citi

citi

🍁کـــــℳσŋムـــوردم 🍁

#پارت27
#پرستارمن

_اره خودم دیدم تو بالکن باهام رابطه داشتن
یکی دیگه شون گفت : شاید اشتباه دیدی!
_نه بابا سرش بین پا اقا بود

نفسمو کلافه بیرون دادم عجبا ، چقدر فضولن فعلا نمیتونستم حرفی بزنم باید به سپهر میگفتم
نفسمو کلافه بیرون دادم و راهمو به سمت اتاق سپهر کج کردم.

خودشم معلوم نیست کجا رفته اخه! رو مبل وسط اتاقش نشستم و پاهامو تو خودم جمع کردم... اگه ازدواج کنم مسلما میفهمن که پشت

رابطه داارم، میکشنم ! چونه مو رو زانوم گذاشتم ، چیکار کنم من؟ پوفی کشیدم که همون لحظه در باز شد

اول فکر کردم سپهره با ذوق بلند شدم اما با دیدن مامانش نیشم بسته شد

و زیر لب سلامی کردم
‌‌_سلام سپهر نیست؟
_نه خانوم

_نگفت کجا میره؟!
_قبل ازاینکه من برسم اقا رفته بودن.
یه اهان و گفت به طرف در رفت منم نفسمو بیرون دادم که رو پاشنه ی پا چرخید

_راستی دخترجون

_بله؟!
_داروهای سپهر رو بهش سروقت بده چند روزه خداروشکر بهتر شده نمیخوام بازم حالش بد شه!

_چشم
یه مرسی گفت و از اتاق رفت بیرون ... اون موقعه که من پرستار شده بودم میگفتن حالش خیلی بده

اما وقتی اومدم رو سرش و همون روز اول ترتیبمو داد فهمیدم که نه اونقدرا هم حالش بد نیست.

بازم سرجام نشستم و اندکی گذشت که اینبار سپهر اومد با خوشحالی بلند شدم و به طرفش رفتم ، در اتاق رو بست و من از پشت بغلش کردم

_زده بالا؟؟؟
خندیدم : نه
_پس چیه؟؟
سرمو به شونه ش چسبوندم: فقط دلم بوس میخواد

_عه؟!
_اره
و با یه حرکت جامونو عوض کرد و من پرت شدم تو بغلش و سرم چسبید به سینه ش

اروم سرمو بلند کردم که با خنده گفت: بوس میخوای دیگه اره؟!
یه هوووم کردم که با یه حرکت لباشو گذاشت رو لبام ....