dark but light
岺کمی روی تخت غل خورد، دستش دراز کرد و موبایل رو از گوشه تخت برداشت و ساعت رو دید؛ کمی سری تکون داد و از جاش بلند شد، موهاشو داد عقب و چشم هاشو مالید
امروز باید میرفت شرکت پدرش چون بهش گفته بود که بیاد اونجا و به عنوان جا نشین جدید معرفی بشه
سری تکون داد و لیوان ابی که روی میز کنار تخت بود رو سر کشید و رفت سراغ کمد و کت شلواری که از قبل اماده کرده بود رو در اورد و توی دو دقیقه پوشید
رفت کنار آیینه و موهای بلوندش رو کمی شونه کرد، کمی از عطری که مادرش براش خریده بود پافی به خودش زد و رفت تا پاپیون لباسش رو درست کنه، اما اون بلد نبود پس سعی کرد با ویدیو اموزشی یاد بگیره
-خب.. اول اینطوری.. بعد.. دستتو میبری از اینور.. بعد.. ایطوری... وایسا مرحله قبل چطوری بود.. وای فلیکس چقدر نفهمی باید اینوری میبستی
با کلی تکرار کردن ویدیو تونست ببنده ولی نه در اون حد خوب، کتفشو به علامت برام مهم نیست تکونی داد و رفت سراغ اکسسوری هاش که روی میز بود
انگشتر و گردنبند شو پوشید و رفت سراغ جوراباش
-به نام خدا، جورابام کو؟
با خودش گفت و دنبالشون گشت
بعد 5 دقیقه"
بعد از اماده شدن و خوش استایل کردن
رفت سمت یخچال و یک سیب برداشت و از خونه زد بیرون
-چقدر هوا گرمه
با خودش گفت و عرق پیشونی شو با دست پاک کرد، سوار ماشین شد و به سمت شرکت پدرش حرکت کرد
بعد5دقیقه"
فلیکس به شرکت پدرش رسید، از ماشین پیاده شد و به سوییچ ماشین رو به یکی از بادیگارد های جلوی شرکت داد و وارد شرکت شد
گام های بلندی برمیداشت، شرکت به شدت شلوغ بود و بخاطر اینکه جلب توجه نکنه، به کسی نگاه نمیکرد و مستقیم به سمت دفتر پدرش حرکت کرد، سراغ اسانسور رفت و همین که میخواست دکمه اسانسور بزنه، یه پسر مو مشکی قد بلند جلوی در رو گرفت و وارد شد
فلیکس کمی رفت کنار تا به پسر اجازه بده وارد بشه
پسر بزرگتر یهو پرسید:
+اولین باره به این شرکت میاید؟
-بله همینطوره
پسر بزرگتر هومی گفت و و فلیکس در حین مکالمه دکمه طبقه رو زد
پسر بزرگتر دست هاش توی جیبش بود و خیلی اروم نفس میکشید و به شدت ریلکس بود، از بالا نگاهی به سر تا پای فلیکس کرد و کتفاشو تکون داد
زنگ اسانسور به صدا در اومد و اول فلیکس از اسانسور بیرون اومد فلیکس مستقیم بدون هیچ توقفی به سمت اتاق پدرش رفت و تقه ای به در زد
+بیا داخل
فلیکس در رو اروم باز کرد و اروم قدم برداشت و وارد شد
+عه، فلیکس پسرم اومدی؟
-بله پدر
فلیکس سری خم کرد و لب زد
+فلیکس، میدونی که من دیگه پیر شدم، و نیاز به کسی دارم که جانشین من بشه..
-بله درک میکنم
+ازت میخوام که امروز به جلسه توی شرکت، همکاری کنی کنی، بدون هیچ چی و چرا دنبالم بیا
-بله پدر
فلیکس اخمی کرد و بخاطر اینکه جلو پدرش بود نتونست چیزی بگه، اون دلش میخواست مستقل باشه و نمیخواست جای پدرش این شرکت رو اداره کنه، ولی نمیتونست نه بگه چون پدرش بود
💭: لعنتی.. چرا باید تنها پسر خانواده باشم
با خودش گفت و پشت پدرش به اتاق جلسه راه افتاد
پدر فلیکس تقه ای به در زد و سریع داخل رفت، فلیکس پشت سر پدرش راه میرفت و وقتی پدرش یه جا ایستاد اونم دو قدم عقب تر پدرش ایستاد تا پدرش حرفش رو بزنه
+ممنونم از وجودتون، میخوام یه شخصیو بهتون معرفی کنم، پسرم، فلیکس
فلیکس بعد تموم شدن حرف پدرش هوفی بی صدا کشید و سرش برد بالا و خودشو معرفی کرد
-سلام وقت همگی بخیر، من لی یونگ بوک فلیکس هستم، خوشبختم از اشنایی با شما
همه شروع کردن به دست زدن
از بین جمعیتی که داخل جلسه شرکت کرده بودن، اون پسری که داخل اسانسور بود هم بینشون بود
همه شرکت کننده های توی جلسه دونه به دونه ایستادن و خودشونو معرفی کردن
تا رسید به اون پسر مو مشکی، نگاه عمیقی بهش انداخت
+سلام به همگی، هوانگ هیونجین هستم، قراره با شرکت اقای لی مین سوک قرار داشت قرار داد ببندم و همکاری داشته باشیم، خوشبختم
⭕نکته: آقای لی مین سوک پدر فلیکسه
(هوانگ هیونجین دو ساله که جانشین پدرش شرکت رو اداره میکنه)
فلیکس بدون وقت تلف کردنی، فلش رو از جیبش در اورد و وارد مانیتور کرد کمی گلوشو گرم کرد و همین که میخواست توضیح بده، متوجه نگاه سنگین هوانگ هیونجین شد
هیونجین مات و مبهوت به فلیکس خیره شده بود
'هیونجین'
: پس پسر خانواده لی بود.. چقدر خوشگله...
چند سالشه؟.. احیانا نباید مدلینگی چیزی باشه؟ حس میکنم جایی دیدمش... باید کاری کنم.. هی هی هیونجین شما فقط همکارید.. اخه ببینششش خیلی کیوته..