character story: Nicole

character story: Nicole

Persian Impact
Official Art

بسیاری از داستان‌هایی که نیکول در ذهنش مجسم می‌کنه، با عبارتی آغاز می‌شن که به قدمت خودِ اون داستان‌هاست: «روزی روزگاری…»


شاید برای بعضی از نویسنده‌ها، «روزگاری دور» نه  سرآغاز روایت، بلکه راه فراری باشه در برابر هر پرسشِ بیشتر. چرا که وقتی داستانی به نقطه‌ای دور و دست‌نیافتنی(در زمان) سپرده میشه، همه‌ی افراد و رویدادهای درهم‌تنیده‌اش هم انگار در غبار فراموشی محو میشن؛ بدون اون که راهی باقی بمونه تا «اکنون» بتونه به عقب برگرده و اون‌ها رو دنبال کنه.

با این حال، در اندیشه‌های نیکول، اون داستان‌های «روزگاری دور» همچنان زنده‌ان و دوام دارن.


روزی روزگاری، نور چراغ‌های بسیاری از ملت‌ها، زمین رو به رشته‌هایی از طلای درخشان زینت می‌بخشیدن.

روزی روزگاری، که دخترانِ آسمان(فرشته‌ها) در میانِ بارگاه الهی و شهرهای فانیان، با آرامشی بی‌دغدغه و آزادانه رفت‌وآمد می‌کردن.

روزی روزگاری، که فرمانروای دوران‌های گذشته(نیبلونگ) که به ژرف‌ترین تاریکی‌ها(ابیس) فرود امده بود، هنوز فاجعه رو به سرزمینِ خودش برنگردونده بود.

روزی روزگاری، که سه ماهِ فروزانی که بر آسمانِ شب آویخته بودن، هنوز سه تا بودن…

سال‌ها هیچ وقفه‌ای نمی‌شناسن؛ و چرخ(–ِ سرنوشت)همچنان بی‌وقفه می‌چرخه.

در چرخه‌ای تهی از امید، جرقه‌ی بهشت به همراه زندگی‌هایی که نابود شدن، از بین رفت.

خادمانی که زمانی به فرمانروای خودشون وفادار بودن، به خاطر "زندگی‌هایی که ساخته شده بود"، دست به خیانت زدن.

اژدهاشاه سیاه(نیبلونگ) از فراسوی ستارگان برگشت.

ارابه‌ی مهتابیِ آسمان‌ها مثل شیشه‌ای شکست…


داستان هنوز به پایان نرسیده بود. بلکه، این خوانندگان و شنوندگانِ پیشین این داستان‌ها بودن که مدت‌ها پیش از میان رفته بودن. فرشته‌ای که روزگاری آرزو داشت دنیا رو غرق در شادی و خنده کنه، هر اون چیزی رو که خنده رو ممکن می‌کرد از دست داد. در نهایت حتی صدایی رو که باهاش می‌خندید هم از دست داد و دیگه نتونست حرف بزنه.

به همین‌ خاطر به نظر می‌رسید داستانی که نیکول درون خودش حمل می‌کرد هرگز سرآغازِ درست و واقعی خودش رو پیدا نمی‌کنه. اون فقط می‌تونست به آغوش «روزی روزگاری»-های بی‌شمارش پناه ببره، در جهان سرگردان بشه و ببینه که چطور همه‌چیز در گذر زمان از بین میره، دگرگون میشه و دوباره شکل می‌گیره.

این وضعیت ادامه داشت تا روزی که اون با جادوگر کوچولویی روبه‌رو شد که کلاهی بزرگ به سر داشت؛ لبه‌ی زیاد از حد بزرگش چنان غرورمندانه سر به بالا بود که انگار آماده بود آسمان رو لمس کنه. با این حال، در مقایسه با کلاهی که الان به سر داره؛ هنوز هم چند اندازه کوچک‌تر بود.

Art Credit: lluluchwan


جادوگر کوچولو در کنار نیکول خودش رو جمع و جور کرد و با دقت تمام به داستان‌هایی که یکی پس از دیگری روایت می‌شدن گوش سپرد؛ بدون این که تکون بخوره، تا زمانی که نوشیدنیش رو تموم کرد و کیسه‌ی بیسکویت‌هاش رو هم خالی کرد.


«پس تو واقعاً یه فرشته‌ای؟ و همه‌ی اون داستان‌ها هم واقعی بودن؟ عالی شد! اینطوری همه‌چیز جور درمیاد! من جادوگرم، تو هم فرشته‌ای؛ کاملاً با هم مچیم!»


جادوگرِ شاد و شنگول دستش رو به سمت فرشته‌ای دراز کرد که از اون همه «روزی روزگاری»-های دور امده بود، و با گرمی دعوتش کرد که همراهش بشه.


«می‌خوای به هگزن‌زیرکل ما بپیوندی؟ تازه همین الان اسمش رو گذاشتم، به نظرت جالبه نه؟ این قراره بامزه‌ترین، خفن‌ترین و بهترین گروه کلِ  تیوت باشه—قول می‌دم!»


هیچ پاسخی از فرشته نیامد—و در واقع، هیچ پاسخی هم نمی‌تونست بیاد. اما جادوگرِ کوچک منتظر نموند. اون دستِ فرشته رو با هر دو دستش گرفت و آخرین تکه‌ی آب‌نبات رو در کفِ دستش گذاشت.


«تماااام. حالا پیمانِ جادوگریمون بسته شد.»


نیکول در اون لحظه نه قصدِ پیوستن داشت و نه می‌تونست حدس بزنه که این دورهمی کوچیک با نام هگزن‌زیرکل روزی به چه چیزی تبدیل میشه.


اما دست‌کم…


به نظر می‌رسید جایی باشه که در اون، شادی به اندازه‌ی کافی برای بخشیدن وجود داره.


Character details


بسیاری از داستان‌هایی که از خیال نیکول سرچشمه میگیرن با عبارتی که به قدمت همون داستان‌هاست شروع میشن: «در روزگاری بسیار بسیار دور…»


در روزگاری بسیار بسیار دور، زمانی که روشنایی‌های ملت‌هایی بیشمار که مانند طلای درخشان به زمین زینت بخشیده بودن، زمانی که دختران آسمان با شکوهی آسوده در میان بارگاه الهی و سرزمین فانیان می‌گشتن، وقتی اون فرمانروای دوران گذشته(نیبلونگ) که به ژرف‌ترین تاریکی نشسته بود هنوز فاجعه رو به سرزمینش نیاورده بود، وقتی ماه‌های درخشانی که اون بالا به گنبد آسمان شب آویخته شده بودن هنوز سه تا بودن…


سال‌ها بی‌درنگ گذشتن، چرخ(–ِ فلک) همچنان به پیش میرفت. در چرخه‌ای خالی از امید، جرقه‌ی بهشت به همراه زندگی‌هایی که خاموش میشدن، نابود شد.

خدمتگزارانِ سابقاً وفادار، به خاطر زندگی‌هایی که به وجود امده‌ بودن، خائن نامیده شدن؛ اژدهاشاه از فراسوی ستارگان برگشت، و ارابه‌ی مهتابیِ بهشت به مانند شیشه شکست…


جادوگری که داشت داستان رو می‌نوشت(آنیا/اندرسداتر) دستش رو بالا برد تا جلوی نیکول رو که حرف میزد بگیره.

اندرسداتر: «یه لحظه وایسا، خیلی شد. فقط یکی از اون نخ‌ها رو بگیر و بیشتر بباف، اون‌وقت به اندازه‌ی کافی برای یه کتاب کامل داری.»

وقتی (نیکول) سعی می‌کرد فکر کنه ابروهاش در هم گره خوردن. داستان‌های زیادی همزمان به ذهنش هجوم اوردن، و همین‌طور که از دل هرکدوم اون‌ها افکار بیشتری به وجود می‌امدن؛ باعث میشدن اون نامطمئن از این باشه که با قلمش چه چیزی رو باید بنویسه…

جادوگر شنگولی که به بالشتک دودوکوییش لم داده بود(آلیس) خنده‌ای از ته دل سر داد و گفت: «وای نه، عالیه. از همون اول چندتا پازل بدی بهشون تا سرگرم بشن، بی شک معتادش میشن!»


اگرچه اون(آلیس) نمی‌تونست بدونه که اثر دوستش اصلا به دست یه خواننده‌ی معمولی میرسه یا نه، اما صرفا تصور یه مهمانی چای اون‌قدر وجودش رو از شادی لبریز میکنه که تا مدت‌ها سرخوش میمونه.


جادوگری که میتونه آینده رو ببینه(باربلوث) زیر لب خندید و گفت: «هه‌هه… کسی چه‌میدونه، شاید این داستان‌ها در نهایت بتونن چیزی بیشتر از صرفا چند خواننده جذب کنن. حتی ممکنه که اون‌ها "مهمانان" خاصی رو از فراسوی آسمان دعوت کنن.»

ممکنه پرده‌ی میان الان و این‌جا، و اون‌چه قراره پیش بیاد، خیلی وقت پیش برای اون(باربلوث) برداشته شده باشه؛ اما اون هرگز از چیزی که می‌بینه حرف نمیزنه. گذشته از همه چیز، هیچ‌وقت قرار نبوده که درون‌مایه‌ی راستین سرنوشت به راحتی آشکار بشه.


جادوگر کنجکاو(راینداتر) قبل از این که ساکت بشه با خوشحالی دست میزنه جوری که انگار واقعا چشم‌ انتظارِ از راه رسیدن مهمانی ناخوانده بوده باشه و میگه: «اوه؟ خب، الان دیگه اوضاع رو حتی جالب‌تر کردی. خیلی دوست دارم این به اصطلاح “مهمانان” رو ببینم.» 


جادوگری که به زودی دوباره میرفت(اکتاویا) هیچ حرفی نمی‌زنه. اون با پاشنه‌ی چکمه‌ی ضخیمش ضربه‌ی محکمی به زمین میزنه و صدای خش‌خش درون چمدانش درجا ساکت میشه. الان دیگه میتونه چایش رو برداره و دوباره حسابی لذتش رو ببره.

جادوگرِ بی‌صدا(نیکول) پلک میزنه و میگه: «و-و-واقعاً؟ پس شاید بهتره یه داستان دیگه رو تعریف کنم… یکی که جزئیات بیشتری داشته؟»


از اون‌جایی که مهمانی چای قرار نبود به اون زودی‌ به پایان برسه، اون(نیکول) تصمیم میگیره که اون داستان رو رها کنه و به جاش شروع به تعریف کردن یه داستان دیگه کنه.


«در روزگاری خیلی خیلی دور…»


Report Page