closer
starتقریبا نیم ساعت زیر بارون با چتر خیس توی کوچه منتظر بود.
زیر لب با خودش غرغر کرد: لعنتی عدل همین امروز باید اینهمه بارون بباره؟
طولی نکشید که یونجون دوان دوان رسید و با نفس نفس روی زانوهاش خم شد و یه دستش رو روی شونه بومگیو گذاشت.
بومگیو متقابلا دستش رو روی شونه یونجون گذاشت و چترش رو بالا سرش گرفت.
بومگیو با نگرانی لب زد: چرا چتر ورنداشتی اخه؟ لباست چرا انقدر نازکه؟ چرا لباس گرم نپوشیدی؟
یونجون که هنوز نفسش بالا نیومده بود، در همون حین که سرش پایین بود گفت: خب ..اخه ..نمیدونستم ..قراره انقدر هوا-
سرش رو بلند کرد و با بومگیو چشم تو چشم شد و حرفش با قطره های بارون روی زمین افتاد.
کمرش رو صاف کرد و رو به روش وایستاد.
بومگیو یه لبخند خوشحالی گوشه لبش نشست و نگاهش کرد.
یونجون با دستپاچگی دستش رو جلو برد و گفت: سلام
بومگیو هم متقابلا دستش رو جلو برد و بهش سلام داد.
یونجون: خب.. الان چیکار کنیم؟
بومگیو: هیچکار.. فقط بزار نگاهت کنم.
چند دقیقه دست تو دست هم موندن و بومگیو از یونجون کلافه شده بود.
بومگیو: چرا همش چشماتو ازم میگیری؟ چرا نگام نمیکنی؟
یونجون لبشو گاز گرفت و گفت: خجالت میکشم
بومگیو اروم خندید و یونجون رو در اغوشش کشید.
یونجون: بوسم میکنی؟
بومگیو که متعجب شده بود گفت: چی؟ ها اره اره بوستم میکنم.
از هم فاصله گرفتن و یونجون سرشو دوباره انداخت پایین.
بومگیو دستش رو سمت جیبش برد و یه گردنبند که مشخص بود سته رو دور گردن یونجون انداخت و کش موهاش رو هم باز کرد و دور دستش انداخت.
دستش رو بالا اورد و چونه یونجون گرفت و سرش رو بالا اورد.
اروم زمزمه کرد: بارون داره شدید تر میشه یونجونا.. مواظب خودت باش.
سرش رو نزدیکش کرد و نرم و اروم، ولی از ته دل یونجون رو بوسید.
ازش جدا شد و بدون اینکه نگاهش کنه، چترش رو دستش داد و از کوچه بیرون رفت و از یونجون دور شد.