حالا وقت انتخاب است
علی دانشیان: در باب یازدهم تورات حکایتی آمده معروف به «افسانه برج بابل». داستان فرزندان آدم ابوالبشر است که در روزگاران کهن و در دورانی که همگی به زبانی یگانه سخن میگفتند، قصد میکنند برجی بسازند چنان بلند که به آسمان خدا بساید و به بهشت برسد، اما خدا این کار آنان را جسارتی پمییابد از قومی که چون یکدستاند و زبانی یگانه دارند، هرکاری ازشان ساخته است. پس برای برهم زدن کارشان، زبان آنان را از هم بیگانه میسازد و گیجشان میکند. درقرائتی سکولاریزه از این حکایت، نه خدا، که فرایند تقسیم کار است که زبان آنان را مشوش میکند و در قصدشان ناکام میگذاردشان. در روزهای نخست، هرکس همهکاری میکند؛ هم خاک میآورد، هم خشت میزند و هم آجر میچیند. ولی چون کار کُند پیش میرود، کار را تقسیم میکنند. یک دسته خاک میآورند و یک دسته خشت میزنند و یک دسته آجر میچینند. کار سرعت میگیرد. اندک اندک، اعضای هر دسته برای زودتر فهمیدن سخن همدیگر و تندتر کردن سرعت کارشان، با نماد و اشارههایی، زبانی میان خودشان میسازند، اندکی متفاوت از آن زبان یگانه و شبیه به زبان دستهی دیگر. پیشتر که میروند، باز میخواهند کار را تند کنند. تقسیم کار افراطی میشود، جزئیتر و تخصصیتر، و تعداد دستهها هم، بیشتر. رفته رفته زبان هر دسته اختصاصیتر میشود، از آن زبان یگانه دورتر و کمشباهتتر به زبان دسته دیگر، تا آنجا که زبان هردسته بالکل متفاوت میشود از زبان دستههای دیگر. زبانشان مشوش میشود و چندگانه، چنان که ناتوان میمانند از فهمیدن سخن یکدیگر، میانشان تفرقه میافتد، دست از کار ساختن برج میکشند و پراکنده میشوند و برجِ ناتمام، سپستر فرو میریزد و محو میشود. کأن لم یکن.
این حکایتی است که زبانشناسان در تحليل «پيدايش» زبان و ترجمه نقلش میکنند. افسانه است و نمیخواهیم زیادی به آن بها بدهیم؛ با این همه، تا حد زیادی به کار تحلیل و پیش دیدن نتیجه تقسیم کار افراطی هم میآید. پس میشود با آن سیاست خارجی جمهوری اسلامی را هم فهمید.
سیاست خارجی جمهوری اسلامی، دوپاره است و دوگانه. این را بسیاری به عنوان «تحلیل» گفته بودند و هفته پیش هم، با استعفای محمدجواد ظریف، رسما تایید شد و بدل شد به «خبر». ولی بگذارید این بار، این دوپارگی را به دوگانههایی چون «حاکمیت/دولت» یا «دولت منتخب/دولت پنهان» فرونکاهیم؛ که خود جمهوری اسلامی هم گاهی (و نه همیشه) بدش نمیآید این دوگانه جا بیفتد تا بتواند با تاکید بر آن در مذاکرهها بهتر چانه بزند. بسیاری میکوشند بپذیرند و بپذیرانند که به طور کلی، دو دسته در ساختار رسمی قدرت در جمهوری اسلامی مستقرند، که دو رهیافت متفاوت از هم به سیاست خارجی دارند و دو هدف را پی میگیرند و سالها هم هست که با هم در رقابتند و کشاکش و دوگانگی و دوپارگی موجود هم حاصل از همین است. میشود این را پذیرفت، ولی به نظر میآید این رقابت و کشاکش در سطحی بسیار پایینتر و خردتر از آنچه ادعا میشود در جریان است و بیشتر تشریفاتی است و هدفش، در مرتبه نخست، نه موثر افتادن در سیاست رسمی کشور، که تبلیغات برای هواداران هر یک از دو دسته است. چرا؟ چنان که پیداست، پیشاپیش یک «تصمیم» در راس گرفته شده است؛ سالهاست؛ احتمالا در حوالی سی سال پیش و پس از پایان جنگ. حوالی سی سال پیش زبان صاحبان قدرت در جمهوری اسلامی، آن زمان که در باب سیاست خارجی سخن میگفتند، تفاوت چندانی با یکدیگر نداشت؛ یگانه بود. ولی در دولت نخست پس از جنگ بنا به تجربهی دهه نخست پس از انقلاب، نرم نرمک نیاز به «تعامل سازنده و موثر در سطح بینالملل» و «تنشزدایی» حس شد. دولت منتخب وقت کوشید چندتا دوست در جهان پیدا کند. ولی روی هم رفته تغییر رفتار چندان پیدا نشد و به نظر میآمد، در رأس تعارض با جهان همچنان مفید انگاشته میشود. ولی احتمالا یک دو مخمصه بینالمللی آن وقت و البته، کمرنگتر شدن یکپارچگی میان حکمرانان در دولت بعدی، سبب شد تصمیم به تقسیم کار هم گرفته شود.
دوپارگی موجود، نه به سبب کشاکش و اختلاف نظر دائم، که حاصل این «تصمیم» آگاهانه است: تصمیم به یک تقسیم کار افراطی. حالا ببینیم کار سیاست خارجی چطور تقسیم شده است. برای این، یافتن هدف غایی از تقسیم کار راهگشا خواهد بود. هدف، آرزویی دیر و دور است؛ نه چندان متفاوت از ساختن برجی که به آسمان برسد؛ برج آمال و آرزو. همانی که در آغاز سند چشمانداز 20 ساله آمده: جایگاه نخست در سطح منطقه، الهامبخشی در جهان اسلام و تعامل سازنده و موثر در سطح بینالملل. دوتای اول که اصل کارند، میراث دهه اول جمهوری اسلامیاند و سومی، حاصل تجربه دهه اول و میراث دهه دوم است و امری که حاکمیت برای تحقق دو هدف نخست که در واقع یکیاند، ضروری دید. پس به نظر میآید کار چنین تقسیم شده: حاکمیت هدف اصلی را که میشود «ابرقدرت شدن در منطقه» خواند، رأسا پی میگیرد (چنان که پیداست به واسطه نهاد سپاه و به طور ویژه، سپاه قدس) و دولت منتخب، مسئولیت تنشزدایی را در سطح بین المللی (به واسطه نهاد وزارت خارجه). خلاصهاش اینکه: منطقه برای راس حکومت و بیرون از آن، برای وزارت خارجه: سردارها جمهوری اسلامی را در منطقه ابرقدرت کنند و دیپلماتها، بیرون از منطقه، خاطر «جامعه جهانی»، به ویژه اروپا را جمع کنند که «جای نگرانی نیست». این تقسیم کار، افراطی است. مقصود از تقسیم کار «افراطی»، تقسیمی است که به جای شکستن کار به مراحل و توالیها و تخصصها، ذات و جوهر کار را میشکند و تکه تکه میکند، به گونهای که اقسام، جای متوالی شدن، موازی میشوند (یا بدتر: از هم دور) و آشپز دوتا میشود؛ بلکه بیشتر. این تقسیم کار هم افراطی است، چون پیوند منافع را رسما نادیده میگیرد و فرضش این است که میشود نقشه جغرافیا را به چند سلول تقسیم کرد.
این تقسیم کاری است که گویا همه دولتهای جمهوری اسلامی هم آن را پذیرفتهاند و حتی اگر با آن همداستان نبودهاند و گاهی هم وسوسه شدهاند که بشکنندش، به آن تن دادهاند. مثالش، سخن عبدالله ناصری که به صراحت به صدای نو گفته بود آقای ظریف حتی در تعیین سفرای ایران در چهار کشور عرب منطقه هم نقشی ندارد و با سیاست جمهوری اسلامی در چهار کشور عرب منطقه کاملا مخالف است. نتیجه اینکه به مرور، به ویژه پس از تغییر وزیر خارجه در نیمه دوم دهه هفتاد، امور منطقهای اندکاندک از دیپلماتها ستانده و به سردارها سپرده شده و عاقبت هم در دولت نخست محمود احمدینژاد تثبیت شده. راستش، به نظر تصمیم عبثی هم نبوده است. این تقسیم کار، افتان خیزان و پرفراز و نشیب، تا مدتی جواب داد و هدف را نزدیک آورد و برج آرزو را بالا برد و امر را مشتبه کرد که میشود با چماق و هویج تا ته راه را رفت. یک حسن جانبی هم داشت: هر وقت کار بیخ پیدا میکرد، میشد یک دسته را سرکوفت زد و قربانی دسته دیگرش کرد. دو گروه تا یک جایی همافزا بودند و نتیجهاش کسب همانی بود که در محافل رسمی جمهوری اسلامی «نفوذ منطقهای» خوانده میشود: اینکه در عراق و سوریه و لبنان برگ هم بیاذن جمهوری اسلامی از درخت نمیافتد. ولی همچون هر تقسیم کار افراطی دیگری عاقبت به بنبست رسید؛ همافزا نشدند، هیچ؛ به هم آسیب هم زدند. امروز هم نه؛ همان روزی که اجماع جهانی علیه ایران شکل گرفت و ایران رفت ذیل بند هفتم منشور ملل متحد. کار با روحانی در دولت خاتمی نشد، سپس دیپلماسی لاریجانی ناکام ماند و سپس تر هم مذاکره پنهان ولایتی و مذاکره رسمی جلیلی، تا روشن شود که نمیشود کما فی السابق ادامه داد. نوبت به دولت روحانی که رسید، تقسیم کار بهم نخورد. در انتهای آن بنبست، دسته دیگر موقتا کنار ماند و در هیاهوی ظهور داعش، «مستشاری» پیشه کرد، تا دیپلماتهای وزارت خارجه روحانی این امکان را بیابند که برای مدتی، تا خروج از ذیل آن بند، یکه بتازند. برجام، درآمدن از بن بست نبود. کوششی بود برای بالاکشیدن از دیوار انتهای بن بست، که حالا میدانیم ناکام مانده. دلیلش هم روشن است: تصمیمی برای یگانه کردن زبان سیاست خارجی ایران در کار نبود؛ چون تنشزدایی اصلا بنا نبوده چیزی بیش از بزک و روبانی روی ابرقدرت شدن در منطقه باشد. سردارها کنار ایستادند تا دیپلماتها پای دیوار برایشان قلاب بگیرند. ولی نشد که از بنبست بگریزند. کار طوری پیش رفته که نه دیپلماتها میتوانند سردارها را بالاتر هل بدهند، نه سردارها جای پایشان را سفت کردهاند تا دست دیپلماتها را بگیرند و بالا بکشندشان. خروج ایالات متحد از برجام، هر دو را بین زمین و هوا نگه داشته؛ یکی روی سر دیگری؛ بالایی نمیتواند به سر دیوار برسد پایینی، گویا دیگر نمیتواند سنگینی دیگری را روی شانههایش بیش از این تاب بیاورد؛ هر دو ناراضی از هم، یکدیگر را مقصر میدانند. این موقعیت روشنتر از هر زمان دیگری، خطای مستتر در ذات این تقسیم کار را آشکار میکند. استعفای ظریف، این موقعیت را روشنتر کرد و بس.
حالا دیگر پیداست که در سیاست خارجی جمهوری اسلامی هم، همچون هر تقسیم کار افراطی دیگری، زبان دو گروه از هم متفاوت شده، تا جایی که سخن یکدیگر را نمیفهمند و میانشان تفرقه میافتد. حتی گاهی یکی وارد زمین دیگری هم میشود؛ همچون مورد اتهام بمبگذاری در تجمع فرقه رجوی در پاریس که سفیر ایران در آلمان گفت اروپاییها اسنادی غیرقابل انکار علیه ایران دارند که «خودسر»ها برایشان دست و پا کردهاند. دو خطی که از یک نقطه آغاز شدند حالا چنان از هم دورند که پیمودن فاصله میان نقطههای تازهشان نمیصرفد.
خروج آمریکا از برجام، بد مخمصهای بود؛ تحریمها بازگشتند و مواهب برجام آب رفت، تا پروژهی منطقهای گیر کند. با این همه، نمیشد به نشانه اعتراض، متقابلا از آن خارج شد؛ چون نتیجهاش یک اجماع جهانی دیگر علیه ایران و بازگشت به ذیل بند هفتم منشور ملل متحد بود که در دوران ترامپ، احتمالا معنایی جز جنگ نداشت. پس، بیرون شدن از برجام، برخلاف تبلیغات، عملا یک گزینه نبود و نمیتوانست اهرم فشاری علیه اروپا باشد برای امتیاز گرفتن. ولی دیپلماتها باید این کار را میکردند؛ هم اروپا را راضی و مطمئن نگه میداشتند تا اجماع جهانی بپا نشود، هم باید آنها را به تضمین کردن منافع برجام وامیداشتند تا به ماشین پروژهی سیاستهای منطقهای سوخت برسد و از چاله دربیاید. با این همه، خروج آمریکا، اهرم فشار را به اروپا داد تا آن هم برقرار نگه داشتن مواهب برجام را مشروط کند به شرطهایی: پیوستن به FATF و حل و فصل مسئلهی موشکها. شرطهایی که تن دادن به آنها هیچ آسان نیست؛ چه اینکه معنایی جز «عادی شدن» ندارند. جمهوری اسلامی میداند که اگر مسئلهی FATF را حل و لوایحش را قانون کند، پرداختن هزینه حفظ «نفوذ منطقهای» اش بسیار دشوار خواهد شد. جز این، با توجه به شرایط موجود، بلافاصله باید در مورد موشکهایش هم حرف بزند و احتمالا برنامهی موشکیاش را فریز کند و آن وقت، چطور در پاسخ به عرض اندامهای اسرائیل در سوریه، در خانه مانور تبلیغاتی قدرت بدهد؟ از دیگر سو، اگر ایران به FATF نپیوندد و مسئلهی موشکهایش را هم حل و فصل نکند، دیپلماتها نمیتوانند کاری در مورد اروپا بکنند. وزیر خارجه فرانسه این را علنا گفت.
این چنین خطا نخواهد بود اگر این نقطهای را که امروز در آنیم، آخر خط تقسیم کار در سیاست خارجه بدانیم. دو دسته، ناخواسته رقیب هم شدهاند. حالا دیگر نمیشود پای هر دو گلدان را آب داد. آبی که مانده، کفاف یکی را میدهد. دیگر هر دو نمیتوانند پیش بروند؛ هر قدمی که یکی به پیش بردارد، یکی باید پس بنشیند و در شرایط حاضر، عواقب عقب نشستن یکی، بیشتر از دیگری است و مسئله اینجاست که دیگر نمیتوانند با هم سخن بگویند و یکدیگر را قانع کنند. امروز، یک دسته، که دیپلماتها باشند، مذاکره کردهاند و آموختهاند که بازی نمیتواند جز «برد-برد» باشد و دسته دیگر، جنگیدهاند و بازی را جز «برد-باخت» نمیفهمند و حتی یکی از حاشیهنشینهایشان هم، «برد-برد» را به قول خودش، منحصر به «همجنسبازی» میداند. هر دو همزمان نمیتوانند آجر بچینند؛ با ملاتی که مانده، یا میشود بر این خانه سقف ساخت، یا دیوارهایش را بالاتر برد، بی سقف. خانه بی سقف، خانه نیست. حالا، وقت انتخاب است؛ وگرنه ممکن است کل برج فرو بریزد.