dancing in the dark

dancing in the dark


صدای هیزم و دریا آرامش خاصی داره.شب های زیادی رو اینشکلی گذروندم، اما این یکی کمی با بقیه فرق داشت.صورتش پره زخم بود و با هر ضربه ی پماد روی زخماش صورتشو جمع میکرد و خودشو کمی عقب میکشید.اخم کردم

+ یا تکون نخور! و با دست آزادم سرشو گرفتم

+چقدر بهت گفتم مراقب خودت باش؟ ها؟ببین چیکار کردی با خودت.

حرفی نزد و به جاش در سکوت به هیزمی که داشت میسوخت چشم دوخت ، توی چشم هاش غم خاصی داشت.در پماد رو با دقت بستم و از کنارش بلند شدم و در پاکت ساندویچ های ژامبون رو باز کردم.ساندویچ رو به طرفش گرفتم

+بیا بخور!ضعیف شدی بدنت به غذا احتیاج داره.

بدون برداشتن نگاهش از روی آتیش ساندویچ رو گرفت..اما میدونستم قراره بهش لب نزنه.شروع کردم به گیتار زدن و خوندن +Cause we were just kids when we fell in love

خیلی اروم زمزمه میکردم که توی صدا دریا، صدام گم بشه. اما همین باعث شد بالاخره حرفی بزنه

– همیشه گیتار زدنت آرومم میکنه و باعث تپش قلبم میشه..فک کنم رگ خوابمو گرفتی .

لبخند محوی زد

+ متاسفم!

نگاهشو از آتیشی شب رو روشن کرده بود گرفت و به من داد

- برای چی؟ اینکه آرومم میکنی؟

دست از زدن کشیدم و به چشمای براقش توی شب خیره شدم

+ بخاطر اینکه بهت قول دادم مراقبت باشم و تا آخرش همیشه کنارت بمونم..اما نبودم...اگه کنارت بودم صورت زیبات این شکلی نمیشد.

بلند شد و کنارم نشست و موهامو بهم ریخت ، دستشو پس زدم

+ یا نکن موهامو خراب کردییی!

خندید

– تو که همیشه مراقبم بودی...اینم تقصیر خودمه!

+ چطوری داری میخندی؟ تو زخمات نمیسوزه...دستمو گذاشتم روی قلبش

+ قلبت درد نمیکنه؟ لعنتی این قلب شکسته ..

با درموندگی نالیدم

+ من نگرانتم.

دستمو گرفت و کمی سرشو تکون داد و به لبخند زدن ادامه داد

- درد؟ اره دارم..ولی وقتی کنار تو باشم معنی ای نداره..

دستمو گذاشت روی گیتارم

– برام بزن..آرومم کن و بذار با آهنگت قلبم ترکش از بین بره!

اخم کوتاهی کردم

+ نمیدونم چطوری انقدر همه چیز رو راحت میگیری؟!

روی صورتش تمرکز کردم، دوباره به همون حالت عادیش برگشت، صورتی خسته اما زیبا و مهربون.

سرشو روی شونه‌ام گذاشت

- منم نمیدونم تو چرا نمیتونی زندگی رو راحت بگیری؟

کمی صدامو بالا بردم

+ چون زندگی بازی نیست.صورتتو ببین!

با همون آرامش توی صداش گفت

– این که کار زندگی نیست..این کار انسان های حریص و بی روحی که توی کوچه های زندگی پرسه میزنن...

نفس عمیقی کشید و ادامه داد

- سوبین! من از زندگی آسیب ندیدم ، من فکر میکنم این بخاطر کارای اشتباه و اعتماد های الکیه که آسیب دیدم!پس بیا برای همین یه شب دردامو فراموش کنیم، بذار اولین سفرمون خوب و زیبا باشه. حرفی نزدم...شاید درست میگفت، باید میذاشتم درد ها و قلب شکستشو فراموش کنه، میذاشتم دور از آدم ها آرامش رو حس کنه ، میذاشتم حس واقعی داشتن یک پشتیبان رو درک کنه ، میذاشتم عشق وجودش رو بگیره

شاید باید میذاشتم توی تاریکی برقصه.

چشمامو بستم و فاصلمو باهاش کم کردم و بوسه‌ای روی زخمای تر لباش کاشتم

+دوست دارم یونجونا.

Report Page