویر یکسال پیش توی ذهنش مرور میشد. نمیتونست تصمیم بگیره چیکار کنه. نگاهش از گوشه فقط به یونجون بود.

+ خوشتیپ شدی

- مرسی، میدونم

یونجون سکوت کرد و دیگه حرفی نزد. و بالاخره رسیدن. طبقه دهم. در آسانسور باز شد. جفتشون همزمان از آسانسور بیرون رفتن. رو به روی هم ایستادن و به هم خیره شدن، سوبین یک قدم جلو رفت

+ میتونم یه کاری بکنم؟

- چه کاری؟

+ میتونم؟ یونجون؟

- باشه انجامش بده کارت رو. من که نمیدونم..

قبل از اینکه یونجون جمله‌ش رو کامل کنه، لب‌های سوبین روی لب‌هاش فرود اومدن. دستهاش دور کمر یونجون سفت شدن و در نهایت بوسه عمیقی روی لب‌هاش کاشتن. سوبین آروم عقب کشید و پیشونیش رو به یونجون تکیه داد، جفتشون با چشم بسته به نفسهای هم گوش میدادن

+ دلم برات تنگ میشه

- هنوزم نظرت همونه؟

+ معذرت میخوام

سوبین چشمهاش رو باز کرد، یونجون رو چند ثانیه نگاه کرد و روش رو برگردوند. یونجون دستهاش رو برای گرفتن دست سوبین بالا آورد اما یهو حس کرد با سر روی زمین افتاده. چشمهاش باز شد. سرش رو توی دستهاش گرفت و به دور و اطراف اتاقش نگاه کرد. توی اتاقش بود. روی تختش. یونجون دوباره خواب دید. دوباره اون رو توی خوابش دید و اینبار هم نتونست جلوی رفتنش رو بگیره.

Report Page