chapter 09
اسکای چند دقیقه دیگه به صفحهی لپتاپ خیره موند، اما تمرکزش دیگه مثل قبل نبود.
هر چند لحظه یکبار نگاهش میرفت سمت نانی که هنوز خوابش برده بود.
آخرش لپتاپ رو بست.
صدای آروم بسته شدنش باعث شد نانی کمی تکون بخوره، ولی بیدار نشد. فقط سرش روی شونهی اسکای جابهجا شد و دوباره بیحرکت موند.
اسکای چند ثانیه مکث کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
«واقعاً عجیبی...»
نانی جوابی نداد.
اسکای به ساعت روی دیوار نگاه کرد.
نزدیک نیمهشب بود.
تمام شب رو روی پرونده کار کرده بودن و با این حال هنوز جواب درست و حسابی برای ۱۸۶ نداشتن.
اسکای دستش رو روی میز گذاشت و به برگههایی که پخش شده بودن نگاه کرد.
«فردا ادامه میدیم.»
بعد دوباره نگاهش به نانی افتاد.
آرومتر گفت:
«امشب دیگه کافیه.»
چند لحظه بعد، نانی کمی تکون خورد و چشمهاشو نیمهباز کرد.
«چند شد...؟»
«نزدیک دوازده.»
نانی با خوابآلودگی زیر لب گفت:
«جدی؟»
«آره.»
نانی خواست صاف بشینه، اما هنوز کاملاً بیدار نبود و برای چند ثانیه گیج به نظر میرسید.
«من... خوابم برد؟»
اسکای خیلی عادی جواب داد:
«یه کم.»
نانی با دست صورتش رو پاک کرد و با خجالت خندید.
«ببخشید.»
«برای چی؟»
«شونهت رو گرفتم.»
اسکای نگاه کوتاهی به شونهی خودش انداخت.
«چیزی نشده.»
نانی چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
«فقط نگو فردا که بیدار شدم، گردنم رو به خاطر پرونده خراب کردم.»
اسکای خندید.
«اگه خراب شد، تقصیر خودته.»
«خیلی ممنون از همدردیت.»
اسکای از جاش بلند شد و چند تا از برگهها رو جمع کرد.
«برو بخواب.»
نانی هم بلند شد و کشوقوسی به بدنش داد.
«پس پرونده چی؟»
«فردا.»
نانی به برگهی «۱۸۶» که روی میز مونده بود نگاه کرد.
«این عدد واقعاً داره دیوونهم میکنه.»
اسکای برگه رو برداشت و داخل پوشه گذاشت.
«منم.»
نانی لبخند کوچیکی زد.
«پس فردا دوباره با هم دیوونه میشیم.»
اسکای چیزی نگفت، فقط سرش رو تکون داد.
نانی بعد از چند ثانیه به ساعت نگاه کرد و خمیازهی دیگهای کشید.
«فکر کنم دیگه مغزم کار نمیکنه.»
اسکای پوشه رو بست.
«پس ادامهش برای فردا.»
نانی سرش رو تکون داد و از جاش بلند شد.
«من میخوابم همینجا.»
اسکای ابرو بالا انداخت.
«روی مبل؟»
«آره. دیر وقته، نمیخوام برگردم خونه و دوباره راه بیفتم.»
اسکای چند لحظه نگاهش کرد، بعد چیزی نگفت و رفت سمت اتاق.
چند دقیقه بعد با یه بالش و پتو برگشت.
بالش رو گذاشت روی مبل و پتو رو هم کنار نانی گذاشت.
«اینم برای تو.»
نانی با خستگی لبخند زد.
«مرسی.»
اسکای خواست برگرده که نانی صداش زد.
«اسکای؟»
«هوم؟»
«امشب... ممنون که دعوتم کردی.»
اسکای مکث کوتاهی کرد.
«برای پرونده بود.»
نانی لبخند زد.
«میدونم.»
بعد دراز کشید و پتو رو تا روی خودش کشید.
چند ثانیه بعد، با چشمهای بسته گفت:
«شب بخیر.»
اسکای چراغ اصلی رو خاموش کرد و فقط چراغ کوچیک کنار اتاق روشن موند.
«شب بخیر، نانی.»
اسکای رفت سمت اتاق خودش، اما قبل از اینکه در رو ببنده، یه نگاه کوتاه به مبل انداخت.
نانی دیگه خوابش برده بود.
اسکای در رو آروم بست.
و بعد از مدتها، خونهای که همیشه فقط سکوت داشت، امشب صدای نفسهای آروم یه نفر دیگه رو هم با خودش داشت.
صبح روز بعد، نور کمرنگ آفتاب از لای پردهها افتاده بود روی کف اتاق.
اسکای زودتر از همیشه بیدار شده بود.
بعد از آماده شدن، از اتاقش بیرون اومد و وقتی چشمش به مبل افتاد، چند لحظه ایستاد.
نانی هنوز خواب بود.
پتو تا نزدیک صورتش بالا اومده بود و یکی از دستهاش از زیرش بیرون مونده بود. موهاش هم برخلاف همیشه مرتب نبود.
اسکای چند ثانیه نگاهش کرد، بعد رفت سمت آشپزخونه.
کمی بعد صدای قهوهساز توی خونه پیچید.
نانی با شنیدن صدا کمکم بیدار شد و چشمهاشو باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاد کجاست.
به سقف نگاه کرد.
بعد به مبل.
بعد به پتویی که روش بود.
«اوه...»
آروم نشست و دستش رو روی صورتش کشید.
اسکای از آشپزخونه برگشت.
«صبح بخیر.»
نانی هنوز خوابآلود بود.
«صبح بخیر...»
اسکای یه لیوان آب سمتش گرفت.
«بخور.»
نانی لیوان رو گرفت.
«چند وقته بیداری؟»
«یه مدتی.»
نانی جرعهای آب خورد و به اطراف نگاه کرد.
«من دیشب واقعاً اینجا خوابیدم؟»
اسکای خیلی جدی گفت:
«نه. روح تو اینجا خوابیده بود.»
نانی چند لحظه نگاهش کرد.
بعد خندید.
«صبح به صبح هم شوخطبع شدی؟»
«گاهی.»
نانی پتو رو جمع کرد و از روی مبل بلند شد.
«دیشب خیلی خسته بودم.»
«معلوم بود.»
نانی موهاشو مرتب کرد و به پوشهای که روی میز بود نگاه کرد.
«پرونده؟»
«هنوز سر جاشه.»
نانی آهی کشید.
«پس بریم دوباره همون ۱۸۶ لعنتی رو اذیت کنیم.»
اسکای پوشه رو برداشت.
«این دفعه شاید خودش زودتر تسلیم بشه.»
نانی لبخند زد.
«بعید میدونم.»
هر دو آماده شدن.
وقتی از خونه بیرون رفتن، هیچکدوم نمیدونستن روز جدید قراره چه چیزی جلوی پاشون بذاره.
اما یک چیز تغییر کرده بود.
دیگه مثل روزهای اول، بودن کنار هم برای هیچکدوم عجیب نبود.
اسکای و نانی از ساختمان بیرون اومدن و در ورودی پشت سرشون بسته شد.
نانی در حالی که بند ساعتش رو مرتب میکرد، گفت:
«صبحانه خوردی؟»
«نه.»
«پس چرا من باید دیشب اونهمه غذا بخورم که سیرشم و تو هیچی نخوری؟»
اسکای خواست جواب بده که صدای آشنایی از پشت سرشون اومد.
«اسکای؟»
هر دو برگشتن.
ویو چند قدم اونطرفتر ایستاده بود و با تعجب بهشون نگاه میکرد.
بعد نگاهش رفت سمت نانی.
بعد دوباره سمت اسکای.
چند ثانیه سکوت کرد.
«نانی؟»
نانی لبخند کوتاهی زد.
«سلام.»
ویو ابروهاشو بالا برد.
«تو... اینجا چی کار میکنی؟»
نانی قبل از اینکه چیزی بگه، اسکای جواب داد:
«دیشب روی پرونده کار میکردیم.»
ویو هنوز به نانی نگاه میکرد.
«تا صبح؟»
اسکای خیلی عادی گفت:
«آره.»
ویو دوباره به نانی نگاه کرد.
«یعنی... تو خونهی اسکای خوابیدی؟»
نانی چند لحظه مکث کرد.
«روی مبل.»
ویو چشمهاشو ریز کرد.
«آها.»
اسکای اخم کوچیکی کرد.
«ویو.»
«چیه؟ من فقط پرسیدم.»
نانی خندهش گرفت.
«خیلی چیز خاصی نیست. خسته شده بودم، دیر هم شده بود.»
ویو با همون نگاه شیطنتآمیزش گفت:
«من که چیزی نگفتم.»
اسکای آه کشید.
«ولی از قیافت معلومه.»
ویو خندید.
«باشه، باشه. فقط برام جالب بود.»
بعد رو به نانی گفت:
«حالا که همسایهی منم هستی، خوش اومدی به ساختمان ما.»
نانی خندید.
«ممنون.»
ویو راه افتاد سمت ورودی.
«خب، من دیگه مزاحم دو تا کارآگاه نمیشم.»
اسکای زیر لب گفت:
«بالاخره.»
ویو برگشت.
«شنیدم!»
نانی زد زیر خنده.
اسکای هم نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
و ویو، در حالی که وارد ساختمان میشد، یک بار دیگه از گوشهی چشم به نانی نگاه کرد.
انگار هنوز هم نمیتونست باور کنه همون اسکایی که همیشه تنها بود، حالا همکارش شب رو روی مبل خونهاش گذرونده بود.
حدود ساعت دوازده بود که رسیدن.
مرکز مثل همیشه شلوغ بود، ولی میز اسکای و نانی کمی خلوتتر از بقیهی قسمتها بود.
نانی پوشه رو روی میز گذاشت و روی صندلی نشست.
«بالاخره رسیدیم.»
اسکای صندلی کنارش رو عقب کشید.
«هنوز کار داریم.»
نانی نگاهش کرد.
«میدونستم اینو میگی.»
«چون درست میگم.»
نانی خندید و پوشه رو باز کرد.
«خب، بیا ببینیم این ۱۸۶ دیگه چه خوابی برامون دیده.»
اسکای هم کنار اون نشست و چندتا عکس رو روی میز پخش کرد.
چند دقیقهای هر دو ساکت بودن.
نانی یکی از عکسهای ساختمان رو برداشت.
«این قسمت رو ببین.»
اسکای نزدیکتر شد.
«کدوم؟»
نانی انگشتش رو روی گوشهی عکس گذاشت.
«اینجا. پایین در.»
اسکای دقیقتر نگاه کرد.
عدد خیلی محو بود.
«۱۸۶...»
نانی سرش رو تکون داد.
«دقیقاً.»
چند ثانیه هر دو به عکس خیره موندن.
نانی آروم گفت:
«پس حداقل مطمئن شدیم اون عدد تصادفی نبوده.»
اسکای گفت:
«ولی هنوز نمیدونیم چرا.»
نانی تکیه داد به صندلی.
«فکر کنم این پرونده عاشق اینه که هر بار یه جواب کوچیک بهمون بده و سه تا سؤال جدید بسازه.»
اسکای لبخند زد.
«بالاخره یه چیزی گفتی که باهات موافقم.»
نانی برگشت سمتش.
«بالاخره؟»
«آره.»
«خیلی بیادبی.»
اسکای خندید.
نانی هم نتونست جلوی خندهش رو بگیره.
چند لحظه بعد دوباره مشغول کار شدن.
این بار اما برخلاف روزهای اول، سکوت بینشون سنگین نبود.
هر وقت یکی چیزی پیدا میکرد، قبل از اینکه حتی توضیح بده، اون یکی خودش نزدیک میشد و نگاه میکرد.
گاهی نانی برگهای رو سمت اسکای میگرفت و میگفت:
«این رو ببین.»
گاهی اسکای بدون حرف، یه عکس رو جلوی نانی میذاشت.
کمکم کار کردن کنار هم تبدیل شده بود به چیزی کاملاً عادی.
نانی وسط مرتب کردن مدارک گفت:
«راستی...»
«هوم؟»
«دیشب ممنون.»
اسکای نگاهش کرد.
«برای چی؟»
«بالش و پتو.»
اسکای لبخند کوچیکی زد.
«خواهش میکنم.»
نانی دوباره به پرونده نگاه کرد.
«مبلت هم بد نبود.»
اسکای ابرو بالا انداخت.
«مبل من؟»
«آره.»
«پس دفعهی بعد هم میخوای بیای؟»
نانی چند ثانیه ساکت موند، بعد با خنده گفت:
«ببینم پرونده اجازه میده یا نه.»
اسکای چیزی نگفت، فقط لبخند کوچیکی زد و دوباره نگاهش رو انداخت روی برگهها.
اما این بار، هیچکدوم عجلهای برای تمام کردن کار نداشتن.
نانی یکی از برگهها رو برداشت و چند ثانیه بهش خیره موند.
«اسکای.»
«هوم؟»
«یه چیزی اینجا عجیبه.»
اسکای صندلیش رو کمی نزدیکتر کشید.
«کدوم قسمت؟»
نانی برگه رو بینشون گذاشت.
«گزارش محل کار قبلی میم. آدرسش رو ببین.»
اسکای نگاه کرد.
«چی شده؟»
«این آدرس توی گزارش اولیه ثبت شده، ولی تاریخش...»
انگشت نانی روی تاریخ پایین برگه موند.
«دو سال پیش.»
اسکای اخم کرد.
«خب؟»
«دو سال پیش، همون سالی که شرکت توی پروندهها رسماً تعطیل شده.»
چند ثانیه سکوت کردن.
اسکای سریع لپتاپ رو جلو کشید و اطلاعات شرکت رو باز کرد.
«صبر کن...»
چند صفحه رو بالا و پایین کرد.
بعد گفت:
«تعطیلی رسمی شرکت، سه ماه قبل از تاریخی ثبت شده که میم اونجا کار میکرده.»
نانی صاف نشست.
«یعنی؟»
«یا گزارش اشتباهه...»
«یا شرکت واقعاً بعد از تعطیلی هم فعالیت داشته.»
اسکای سرش رو تکون داد.
«باید سوابق پرداختی رو دوباره بگیریم.»
نانی لبخند زد.
«دیدی؟ گفتم اون ساختمون یه چیزی قایم کرده.»
اسکای نگاهش کرد.
«نگفتم اشتباه میکنی.»
«ولی گفتی شاید چیزی پیدا نکنیم.»
«و پیدا نکردیم.»
نانی چند ثانیه ساکت موند.
بعد خندید.
«تو واقعاً آدم سختی هستی.»
اسکای هم لبخند زد.
«تو هم زیادی حرف میزنی.»
«ولی بازم داری گوش میدی.»
اسکای لحظهای مکث کرد.
«چون این بار حرفت به درد پرونده خورد.»
نانی با رضایت بهش نگاه کرد.
«قبوله.»
همون موقع تلفن روی میز اسکای زنگ خورد.
اسکای جواب داد.
«بله؟»
چند لحظه گوش داد.
بعد حالت صورتش جدیتر شد.
«باشه. الان میایم.»
تماس که قطع شد، نانی پرسید:
«چی شده؟»
اسکای پوشه رو بست.
«پوند میگه یه گزارش جدید از آرشیو رسیده.»
نانی سریع بلند شد.
«پس بریم.»
اسکای هم از جاش بلند شد.
«این بار شاید واقعاً یه چیزی داشته باشیم.»
نانی در حالی که کنار اسکای راه میرفت، گفت:
«اگه نداشتیم چی؟»
اسکای نگاه کوتاهی بهش انداخت.
«باز میگردیم.»
نانی لبخند زد.
«خوبه.»
و دوتایی به سمت اتاق پوند رفتن، بیخبر از اینکه گزارش تازه، قرار بود اولین سرنخ واقعی دربارهی گذشتهی اون شرکت رو جلوی پاشون بذاره.
پوند پشت میزش نشسته بود و یه پوشهی قدیمی روی میز داشت.
وقتی اسکای و نانی وارد شدن، پوشه رو به سمتشون هل داد.
«سوابق کارکنای شرکت رو پیدا کردیم.»
نانی سریع نشست و پوشه رو باز کرد.
«همهشون؟»
«اونایی که توی آرشیو باقی مونده بود، آره.»
اسکای کنار نانی ایستاد و هر دو شروع کردن به بررسی اسمها.
چند صفحهی اول مربوط به کارکنایی بود که سالها قبل اونجا کار کرده بودن. بعضیهاشون استعفا داده بودن، بعضیها منتقل شده بودن و چند نفر هم بعد از تعطیلی شرکت دیگه هیچ سابقهای نداشتن.
نانی صفحهی بعدی رو برگردوند.
چشمش روی یکی از اسمها ثابت موند.
چند ثانیه چیزی نگفت.
اسکای متوجه شد.
«چی شد؟»
نانی دوباره به اسم نگاه کرد.
«این...»
انگشتش رو روی اسم گذاشت.
Win.
اسکای خم شد و به برگه نگاه کرد.
«میشناسیش؟»
نانی چند لحظه ساکت موند.
«آره.»
بعد با تعجب خندید.
«وین.»
اسکای بهش نگاه کرد.
«همون دوستته؟»
«آره. با هم زندگی میکنیم.»
پوند هم از پشت میز گفت:
«پس میشناسیش.»
نانی سرش رو تکون داد.
«خیلی وقته.»
اسکای دوباره به برگه نگاه کرد.
«اینجا نوشته دو سال اونجا کار کرده.»
نانی تاریخ رو بررسی کرد.
«آره... تقریباً همون بازهای که شرکت تعطیل شده.»
چند لحظه سکوت شد.
اسکای پوشه رو جلو کشید.
«باید از خودش بپرسیم.»
نانی سریع گفت:
«حتماً.»
بعد دوباره به اسم وین نگاه کرد.
نه ترسی توی صورتش بود، نه شک.
فقط تعجب از اینکه دوست نزدیکش، سالها قبل، دقیقاً توی همون شرکتی کار میکرده که حالا پروندهشون بهش رسیده بود.
اسکای پوشه رو بست.
«فعلاً چیزی رو نتیجهگیری نمیکنیم.»
نانی سر تکون داد.
«میدونم.»
پوند گفت:
«اول باهاش حرف بزنید. ببینید دقیقاً چه زمانی اونجا کار میکرده و چرا از شرکت خارج شده.»
نانی از جاش بلند شد.
«باشه.»
اسکای هم پوشه رو برداشت.
وقتی از اتاق بیرون اومدن، نانی هنوز به اسم وین فکر میکرد.
«عجیبه.»
اسکای پرسید:
«چی؟»
«اینکه بعد از این همه سال، اسمش باید توی این پرونده جلوی چشمم باشه.»
اسکای آروم گفت:
«گاهی آدمایی که فکر میکنیم هیچ ربطی به یه اتفاق ندارن، فقط یه جایی از مسیرشون از کنار اون اتفاق رد شدن.»
نانی نگاهش کرد.
«امیدوارم برای وین فقط همین باشه.»
و هر دو بدون اینکه هنوز چیزی بیشتر از یک سابقهی کاری قدیمی داشته باشن، برگشتن سمت میزها تا جزئیات همون سابقه رو بررسی کنن.
نانی دوباره پشت میزش نشست و پوشهی قدیمی رو جلوی خودش گذاشت.
چند بار اسم وین رو خوند.
بعد آروم پوشه رو بست.
«باید خودش توضیح بده.»
اسکای سرش رو تکون داد.
«آره. ولی نه الان.»
نانی نگاهش کرد.
«چرا؟»
«چون هنوز فقط یه اسم داریم. اگه بدون مدرک چیزی ازش بپرسیم، ممکنه حتی خودش هم ندونه چرا اسمش توی پرونده اومده.»
نانی چند ثانیه فکر کرد و بعد گفت:
«درسته.»
اسکای برگهی سوابق کارکنان رو داخل پوشه گذاشت.
«فعلاً همینجا نگهش میداریم.»
نانی تکیه داد به صندلی.
«پس امروز هم یه جواب درست حسابی نگرفتیم.»
اسکای لبخند کمرنگی زد.
«یه قدم جلو رفتیم.»
«خیلی کوچیک.»
«ولی جلو رفتیم.»
نانی خندید.
«تو همیشه یه راهی پیدا میکنی که ناامیدکنندهترین چیزا رو امیدوارکننده تعریف کنی.»
اسکای نگاهش کرد.
«تو هم همیشه یه راهی پیدا میکنی که همهچی رو سختتر کنی.»
«ولی بازم منو با خودت میبری.»
اسکای مکث کوتاهی کرد.
بعد خیلی ساده گفت:
«چون همتیمی منی.»
نانی لبخند زد.
«آره... همتیمیت.»
چند ثانیه هر دو ساکت موندن.
بعد نانی پوشه رو بست و بلند شد.
«بریم یه چیزی بخوریم؟»
اسکای ساعت رو نگاه کرد.
«بالاخره به غذا فکر کردی.»
«دیشب مهمونت بودم، امشبم همکارتم. حداقل یه ناهار باید بهم بدهی.»
اسکای خندید.
«باشه.»
نانی راه افتاد و اسکای هم پشت سرش رفت.
پوشهی Case Unknown روی میز باقی موند.
داخلش حالا یک اسم جدید بود.
Win.
اما برای اسکای و نانی، آن اسم فعلاً فقط اسم یکی از کارکنان قدیمی شرکتی بود که سالها پیش تعطیل شده بود.
هیچکدوم نمیدونستن این اسم قرار بود خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردن، توی این پرونده باقی بمونه.