demon

demon

Felin

_ استیو؟ صندلی کنار تو خالیه آره؟

سرشو از دفتر نقاشیش بلند کرد و بله آرومی به مربی مهدکودکش گفت. مربی لبخند مهربونی زد و دستشو پشت کمر پسر قد کوتاه کناریش گذاشت.

_ پس عالیه ، دنیل میتونی بری پیش استیو بشینی.

مربی درحالی که داشت روی تخته تاریخ و اسم درس امروز رو می‌نوشت ادامه داد: لطفا با دنیل مهربون باشید ، هفته اول مهد چون مریض بود نتونست بیاد و بجاش اولین روز مهدکودکش امروزه. مراقبش باشید چون از همتون کوچیکتره بخاطر اینکه جهشی خونده تا هم سطح شما بشه.

دنیل سمت جایی که مربی نشون داده بود رفت و روی صندلی کناری پسری که اسمش استیو بود نشست. دستشو دراز کرد و با لبخند بزرگی بهش نگاه کرد: سلام استیو

استیو که نمیدونست با دست دراز شده جلوش چیکار کنه هول کرد و فقط دستشو بلند کرد و به معنی سلام تکونش داد. دنیل سوالی به پسر مو مشکی جلوش نگاه کرد و درحالی که به دفتر نقاشیش نگاه میکرد پرسید: چرا دستمو نگرفتی؟

_ باید دستتو میگرفتم؟

استیو درحالی که داشت با انگشتاش بازی میکرد آروم گفت و وقتی جوابی از طرف دنیل نگرفت ادامه داد: من تازه به نیویورک اومدم و آداب اینجارو بلد نیستم

دنیل با لبخند به پسر خجالتی روبه روش نگاه کرد: این بلد بودن نمیخواد که نینی... وقتی کسی دستشو اینجوری جلوت دراز میکنه یعنی میخواد باهات دست بده و باید دستشو بگیری و به گرمی فشار بدی . بیا یه بار دیگه امتحان کنیم

دستشو دراز کرد و منتظر واکنش استیو موند. استیو دستشو با تردید بلند کرد و دست دنیل رو گرفت و فشار داد. دنیل از بامزه بودن پسر کناریش خندید: اگه اینجوری دست طرف مقابلو فشار بدی که دردش میگیره و فرار میکنه . دست استیو رو آروم فشار داد و حرفشو ادامه داد: اینجوری باید انجامش بدی

استیو کار دنیل رو تقلید کرد و دست دنیل آروم روی موهاش نشست و نازش کرد: آفرین یاد گرفتی الان

دفتر نقاشیشو بیرون کشید و مشغول نقاشی کردن شد و متوجه این نشد که استیو بهش خیره شده. استیو پیش خودش فکر میکرد که چقدر دنیل چهره خوشگلی داره حتی خیلی هم مهربونه؛ چشماشو چرخوند و به اندامش نگاهی انداخت، از دور خیلی کوچیک دیده میشد و حتی الان ریز تر به چشم استیو میومد. دنیل برخلاف خودش میتونست یکم اجتماعی رفتار کنه حتی با وجود اینکه دنیل کوچیکتر از استیو بود. دنیل نسبت به سنش خیلی درک بیشتری نسبت به اطرافش داشت. شاید بهتر بود کلی چیزا ازش یاد بگیره. لبخندی زد و نگاهشو به دفتر نقاشی خودش داد.


زنگ خونه خورده بود و همهمه بچه های قد و نیم قد توی حیات می‌پیچید. نزدیکای غروب بود و اون دو پسر کوچولویی که تازه باهم آشنا شده بودن روی تاب نشسته بودن و درحال لذت بردن از بستنی موردعلاقشون بودن.

_ گفتی که فقط موقت و بخاطر شغل بابات اومدید نیویورک آره؟ ولی برخلاف اینکه اینجا بدنیا نیومدی خیلی خوب انگلیسی حرف میزنی

دنیل اینو درحالی که گاز کوچیکی از بستنیش میزد گفت. استیو نگاهشو از بستنی توی دستش گرفت و به دنیل چشم دوخت: برخلاف یعنی چی؟

دنیل به منظره روبه روش نگاه کرد و دنبال جوابی برای سوال استیو گشت: یعنی برعکس

_ یعنی میشه برعکس الان که باهم دوستیم یه روزی دشمن بشیم؟

اخم کمرنگی بین ابروهای دنیل نشست . سرشو سمت استیو برگردوند و به نرمی لبخند زد: من هیچوقت بانی استیو گوگولیمو تنها نمیزارم و قرار نیست دوستیمون تموم بشه

استیو دور از اینکه بدونه آینده چه سرنوشتی براشون نوشته لبخندی به حرف دنیل زد و خوشحال شد که یه دوستی مثل اون رو پیدا کرده. آرزو کرد که همیشه دنیل رو پیش خودش داشته باشه.


روزها پشت سرهم گذشت و هر لحظه‌ای رو که اون دوتا کنار هم میگذروندند احساس وابستگی بیشتری بینشون شکل میگرفت جوری که حتی دوست نداشتن برای خوابیدن به خونه برن.

مثل هر روز برای دیدن غروب باهم قرار گذاشته بودن که توی همون پارک همیشگی همو ببینن و استیو برخلاف همیشه برای امروز خیلی ذوق بیشتری داشت چون میخواست گردنبند قلبی شکلی که یکیش توی گردن خودش بود رو به دنیل بده ، ذوق اینو داشت که ببینه واکنش دنیل چی میتونه باشه. ولی با دیدن صحنه روبه روش تمام ذوقش توی یه لحظه ناپدید شد و بجاش ترس و نگرانی جاشو گرفت. کم کم احساس نگرانیش تبدیل به عصبانیت شد. دستاشو مشت کرد و سمت کسایی که داشتن دنیل کیوتشو اذیت میکردن پا تند کرد؛ راهی تا رسیدن به اون قلدارای بیریخت نمونده بود که دستی روی شونش نشست.

سرشو عقب چرخوند و چهره بی حس پدرشو دید. با دیدن پدرش از چیزی که تو ذهنش بود مطمئن تر شد. یاد مکالمه دیشب پدرش افتاد


« فلش بک ، شب قبل ساعت 21:00 »

_ چیزایی که بهت گفته بودم رو آماده کردی پارک؟

منشی پارک که دست راست پدر سوبین بود سری به معنی مثبت تکون داد: بله قربان هرچیزی که گفتید آمادس و طبق برنامه پیش میره

چوی پوزخندی روی صورتش شکل گرفت : اون چوی ته‌جو* باید میدونست که اگر پسرش سمت پسر من بیاد همچین اتفاقی میوفته ، حتی معلوم نیست که اون جادوگر کوچولو چیکار با پسر من کرده که تا این حد بهش وابسته شده. به هرحال هرچیزی یجایی به پایان میرسه مگه نه؟

منشی پارک لبخند متقابلی زد. چوی نمیدونست که تنها پسرش پشت در تمام مدت وایساده بود و تمام حرفاشونو شنیده بود و نتیجه کارش فقط شده بود نفرت پسرش نسبت به خودش.

« پایان فلش بک »

استیو با عصبانیت به پدرش چشم دوخته بود: اینجا چیکار میکنی؟

پدرش لبخند مزخرفی که از نظر خودش خیلی مهربون طور بود زد و دست پسرشو توی دست بزرگ خودش گرفت: مگه نمیدونی که فردا باید برگردیم کره چوی استیو؟ باید الان برگردیم و وسایلاتو جمع کنی.

استیو دستشو از توی دستای پدرش بیرون کشید و خودشو عقب کشید: من تا دنیل رو نجات ندم جایی باهات نمیام

تا خواست قدمی به جلو برداره دوباره دستش توی دست پدرش قفل شد.

_ باید برگردیم چوی استیو! لجبازی رو بزار کنار

بعد گفتن حرفش استیو رو توی یه حرکت بلند کرد و بغلش کرد ، سمت ماشین پا تند کرد و توجهی به جیغ و داد های پسرش نکرد. استیو با تمام توانش دنیل رو صدا میزد و کلمه ازت متنفرم رو نثار پدرش میکرد.

از اون روز به بعد هیچوقت دنیل کیوتشو ندیده بود و هرشب کابوس میدید که به نحو ترسناکی دنیل رو از دست داده بود. دلیل جداییش از دنیل تنها پدرش بود که به گفته خوده چوی میخواست از تنها پسرش محافظت کنه اما تمام اینا باعث شده بود که آسیب بزرگی توی بچگیش بخوره و همیشه از پدرش متنفر باشه. هرچند بد نشده بود چون باعث شد سوبین مستقل و بدون کمک گرفتن از کسی موفق بشه. مدرک پزشکی رو گرفت تا وقتی که دنیل رو پیدا کرد بتونه زخماشو خوب کنه و حتی خودشو وارد دنیای ترسناک مافیاها کرده بود تا قدرت کافی رو برای مراقبت کردن از دنیل کوچولوشو داشته باشه. از هفت سالگیش تا الان دنبال سرنخی میگشت تا اونو به دنیل برسونه اما همیشه ناموفق بود. که هرچقدر نقشه هاش نتیجه منفی داشت حس تنفر توی دلش نسبت به پدرش بیشتر و بیشتر میشد.

Report Page