dead boyfiend
Karenبنگچان به دیوار تکیه داد و نگاهشو به فلیکسی که روی تختش نشسته بود و کتاب میخوند دوخت و فلیکس کسی بود که زیر چشمی حرکات پسر مورد علاقشو دنبال میکرد.
با ورود روانپزشک به اتاق سراسر سفید فلیکس سرشو بالا اورد تا جسم زن میانسال رو ببینه و کریس لبخند غمگینی به فلیکس زد.
زن روانپزشک مثل همیشه روی صندلی نشست و دفترشو روی پاهاشگذاشت.
-امروز چطوری فلیکس؟ همه چی روبه راهه؟
فلیکس با لبخند مهربونش کتابشو بست و کنارش گذاشت.
-همه چیز خوبه خانم چوی.. شما حالتون چطوره؟
برق اشک مثل همیشه توی چشم های بنگچان نشست و فلیکس زن روانپزشک رو مقصر اشک های بنگچان میدونست اما یاد گرفته بود حق نداره با پزشک هایی که هر روز به خونش میان بدرفتاری کنه.
پتورو کنار زد و لبه ی تخت نشست؛ سعی کرد مثل هر روز یه مکالمه ی مضخرف دیگه رو با روانپزشک ادامه بده تا وقتی خونشو ترک کنه و تنهاش بذاره؛ اونوقت فلیکس میتونست تا وقتی که عصر بشه و بتونه توی هوای خنک با چان بره ساحل کتاب بخونه.
دستاشو توی هم قفل کرد و لبخند کمرنگی به لبهاش داد.
-خانم چوی چطور توی این منطقه پوستتون با افتاب نمیسوزه؟
دستی روی بازوهای سفیدش کشید و خندید.
-من هربار که با چان میرم ساحل پوستم یه درجه تیره تر میشه.
زن روانپزشک لبخند تلخی زد و توی دفترش چیزی نوشت؛ فلیکس لیوان قهوه ی سرد شدش رو برداشت و مایع تلخ قهوه ای رنگ رو به لبهاش رسوند.
زن روانپزشک دفترشو بست و نگاهشو به چشم های معصوم فلیکس داد.
-گوش کن فلیکس.. متاسفم که مجبورم هر روز اینارو برات تکرار کنم اما چان خیلی وقته مرده.. توی شهر ما هیچ ساحلی وجود نداره و اینجا بیمارستان روانیه.. فلیکس تو چهار ماهه که از این اتاق بیرون نرفتی و پوستت از پیراهن منم سفید تره.. اینارو بهت میگم چون باید از دنیایی که واسه خودش ساختی بیای بیرون فلیکس، پدر و مادرت خیلی نگرانتن..
فلیکس با چشم های گنگش به گوشه اتاق، جایی که بنگچان ایستاده بود نگاه کرد و با جای خالی مرد مواجه شد.. بنگچان گفته بود ترکش نمیکنه.. حرفاش دروغ بود..؟
فلیکس دستاشو دو طرف سرش گداشت و فشرد؛ حس میکرد حجم افکار توی مغزش قراره سرشو منفجر کنن.
چانی مرده؟ چیزهایی که باهاش تجربه کرده بود رویا بود؟