deception

deception


بارون بی‌وقفه به شیشه‌های بزرگِ ساختمان شیشه‌ای می‌خورد. دیوارهای سفید، تمیز، بی‌صدا. و در مرکز این همه نظم، بومگیو با پتوی نازک روی دوشش، روی تخت مخصوصی نشسته بود که رو به در شیشه‌ای بسته‌ای بود. نگاهش بی‌حرکت بود؛ خسته. دلش می‌خواست بپرسه چرا. ولی صداش انگار توی گلوش خفه شده بود.


درب با صدای "بیپ" باز شد و یونجون وارد شد. لباس سفید دکتری تنش بود، موهاش منظم بسته شده بودن، اما توی چشم‌هاش چیزی بود که با اون ظاهر مرتب نمی‌خوند. یه چیزی عمیق. خطرناک.


– حالت بهتره، بومگیو؟

– یونجون... می‌خوام برم خونه.

– عزیزم، تو هنوز حالت خوب نیست. تو هنوز نمی‌دونی کجا تموم می‌شی اگه من نباشم. یادت رفته اون شب چی شد؟ وقتی تو کوچه داشتی با خودت حرف می‌زدی؟


بومگیو نفسش گرفت. یادش نمی‌اومد. واقعاً؟ یا شاید چون داروها ذهنش رو تار کرده بودن؟


– ولی من... من دیوونه نیستم.

– (یونجون لبخند زد، آروم جلو اومد) همه‌ی دیوونه‌ها همینو می‌گن.


یونجون کنار تخت نشست. دستای بومگیو رو گرفت. سرد بود.

– من فقط دارم ازت محافظت می‌کنم. بیرون از این‌جا، همه ازت سوءاستفاده می‌کنن. ولی اینجا... اینجا با منی.


بومگیو چشماش رو بست. صداهایی توی سرش می‌پیچیدن. یونجون همیشه می‌گفت که اون مشکل داره. که ذهنش شکست‌ست. که باید درمان شه. و اونم باور کرده بود... چون یونجون رو دوست داشت.


اما اون شب، وقتی یکی از پرونده‌های یونجون رو اتفاقی دید، چیزی توی ذهنش جرقه زد. قرص‌هایی که بهش داده بودن، اون‌هایی نبودن که برای اضطراب باشن. بلکه قرص‌هایی بودن که توی بیمارانی با توهم استفاده می‌شن. قرص‌هایی که اثرات جانبی‌شون... باور به کنترل شدن توسط دیگرانه.


و حالا، زیر قطره‌های بی‌رحم بارون، بومگیو به جواب‌ها رسیده بود.


اون شب، در اتاق دکتر یونجون، با دیوارهایی شیشه‌ای و پرده‌های کشیده، بومگیو با لب‌های لرزون گفت:

– تو فریبم دادی، یونجون. تو کاری کردی که به خودم شک کنم. تو...

– (یونجون خندید. آروم قدم زد و دورش چرخید، نفسش به پوست مرطوب بومگیو خورد) نه عزیزم... من فقط سعی داشتم ازت محافظت کنم.


بعد، کنار گوشش خم شد، و آروم و طولانی بوسه‌ای به گردنش زد. بومگیو پلک‌هاش رو بست، تنش لرزید، حس گرمی لب‌های یونجون، با سرمای وحشت، قاطی شده بود.


یونجون دست‌هاش رو پشت کمر بومگیو قفل کرد، محکم. انگار نمی‌خواست بذاره فرار کنه.


– اگه عاشقمی، بمون.

– من... من نمی‌دونم دارم چی حس می‌کنم...


و بومگیو، میان اشک‌هایی که نمی‌دونست از درد بود یا عشق، با خودش زمزمه کرد:

من عاشقش بودم... ولی حالا نمی‌دونم، فریب خوردم یا فقط می‌خواستم فریب بخورم.

Report Page