citi

citi

🍁کـــــℳσŋムـــوردم 🍁

#پارت34
#پرستارمن

_ماهک تو میتونی بری!
چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون،با اخم رو به عرفان که نیشش باز بود گفتم

‌_ این چه کاریه؟؟
نگاهی به این ور و اون ورش انداخت : همین کارات دیگه!

خندید : وااا خب بده گفتم دختره پیشمون بمونه؟؟؟

خم شد فنجون قهومو برداشتم یه قاشق شکر توش ریختم و همینطور که تکیه مو به صندلی میدادم گفتم

_این دختر تو فاز ســ،کس سه نفره ایناست بیخیال شو باشه؟؟؟

پوفی کشید : باجه اما چه هیکلی داشت ناکس

خندیدم و قهوه مو نوشیدم.

( ماهک )

کارم تموم شده بود و از اونوعمارت بزرگ اومدم بیرون ، دلم میخواست قدم بزنم. از دست بابام خیلی عصبی بودم

نمیدونم چقدر از راه رو رفته بودم که صدای زنگ موبایلم بلند شد
گوشی رو از جیب مانتوم در اوردم با دیدن شماره ی رامین کلافه پوفی کشید

حالا کی حوصله ی اینو داشت!

کلافه تماسو وصل کردم
_بله؟

صدای عصبیش به گوش رسید : تا من بهت زنگ نزنم تو عرضه نداری زنگ بزنی؟؟؟

_بیکار که نیستم

_غلط کردی از سپهر چه خبر؟؟

_ هیجی
_ماااهک

_اه بسه رامین حوصله ندارم!

_خوب گوش کن بییین چی بهت میگم وای به حالت بزنی زیر نقشه ت یه بلایی سرت میارم که مرغای اسمون به حالت گریه کنن فهمیدی ؟؟؟

برو بابایی گفتم و گوشی رو قطع کردم همینو کم داشتیم.