dance with me;
cookyصدای موسیقی از سالن کناری به گوش میرسید. ملودی آرامی که میان همهمهی آدمها و برخورد لیوانها گم نمیشد؛ انگار عمداً بلندتر از تمام صداهای اطراف پخش میشد تا کسی مجبور نباشد سکوت خودش را بشنود.
نور گرم لوسترهای کریستالی روی کف مرمری عمارت افتاده بود و انعکاسش در شیشههای بلند پنجرهها، فضای سالن را شبیه صحنهای از یک فیلم قدیمی کرده بود. همهچیز زیبا بود. بیش از اندازه زیبا برای شبی که قرار بود یکی از بدترین خاطرات زندگی دو نفر باشد.
تیتی کنار ورودی سالن رقص ایستاده بود. یک دستش را در جیب شلوارش فرو برده و با دست دیگر، بیهدف لبهی انگشترش را لمس میکرد. نگاهش روی جمعیت میچرخید، اما هیچچیزی را نمیدید.
از وقتی پور به او نزدیک شده بود، حتی یک بار هم درست نگاهش نکرده بود.
پور روبهرویش ایستاده بود؛ با همان کت مشکی همیشگی، همان موهایی که تیتی همیشه دوست داشت بههمشان بریزد و همان چهرهای که زمانی برای دیدنش تمام بهانههای دنیا را میساخت.
حالا حتی نمیدانست باید با او چهکار کند.
هر دو بلد بودند چطور دیگری رو ناراحت کنند، اما هیچکدام بلد نبودند چگونه ناراحتی همدیگر رو برطرف کنند. حرفهای نگفته، سوءتفاهمها و عذرخواهیهایی که هیچوقت به موقع اتفاق نیفتادند، رابطهشون رو فرسوده کرد.
" پس همین؟ "
صدای پور آرام بود. نه از آن آرامشهایی که آدم هنگام اطمینان دارد، بلکه از آنهایی که برای پنهان کردن لرزش صدا به کار میبرد.
تیتی نگاهش را از پنجره گرفت.
" پور... "
" نه، واقعاً میپرسم. همین؟ بعد از همهی این مدت، قراره فقط همینطوری تمومش کنیم؟ "
تیتی نفس عمیقی کشید. بارها این مکالمه را در ذهنش تمرین کرده بود. حتی جواب بعضی از سؤالهایی را که پور هنوز نپرسیده بود، آماده داشت. اما حالا که روبهرویش ایستاده بود، تمام کلمات از ذهنش فرار میکردند.
" فکر نمیکنم دیگه چیزی برای درست کردن مونده باشه. "
پور نگاه کوتاهی به صورتش انداخت.
" تو همیشه همینو میگی. "
" چون هر بار که سعی میکنیم درستش کنیم، یه جای دیگهش خراب میشه. "
" خب میتونیم دوباره درستش کنیم. "
تیتی لبخند کمرنگی زد. نه از روی خوشحالی؛ بیشتر شبیه کسی که نمیداند در برابر چیزی که میشنود باید چه واکنشی نشان بدهد.
" خسته شدم، پور. "
این بار پور چیزی نگفت.
شاید چون برای اولین بار متوجه شده بود که تیتی واقعاً خسته است. نه خسته از یک دعوای معمولی، نه خسته از چند روز فاصله گرفتن و جواب ندادن پیامها. خسته از رابطهای که روزی پناهگاهش بود و حالا هر بار به آن برمیگشت، مجبور میشد از خودش دفاع کند.
" منم خستهم. "
پور مکث کرد.
" ولی نمیخوام ازت جدا بشم. "
تیتی لبهایش را به هم فشرد.
" من هنوز دوستت دارم. "
" پس چرا داری میری؟ "
سؤال سادهای بود. آنقدر ساده که هیچکدام جواب مناسبی برایش نداشتند.
تیتی دلش میخواست بگوید چون دیگر نمیتواند هر شب با فکر آخرین حرف تلخی که به هم زدهاند بخوابد. چون دیگر نمیخواهد از شنیدن صدای پیام پور خوشحال شود و چند دقیقه بعد، با خواندن همان پیام احساس کند چیزی درونش فرو ریخته است.
میخواست بگوید چون دوست داشتن پور هیچوقت برایش سخت نبوده؛ این کنار پور ماندن بود که روزبهروز سختتر میشد.
اما فقط گفت:
" چون فکر میکنم اینطوری کمتر به هم آسیب میزنیم. "
پور خندید؛ خندهای کوتاه و بیجان.
" کمتر؟ "
نگاهش را برای لحظهای پایین انداخت.
" من حتی نمیدونم قراره بعد از تو با روزام چیکار کنم، تیتی. "
تیتی چیزی نگفت. دستش را مشت کرد تا لرزش انگشتانش کمتر به چشم بیاید.
پور یک قدم جلوتر آمد.
" من نمیگم همهچی خوب میشه. نمیگم دیگه دعوامون نمیشه یا هیچوقت ناراحتت نمیکنم. فقط... "
صدایش کمی پایینتر آمد.
" فقط نمیخوام این اخرین باری باشه که میتونم لمست کنم. "
تیتی سرش را چرخاند. نمیخواست پور صورتش را ببیند. نمیخواست بفهمد شنیدن این جمله چقدر سختتر از چیزی بود که انتظار داشت.
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
از سالن رقص صدای تغییر آهنگ به گوش رسید. ملودی آشنایی که تیتی خوب میشناخت. آهنگی که یک بار، در یکی از شبهای قدیمیشان، پور برایش پخش کرده بود و گفته بود روزی باید با آن برقصند.
تیتی به سمت سالن نگاه کرد.
" این اهنگو یادته؟ "
پور مسیر نگاهش را دنبال کرد. وقتی آهنگ را شناخت، چیزی در چهرهاش تغییر کرد.
" آره. "
تیتی بالاخره به او نگاه کرد.
"؛بیا برقصیم. "
پور چند ثانیه به صورتش خیره ماند. انگار میخواست مطمئن شود درست شنیده است.
" چی؟ "
" بیا برقصیم، پور. "
این بار دستش را جلو آورد.
پور به دست او نگاه کرد؛ به همان انگشتهایی که بارها در دست گرفته بود، همان دستی که وقت راه رفتن بیهوا پیدایش میکرد و همان دستی که حالا قرار بود آخرین بار لمسش کند.
با تردید دستش را جلو برد.
" باشه. "
سالن رقص حالا تقریباً خلوت بود. چند زوج در گوشههای دورتر مشغول رقص بودند و نور زرد و ملایم لوسترها روی لباسهای رسمیشان میافتاد.
تیتی دستش را روی شانهی پور گذاشت و پور دست دیگرش را دور کمر او قرار داد.
فاصلهشان کم بود. آنقدر کم که تیتی میتوانست عطر آشنای پور را تشخیص بدهد؛ همان عطری که بارها روی لباسهایش باقی مانده بود و هر بار با بوی آن، خاطراتی را به یاد میآورد که حالا نمیدانست باید با آنها چهکار کند.
آرام شروع به حرکت کردند.
هیچکدام حرفی نمیزدند.
پور به صورت تیتی نگاه میکرد و تیتی سعی داشت به نقطهای پشت شانهی او خیره بماند. نمیخواست نگاهش کند. میترسید اگر کمی بیشتر به چشمهایش نگاه کند، تمام تصمیمی که با اینهمه سختی گرفته بود، از یادش برود.
اما پور اجازه نداد برای مدت زیادی نگاهش را بدزدد.
" یه چیزی بگم؟ "
تیتی به سختی لبخند زد.
" بگو. "
" دلم برای قبل تنگ شده. "
تیتی انگشتانش را روی شانهی او کمی جمع کرد.
" منم. "
" برای وقتایی که لازم نبود قبل از حرف زدن فکر کنم قراره ناراحتت کنم یا نه. "
" پور... "
" برای وقتی که اگه روز بدی داشتم، اولین کاری که میکردم این بود که بهت زنگ بزنم. حتی اگه حرفی برای گفتن نداشتم. "
تیتی چشمهایش را بست.
" منم دلم برای اون روزا تنگ شده. "
پور سرش را کمی پایین آورد.
" پس چرا دیگه نمیتونیم مثل قبل باشیم؟ "
تیتی جوابی نداشت.
شاید چون آدمها همیشه نمیتوانند به گذشته برگردند. شاید بعضی حرفها حتی بعد از عذرخواهی هم جایی در ذهن آدم باقی میمانند. شاید هم آنقدر منتظر بودند دیگری اول دست دراز کند که فراموش کرده بودند هر دو دارند از هم دور میشوند.
پور آهسته گفت:
" هنوز میتونیم درستش کنیم. "
این بار تیتی نگاهش کرد.
چشمهای پور پر از چیزی بود که تیتی مدتها بود ندیده بود؛ امید. امیدی کوچک و خسته، اما هنوز زنده.
و همین نگاه تقریباً تمام توانش را گرفت.
" کاش میتونستم باور کنم. "
پور لبخند محوی زد.
" لازم نیست الان باور کنی. فقط بمون. "
تیتی سرش را روی شانهی او گذاشت.
برای چند ثانیه، تمام چیزی که میخواست همین بود؛ اینکه آهنگ تمام نشود، پور دستش را رها نکند و هیچکس از آنها نخواهد تصمیمی بگیرند.
" کاش کنار هم موندن اینقدر سخت نبود. "
صدای تیتی میان موسیقی گم شد.
پور چشمهایش را بست و دستش را کمی محکمتر دور کمر او نگه داشت.
" کاش میتونستم کاری کنم که دیگه سخت نباشه. "
و این شاید صادقانهترین چیزی بود که مدتها به هم گفته بودند.
آهنگ آرامآرام به پایان نزدیک میشد.
تیتی حرکتش را آهستهتر کرد. پور هم همراهش شد. هیچکدام عجلهای برای تمام کردن رقص نداشتند؛ انگار با هر قدمی که برمیداشتند، چند ثانیه بیشتر از زمانی که برایشان باقی مانده بود، قرض میگرفتند.
بالاخره موسیقی قطع شد.
پور دستش را از کمر تیتی برنداشت.
تیتی هم برای چند لحظه همانجا ماند.
بعد آرام از او فاصله گرفت.
" مراقب خودت باش، باشه؟ "
پور به صورتش نگاه کرد. دلش میخواست چیزی بگوید که تیتی را منصرف کند؛ چیزی که باعث شود دوباره دستش را بگیرد و بگوید میتوانند دوباره باهم باشند. اما هیچ جملهای پیدا نکرد که هم حقیقت داشته باشد و هم بتواند او را نگه دارد.
فقط پرسید:
" جدی این آخرین باره؟ "
تیتی نگاهش را پایین انداخت.
" فکر کنم آره. "
پور سر تکان داد.
دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد تا تیتی نبیند چقدر دلش میخواهد دوباره لمسش کند.
" باشه. "
و همین یک کلمه، بیشتر از تمام دعواهایشان درد داشت.
تیتی برگشت و به سمت خروجی رفت.
پور همانجا ایستاد. رفتنش را تماشا کرد؛ همانطور که بارها در خیال خودش تصور کرده بود، با این تفاوت که هیچوقت فکر نمیکرد واقعاً چنین روزی برسد.
چند قدم مانده به در، تیتی برای لحظهای ایستاد.
برنگشت.
فقط چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
بعد به راهش ادامه داد.
پور هنوز وسط سالن بود. به کف خالی رقص نگاه کرد و برای لحظهای به این فکر افتاد که شاید اگر آهنگ دوباره پخش میشد، تیتی برمیگشت.
اما موسیقی دیگری شروع شد.
آدمها دوباره به رقصیدن ادامه دادند.
و جهان، بدون اینکه بداند دو نفر همین چند دقیقه پیش تمام چیزی را که برایشان باقی مانده بود از دست دادهاند، به کار خودش ادامه داد.