cut!ifell for you
MoonlightChickenساعت ۲:۳۰ صبح، تایلند.
یک ساعت از زمان فیلمبرداری آخرین سکانس اون روز گذشته بود. تمام عوامل خسته و کوفته مشغول جمعکردن وسایل بودن و برای فیلمبرداری فردا برنامهریزی میکردن. بازیگرها هم هرکدوم یه گوشه مشغول انجام کارهای لازم خودشون بودن.
جونیور، پرث و سانتا درحالیکه کاپشنهای بزرگی به تن داشتن، توی کافهی پایین خوابگاه نشسته بودن. بخاری که از نوشیدنیهای گرمشون بلند میشد، توی هوای سرد کافه میچرخید و چند لحظه بعد محو میشد.
جونیور که هنوز نگران به نظر میرسید، روبهروی سانتا و پرث نشسته بود. کمی به جلو خم شد و با لحن آرومی پرسید:
«بهتری؟»
سانتا آروم جرعهای از نوشیدنیش نوشید و بعد از اینکه ماگ رو روی میز چوبی گذاشت، با لبخند محوی سرش رو تکون داد.
«خوبم…»
زمزمهی آرومی بود که جونیور رو مجبور کرد فقط سرش رو به نشونهی قبول کردن تکون بده.
«خوبه… فکر کنم یکم پیش زیادی توی نقشت فرو رفتی. کارت عالی بود، پسر.»
جونیور با لحن مهربونی این رو گفت، اما با یادآوری اتفاقات چند دقیقهی قبل، لبخند سانتا دوباره محو شد و سرش رو پایین انداخت.
هنوز هم هر لحظه ممکن بود دوباره بغضش بشکنه، ولی سعی میکرد خودش رو نگه داره. نمیخواست بیشتر از این جلوی پرث احساس خجالت کنه. همین که چند دقیقه توی بغلش گریه کرده بود، از نظر خودش به اندازهی کافی خجالتآور و آبروریز بود.
پرث که تمام این مدت در سکوت سانتا رو زیر نظر داشت، وقتی حالتش رو دید، آروم گلویش رو صاف کرد و رو به جونیور گفت:
«بیا دیگه راجع بهش حرف نزنیم، پی… بذار استراحت کنه.»
جونیور بدون اینکه نگاه نگرانش رو از صورت سانتا برداره، آهی کشید.
«خیلی خب… من میرم اون طرف یکم فضولی کنم. تو حواست بهش باشه.»
این رو رو به پرث گفت و بعد با ضربهی آرومی به میز، از جاش بلند شد و از اون دو نفر فاصله گرفت.
پرث چند ثانیه به دور شدن جونیور خیره موند و بعد نگاهش رو برگردوند سمت سانتا؛ پسری که انگار هنوز معذب بود و نمیدونست باید با این سکوت چهکار کنه.
این حالت سانتا باعث میشد خود پرث هم کمکم احساس معذب بودن کنه. انگشتهاش رو روی میز ضرب گرفت و بعد کمی به سانتا نزدیکتر شد.
«چیزی نیاز داری؟»
سانتا جواب نداد. پرث سعی کرد نگاهش رو پیدا کنه، اما پسر کوچیکتر همچنان سرش رو پایین نگه داشته بود و فقط آروم به نشونهی مخالفت تکونش داد.
پرث که دیگه از این سکوت خسته شده بود، نفسش رو محکم بیرون داد.
«سانتا… بهم نگاه کن.»
لحنش همچنان آروم بود، اما این بار جدیتر به نظر میرسید.
با این حال، باز هم جوابی نگرفت.
مرد بزرگتر که انگار دیگه نمیدونست باید چطور باهاش حرف بزنه، آهی کشید و صندلی سانتا رو کمی به سمت خودش چرخوند تا بالاخره بتونه صورتش رو ببینه.
سانتا با این حرکت ناگهانی شوکه شد. چشمهاش گرد شد و درحالیکه هر دو دستش رو کنار خودش نگه داشته بود، به پرث خیره موند.
«پی… چیکار میکنی—»
پرث اجازه نداد جملهاش کامل بشه.
«سانتا… لطفاً باهام حرف بزن. من میدونم که باهام راحت نیستی و ازم خوشت نمیاد… ولی ما الان پارتنر کاری هستیم و باید به همدیگه کمک کنیم.»
همین چند کلمه کافی بود تا بغضی که سانتا از چند دقیقه قبل با تمام توان نگه داشته بود، دوباره بشکنه.
همون بغضی که نمیخواست بیرون بریزه. همونی که از نظر خودش آخرین چیزی بود که لازم داشت تا بیشتر از این جلوی پرث احساس خجالت کنه.
شونههای پسر کوچیکتر شروع به لرزیدن کرد. سرش رو پایین انداخت و سعی کرد اشکهاش رو از پرث مخفی کنه، اما پرث متوجه شد.
آروم دستش رو بالا آورد و چونهی سانتا رو گرفت تا صورتش رو بالا بیاره و بتونه بهتر باهاش حرف بزنه.
سانتا برای لحظهای از این حرکت جا خورد، اما خیلی زود نگاهش رو از پرث دزدید.
«چیکار داری میکنی…»
گریهاش کمکم آروم شده بود، اما صورتش از خجالت سرخ شده بود.
پرث کمی به سمتش خم شد، اما سانتا ناخودآگاه عقب رفت و پشتش رو کامل به صندلی چوبی چسبوند.
پرث با دیدن واکنشش مکث کرد و بعد با همون لحن آروم گفت:
«باید این خجالتت رو هم کنار بذاری. همچین چیزهایی از این به بعد زیاد پیش میان بینمون؛ چه توی سریال، چه برای فنسرویس. حالا حرف بزن، سانتا… بهم بگو دقیقاً چی توی ذهنت داره میگذره.»
شدت باد بیرون بیشتر شده بود و تقریباً تمام عوامل حالا داخل ماشینها نشسته بودن تا از سرما یخ نزنن. هیچکس به جز پرث و سانتا داخل کافه نبود و سکوت عجیبی همهجا رو گرفته بود.
سانتا نفس عمیقی کشید و سعی کرد بدنش رو کمی ریلکس کنه، اما نه اونقدر که کاملاً راحت بشه. جاش رو روی صندلی مرتب کرد، دستهاش رو روی پاهاش گذاشت و گلویش رو صاف کرد.
«پی پرث… من ازت بدم نمیاد. من فقط… یکم راحت نیستم. همین.»
چند لحظه مکث کرد و نگاهش رو روی میز ثابت نگه داشت.
«مخصوصاً بعد از همون اتفاقی که خودت میدونی… همونی که اون شب توی دستشویی افتاد.»
پرث با شنیدن این جمله، نگاهش جدیتر شد.
سانتا ادامه داد:
«به بحث یکم پیش هم که میرسیم… من فقط یکم مضطرب بودم. همین.»
حرفش که تموم شد، سکوت کوتاهی بینشون افتاد.
پرث هیچ جوابی نداد.
فقط اخم غلیظی روی صورتش نشست؛ اخمی که باعث شد سانتا برای اولین بار سرش رو بالا بیاره و با تردید به صورتش نگاه کنه.
«دستشویی…؟ دعوامون برات ناراحتکنندهست؟ من فکر میکردم این دیگه برات عادی شده باشه.»
با تموم شدن حرف پرث، اخمی حتی غلیظتر از اخم خودش روی صورت سانتا نشست. ابروهاش رو در هم کشید و با ناباوری به مرد روبهروش خیره شد.
«پی… شوخیت گرفته؟»
سانتا با گیجی پرسید و پرث کمی به عقب خم شد. نگاهش بین چشمهای سانتا و صورت درهمرفتهاش چرخید.
«منظورت چیه؟»
«پی پرث… سونگکران سال پیش.»
صدای سانتا کمکم شروع به لرزیدن کرده بود. با همون گیجی و ناباوری به صورت پرث خیره موند، انگار منتظر بود بالاخره چیزی توی چهرهی مرد پیدا کنه که نشون بده داره شوخی میکنه.
اما پرث فقط اخم کوچیکی کرد.
«خب؟ تتو روی صحنه داشتی میرقصیدی و من داشتم نگاهت میکردم… بیا سانتا! همه موقع رقصیدن داشتن نگاهت میکردن، فقط من نبودم. این چیش ناراحتکنندهست آخه؟»
سانتا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
نمیتونست چیزهایی رو که میشنید باور کنه.
اون مرد داشت شوخی میکرد؟ خودش رو زده بود به اون راه؟ یا واقعاً… یادش نمیاومد اون شب چی شده؟
پسر کوچیکتر با ناباوری کمی به جلو خم شد و صورت پرث رو بین دستهاش گرفت.
«پی… به من نگاه کن. تو… یادت نمیاد اون شب چی شد؟»
پرث که از این رفتار عجیب سانتا کاملاً گیج شده بود، لبهاش رو کمی جمع کرد و با اخم بهش خیره موند.
«منظورت چیه؟ من فقط داشتم تورو نگاه میکردم و نوشیدنی مینوشیدم. بعدش هم… سر جام خوابم برد. از شدت خستگی. چون شب قبلش تا صبح درگیر کارام بودم.»
سانتا دیگه مطمئن شده بود.
دستهاش آروم از روی گونههای پرث پایین افتاد و با ناباوری خندهی کوتاهی کرد. باورش نمیشد… اون مرد واقعاً هیچچیزی یادش نمیاومد.
و سانتا…
از اون شب به بعد با پرث بد رفتار کرده بود؛ سرد شده بود، ازش فاصله گرفته بود و حتی سعی کرده بود تا جایی که میتونه ازش دور بمونه… بدون اینکه پرث حتی دلیل این رفتارها رو بدونه.
«اوه خدای من…»
آه بلندی کشید و با کلافگی خودش رو به عقب پرت کرد؛ اونقدر که صندلی زیر بدنش کمی تکون خورد.
دستش رو روی صورتش کشید و زیر لب غر زد:
«خدای من، سانتا… خدای من.»
کلافه شده بود. بیشتر از پرث، از خودش عصبانی بود.
پرث که حالا بیشتر از قبل گیج شده بود، کمی بهش نزدیک شد.
«هی… هی، اشکال نداره… حرکات رقصت اونقدرها هم موزون نبودن.»
با عجله این جمله رو گفت، انگار میخواست هرطور شده سانتا رو آروم کنه.
اما هرچی بیشتر حرف میزد، سانتا بیشتر خودش رو سرزنش میکرد.
باورش نمیشد که انقدر احمق بوده.
ساعت ۵:۰۰ صبح، به وقت تایلند.
سانتا درحالیکه خمیازه میکشید از ماشین پیاده شد و پشت سرش، پرث هم که هنوز گیج و خوابآلود بود، از ماشین بیرون اومد.
امروز روز دوم فیلمبرداری بود و اون دو نفر تقریباً نتونسته بودن درست استراحت کنن.
سانتا هنوز با خودش قهر بود و از شدت کلافگی حتی حوصلهی حرف زدن هم نداشت. پرث هم تمام شب سعی کرده بود حواسش به پسر کوچیکتر باشه؛ چون از نظرش رفتار سانتا عجیب بود و به نظر میرسید فشاری که روی خودش احساس میکرد، بیشتر از حد معمول شده.
منیجر رو به هر دوشون کرد و به اتاق انتظار اشاره کرد.
«پسرا، عجله کنید و برید توی خوابگاه. اول از سکانسهاتون توی خوابگاه شروع میکنیم.»
پرث و سانتا بدون هیچ حرفی فقط سر تکون دادن و به طرف اتاق رفتن.
پرث در رو باز کرد و با کنار رفتن از جلوی در، به سانتا اشاره کرد که اول وارد بشه.
سانتا که هنوز نمیتونست مستقیم به صورت مرد نگاه کنه، آروم سر تکون داد و زیر لب گفت:
«ممنونم.»
بعد وارد اتاق شد.
استایلیست با عجله به طرفشون اومد.
«بیاید لباسهاتون رو بپوشید. حین پوشیدن هم براتون میخونم که باید چیکار کنید.»
زن مهربون این رو گفت و لباسهایی رو که توی دستش بود، به سمت دو پسر گرفت.
هر دو محترمانه لباسها رو گرفتن و هرکدوم به گوشهای از اتاق رفتن تا لباسهاشون رو عوض کنن.
پرث تازه میخواست کرواتش رو ببنده که با قرار گرفتن دست زن روی دستش، متوقف شد.
پرث از جا پرید و ناخودآگاه کمی از زن فاصله گرفت.
زن سریع لبخند زد.
«ببخشید، ترسوندمت. نباید خودت ببندیش. گان این کار رو میکنه.»
بعد دوباره سرش رو برگردوند تا به کار خودش برسه.
پرث که هنوز کمی گیج شده بود، آروم کروات رو روی میز گذاشت.
«پس… من آمادهام.»
زن سرش رو تکون داد.
«خیلی خب، بیا بشین.»
زن دیگهای با سشوار و ژل مو به سمت پرث اومد.
«لطفاً سرت رو تکون نده.»
زن با لحن مهربونی گفت و پرث هم سرش رو تکون داد.
چند ثانیه بعد، صدای سانتا از اون طرف اتاق بلند شد:
«پی… زیپ شلوارم گیر کرده!»
پرث آه کمصدایی کشید و پیشونیش رو به دستش تکیه داد.
استایلیست موهاش با اخم بهش نگاه کرد.
«مگه نگفتم سرت رو تکون نده؟»
بعد محکم سر پرث رو دوباره سر جاش نگه داشت.
از اون طرف اتاق، استایلیست دیگه جواب داد:
«الان میام!»
زن درحالیکه پوشهی توی دستش رو باز میکرد، به سمت سانتا رفت.
«بیا، اینو بخون تا درستش کنم.»
سانتا بدون هیچ حرفی پوشه رو از دست زن گرفت.
زن عینکش رو روی چشمهاش گذاشت و خم شد سمت زیپ شلوار سانتا.
«بلند بخون، نونگ. پرث هم بشنوه.»
سانتا گلوش رو صاف کرد و شروع کرد به خوندن:
«یوتا بلد نیست کرواتش رو ببنده… پس گان براش این کار رو میکنه. توی این صحنه یه تنش بینشون ایجاد میشه و اولین تنش بینشونه. پس باید با احتیاط و بهدرستی نشون داده بشه.»
جملهاش که تموم شد، آب دهنش رو قورت داد.
اگر این صحنههای ارتباط چشمی امروز بودن…
پس یعنی داشتن کمکم به صحنههایی نزدیکتر میشدن که سانتا از فکر کردن بهشون هم وحشت داشت.
آروم سرش رو بلند کرد.
سرش رو بالا آورد و با دیدن اینکه پرث تمام این مدت از توی آینه بهش خیره شده بود، قلبش ریخت.
سریع نگاهش رو دزدید و به پایین خیره شد.
قلب لعنتیش چرا انقدر تند میزد؟ چش شده بود؟!
ساعت ۱۴:۴۵، به وقت تایلند.
چند ساعت پیش، اون صحنهای که به نظر سخت میرسید رو تموم کرده بودن.
حالا که بهش نگاه میکردن… اصلاً هم سخت نبود.
البته اگر اون تیکه… رو در نظر نمیگرفتن.
فلشبک
«کات!»
با صدای کارگردان، گان با شیطنت کروات رو از جیب یوتا کشید و انداخت دور گردنش.
یوتا با بیمیلی تمام بهش خیره شده بود و گان، درحالیکه نیشش تا بناگوش باز بود، شروع کرد به بستن کروات.
همون لحظه چشمهاش با چشمهای مرد بزرگتر گره خورد.
همین کافی بود تا ضربان قلبش دوباره شدت بگیره و دستهاش شروع به لرزیدن کنن.
«نه سانتا… الان نه. به خودت بیا.»
سانتا توی ذهنش با خودش زمزمه کرد و سعی کرد کروات رو بدون هیچ نقصی مرتب کنه.
پرث که متوجه حالت عجیب پسر شده بود، نگاه سردش رو کمی نرمتر کرد تا بیشتر از این معذبش نکنه.
و انگار واقعاً موفق شد.
لرزش دستهای سانتا کمتر شد و تونست به کارش ادامه بده.
پایان فلشبک
حالا جفتشون لباسهاشون رو عوض کرده بودن و توی کافه نشسته بودن تا آخرین سکانس اون قسمت رو فیلمبرداری کنن.
هنوز چند سکانس دیگه مونده بود، اما اول سکانسهایی رو که بیرون از اتاق بودن فیلمبرداری کرده بودن.
توی سکانس آخر، یوتا یه برگه از خودش به گان میداد و پسر رو گول میزد تا بتونه بهتر بشناسش.
پرث درحالیکه برگه رو بررسی میکرد، نیشخندی زد. از نظرش، یوتا واقعاً پسر باهوشی بود. خودش هم خیلی از شخصیت یوتا خوشش اومده بود و تونسته بود خیلی سریع باهاش ارتباط بگیره.
پرث سرش رو بالا آورد و کاغذ رو به سمت منیجرش گرفت.
«یه کپی از این برام بگیر، لطفاً.»
منیجر که دستبهکمر بالای سرش ایستاده بود، نگاهی به برگه انداخت و آهی کشید.
«میخوای چیکار کنی باز تو؟»
با کلافگی پرسید. پرث رو خوب میشناخت و مطمئن بود این مرد باز قراره یه کار مرموز انجام بده.
«هیچی… فقط… یکم همزادپنداری با یوتا؟»
پرث با لحن خونسردی گفت و برگه رو به سمت منیجر گرفت.
«بدو، تا شروع نشده فیلمبرداری.»
منیجر آه بلندی کشید و برگه رو محکم از دست پرث گرفت.
«یکم اعصاب بذار برای آدم! همش یه کاری میکنی.»
درحالیکه دور میشد، با کلافگی غر زد.
سانتا که داشت به طرف پرث میرفت، با گیجی به منیجر اشاره کرد.
«پی، چش شده؟»
پرث نگاهش رو بالا آورد و چشمهاش ناخودآگاه با دیدن سانتا نرم شد. لبخند محوی زد و کمی کنار رفت تا سانتا بتونه کنارش بشینه.
«هیچی… قرصاش رو نمیخوره، پرخاشگر شده.»
سانتا لبهاش رو غنچه کرد و کنار پرث نشست.
«او… نمیدونستم قرص میخوره.»
«ولش کن، خوب میشه. آمادهای تو؟»
سانتا لبخندی زد و سرش رو تکون داد.
«آره. خیلی خوشحالم که قراره برگردیم به اتاقامون.»
پرث آروم سرش رو تکون داد و نفس عمیقی کشید.
«یوتا و گان قراره هماتاقی بشن.»
پرث این رو گفت و لبخند سانتا خیلی زود جاش رو به نگرانی داد.
«ا-آره…»
نگاهش رو دزدید و پرث سعی کرد خندهاش رو نگه داره.
اون پسر وقتی خجالتی میشد، واقعاً بامزه میشد.
«خیلی خب پسرا، بیاید!»
با صدای کارگردان، سانتا سریع از جاش بلند شد و پرث هم با کشوقوسی خودش رو از جا بلند کرد.
«موفق باشی… اوگل.»
پرث این رو گفت و راه افتاد.
«بییییییگل!»
سانتا از پشت سرش با حرص گفت و سعی کرد قدمهاش رو با قدمهای پرث هماهنگ کنه.
اون پیرمرد هیچوقت قرار نبود یاد بگیره، نه؟
پرث با خندهی شیطنتآمیزی به سمت محل فیلمبرداری رفت و بیخیال دستهاش رو توی جیبهاش فرو کرد.
«پی، واقعاً نمیخوای یاد بگیری؟»
سانتا که حالا به پرث رسیده بود، با اعتراض پرسید.
پرث همون لحظه از راه رفتن ایستاد.
پاهاش رو به سمت سانتا چرخوند و مستقیم توی صورتش خم شد.
«منتظرم تا… گان بهم یاد بده.»
پرث زمزمهوار گفت و چشمکی پر از شیطنت زد.
بعد دوباره به راهش ادامه داد.
سانتا که بهخاطر حرکت ناگهانی و سریع پرث نفسش رو حبس کرده بود، با چشمهای گرد به رفتن اون مرد خیره موند.
«روانی…»
زمزمهوار گفت و دستش رو روی سینهاش گذاشت.
پسر کوچیکتر این دو روز فقط دعا میکرد از شدت تند شدن ضربان قلبش بهخاطر پرث سکته نکنه. مطمئن بود اگه همونجا از حال بره، علت مرگش فقط و فقط اون مرد دیوونهست. شک نداشت!
سرش رو تکون داد و با قدمهای آروم به طرف بقیه رفت.
«تحمل کن، سانتا…»
با خودش زمزمه کرد و کنار پرثی قرار گرفت که حالا صورتش کاملاً جدی شده بود.
«چه جذاب.»
با شنیدن صدایی که توی سرش پیچید، چشمهاش سریع گرد شد و سرش رو پایین انداخت.
خداروشکر… عقلش رو از دست داده بود.
برای چی باید مغزش به جذاب بودن پرث اشاره میکرد؟!
واقعاً بس بود. دیگه نمیکشید.
خودش هم نمیفهمید چشه.
«زود تموم شو…»
سانتا امیدوارانه زمزمه کرد و بعد از خوندن یه دعای سریع، با گفتن «سهدو» و ضربهای به سر خودش، بدون توجه به اینکه پرث تمام این مدت زیرچشمی به حرکات اسکلطورش خیره شده بود، رو به کارگردان کرد.
«من حاضرم.»
سانتا با اعتمادبهنفس گفت و پرث فقط سرش رو تکون داد.
اون هم آرزو میکرد این سکانس زودتر تموم بشه؛ قبل از اینکه کارهای این پسر عجیبتر و عجیبتر بشه.