𝒞𝗂𝗇𝗇𝖺𝗆𝗈𝗇 𝗅𝖾𝗍𝗍𝖾𝗋𝗌 𝗉𝗍. 𝟤

𝒞𝗂𝗇𝗇𝖺𝗆𝗈𝗇 𝗅𝖾𝗍𝗍𝖾𝗋𝗌 𝗉𝗍. 𝟤

𝒟𝖺𝗂𝗌𝗒

𝗆𝖺𝗋𝖼𝗁 𝟣𝟥, 𝟤𝟢𝟤𝟨, 𝖠𝗎𝗌𝗍𝗋𝖺𝗅𝗂𝖺.


پرتوهای خورشید صورت غرق در خواب پسر رو نوازش می‌کردن و روی پلک‌های بسته‌‌ی پسر نقش کمرنگی از نور می‌بستن. موهای قهوه‌ای رنگش زیر تابش کمرنگ نور روشن‌تر از همیشه می‌درخشید، انگار که خود خورشید با انگشت‌های طلایی‌ رنگش تارموهاش رو لمس می‌کرد. پلک‌هاش آروم از هم فاصله گرفتن و روی تخت نیم‌خیز شد و از پنجره به منظره‌ی بیرون چشم دوخت. آسمونی آبی و بی‌نهایت، ابرهایی سفید پنبه‌مانند، خورشیدی که روی سینه‌ی آسمون تکیه زده بود انگار که تنها تکیه‌گاهش همین آسمونه و پرنده‌هایی که آزادانه اوج می‌گرفتن و می‌چرخیدن.


کش و قوسی به بدنش داد. انگار می‌خواست خواب سنگین شب قبل رو از بدنش بیرون بریزه. نگاه خواب‌آلودش از پنجره به سمت ساعت دیواری چرخید. عقربه‌ها روی 𝟩:𝟢𝟧 صبح قفل شده بودن. پلک‌های سنگینش برای لحظه‌ای روی هم افتادن و خمیازه‌ای کشید. ذهن هنوز خواب‌آلودش اختلاف ساعت رو محاسبه کرد، 𝟨:𝟢𝟧 صبحِ کره‌. هنوز یک‌ساعتی تا موقع فرستادن پیامِ « صبح‌بخیر » برای جه‌یون وقت داشت. تقریباً سه هفته‌ از روزی که به استرالیا اومده بود می‌گذشت. این سه هفته گاهی انقدر کند می‌گذشت که هر دقیقه‌ مثل یک روز بی‌انتها بود و گاهی هم انقدر تند که وقتی که به ساعت نگاه می‌کرد، باور نمی‌کرد که یک روز دیگه هم گذشته باشه!


از روی تخت بلند شد. پاهاش کف چوبی خنکِ اتاق رو لمس کردن و به سمت آشپزخونه قدم برداشت. قهوه‌ساز رو برداشت و روشنش کرد. چند لحظه بعد، صدای جوشیدن آب و بوی تلخ قهوه، آشپزخونه رو پر کرد. روی صندلی نشست و منتظر موند. انتظار، از نگاه خیلی‌ها ناخوشاینده، ولی شاید فقط افراد عاشق انتظار کشیدن رو در عین ناخوشایندی، خوشایند می‌بینن. چون نتیجه‌ای داره که به معشوقه‌شون مربوطه و هر چیزی مربوط به معشوقه، شیرینیِ خودش رو داره. انتظار برای دیدنش بعد از مدتی دوری، انتظار برای رسیدنش به قرار، انتظار برای دوباره دیدنش بعد از خداحافظی. سرش رو روی میز گذاشت و چشم‌هاش رو بست.


چهره‌ی جه‌یون، پشتِ پلک‌هاش ظاهر شد. اون پسر باعث می‌شد هیسونگ بی‌اراده ازش بنویسه. کلماتی که نمی‌تونست به زبون بیاره یا از گفتنشون می‌ترسید رو بنویسه. نوشتن تنها راه فرارش بود. فرار کردن و رفتن به دنیایی که جز قلم و دفتر چیزی در اون نبود. قلم و دفتر به همراه احساسات بی‌پایان، جاده‌ای از افکار بی‌انتها و ذهنی خاک‌خورده. سرش رو از میز جدا کرد و دست از تصوراتش کشید. فنجون رو زیر شیر قهوه‌ساز گذاشت و تا لحظه‌ای که قهوه‌ش آماده شه، به بیرون از پنجره خیره شد. وقتی فنجون رو برداشت، گرمای دلچسب قهوه رو توی کف دستش حس کرد. فنجون پر از قهوه رو روی اپن گذاشت و همزمان که روی صندلی می‌نشست، قلم و دفترش رو سمت خودش کشید.


« اگر عشق تو گناه باشد، من حاضرم گناه‌کار‌ترینِ تمامِ دوران باشم. گناهی که از سرِ آگاهیِ کامل به جان می‌خرم. اگر عشق تو جرم باشد و حکم آن اعدام، برای رسیدن به تو، با پایِ برهنه به سوی دار خواهم دوید؛ چرا که حتی مرگ، در راهِ تو، برایم زیباتر از زندگیِ بی‌توست. شیرین‌ترینِ من، قلم‌ها می‌نگارند، خلق می‌کنند، به تصویر می‌کشند و توصیف می‌کنند. اما این قلم که به تو می‌رسد، از انجام هر کاری عاجز می‌شود.‌ چرا که تو فراتر از کلماتی، تو در آن جمله‌های ساده‌ی من نمی‌گنجی، و چیدنِ کلمات در کنار هم، هرچقدر هم که ماهرانه باشد، نمی‌تواند زیبایی‌ات را به تصویر بکشد. تو شعری هستی که هیچ‌ قلمی توانایی سرودنش را ندارد. تو نقاشی‌ای هستی که هیچ‌رنگی توانِ بازآفرینیش را ندارد. و من، با تمامِ عشقی که در سینه دارم، تنها می‌توانم بنویسم که نمی‌توانم بنویسم. و همین، بزرگ‌ترین اعترافی است که یک نویسنده، برای معشوقِ خود، می‌تواند داشته باشد.


— لی هیسونگ،

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝟣𝟥 مارچ 𝟤𝟢𝟤𝟨،

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝟩:𝟣𝟫 𝖠︎.𝖬 . »


با قلمش می‌نوشت و خودش رو به نوشیدن جرعه‌جرعه‌ی قهوه‌ای که در فنجون بود، دعوت می‌کرد. انگار هر جرعه قلم رو برای نوشتن جمله‌ی بعدی آماده‌تر می‌کرد. نوشتن، به زندگی بی‌رنگش معنی می‌بخشید. همون نقشی که جه‌یون توی زندگیش داشت. پس چرا از اون برای به قلم کشیدن معشوقه‌ی دوست‌داشتنیش استفاده نکنه؟ بعد از آخرین جرعه، فنجون رو کنار گذاشت و از جاش بلند شد و قدم‌هاش رو سمت اتاقش برداشت. دقایقی بعد، پسر مو قهوه‌ای جلوی آینه با دقتی وسواس‌گونه ظاهر امروزش رو بررسی می‌کرد. تارهای مزاحم مو که روی پیشونیش افتاده بودن رو با نوک انگشتش کنار زد و سرش رو چرخوند تا نیمرخش رو هم از زاویه دیگه‌ای ببینه.


بند کیف رو از بالای سرش رد کرد و روی شونه‌ی راستش انداخت. به سمت اپن رفت و قلم و دفتر رو برداشت و داخل کیف انداخت. کلید خونه رو از روی میز کنار مبل قاپید و از خونه خارج شد. پاییز استرالیا در عین روشنایی خورشید نسیمی به همراه داشت که به روی گونه‌هاش بوسه‌ خنکی می‌زد. ترجیح می‌داد این مسیر رو پیاده بره تا توی هر قدمش صدای خش‌خش برگ‌های ریخته‌شده رو زیر پاش حس کنه. ده دقیقه‌ی پیاده‌روی میون خونه و کتاب‌خونه، براش کوتاه‌ترین بخش روز بود. طولی نکشید که قدم‌هاش جلوی در چوبی کتاب‌خونه متوقف شد. کلید رو از کیفش خارج کرد. با آرامش اون رو درون قفل چرخوند.


صدای آشنای بازشدن قفل داخل گوشش پیچید. قبل از اینکه در رو باز کنه و داخل بره، تابلوی کوچیکی که جلوی در آویزون بود رو به سمت « 𝗈𝗉𝖾𝗇 » برگردوند. دستگیره در رو به پایین هل داد. در به‌ آرومی باز شد و هیسونگ به داخل قدم برداشت و در رو پشت سرش بست. کتاب‌خونه برای هیسونگ، بیشتر از یک مکان بود. پناهی بود که هر بار درِ چوبیش به روش باز می‌شد، هاله‌ای از آرامش مثل جریانی بی‌صدا زیر پوستش جاری می‌شد. همون احساسی که بعد از اولین جرعه‌ی قهوه‌ای داغ، توی سرمای زمستون داری. یا گرمایی که بعد از گذروندن روزی طاقت‌فرسا توی آغوش معشوق داری، درحالی که تنت رو نوازش می‌کنه. آرامش تضاد خوشایندی بود میون تلخی لحظات.


آرامشِ کتاب‌خونه هم همینطور بود. سکوت بی‌انتهای کتاب‌خونه که میون قفسه‌ها نفس می‌کشید مثل موج‌های دریا ثانیه‌ها رو در بر می‌گرفت تا هر دم رو به خلسه‌ای عمیق آغشته کنه. هیسونگ نگاهی به ساعت دیواری انداخت. 𝟪:𝟣𝟣 صبح. گوشی رو از کیفش خارج کرد و وارد صفحه‌ی چت با جه‌یون شد. چند ثانیه به صفحه خیره موند، انگار می‌خواست کلمات رو قبل از تایپ کردن توی ذهنش بچشه. با لبخندی که از ته دلش می‌جوشید نوشت.


« صبحت بخیر شیرینم. خوب خوابیدی؟ »


انگشتش رو روی دکمه‌ی ارسال زد و گوشی رو کنار گذاشت. لحظه‌ای بعد، صدایِ لرزشِ گوشی، مثل ضربان قلب کوتاهی توی سکوتِ کتاب‌خونه پیچید و دلش رو به تپش انداخت. دوباره دست به سمت گوشیش برد.

.

.

.

𝟦:𝟤𝟩

با گذشت ساعت‌ها، فضای کتاب‌خونه کم‌کم با آدم‌های مختلف پر شد. صدای ورق‌‌ زدن، قدم‌های آروم روی زمین و زمزمه‌هایی که گاهی از دور به گوش می‌رسید. هر کس روی صندلی‌ای نشسته بود و توی دنیای خودش غرق شده بود. ولی به طور ناگهانی چیزی توی فضا تغییر کرد. حس آشنایی از میون قفسه‌ها عبور کرد و درست روی قلب هیسونگ نشست. جه‌یون. پسر مو مشکی عینکش رو روی صورتش جابه‌جا کرد و بدون اینکه حتی نیم‌نگاهی به اطراف بندازه، قدم‌های محکمی برداشت و به سمتی رفت که از محدوده‌ی دید هیسونگ خارج شد. اینجا هم جای همیشگیش رو دورترین گوشه‌ی کتاب‌خونه انتخاب کرده بود. هیسونگ نفس راحتی کشید و با خودش فکر کرد، « شاید باید زودتر از موقعی که‌ قرار بود، غافلگیریم رو عملی کنم؟ » پس باید منتظر می‌موند تا شب بشه و کتاب‌خونه خلوت. پس باز هم انتظار رو انتخاب کرد و در عوض، مشغول به نوشتن شد و مثل بقیه‌ی افراد کتاب‌خونه، اون هم به نحوه‌ی خودش توی دنیای خودش غرق شد.

.

.

.

𝟪:𝟥𝟤

ساعت‌ها گذشت. نور خورشید بالاخره جای خودش رو به نور مصنوعی چراغ‌ها می‌داد. کم‌کم صندلی‌ها خالی می‌شدن و صدای ورق‌ زدن جاش رو به سکوت سنگین شب می‌داد و کتاب‌خونه دوباره به همون پناهگاه خلوت پسر برمی‌گشت. هیسونگ از پشت میز نگاهش رو به در دوخت. تنها صدایی که توی کتاب‌خونه باقی مونده بود صدای نفس‌های آروم جه‌یون بود که سکوت کتاب‌خونه رو می‌شکوند. هیسونگ بلند شد و قدم‌هاش رو بی‌صدا به سمت در برداشت. کلید رو درون قفل چرخوند و صدای قفل‌ شدنِ در توی گوشش پیچید. حالا پسر مو قهوه‌ای با قلبی که داشت از جای خودش کنده می‌شد به سمت گوشه‌ای رفت که در اون، پسر مو مشکی غرقِ کتاب شده بود. پشت سرش متوقف شد. نفس عمیقی کشید و با صدایی که از ذوق می‌لرزید زمزمه کرد.


« کم‌کم دارم به کتاب‌‌ها حسودی می‌کنم چون به اون‌ها بیشتر از من اهمیت می‌دی! »


جه‌یون برای لحظه‌ای نفسش رو حبس کرد. کتاب رو میون انگشت‌هاش، محکم‌تر گرفت. سرش رو بلند کرد و چرخوند. چشم‌هاش اول با تعجب و بعد با شوقی که باور نمی‌کرد برق زدن و روی چهره‌ی هیسونگ نشست. همون موهای قهوه‌ای که زیر نور کم چراغ رنگ دارچین به خودشون می‌گرفتن. کتاب از دستش لیز خورد و روی میز افتاد.


« هیسونگ؟ »


بدون اینکه به پسر مقابلش اجازه گفتن حتی یک کلمه بده، از روی صندلی بلند شد و اون رو به کنار هل داد و خودش رو درون آغوش هیسونگ انداخت. انقدر محکم که انگار می‌خواست تمام ماه‌های دوری رو توی همون یک لحظه جبران کنه. صورتش راه گودی گردن هیسونگ رو پیدا کرد و نفس‌های گرم و تندش روی پوستش نشست. دست‌های هیسونگ پشت کمر پسر مو مشکی محکم قفل شده بودن و کمرش رو نوازش می‌کردن، سرش هم روی شونه‌ی جه‌یون افتاده بود.


برای لحظه‌ای جز تپش‌های تند قلب‌هاشون هیچ‌چیزی توی جهان وجود نداشت. هیسونگ سرش رو از روی شونه‌ی جه‌یون بلند کرد. نگاه‌هاشون توی فاصله‌ای به اندازه‌ی یک نفس، به هم‌دیگه دوخته شد. پسر مو قهوه‌ای انگشت‌هاش رو زیر چونه‌ی جه‌یون گذاشت و صورتش رو به سمت خودش کشید و لب‌هاشون رو در میون سکوت کتاب‌خونه، به هم رسوند. مثل اولین بوسه‌شون. انقدر آرام انگار که اولین بار بود که لب‌هاشون زبان عشق رو یاد می‌گرفتن و انقدر عمیق انگار که تمام ماه‌های دوری در همین بوسه خلاصه می‌شد. جه‌یون دست‌هاش رو به پشت گردن هیسونگ حلقه کرد و خودش رو به پسر مو قهوه‌ای سپرد. وقتی از هم جدا شدن، پیشونی‌هاشون رو به هم تکیه دادن.


« دلم برات تنگ شده بود، شیرینم.. خیلی زیاد. »


جه‌یون لبخندی زد. و با دستش موهای پسر روبروش رو نوازش کرد.


« منم همینطور.. هر کتابی که می‌خوندم، به این فکر می‌کردم که کاش تو هم کنارم بودی و می‌تونستم برات تعریفش کنم. »


لبخند روی لب‌های هیسونگ پر رنگ‌تر شد و با لب‌های گرمش بوسه‌ای روی پیشونی جه‌یون نشوند. بعد روی پلک چپش و بعد روی پلک راستش. بوسه‌ای روی نوک بینی و گوشه‌ی لبش هم نشوند. انگار داشت صفحه‌های کتاب دلتنگیش رو ورق می‌زد. صفحه‌ای که در اون هیچ کلمه‌ای نبود و فقط حس بود. جه‌یون که زیر بارون بوسه‌های پسر چشم‌هاش رو بسته بود، اون‌ها رو باز کرد و پرسید.


« چند وقته اومدی؟ چرا بهم هیچی نگفتی؟ »


هیسونگ نفس عمیقی کشید و دستش رو روی گونه‌ی جه‌یون گذاشت و شستش رو روی استخون گونه‌ش کشید.


« سه هفته‌ای میشه.. و نمی‌خواستم بهت بگم چون قرار بود یه سوپرایز باشه.. اما مثل اینکه سرنوشت می‌خواست زودتر هم‌دیگه رو ببینیم. »


جه‌یون سرش رو تکون داد.


« اگه سرنوشت نمی‌خواست زودتر همو ببینیم چی؟ باید تا کِی منتظرت می‌موندم؟ تا آخر دنیا؟ »


جه‌یون یک‌تای ابروش رو بالا انداخت و سوال کرد. هیسونگ خنده‌ای کرد و سرش رو توی گودی گردن جه‌یون فرو کرد. دست‌هاش دوباره دور بدن پسر مو مشکی پیچیدن و نوک بینیش رو به پوست سفید گردن جه‌یون نزدیک کرد و عطرش رو بیشتر به ریه‌هاش رسوند. لب‌هاش رو به گردن پسر نزدیک کرد و بوسه‌ای روی شاهرگش گذاشت. جه‌یون لبخندی زد و چشم‌هاش رو بست. بوسه‌های هیسونگ حس خوبی رو بهش منتقل می‌کرد. حس امنیت، حس آرامش، حسی که کلمات از توصیفش عاجز بودن. پسر مو قهوه‌ای بوسه‌هاش رو ادامه داد. تا که همزمان دستش رو زیر پلیور مشکی پسر برد، پوست سردش رو لمس کرد و گردنش رو گاز گرفت و مکید.


جه‌یون هیسی کشید و ناخودآگاه سرش رو عقب برد تا دسترسی کافی رو به هیسونگ بده. لبش رو گاز گرفت و یکی از دست‌هاش رو دور گردن پسر روبروش حلقه کرد و انگشت‌های دست دیگه‌ش رو توی موهای به رنگ دارچین پسر فرو برد. دست هیسونگ نوازش‌وار روی کمر جه‌یون کشیده می‌شد و پسر بوسه‌های ریزی روی گردن جه‌یون می‌ذاشت . پلک‌های جه‌یون از روی لذت روی هم افتاده بودن و لب‌هاش میون دندون‌هاش اسیر شده بودن. هیسونگ نگاهی به لب‌هاش که به اسارت مروارید‌های سفیدش در اومده بودن انداخت و اخمی میون ابروش به وجود اومد.


« هی. گازشون نگیر. بزار صداتو بشنوم. »


جه‌یون لب‌هاش رو از هم فاصله داد و درست زمانی که لب‌های هیسونگ جایی روی خط‌فکش نشست، « هوم » کوتاهی از لذت کشید و فشار انگشت‌هاش داخل موهای قهوه‌ای هیسونگ بیشتر شد. پوزخندی روی لب‌های هیسونگ نشست و همون‌طوری که به بوسه‌هاش ادامه می‌داد، به صورت غرق در لذت پسر مقابلش خیره شد. پسر مو مشکی غیر واقعی به‌نظر می‌رسید، انگار مجسمه‌ ظریفی بود که کاملا مخصوص هیسونگ خلق شده بود. پسر مو قهوه‌ای پلیور سیاه‌ رنگ جه‌یون رو از تنش خارج کرد و جایی روی میز انداخت و لرزش خوشایند پسر زیر دست‌هاش رو احساس کرد. هیسونگ حالا مطمئن شده بود که کلماتی که توی نامه‌ها و نوشته‌هاش برای اون می‌نوشت، همه پوچ و ناچیز ان. پسر روبروش رو باید فقط با چشم‌هاش ستایش می‌کرد. مردمک‌های سیاهش روی نقطه به نقطه‌ی بدن جه‌یون می‌چرخیدن و با دست‌هاش پشت کمر پسر رو نوازش می‌کرد. جه‌یون با حس نگاه‌های خیره‌ی هیسونگ لب پایینش رو به دندون گرفت و گونه‌هاش رنگ سرخی ملایمی به خودشون گرفتن.


« خیلی زیبایی. »


لبخندی روی لب‌های جه‌یون به وجود اومد. هیسونگ همزمان که صندلی‌ای رو کنار خودش می‌کشید و روش می‌نشست، پسر رو به سمت خودش کشید و حالا پسر مو مشکی روی پاهاش نشسته بود. جه‌یون وقت رو تلف نکرد و شروع به باز کردن دکمه‌های لباس هیسونگ کرد. با هر دکمه‌ای که باز می‌کرد، بیشتر از پوست سفید رنگ پسر در دیدش قرار می‌گرفت. نگاه هیسونگ به صورتش قفل شده بود و باعث می‌شد گونه‌های پسر مقابل سرخ‌تر از قبل بشن. لباس رو از تن هیسونگ خارج کرد و کنار پلیور خودش انداخت. لب‌های هیسونگ روی ترقوه‌ی برجسته‌ی پسر نشست و شروع کرد به گاز زدن و مکیدن پوست شیری جه‌یون. سر پسر مو مشکی به جلو خم شد. بازدم‌های گرمش و « آه »ـهایی که هر از گاهی از گلوش خارج می‌شد رو کنار گوش پسر مو قهوه‌ای خالی می‌کرد و باعث می‌شد لرز کوچیکی به ستون فقراتش فرستاده شه. هیسونگ مشغول ستایش پسر با لب‌هاش بود. گازهای ریزی از پوست سفید و بلورین پسر می‌گرفت و روی اون رو بوسه می‌زد. به نیپل‌های متورم و حساس پسر رسید و یکیش رو به دهن گرفت و زبونش رو دورش چرخوند. این حرکتش مساوی بود با دوباره فرو رفتن انگشت‌های کشیده جه‌یون لابه‌لای تار‌های قهوه‌ای رنگش.


« هاه~ »


صدای جه‌یون مثل ملودی آهنگی توی گوش هیسونگ پیچید. به کمرش قوسی داد و خودش رو روی پاهاش هیسونگ جابه‌جا کرد که باعث شد پایین‌تنه‌هاشون به‌ هم کشیده بشه و صدای غرش مانندی از بین لب‌های هیسونگ بیرون بره. یکی از دست‌های پسر مو قهوه‌ای سمت رون‌های تو پر جه‌یون حرکت کرد. موهای قهوه‌ایش به چنگ انگشت‌های جه‌یون افتاده بودن. بوسه‌هاش رو تا وسط سینه‌ی پسر ادامه داد. جه‌یون رو روی دست‌هاش بلند کرد، از روی صندلی بلند شد و باعث شد پاهای پسر به دور کمرش پیچیده شه‌. دوباره لب‌هاش رو به اسارت لب‌های خودش در آورد و بوسید‌. سمت میز کنارش حرکت کرد و پسر رو از آغوشش پایین آورد. اون رو به عقب خم کرد به طوری که کمر جه‌یون لبه‌ی میز رو لمس کرد. ردی از بوسه‌ از لب‌های پسر تا روی شکمش زد و با آخرین بوسه، دستش رو به سمت دکمه شلوار پسر برد و توی یک حرکت، دکمه و زیپ شلوارش رو باز کرد. با به دندون گرفتن کمر‌ شلوار و باکسر پسر، همزمان هر دو رو پایین کشید و از تن پسر خارج کرد. از پایین به جه‌یونی که نفس نفس می‌زد نگاه کرد. بلند شد و دو انگشت وسط و حلقه‌ی دستش رو سمت لب‌های از هم باز شده جه‌یون گرفت و زمزمه کرد.


« برام خیسشون می‌کنی؟ »


جه‌یون سری تکون داد و لب‌هاش رو بیشتر از هم فاصله داد و اجازه داد انگشت‌های هیسونگ کاملا وارد دهنش بشن و لب‌هاش رو دور اون‌ها حلقه کنه. زبونش رو ماهرانه روی بند انگشت‌های هیسونگ حرکت می‌داد و بزاقش رو روی انگشت‌های کشیده‌ی پسر پخش می‌کرد و هر از گاهی گاز ریزی ازشون می‌گرفت و زبونش رو بین انگشت‌های هیسونگ می‌کشید. صدای « هوم » کشیده‌ی هیسونگ که نشون از رضایتش بود به گوشش رسید. بعد از چند دقیقه‌ای انگشت‌هاش با صدای « پاپ » مانندی از بین لب‌های سرخ جه‌یون بیرون اومد.


« پسر خوب. »


هیسونگ زمزمه کرد و با دست دیگه، پاهای جه‌یون رو از هم فاصله داد. انگشت‌هاش رو به سمت حفره جه‌یون برد. نوک انگشت‌هاش رو سر حفره‌ی جه‌یون مالید. پسر مو مشکی چنگی به موهای هیسونگ زد و دست دیگه‌ش رو روی شونه‌ی هیسونگ گذاشت. هیسونگ به آرومی بند اول انگشت‌هاش رو وارد حفره‌ی پسر کرد که جه‌یون هیسی کشید و نفسش توی سینه‌ش حبس شد.


« ششش، بزار آماده‌ت کنم عسلم.. »


هیسونگ زمزمه کرد و جه‌یون سرش رو تکون داد و حرکت انگشت‌های کشیده هیسونگ رو داخلش حس کرد. نفس‌هاش از شدت لذت تند شده بود و هر از گاهی صدای « آه »ـهای کشیده‌ش، فضای کتاب‌خونه رو پر می‌کرد و ناخن‌هاش توی شونه‌های هیسونگ فرو می‌رفت. سر پسر از لذت به عقب خم شده بود و پلک‌هاش روی هم افتادن و تصویر زیبا و پرستیدنی‌ای برای هیسونگ به وجود آورده بود. بعد از چند بار که انگشت‌هاش رو قیچی‌وار حرکت داد، اون‌ها رو از حفره‌ی جه‌یون بیرون کشید. پسر مو مشکی با حس خالی شدن ناگهانی حفره‌ش، هیسی کشید و چشم‌هاش رو باز کرد. هیسونگ انگشت‌هاش رو سمت دهنش برد و با زبونش، کامل تمیزشون کرد. پلک‌هاش روی هم افتادن و مزه‌ی جه‌یون رو روی انگشت‌هاش چشید. چشم‌هاش رو باز کرد، به سمت جه‌یون خم شد و کنار گوشش آروم زمزمه کرد.


« لقبت واقعاً برازنده‌ته، جه‌یونی. »


پوزخندی روی لب‌هاش به وجود اومد و از جه‌یون فاصله گرفت. برگشت و سمت میز خودش —میز پیشخوان— حرکت کرد و داخل کشو، بسته کاندوم رو خارج کرد و به سمت جه‌یون قدم برداشت. یک تای ابروی پسر مو مشکی بالا رفت.


« تو توی کتاب‌خونه کاندوم نگه می‌داری، آقای لی؟ »


پوزخند هیسونگ پر رنگ تر شد و رو به پسر خم شد و دست‌هاش رو دو طرف بدن پسر روی میز گذاشت. کاندوم رو جایی روی میز انداخت. دست‌های جه‌یون سریع سمت دکمه و زیپ شلوار هیسونگ رفت. همزمان که دست‌های جه‌یون دکمه‌ش رو باز می‌کرد و زیپ شلوارش رو پایین می‌کشید، پسر مو قهوه‌ای در جواب سوال جه‌یون زمزمه کرد.


« شاید چون تمام مدت این صحنه رو تصور می‌کردم. »


جه‌یون پوزخندی زد. دست‌هاش روی کمر شلوار پسر نشست و شلوار و باکسرش رو پایین کشید. همزمان با پایین کشیدن شلوار و باکسر پسر مو قهوه‌ای، خودش هم آروم جلوش زانو زد.


« دلت می‌خواد نشونت بدم چقدر می‌تونم برات پسر خوبی باشم؟ »


جه‌یون از پایین به هیسونگ نگاه کرد و زبونش رو روی کلاهک عضوش کشید و باعث شد صدایی شبیه « ممم » از گلوی هیسونگ بیرون بپره.


« نشونم بده. »


درست بعد از تموم شدن جمله هیسونگ جه‌یون نصف طول عضو پسر رو توی دهنش فرو برد. سرش رو توی امتداد عضو هیسونگ حرکت می‌داد و زبونش رو روش می‌کشید. برآمدگی رگ‌هاش رو زیر زبونش احساس می‌کرد. انگشت‌های هیسونگ لای طره‌های مشکی جه‌یون فرو رفت.


« آ-آه.. جه‌یون.. »


سرعت حرکت سر جه‌یون بیشتر شد. زانوهای هیسونگ سست شده بودن و همین باعث شد با دست دیگه‌ش به پشتی صندلی پشت سرش چنگ بزنه.


« فاک. »


هیسونگ از میون لب‌هاش غرید و خودش رو بیشتر به جه‌یون فشار داد. جه‌یون با حس لرزش پاهای پسر، فهمید که به اوج نزدیک شده پس سرعتش رو بیشتر کرد و بعد از دقیقه‌ای، هیسونگ با غریدن اسم پسر، داخل دهن پسر به اوج رسید. لب‌هاش از هم باز شده بود، سینه‌ش با سرعت بالا پایین می‌رفت و برای بلعیدن هوا تقلا می‌کرد. جه‌یون مایع سفید رنگ توی دهنش رو قورت داد و با حس طعم گَسِ اون، چشم‌هاش رو برای لحظه‌ای بست. انگشت‌های هیسونگ از موهای جه‌یون بیرون اومد و زیر چونه‌ش قرار گرفت و سرش رو به سمت بالا مایل کرد. جه‌یون با چشم‌های پاپی‌طورش به هیسونگ خیره شد و پرسید.


« خوب بودم ؟ »


هیسونگ لبخندی زد و به پسر کمک کرد که از روی زانوهاش بلند شه.


« عالی بودی عزیزم. »


همزمان که پاهای پسر رو از هم فاصله می‌داد زمزمه کرد. کاندوم رو از روی میز برداشت و سمت دندونش برد و بسته رو باز کرد و روی عضوش کشید. خودش رو روبروی حفره جه‌یون تنظیم کرد و سمت پسر خم شد.


« می‌خوام جوری به‌فاکت بدم که تک‌تک کلماتِ دونه‌ به دونه‌ی کتاب‌های اینجا صدای ناله‌هات رو توی خودشون حک کنن و تا ابد فراموش نکنن. »


روی لب‌های جه‌یون زمزمه کرد و همزمان که به سمت لب‌های پسر خم شد تا مزه‌شون کنه، عضوش رو وارد حفره‌ی جه‌یون کرد. ناله‌ی نسبتاً بلند جه‌یون توی بوسه خفه شد. هیسونگ زبونش رو روی دندون‌های سفید جه‌یون کشید و با فاصله‌ گرفتن دندون‌های پسر از هم‌دیگه زبونش رو وارد دهن پسر کرد. زبونش کل دهن پسر رو می‌کاوید و می‌تونست مزه‌ی خودش رو روی زبون جه‌یون حس کنه. با فاصله گرفتن لب‌هاشون از هم، جه‌یون با حالت ملتمسانه‌ای زمزمه کرد.


« ح-حرکت کن.. »


هیسونگ آروم داخل جه‌یون حرکت کرد. ضربه‌هاش آروم و عمیق بود. صدای برخورد بدن‌هاشون و ناله‌هایی که از بین لب‌های جه‌یون خارج میشد توی فضای کتاب‌خونه اکو می‌شد. با حس کردن ضربات پسر به نقطه‌ی شیرینی توی حفره‌ش، « آه » کشیده‌ای از بین لب‌هاش بیرون اومد.


« همم.. هی-هیسونگ.. آه. س-سریع‌تر.. »


هیسونگ کمی به ضرباتش سرعت داد و زمزمه کرد.


« انقدر برام بی‌تابی ‌و بی‌طاقتی می‌کنی، شیرینم ؟ »


چند دقیقه‌ای بعد، با حس کردن تنگ شدن دیواره‌های جه‌یون دور عضوش، دستش رو دور عضو پسر حلقه کرد و چند بار پمپ کرد و دقیقه‌ای بعد، هر دو کام شدن. صدای نفس‌هاشون فضای کتاب‌خونه رو پر کرده بود. هیسونگ آروم خودش رو از جه‌یون بیرون کشید و دست‌هاش رو دور بدنش حلقه کرد. بوسه‌ای به نقطه‌ای زیر گوشش

زد و با لحن آرومی گفت.


« کارت عالی بود. »


جه‌یون لبخندی زد دست‌هاش دور گردن هیسونگ پیچیدن و بدون معطلی دوباره صورت پسر رو سمت خودش کشید و خودش رو به چشیدن طعم لب‌هاش دعوت کرد.


« مرا ببوس، نه برای لذت لحظه، که برای آرامش ابدی روحم. چرا که تنها با دستانِ توست که تپش‌هایِ دیوانه‌ام به آهنگِ عشق می‌نشینند. مرا در آغوش بگیر و گرمایِ تنت را، که چون پناهی در طوفانِ تنهایی‌ام می‌ماند، از من دریغ نکن. عطرت را که در آن، بویِ کتاب‌های کهنه و قول‌های ناگفته می‌پیچد، به جایِ نفس، به ریه‌هایم هدیه کن. به سیاهی چشمانت سوگند، که یک لحظه‌ی بی‌آغوش تو، برایم از تمام تلخی‌های جهان، تلخ‌تر است. چرا که آغوش تو، تنها جایی است که من، بدون نقاب کلمات، خود خودم هستم.


— لی هیسونگ،

𝟣𝟦 مارچ 𝟤𝟢𝟤𝟨،

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ 𝟣:𝟤𝟣 𝖠︎.𝖬 . »

Report Page