cordelia.

cordelia.

ei1gh

انگشت هاش رو به روی عروسک های بی‌جون می کشید، قلموی مشکی رنگ رو بر دست گرفت و شروع به کشیدن تک تک جزئیات ریز و درشت، بر روی قطعه چوبِ پوسیده کرد، مغازه چوبی احساساتی مثلِ بوم خاکستری رنگ رو به وجود آدم ها القا می‌کرد. انگشت های ضعیف شده‌اش رو جلو برد و با برداشتن فنجونِ کوچیک و قدیمی، لب های خشکش رو به دریایی از تلخیِ قهوه رسوند.

صدایِ آرومی چشم هایِ مرد رو به سمت در مغازه کشوند، پسرک کت چرم خیس شده‌اش رو بین دست هاش می‌فشرد و با تمام وجود، درون خودش می لرزید.

افکار بهم ریختهٔ پسرک، اجازه نمی‌داد بتونه به وجود اون مرد به نظر ۳۰ ساله فکر بکنه، پس خودش رو به سمت دیواره هایِ سنگی کشوند و بدن ظریفش رو اطراف عروسک هایِ دست ساز رها کرد، سرش رو بالا گرفت و با دیدن لب های مرد، تمومِ سرمای وجودش آتش گرفت. یاد آوری تمام بوسه های یخ زده‌یِ اونها، زیر درخت های گردو، برای پسرک یک شعله‌ای برای شروع آتش بود. اون پسرک توی چشم آقایِ لی، یک عروسک زنده به نظر می‌رسید، اون باید پرستیده می‌شد، بوسیده می‌شد و مدت ها از غم ها دور نگه داشته می‌شد. برای آقای لی، جیک چیزی بیشتر از یک مرد ۲۸ ساله یا بهتره بگم درست مثل ۱۰ سال پیش، یک پسر کوچولوی ۱۸ ساله بود، چشم های معصوم و لبخندی که تنها برای پرستیده شدن بو‌د، اون چشم ها اعماق دریایی بودن که کلمات رو میون رگ هایِ خونی، گم کرده بودن.

تمامِ افکار پسرک کوچیک، با صدای آروم قدم های آقای لی، خودشون رو گم کردن. آقای لی کتش رو برداشت و به سمت پسرک اومد، اون رو به دور بدن ظریف عروسک مانند اون کشید، به چشم هایِ صدفی پسرک کرد و برای دقایقی، خودش رو از ترس هایی که از نگاه پسر داشت، دور کرد.

- امیدوارم نخوای تا ابد همین گوشه بمونی، البته اگر انقدر خواستارِ این نباشی که دچار مریضی بشی.

هیسونگ گفت و قدم هاش رو به سمت اتاقک کوچک پیش گرفت، کت چرمش رو مرتب کرد و با ورود به اتاق، نفس عمیقی سر داد، حتی قسمتی از عطر اون پسر، انقدر برای اون دیوونه کننده بود، که هیسونگ می تونست خودش رو توی اتاق حبس کنه و بینیش رو میون گردن پسر، برای مدت ها زندانی کنه.

بعد از چند دقیقه، پسرک در چوبی رو به صدا در آورد، نمی‌دونست چی باعث شده که تمومِ وجودش، برای ذره ای لمس از طرف معلمِ بچگیش، ضعف بره و خود به خود اون رو مجبور کنه تا دلایل مختلف رو کنار هم بچینن، تا انگشت های هیسونگ، بدنِ ظریف پسر رو لمس کنن.

بعد از چند دقیقه، هیسونگ به خودش اومد و در اتاقکِ چوبی رو باز کرد، اون‌قدری دیوونه‌یِ عطر پسر شده بود که جرئتی نداشت تا دوباره توی اون تیله های عسلی مانند نگاه بکنه پس بی توجه به چهره‌یِ عروسک مورد علاقه‌اش، خودش رود عقب کشید و پسر رو وارد اتاق کرد.

- خودت رو گرم نگه دار، نمی خوام از یک بچه‌یِ ۱۸ ساله مراقبت کنم، بهتره حواست باشه به خودت.

+ انقدر وجودم اذیتت می‌کنه ؟ احمقانه‌ست، من فقط برای چند دقیقه به مغازه‌ات پناه آوردم و حالا جوری رفتار می‌کنی انگار من همون بچه‌یِ ۱۸ ساله‌ام، ۱۰ سال گذشت و همچنان با کلمات، قلبم رو تبدیل به شیشه های شکسته می‌کنی، از خودت پرسیدی که قابلیت این رو هم داری که بتونی مثلِ عروسک های بی روحت، قلب من رو هم تعمیر کنی ؟ شایدم بخوای با یک قلبِ ساعتی جدید عوضش کنی.

تموم این جملات قسمتی از روح آسیب دیده‌ٔ پسرک بود، اما وقتی برای هیسونگ، این ها کلماتی از یک عروسک بی جون بودن، چه تفاوتی داشت ؟ زمانی که به دنیای هیسونگ نگاه می‌کنی، دنیای انسان ها تبدیل به عروسک هایی می‌شه ذره ذره از وجودشون، یک دروغ بی‌نقص و پرستیدنیه. جیک برای هیسونگ همون‌قدر بی نقص به نظر می‌رسید، انگار تمامِ جزئیات اون پسر، توسط فرشتگان به دقت کشیده شدن.

- به عنوان یک عروسک، نباید انقدر بی ملاحظه باشی پسر کوچولو، درست نمی‌گم ؟ باید علاوه بر زخم هات، لب های بی‌نقصت رو هم ببندم ؟

هیسونگ گفت و برای دقایقی نگاهش رو کج کرد، پوزخندی به لب هاش نشست و با غرور، حرف هاش رو به زبون آورد، اون پسر زود باور بود و اذیت کردنش ؟ کارِ مورد علاقه‌ٔ هیسونگ.

جیک هوفی کشید و ادامه داد ’ هنوز هم برات یک عروسکِ ساده ام ؟ ازم خسته می‌شی اما دقایقی بعد شروع به پرستش من می‌کنی، ثانیه‌ای به چشم یک الهه به من نگاه می‌کنی و بعد، چشم هات رو به روی من می‌بندی، تو صاحبِ تمام وجودم بودی؛ قلبم رو لمس می‌کنی اما در ثانیه اون رو بین دست هات مچاله می‌کنی، من رو به ندرت مریض می‌کنی اما تنها چیزی که نصیب من می‌شه، زهری از میون لب هایِ خودته. ‘

- درمانی که با انگشت هام باشه جالب تر به نظر نمی‌رسه ؟ عروسک ها لمس می‌شن برای پرستیده شدن، ساخته می شن برای استفاده شدن اما دور انداخته می‌شن برای؟.. جوابش چیزی جز دروغ هات می تونه باشه پسر کوچولو ؟

برای لحظه‌ای جیک توی سکوت فرو رفت، پاهای ظریفش توانایی‌ای برای فرار کردن نداشتن، به سختی خودش رو بالا کشید و قدم هاش رو برای خلاص شدن از این هیولای خودخواه، پیش گرفت، تمام درد رو میون چشم هاش احساس می‌کرد، قطرات کوچیک راه خودشون رو پیدا کرده بودند و آروم از روی گردن بی نقص پسر به پایین سر می خوردند‌.

هیسونگ برای لحظه‌ای، به دنبال تکه‌ٔ گمشده‌ای از خودش بود، باور نمی‌کرد که صدای قدم های آشنای پسرکش، به آرومی ازش دور می‌شه، خودش رو بلند کرد و با سرعت، جسم و روحش رو به عروسکِ مو طلایی جلوش رسوند.

- تمامِ وجودت ساخته شده توسطِ منه، حالا قصد فرار رو ازم داری ؟ عروسک ها به صاحبشون برمی‌گردن، این‌طور نیست ؟

هیسونگ گفت و دست هاش رو به آرومی به بدنِ ضعیف مقابلش نزدیک کرد اما هر قدم، فاصله‌ای جدید رو بین اون ها می ساخت.

+ عروسک ها آسیب می بینن، زخمی می‌شن و به دنبالِ صاحب جدید می‌گردن، وجودت رو انکار نمی‌کنم، اما جسم بی روحت برای من چه فایده‌ای داره زمانی که احساساتت هیچ‌وقت برای من نبود؟

تمامِ این کلمات هیسونگ رو عصبی تر و حریص تر از قبل می‌کرد، می‌ترسید، از نبودِ پسرک میون انگشت هاش می‌ترسید، اون تنها یک نظاره‌گر نبود، سازنده بود، اون پسر هایِ زیادی رو ملاقات می‌کرد، عروسک های زیادی رو به رقص در می‌آورد، اما هر کدوم از چشم های دکمه‌ای مانند، وجودِ عشق رو درونِ اون بیدار نکرد. لب هاش دیگه توانی برای صحبت نداشتن، اونقدری تشنه بودن که تنها سیراب شدن با لب هایِ پسرک، اون رو آروم می‌کرد؛ بدنِ یخ زده‌اش رو جلو برد و قدم هاش، اون رو به مرگِ حتمی نزدیک می‌کردن، انگشت هاش رو به دور دست های یخ‌ زده‌ٔ پسرک گرفت و برایِ دقایقی، جسمش رو برای صحبت رها کرد. نگاهی به سیاه چاله‌ٔ عمیق درونِ مردمک‌ پسر کرد و وجود خودش رو میونِ کهکشانِ کوچیک پنهان کرد، اون حاضر بود سالها به دنبالِ تک تک ستاره ها بگرده تا برای یک ثانیه، برق چشم هایِ اون رو به خاطر بسپاره.

تشنگیِ لب های خشک شده‌اش، تنها به بوسه‌ای از پسرک راضی بود، اون بارها توی ذهنش التماس می کرد تا بتونه خشکیِ عمیق رو با قطرات آب، تازه کنه، اما پسرک لجباز تر از اونی بود که با گذر چند دقیقه، خودش رو به دامِ مرد بزرگتر بندازه.

+ یک سازنده‌ٔ پیر، انقدر تشنه‌ برایِ بوسیدن یک عروسکِ دروغگوئه ؟

- هرچه‌قدر تلاش برای دروغ گفتن بکنی، چشم هات همیشه حقیقت رو به نگاهم می‌گه.. من انقدر می بوسمت تا حتی لب هایِ زخم شده‌ات، حقیقتِ چشم هات رو به زبون بیاره.

با به زبون آوردن کلمات، دست هاش رو به دور کمر پسر حلقه کرد، درست جوری که شکارش از میونِ انگشت هاش، پا به فرار نذاره، به آرومی زبونش رو لب های پسرک می کشید و تمامِ سلول های پسرکش رو، خواستار بوسه های خودش می‌کرد. گاز هایِ ریزی از لب های درشت پسر می‌گرفت و با وجود مزهٔ خون، حریص تر از قبل لب هاش رو زخمی می‌کرد، لب هاش رو به آرومی رها کرد و زبونش رو رویِ گردن پسر کشید، اون رو محکم تر تویِ بغل خودش گرفت و درست مثل یک عروسک، بدنِ بی جون پسر رو پرستید و قطعه به قطعه از جسم پسر رو با دقت نگاه کرد، به خودش برایِ داشتن پسر می‌بالید و هربار، بوسه هاش رو مهمونِ گردن بی نقص پسر می‌کرد. سرش رو جلو برد و با صدایی آروم، درون گوش پسر کلماتی رو سر داد، اما در آخر، پسرکِ لجباز تا طلوع آفتابِ فردا، درون آغوش مرد، میون بوسه های شرابی مانند، غرق شد.


Report Page