cut! i fell for you

cut! i fell for you

moonlight chicken

اسمون ابری بود و انگاری هر لحظه امکان داشت که بارون بباره.


سانتا درحالی که کاپشن گرم و نرمش رو تنش کرده بود توی ماشین کنار پرثی که داشت نشسته چرت میزد نشسته بود. اون دو نفر خیلی وقت بود که منتظر منیجرشون بودن تا بیاد..ولی انقدر طولش داده بود که پرث خوابش برده بود و سانتا داشت از گشنگی و خستگی از دست میرفت.


سانتا اهی کشید و با خستگی سرش رو به صندلی ماشین تکیه داد..چرا منیجرشون فقط نمیومد؟


یک ساعت از ظبط گذشته بود و اونا فقط دو ساعت وقت برای استراحت کردن داشتن..دلش میخواست بتونه برگرده خونه و روی تختش دراز بکشه..ولی منیجرش تقریبا یک ساعت شده بود که دیر کرده بود و انگاری قصدی برای اومدن نداشت.


با نا امیدی لب و لوچش رو اویزون کرد...انگار دوباره قرار بود توی ماشین بخوابه.مثل شب های دیگه. سرش رو چرخوند و نگاهی به مردی که توی یه پوزیشین ناراحت خوابش برده بود انداخت.


پرث توی خودش جمع شده بود و گردنش روی هوا معلق بود.


سانتا سرش رو با نا امیدی تکون داد و نفسش رو اروم بیرون داد. توی همون لحظه صدای قطره های بارون ریز ریز بلند شدن. پرث که انگاری بیشتر سردش شده بود زانوهاش رو جمع کرد و محکم خودش رو بغل کرد.


سانتا که داشت حس بدی میگرفت اروم تکون خورد تا کاپشنش رو راحت در بیاره.


بعد از دراوردن کاپشنش لرز خفیفی توی بدن خودش نشست..ولی بدون اهمیت دادن به اون لرزش.. کاپشن رو با احتیاط روی پرث قرار داد..بعدش چون مطمعن بود که پرث قراره بعدا بخاطر اون پوزیشین عجیبی که توش خوابش برده درد بکشه..بهش نزدیک شد..در حدی که بدن هاشون با همدیگه تماس داشتن. سانتا اروم دستش رو از زیر گردن مرد بزرگتر رد کرد و سرش رو روی شونه خودش قرار داد. بعدش برای اینکه مرد سردش نشه..اون رو بغل کرد.بدون اهمیت به چیزی با خستگی زیادی که وجودش رو فرا گرفته بود سرش رو روی سر پرث قرار داد و چشم‌هاش رو بست..




یک ساعت بعد ساعت ۴.۵۶ صبح.


*هی بیدار شید!


با شنیدن صدای رو مخی که از بیرون ماشین میومد..و ضربه هایی که بی وقفه به در ماشین برخورد میکردن چشم هاش رو با اخم باز کرد..کدوم خری داره مزاحم خوابش میشه؟


خواست از جاش بلند بشه که با حس اینکه بدنش قفل شده باشه اخمش غلیظ تر شد..چشم هاش رو چند بار روی همدیگه فشار داد و سعی کرد که به خودش بیاد...شبه روش نشسته بود؟ با این فکر یکم قلبش ریخت..ولی به محض اینکه سرش رو یکم بالا اورد و چشم هاش بیشتر باز شدن به خودش اومد..اوه..چیزی که میدید رو نمیتونست باور بکنه..


سانتا..درحالی که سرش رو روی سر پرث قرارداده بود و بغلش کرده بود...خوابش برده بود؟


با دوباره شنیدن صدای رو مخ فردی که الان فهمیده بود منیجرشه سریع به خودش اومد..یه نگاه به سانتا و بعد به در ماشین انداخت..چرا اون مرد فقط در رو باز نمیکرد؟


'در رو باز کنید معلوم هست دارید چیکار میکنید؟'


منیجر با عصبانیت و صدای بلندی پرسید و با اون صدای بلندش بلاخره سانتا هم از خواب عمیقش پرید.


با گیجی به اطرافش نگاه کرد و بعد از چند ثانیه چشم هاش با چشم های پرثی که هنوز توی بغلش بود و ضربان قلب سانتا رو میتونست به وضوح حس بکنه قفل شدن.


*پی..چیشده


سانتا توی خواب و بیداری پرسید و پرث اروم سرش رو تکون داد


*فکر کنم..در ماشین قفله..


"نه..از داخل قفله سانتا..تو قفلش کردی؟"

پرث زمزمه وار از سانتایی که هنوز گیج بود پرسید..سانتا توی حالت تفکر فرو رفت و بعد از چند ثانیه سرش رو به نشونه نه تکون داد..سرش رو چرخوند تا به پرث نگاه بکنه. توی همون لحظه که سرش رو پایین آورد، ناخودآگاه صورتش به صورت پرث نزدیکتر شد. سانتا با چشم های خواب آلود به پرث خیره شد و مرد بزرگتر نفسش رو حبس کرد، ضربان قلبش شروع کرد به تند شدن و انگاری قلبش داشت سر میشد.

چهره خواب آلود سانتا‌‌..اونم توی این فاصله..واقعا با نمک ترین چیزی بود که میتونست بعد از بیدار شدن ببینه.

پرث سعی کرد گلوش رو صاف بکنه ولی اب دهنش پرید توی گلوش.. بلافاصله شروع کرد به سرفه کردن و یکم سرش رو عقب کشید تا توی صورت پسر کوچیکتر سرفه نکنه.

سانتا با گیجی چند بار پلک زد..اون مرد چش شد؟نکنه سرما خورده؟...البته تعجبی نداشت..شب قبل واقعا سرد بود.

سانتا با نگرانی دستش رو روی پیشونی پرث قرار داد که باعث شد سرفه های پرث شدت بگیرن. اون پسر متوجه نمیشد که پرث از شدت گی پنیک داشت سعی میکرد نفسش بکشه..و هی بهش نزدیکتر میشد و تماس فیزیکی برقرار میکرد.

مرد بزرگتر آروم دست سانتا رو گرفت و پایین آورد.

"چیکار داری میکنی؟"

پرث با صدای گرفته از شدت سرفه پرسید و این فقط سانتا رو نگران تر میکرد.

"پی..مریض شدی؟"

سانتا زمزمه وار پرسید

"نگرانمی؟"

پرث با حالت شیطنت پرسید و سانتا لب و لوچش رو آویزون کرد.

"نیستم. فقط نمیخوام فیلمبرداری عقب بیوفته و..خودت اذیت بشی موقع ظبط!"

سانتا با خجالتی که خیلی ضایع داشت سعی میکرد مخفیش کنه رو به پرث گفت و ازش فاصله گرفت ..جدیدا روزشون با اذیت کردن هم شروع می‌شد و با اذیت کردن تموم میشد..ولی نه اذیت های خیلی جدی..مثل قبل نه..یه چیزی..صمیمی تر!

پرث که الان انرژیش رو به دست آورده بود و بلاخره می‌تونست نفس بکشه خواست دوباره سانتا رو اذیت بکنه که..

"بیدار شید! تنبیهتون میکنم! بیست دقیقه گذشته از زمان فیلمبرداری!"

با فریادی که از بقیه فریاد های اون چند دقیقه بلند تر بود جفتشون از جا پریدن.

سانتا هول شده دستش رو محکم از زیر پرث کشید و باعث شد مرد یکم به عقب پرت بشه و سرش با صندلی ماشین برخورد بکنه.

"اخ!"

پرث دراماتیک ناله کرد و سانتا دستش رو به نشونه معذرت خواهی بالا اورد.

"ببخشید"

بعدش چرخید سمت در ماشین تا قفل رو باز بکنه.

سریعا دستش رو روی قفل در قرار داد و بازش کرد.

در ماشین با شتاب باز شد و قیافه قرمز شده و عصبانی منیجرشون اولین چیزی بود که جلوی در ظاهر شد.

"شما دو نفر دارید دقیقا چیکار میکنید؟؟میدونید چقدر دیر کردیم؟

سانتا با داد دوباره منیجرش یکم پرید و لب پایینش رو با استرس گاز گرفت.

"ببخشید پی.."

سانتا زمزمه وارانه معذرت خواهی کرد و پرث آروم سانتا رو به سمت خودش کشید تا منیجر انقدر توی صورتش داد نکشه.

"پی ما به شدت خسته بودیم و اصلا متوجه نشدیم کی خوابمون برد..

"در ماشین برای چی قفل بود؟"

منیجر با کلافگی پرسید و دو پسر همزمان سرشون رو تکون دادن.

"نمیدونیم."

منیجر اه بلندی کشید و برگه توی دستش رو پرت کرد روی پای سانتا.

"امروز باید برید رایونگ. آخرین صحنه فیلمبرداری تکیتون با فورس بوکه و باید سریعا تمومش کنید چون پروژه های دیگه ای دارن که باید بهشون برسن.این برگه هم برگه رزرو هتلتونه گمش نکنید! تو یه اتاق میمونید پس باهم لج نکنید..هرچند که فکر نمیکنم با این شبی که توی ماشین کنار هم گذروندید لجی باقی مونده باشه!"

منیجر تند تند حرف زد و بعد از اینکه مطمعن شد مغز اون دو نفر رو خورده در ماشین رو دوباره محکم توی صورتشون کوبید.

سانتا چشم هاش رو آروم روی هم فشار داد و سعی کرد که حرف های منیجر رو آروم آروم توی سرش تحلیل بکنه..رایونگ؟..یه اتاق مشترک؟..

بعد از چند ثانیه سرش رو چرخوند تا به پرث نگاه بکنه..

پرث هنوز دستش روی شونه سانتا مونده بود و اون پسر رو نزدیک به خودش نگه داشته بود.

با چرخیدن سانتا..جفتشون دوباره فیس تو فیس شدن.

"سانتا.."

پرث زمزمه وار صداش زد و سانتا که انگاری مغزش در گیر بود و فاصله کم بینشون براش الان هیچ اهمیتی نداشت سرش رو کج کرد.

"پی..صحنه توی رایونگ.."

سانتا زمزمه وار گفت و اب دهنش رو به زور قورت داد.

"پی..قراره..کیس داشته باشیم..امروز؟"

با این سوال سانتا، پرث برای بار هزارم توی اون چند دقیقه خشکش زد..صحنه بوسشون؟همون روز بود؟ اولین بوسشون قرار بود توی رایونگ باشه؟

سانتا شروع کرد به گزیدن لب هاش و پرث سرش رو آروم پایین انداخت.

اون صحنه بوسه قرار بود اولین صحنه برای پرث و سانتا باشه..ولی اولین صحنه بوسه برای یوتا گان نبود..

سانتا که انگار چیز بیشتری ذهنش رو درگیر کرده بود با معذبیت تمام از پرث فاصله گرفت و نفسش رو لرزون بیرون داد...سانتا میدونست که اون بوسه..قرار نبود اولین بوسه پرث سانتا باشه..و همچنین..اولین بوسه یوتا گان..

پرث که متوجه حالت های سانتا شده بود آروم سرش رو کج کرد.

"خوبی؟استرس نداشته باش..آروم پیش میریم."

با این سوال پرث..سانتا فقط کلافه تر شد..گفتن کلمه استرس نداشته باش البته که برای اون آسون بود... چون به خیالش اولین بوسشون بود و قرار بود بدون اینکه کلافه بشن یا چیزی تموم بشه..ولی سانتا..سانتا قرار بود کلافه بشه..قرار بود با یاد آوری اون شبی که تقریبا باهم دیگه خوابیده بودن خونش جوش بیاد.

پوف کلافه ای کشید و توی خودش جمع شد.

"درسته..آروم پیش میریم.."

سانتا زمزمه وار گفت و چشم هاش رو بست.

پرث که نمی‌خواست مزاحم آرامش اون پسر بشه و بیشتر بهش استرس بده توی سکوت فرو رفت و متقابلا با تکیه دادن به صندلی ماشین دست به سینه شد.

پرث امیدوار بود که سانتا با اون بوسه بدون امادگی یه موقع اذیت نشه..

و سانتا امیدوار بود که با اون بوسه پرث دژاوو نگیره و چیزی رو به یاد نیاره..چون اگه می‌آورد..فضای بینشون اکوارد تر از چیزی که بود میشد.


نه ساعت بعد رایونگ.

پرث درحالی که لباس نخی توی تنش رو مرتب میکرد به سمت اتاق خواب رفت. فیلمبرداریشون با فورس بوک تموم شده بود و الان فقط خودشون دوتا مونده بودن..اولین سکانسشون توی اتاق رو فیلمبرداری کرده بودن و الان نوبت بوسه بود.فقط بوسه توی اتاق مونده بود و پرث سعی داشت که آروم باشه.

اونجا،همه افراد آماده بودن تا اون صحنه بوسه رو فیلمبرداری بکنن..پرث و سانتا تنها افرادی نبودن که برای اون صحنه استرس داشتن..تمامی عوامل اونجا استرس و هیجان خاصی داشتن..چون خیلی مشتاق بودن تا شیمی بین اون دو پسر رو خیلی قوی تر ببینن..البته تا الانش هم..خیلی عالی پیش رفته بودن.

کارگردان جلو رفت و به سانتا گفت تا روی تخت بشینه.

سانتا با دقت به حرف کارگردان گوش داد و دقیقا همونطوری که ازش خواسته بود روی تخت قرار گرفت.

بعد از مطمعن شدن اینکه همه چیز سر جاشه و صحنه اماده شده، کارگردان برگشت سمت پرث و دم گوشش زمزمه کرد.

"اول آروم روی تخت هولش بده و روی شکمش بشین..مطمعن شو کل وزنت رو روی بدنش نندازی که استخون هاش خرد بشن، بازیگر بهتر سانتا دیگه نمیتونیم پیدا کنیم برات، تاناپون."

بعدش با زدن ضربه ای به شونه پرث و تاکید به حرفش، کارگردان به پشت صحنه رفت.

پرث در جواب فقط سرش رو تکون داد و نفسش رو آروم بیرون داد..داشت سعی میکرد که آروم باشه..خیلی ریلکس.

سانتا هم همینطور.

پرث آروم روی تخت کنار سانتا قرار گرفت و حالا جفتشون آماده بودن تا با اکشن گفتن کارگردان..شروع به بازی بکنن.

"همه سر جاهاشون"

با این حرف کارگردان همه سر جای خودشون قرار گرفتن و پرث سانتا در حال تلاش برای فرو رفتن توی نقش هاشون بودن.

و بلاخره..

"اکشن!" شروع شد.

پرث آروم سانتا رو هول داد و همون‌طور که کارگردان بهش گفته بود، بدون هیچ فشاری روی سانتا قرار گرفت.

سانتا ضربان قلبش شدت گرفته بود و داشت سعی میکرد که آروم بگیره..

"یوتا.."

گان،با صدای لرزونی اسمش رو صدا زد و توی همون لحظه..یوتا صورتش رو به صورت گان نزدیکتر کرد.

فاصله بین صورت هاشون فقط یه نفس بود و یکم دیگه نزدیکی برای شکستن فاصله بین لب هاشون کافی بود.

ولی همون لحظه..سانتا سرش رو کج کرد به طرف راست و چشم هاش رو بست..

"کات!..سانتا داری چیکار می‌کنی؟"

کارگردان گفت و به سرعت از پشت صحنه به طرف اونا رفت.

پرث که اصلا تعجب نکرده بود آروم عقب کشید و از روی سانتا بلند شد.

"من واقعا معذرت می‌خوام..یه لحظه یادم رفت که چجوری باید واکنش نشون بدم.

سانتا با شرمندگی و خجالت زیاد گفت و کارگردان دست به سینه شد.

"سانتا. مثل بقیه سریال هاته! فقط به بوسش جواب بده همین! چشم هات هم.."

کارگردان بهش نزدیکتر شد و دستش رو روی چشم‌های سانتا قرار داد.

"ببند تا تمرکز هیچکدومتون به هم نخوره! حالا شروع میکنیم!"

سانتا نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه.

پرث همون لحظه آروم چونه سانتا رو کشید سمت خودش.

"نفس عمیق بکش..آروم باهام همکاری بکن. این چیزی نیست سانتا، ما بیشتر اینا قراره بریم.


سانتا با دقت به حرف پرث گوش کرد و سعی کرد که لرزش توی دستش رو مخفی بکنه..

"ببخشید پی..الان..خوبم."

سانتا زمزمه وار گفت و پرث سرش رو تکون داد.

"خیلی خب."

پرث آروم از روی سانتا بلند شد تا دوباره از اول فیلمبرداری بکنن.

"اکشن!"

صدای کارگردان دوباره توی فضا پیچید و سانتا ایندفعه واقعا داشت خوب عمل میکرد.

با قرار گرفتن پرث‌روی خودش..تونست ضربان قلبش رو کنترل بکنه.

"یوتا.."

و دوباره..این گان بود که یوتا رو صدا میکرد..یوتا خم شد و ایندفعه بدون هیچ مکثی لب های نرم گان رو توی دهنش گرفت.

سانتا چشم هاش رو بست و سعی کرد همون‌طور که پرث گفته بود باهاش همکاری بکنه.

پرث با احتیاط لب پایین سانتا رو می‌بوسید و دستش رو زیر سر پسر کوچیکتر قرار داده بود..

برای چند لحظه..همینطوری درحالی که دراز کشیده بودن و به بوسیدن همدیگه ادامه دادن..تقریبا یک دقیقه بعد صدای کارگردان اون دو نفر رو به دنیای واقعی کشوند.

"کات! خوب بود."

پرث آروم عقب کشید و چشم هاش با لب های قرمز شده و پف کرده سانتا گره‌خورد.

"خیلی محکم بوسیدمت؟"

پرث با نگرانی پرسید و سانتا که صورتش قرمز شده بود سرش رو تکون داد.

"ن..نه"

سانتا زمزمه وار گفت و نگاهش رو از پرث دزدید.

پرث آروم سرش رو تکون داد..توی همون لحظه..یه سوال دیگه هم به ذهنش اومد..خودش اخمی کرد و سعی کرد اون سوال مسخره رو از دهنش دور بکنه...

بدون هیچ حرفی از روی سانتا بلند شد و به کارگردان نگاهی انداخت.

"پی الان باید چیکار بکنیم؟"

پرث پرسید و سانتا متقابلاً به کارگردان خیره شد


"اه..این یکی یه کوچولو قراره سخت بشه..قراره دم ساحل باشید..بوستون باید عمیق‌تر و یکم طولانی تر باشه نسبت به این یکی.."

بعدش آروم برگشت سمت سانتا.

"و بعضیا دیگه باید بهتر جواب بوسه رو بدن. سانتا. ازت می‌خوام که برعکس الان که گان با یوتا قهر بود..دم ساحل با نیاز ببوسیش.متوجه ای چی میگم؟"

سانتا دوباره با خجالت نگاهش رو دزدید و فقط سرش رو به نشونه فهمیدن تکون داد.

پرث آروم از روی تخت بلند شد و درحالی که سعی می‌کرد اون گره‌ مرموز که از ناکجا آباد توی سرش ایجاد شده بود رو باز بکنه

به سمت دستشویی اتاق رفت.

"مراقب باش گریمتو پاک نکنی!"

با هشدار کارگردان پرث بدون هیچ حرفی در دستشویی رو بست.

و اما سانتا که متوجه تغییر مود یهویی پرث شده بود سرش رو کج کرد..چش شده بود؟

سانتا از خودش پرسید و با فضولی از جاش بلند شد تا به طرف دستشویی بره.

"پی پرث؟"

سانتا اروم صداش زد و در دستشویی رو زد..ولی هیچ جوابی دریافت نکرد.

با دریافت نکردن هیچ جوابی..سانتا متوجه شد که اون مرد به هر دلیلی که پیش اومده نیاز داره تنها باشه..

ولی خیلی دلش میخواست بفهمه که چی باعث اون حالتش شده بوده.

آروم برگشت سمت کارگردان و با نزدیک شدن یهویی کارگردان بهش روحش از تنش جدا شد.

"لباشو..انگار کیک توت فرنگی خورده."

کارگردان با تمسخر گفت و سانتا با خجالت دستاش رو جلوی لبش نگه داشت.

"پی!"

سانتا با اعتراض گفت و کارگردان زد زیر خنده.

بعدش آروم به در دستشویی اشاره کرد.

"پرث بعضی وقتا بعد از ظبط اینطوری میشه..نیاز داره که از کاراکترش بیاد بیرون..معمولا وقتایی که زیادی با کاراکترش همزاد پنداری می‌کنه اینطوری میشه."

کارگردان گفت و با زدن چشمک معناداری به سانتا از اونجا دور شد.

سانتا که منظور کارگردان رو نگرفته بود بی حرکت درحالی که دستش هنوز روی لبش بود اونجا وایساد.

"همزاد پنداری؟

سانتا زیر لب زمزمه کرد و همون لحظه پرث از دستشویی خارج شد.

"سانتا؟"

پرث درحالی که دستاش رو با دستمال توی دستش خشک میکرد سانتا رو صدا زد.

با شنیدن صدای پرث از پشت سرش، ریشه افکارات سانتا پاره شد و برگشت به سمت مرد.

"پی..خوبی؟"

سانتا پرسید و پرث سرش رو تکون داد.

"خوبم.بیا بریم."

پرث درحالی که به طرف بقیه می‌رفت گفت و دستمال کاغذی رو‌ توی سطل اشغال پلاستیکی گوشه دیوار انداخت.

سانتا بدون هیچ حرفی فقط چرخید و پشت سر پرث راه افتاد.


"خیلی خب پسرا لباس های گرمتون رو بپوشید..بیرون خیلی سرده. موقع فیلمبرداری قراره یه کوچولو یخ بزنید. ولی چاره ای نداریم باید زودتر تموم بشه تا آخرین سکانستون با فورس بوک رو توی بانکوک تموم بکنیم."

کارگردان رو به اون دونفر گفت و سانتا اخم کرد.

"خب چرا قبل از اومدن به رایونگ اینکارو نکردیم؟"

سانتا پرسید و کارگردان که داشت وسایلش رو جمع می‌کرد جوابش رو داد.

"می‌خواستیم سکانس رایونگ زودتر تموم بشه،چون تای هم کاراش زیادن و فقط برای امروز وقت داشت."

کارگردان توضیح داد و با به دوش انداختن کیفش از اتاق زد بیرون.

پرث با انداختن نگاه کوتاهی به سانتا ژاکتش رو برداشت و به سمتش گرفت.

"بپوشش."

سانتا با تشکر آرومی ژاکت رو گرفت و تنش کرد.

"بابت اینکه نزاشتی دیشب از سرما یخ بزنم توی ماشین ممنونم سانتا..وقت نشد که تشکر بکنم..توی موقعیت های مسخره ای قرار گرفتیم امروز."

پرث درحالی که ژاکت خودش رو تنش میکرد رو به سانتا گفت و سانتا در جواب فقط لبخند محوی تحویلش داد.

"بریم؟"

پرث پرسید و سانتا بعد از کشیدن نفس عمیقی سرش رو تکون داد.

"بریم."


باد به شدت سردی توی ساحل می‌پیچید و باعث میشد وسایل فیلمبرداری که روی شن ها قرار گرفته بودن تکون‌بخورن.

پنج دقیقه از رسیدنشون به ساحل گذشته بود و الان سانتا درحالی که با دستاش سرش رو گرفته بود با نارضایتی ناله میکرد.

"پی...آب بازی؟..تروخدا بزار بعدا..بخدا من قسم میخورم دوباره بیام رایونگ تا فیلمبردای بکنیم..من واقعا واقعا واقعا سردمه!"

سانتا درحالی که ناله میکرد داشت سعی میکرد کارگردان رو راضی بکنه تا اون صحنه آب بازی رو انجام ندن..ولی پرثی که کنارش وایساده بود میدونست نمیشه..اگه یه تیکه ناقص میموند..همه چی بی نظم میشد..و اون کارگردانی که پرث می‌شناخت..امکان نداشت اجازه عقب افتادن فیلمبرداری رو بده.

"گفتم نه سانتا. برید سر جاهاتون وایسید. ژاکت هاتون رو هم در بیارید تا به هوا عادت بکنید. هیچ کاری از دستم برنمیاد

کارگردان رو به اون دو نفر گفت و به سمت فیلمبردار رفت تا چیزی رو براش روشن‌بکنه.

سانتا آهی کشید و نا امیدانه به پرث خیره شد.

پرث هم با همون نگاه به سانتا خیره شد.

"من مطمعنم جون سالم به در نمیبریم و درجا بر اثر یخ زدگی می‌میریم."

سانتا گفت و پرث اخم کرد.

"هی..دیگه در اون حد هم نیست.بیا بریم."

پرث آروم بازوی سانتا رو گرفت و اون رو به زور کشید سمت ساحل.

"زود تموم میشه..یکم تحمل بکن."

پرث زمزمه وار گفت و سعی کرد سانتا رو آروم کنه..ولی سانتا همچنان داشت با کلافگی ناله میکرد.

"پی پرث..ما می‌میریم.مطمئنم"

سانتا دوباره گفت و پرث که از این مسخره بازیای سانتا خندش گرفته بود لب پایینش رو گاز گرفت.

"چرت نگو..آماده باش.هرچی بهتر بازی کنی زودتر تموم میشه."

سانتا لب و لوچش رو آویزون کرد و پرث که دیگه نمیتونست‌تحمل بکنه آروم زد زیر خنده.

"به خودت بیا سانتا"

پرث با خنده گفت و باعث شد غر غر سانتا متقابلا تبدیل به خنده بشه..بعد از ساعت ها..بلاخره تونسته بود ریلکس کنه و آروم باشه..

"پی جدی میگم..می‌میریم"

سانتا با خنده گفت و پرث سرش رو تکون داد.

همون لحظه با صدای بلند کارگردان به خودشون اومدن.

"بی هدف فقط آب بازی کنید. می‌دونم خیلی‌سردتونه ولی خواهشاً تحمل کنید و این سکانس رو خراب نکنید..اگه از شدت سرما تمرکز روی شخصیت ها ندارید..فقط خودتون باشید."

کارگردان توضیح داد و رفت پشت صحنه.

پرث سانتا سرشون رو تکون دادن و پرث‌با رها کردن بازوی سانتا ازش فاصله گرفت.

"و...اکشن!"

بازی شروع شد و سانتا اول رفت توی آب..سعی کرد سرد‌بودن آب رو ایگنور کنه و سریعتر اون بازی رو تموم بکنه.

همون لحظه..شروع کرد به پاچیدن آب روی پاهای پرث..پرث که متوجه شد سانتا چرا بجای کل بدنش از پاهاش شروع کرده.. ناخودآگاه لبخندی زد.

سانتا که میخواست بدن پرث به دمای آب عادت بکنه نگاهش رو با نگاه پرث‌ قفل کرد.

'خوبم"

پرث زیر لب زمزمه کرد و به سانتا نزدیکتر شد..سانتا اروم سرش رو تکون داد و با یه لبخند شیطنت آمیز یهویی شروع کرد به پاچیدن آب روی کل بدنت پرث.

جفتشون با هیجان‌شروع کردن به دویدن توی اب.

از شدت هیجان و سرد بودن آب بعضی وقت ها داد میزدن و میخندیدن..دقیقا عین دیوونه ها.

"می‌میریم"

سانتا دم گوش پرثی که طبق سکانس توی آب بغلش کرده بود زمزمه کرد و پرث خندش بیشتر شد..شاید واقعا حق با سانتا بود..اون دوتا دیوونه داشتن از شدت سرد بودن آب جون می‌کندن.


بعد از چندین دقیقه..صدای کارگردان بلاخره بلند شد.

"کات!"

و پرث با عجله از توی آب بلند شد.

"پاشو سریع"

پرث با خنده دستش رو به طرف سانتا گرفت و سانتا با گرفتن دستای پرث سریعا از توی آب بلند شد.

"دارم میمیرم"

سانتا دوباره تکرار کرد و درحالی که جفتشون میلرزیدن و همزمان به وضعیتشون میخندیدن از دریا اومدن بیرون.

توی همون لحظه چند تا استف درحالی که پتو و کیسه های آب گرم با خودشون حمل میکردن شروع کردن به دویدن به سمتشون.

استف ها سریعا شروع کردن به پوشوندن اون دو نفر و سعی میکردن تا حد ممکن گرم نگهشون دارن.

"عالی بودین پسرا..ممنونم که خرابش نکردین..الان باید برید اتاق هاتون تا استراحت بکنید..چهار صبح دوباره باید بیاییم همینجا.

کارگردان بهشون گفت و درحالی که ژاکت خودش رو تنش میکرد کیفش رو برداشت و به سمت ماشین رفت.


پرث برگشت سمت سانتا و با دیدن اینکه سانتا داشت مثل یه بیگل کوچولو می‌لرزید دوباره زد زیر خنده..تاحالا توی عمرش اونقدر زیاد یه نفر براش بامزه نبود..و باعث نمیشد اونطوری از ته قلبش بخنده.

سانتا که متوجه خنده های پرث شده بود با لب و لوچه آویزون بهش نگاهی انداخت.

"اگه بگی شبیه سگ خیس خورده شدم توی اتاق هتل راهت نمیدم"

سانتا با کلافگی هشدار داد و پرث سرش رو پایین انداخت تا خنده هاش رو قایم کنه..اون پسر ذهنش رو خونده بود؟

سانتا چشم قره ای رفت و سرش رو به سمت مخالف چرخوند.

زنی که داشت موهای سانتا رو با حوله خشک میکرد آروم عقب کشید.

"میتونید برید. راننده منتظره"

زن به آرومی گفت و از اونجا فاصله گرفت تا وسایلش رو جمع کنه

سانتا حوله دور بدنش رو کنار گذاشت و رو به پرث کرد.

"اگه خندیدنت تموم شده بریم."

پرث متقابلا حوله رو کنار گذاشت و با لبخند شیطونی رو به سانتا کرد.

"بریم."

پرث گفت و سانتا با رفتن چشم قره ای برگشت تا بره سمت ماشین. اون مرد امروز واقعا روی مخش‌بود.

پرث پشت سر سانتا راه افتاد و با خنده های ریز دستاش رو توی جیبش قرار داد. سانتا واقعا با نمک بود...هیچوقت فکرش رو نمی‌کرد که بتونه اون پسر رو بانمک خطاب بکنه.

جفتشون سوار ماشین شدن و سانتا دست به سینه پشتشو به پرث کرد.

"چیکار داری میکنی"

پرث درحالی که در ماشین رو می‌بست پرسید.

"نمیخوام صورتمو ببینی..خندیدنت می‌ره روی اعصابم"

سانتا با کلافگی گفت و سرش رو به پنجره ماشین تکیه داد.

پرث سرش رو کج کرد..الان جدی بود؟

"خندیدنم روی اعصابته؟"

پرث پرسید و سانتا سرش رو تکون داد.

"چه جورم."

با این حرف سانتا..پرث ابروهاش رو بالا انداخت.

"که اینطور."

پرث سرش رو تکون داد و به صندلی ماشین تکیه داد

"بدون که الان بیشتر شبیه به یه پاپی شدی.."

"پی پرث!"

سانتا بهش توپید و پرث به نشونه تسلیم دست هاش رو بالا گرفت

"محض اطلاع خودت گفتم"

پرث گفت و سانتا با اخم روش رو دوباره برگردوند سمت پنجره.

"رو مخ."

سانتا زمزمه وار پرث رو خطاب کرد و پرث فقط آروم زد زیر خنده..

دیگه تا رسیدنشون به هتل بین اون دو پسر هیچ حرفی رد و بدل نشد.


بعد از رسیدن به هتل..سانتا سریعا خودش رو روی تخت پرت کرد و پشت سرش پرث در اتاق رو قفل کرد.

"من میرم باشگاه پایین..زیاد خوابم نمیاد"

پرث درحالی که دست میبرد توی ساکش رو به سانتا گفت و سانتا بدون هیچ کاری سرش رو فقط تکون‌داد.


چند ساعت گذشت و بلاخره ساعت فیلمبرداری اخرشون توی رایونگ رسید.


سانتا درحالی که خمیازه میکشید رفت و روی شن های ساحل جلوی دریا نشست..ساعت چهار صبح بود و پرثی که اصلا نخوابیده بود به غلط کردن افتاده بود.

اون هم متقابلا جلو رفت و روی شن ها کنار سانتا نشست.

"آماده باشید پسرا..آخرشه."

کارگردان گفت و سرجاش وایساد.

"اکشن!"

پرث کمی وزنشو روی فشار دست هاش انداخت و توی صورت سانتا خم شد.

کمی سرش رو کج کرد و آروم خودش رو به لب هایی که چند دقیقه پیش آشنا حسشون کرده بود رسوند.

"عالیهه ادامه بدید"

با صدای کارگردان، پسر متقابلا چشم هاش رو بست و سرش رو کمی جلو آورد.

درحال آروم بوسیدن هم بودن که پرث دوباره با همون حس آشنا ناخواسته اخم کرد.

اخمش پیدا نبود، اما ممکن بود صحنه رو خراب کنه‌.

کارگردان متوجه اخمش شده بود. اما می‌دونست پرث با گیر دادن به اشتباهات کوچیک حال نمیکنه. پس ساکت موند و به خیال بعدا درست کردنش گذاشت به فیلمبرداری ادامه بدن.

بعد از گذشت چند دقیقه بلاخره کارگردان کات داد. همه منتظر بودن اون دوتا از هم جدا بشن اما پرث انگار سر جاش میخکوب شده بود. همونجا..درست توی صورت سانتا.

"هی تاناپون فیلمبرداری تموم شده."

با صدای کارگردان، سانتا به خودش اومد. کمی سرش رو عقب کشید. اما پرث توی سکوت، هنوز همون‌جا خشک شده بود.

توی چشمای پسر خیره موند. خیلی نزدیک بود، به علاوه حس اون بوسه، این زاویه نزدیک به شدت براش آشنا بود.

کمی توی همون حالت فکر کرد. با دیدن چشمای براق پسر قسمتی از خاطرات اون شب از توی ذهن پوچش رد شد. بی خود نبود که صورت سانتا از اون زاویه بهش حس دژاوو میداد. واقعا یه چیزی بوده.


با صدای بلند تر از کارگردان از توی خاطراتش بیرون اومد.

"باهات دارم حرف میزنم..میشنوی صدامو؟؟؟"

پرث بی اهمیت به حرفای کارگردان دوباره توی چشمای سانتا خیره موند. اون چشم‌ها.

"لعنتی..."

زیر لب به خودش گفت که سانتا با قیافه توی هم رفته پرسید.

"پی..خوبی؟؟"

پرث خیلی آروم جوریی که فقط سانتا بشنوه زیر لب زمزمه کرد.

"حس میکنم...خیلی آشناست."

باری روی دوش سانتا خراب شد. نگران همین بود. برای مطمئن شدن با زبون گرفته گفت:

"م..منظورت..چیه؟"

"حس بوسیدنت خیلی آشناست مطمئنم قبلا حسش کردم."

چشم‌های پسر گرد شد و خون به سمت گونه ها و گوش‌هاش جریان پیدا کرد.

"پی..معلومه که آشناست..امروز دوبار صحنه کیس داشتیم. یادت نیست؟."

پرث از تلاش های سانتا برای احمق نشون دادن خودش خسته شد پس با یکی از دست هاش سر پسر رو سمت خودش کشید و زیر لب گفت:

"پس بزار یه چیزی رو چک کنم."

بعد به سمت لب های پسر خیز برداشت و خیلی عمیق تر از قبل و از ته دل پسر رو بوسید.

همه افراد سر صحنه از اتفاقی که توی سکانس نبود شوکه شده بودن. کارگردانی که درحال نگاه کردن به اون دوتا بود با یاد آوردن چیزی سریعا به خودش اومد و همه عوامل و صدا زد.

"پس منتظر چی هستین..فیلمبرداری کنید. این یکی خیلی واقعی تره. زود باشیددد"

پرث اما بی توجه به سر و صدای اطرافش و سانتایی که از شوک نمیدونست چیکار کنه، لب پایین پسر رو به بازی گرفت و کمی با کشیدن سرش بوسشون رو عمیق تر کرد.

با ناله ریز سانتا کمی بین چشم هاش رو باز کرد و با دیدن همون چهره و همون حالت های آشنا از همه چیز مطمئن شد.

Report Page