chapter 08
درِ مرکز که پشت سر میم و ویو بسته شد، نانی چند ثانیه به راهرو نگاه کرد.
بعد برگشت سمت اتاق.
اسکای هنوز پشت میز نشسته بود و پروندهی میم رو ورق میزد.
نانی صندلیش رو عقب کشید و نشست.
«یه چیزی توی رفتار میم عجیب بود.»
اسکای بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت:
«وقتی وین رو دید؟»
نانی مکث کرد.
«تو هم دیدی؟»
اسکای بالاخره نگاهش کرد.
«آره.»
نانی دستهاش رو روی میز گذاشت.
«به نظرت واقعاً قبلاً دیده بودش؟»
«نمیدونم.»
«ولی واکنشش طبیعی نبود.»
اسکای چند لحظه فکر کرد.
«ممکنه یه شباهتی به کسی داشته باشه که میشناسه.»
نانی سر تکون داد.
«ممکنه.»
اسکای دوباره به پرونده برگشت.
«فعلاً چیزی نداریم که بیشتر از این جلو بریم.»
نانی نفسش رو بیرون داد.
«پس برگردیم به اون عدد.»
اسکای لپتاپ رو چرخوند سمت خودش.
عکس ۱۸۶ هنوز باز بود.
نانی گفت:
«آزمایشگاه گفت جوهرش با نوشتهی روی کاغذ نزدیکه.»
«آره.»
«پس احتمالاً کسی که اینو روی شیشه نوشته، با همون نوشتهی زیر کاغذ هم ارتباط داره.»
اسکای چند ثانیه به تصویر نگاه کرد.
«و میم هم دیدهش.»
نانی آروم گفت:
«یعنی یا کسی میخواسته میم این عدد رو ببینه...»
مکث کرد.
«یا میم اتفاقی چیزی رو دیده که نباید میدید.»
اسکای نگاهش رو از صفحه گرفت.
این جمله چند ثانیه بینشون موند.
بعد اسکای گفت:
«دومی منطقیتره.»
«چرا؟»
«چون اگه هدفش این بود که میم عدد رو ببینه، لازم نبود پاکش کنه یا روی کاغذ پنهانش کنه.»
نانی کمی جلو اومد.
«پس چیزی رو پنهان میکردن.»
«احتمالاً.»
نانی به پوشهی ساختمان متروکه نگاه کرد.
«باید دوباره بریم اونجا.»
اسکای سر تکون داد.
«این بار دنبال ۱۸۶ نمیگردیم.»
نانی پرسید:
«پس دنبال چی؟»
اسکای پوشه رو بست.
«چیزی که باعث شده یکی بخواد ۱۸۶ رو پنهان کنه.»
چند خیابون اونطرفتر، ویو و میم در سکوت راه میرفتن.
ویو چند بار به میم نگاه کرد، اما چیزی نگفت.
تا اینکه بالاخره پرسید:
«هنوز به اون پسره فکر میکنی؟»
میم قدمهاش رو آهستهتر کرد.
«کدوم پسر؟»
ویو ابرو بالا انداخت.
«همونی که جلوی مرکز دیدی.»
میم چیزی نگفت.
ویو ادامه داد:
«گفتی حس میکنی قبلاً دیدیش.»
میم آروم گفت:
«آره.»
«ولی مطمئن نیستی.»
«نه.»
چند ثانیه سکوت شد.
میم دستش رو روی بازوش کشید.
«فقط یه چیزش خیلی آشنا بود.»
«چی؟»
میم کمی فکر کرد.
«لبخندش.»
ویو با تعجب نگاهش کرد.
«لبخندش؟»
میم سر تکون داد.
«نمیدونم چرا.»
ویو چیزی نگفت.
میم هم دیگه ادامه نداد.
اما توی ذهنش، تصویر کوتاه همون لحظه دوباره برگشت.
وین.
راهروی تاریک.
عدد ۱۸۶.
و همون لبخند.
هرچه بیشتر فکر میکرد، بیشتر مطمئن میشد که این اولین بار نبود که اون چهره رو دیده.
فقط نمیتونست به یاد بیاره کِی.
اون طرف تر از شهر، وین هنوز بیرون مرکز ایستاده بود.
سیگارش را خاموش کرد و چند لحظه به درِ بستهی مرکز نگاه کرد.
بعد گوشیاش را از جیبش بیرون آورد.
صفحه روشن شد.
یک پیام قدیمی رو باز کرد.
فقط یک جمله روی صفحه بود:
«M چیزی رو دیده.»
وین چند ثانیه به پیام نگاه کرد.
بعد صفحه رو خاموش کرد و گوشی رو داخل جیبش گذاشت.
صورتش دوباره همون حالت عادی و آروم همیشگی رو گرفت.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
چند دقیقه بعد، دیو و وین هنوز داخل مرکز بودن.
دیو روی یکی از صندلیهای کنار اتاق نشسته بود و با گوشی خودش ور میرفت و وین هم کنار پنجره ایستاده بود.
نانی پرونده رو بست و از جاش بلند شد.
«ما دوباره باید بریم بیرون.»
دیو سرش رو بالا آورد.
«باز؟»
نانی پوشه رو برداشت.
«آره. یه سرنخ جدید پیدا کردیم.»
وین از کنار پنجره برگشت سمتشون.
«کجا میرید؟»
اسکای جواب داد:
«همون ساختمون متروکه.»
وین فقط سر تکون داد.
«پس ما دیگه مزاحم نمیشیم.»
دیو از جاش بلند شد.
«آره، فکر کنم نانی اگه بیشتر از این گرسنه بمونه، وسط تحقیق خودش تبدیل به پرونده میشه.»
نانی با اخم نگاهش کرد.
«خیلی خندهداری.»
دیو خندید.
«میدونم.»
وین کت خودش رو برداشت.
«ما میریم خونه. اگه چیزی لازم داشتین زنگ بزنین.»
نانی گفت:
«باشه.»
دیو موقع رد شدن از کنار نانی، به غذای روی میز اشاره کرد.
«و اینو هم بخور.»
نانی با بیحوصلگی گفت:
«چشم.»
اسکای از کنار میز رد شد و خیلی عادی گفت:
«بهتره گوش بدی.»
نانی برگشت سمتش.
«تو هم شروع کردی؟»
اسکای شونه بالا انداخت.
«من فقط موافقم.»
دیو با خنده به وین نگاه کرد.
«این دوتا رو ول کنیم دیگه؟»
وین لبخند زد.
«آره. خودشون بلدن.»
دیو و وین از مرکز خارج شدن.
در که بسته شد، نانی چند ثانیه بهشون نگاه کرد.
بعد رو به اسکای گفت:
«حاضری؟»
اسکای پوشه رو برداشت.
«آره.»
هر دو از مرکز بیرون رفتن.
ماشین اسکای توی پارکینگ منتظرشون بود.
نانی سمت شاگرد نشست و کمربندش رو بست.
اسکای پشت فرمون نشست و ماشین رو روشن کرد.
چند دقیقهی اول، فقط صدای خیابون داخل ماشین بود.
نانی پرونده رو روی پاهاش گذاشته بود و مشغول خوندنش بود.
اسکای نگاهی کوتاه بهش انداخت.
«هنوز داری کار میکنی؟»
نانی بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت:
«تو خودت داری رانندگی میکنی، منم باید یه کاری بکنم.»
«میتونی پنج دقیقه هیچ کاری نکنی.»
نانی بالاخره نگاهش کرد.
«تو میتونی؟»
اسکای مکث کرد.
«نه.»
نانی لبخند زد.
«پس چرا از من انتظار داری؟»
اسکای چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد، خودش هم لبخند خیلی کوتاهی زد.
نانی دوباره برگشت سمت پنجره.
«راستی...»
«هوم؟»
«تو همیشه همینقدر جدیای؟»
اسکای ابرو بالا انداخت.
«یعنی چی؟»
«یعنی حتی وقتی هیچ اتفاقی نیفتاده هم انگار قراره یکی رو بازجویی کنی.»
اسکای خندید.
«تو هم همیشه همینقدر حرف میزنی؟»
«نه.»
«پس؟»
نانی بهش نگاه کرد.
«فقط وقتی کنار آدمی باشم که جواب میده.»
اسکای برای لحظهای نگاهش کرد.
بعد دوباره چشمش رو به جاده دوخت.
«پس من بدشانسم.»
نانی خندید.
«خیلی.»
فضای داخل ماشین برای اولین بار آن سکوت سنگین روزهای اول رو نداشت.
هنوز پرونده بینشون بود.
هنوز ۱۸۶.
هنوز میم.
هنوز کسی پشت این همه اتفاق پنهان شده بود.
اما بین تمام اون چیزها، چیزی هم داشت آرومآروم تغییر میکرد.
اسکای دیگه از سکوت کنار نانی اذیت نمیشد.
و نانی دیگه احساس نمیکرد باید هر لحظه فاصلهاش رو با اسکای حفظ کنه.
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی ساختمان متروکه توقف کرد.
اسکای پیاده شد و نانی هم بلافاصله کنارش قرار گرفت.
ساختمان از بیرون همون ظاهر سرد و فرسودهی قبلی رو داشت.
نانی به نمای ساختمان نگاه کرد.
«این دفعه از اول میگردیم.»
اسکای سر تکون داد.
«هیچی رو رد نمیکنیم.»
درِ ساختمان رو باز کردن و وارد شدن.
فضای داخل هنوز همون بوی نم و گردوغبار رو میداد.
اسکای چراغقوهاش رو روشن کرد.
«طبقهی همکف اول.»
شروع کردن به بررسی اتاقها.
کشوهای قدیمی، کمدها، گوشههای دیوار و حتی زیر میزها رو یکییکی بررسی کردن.
هر چیزی که احتمال میدادن بتونن سرنخی توی خودش داشته باشه، ثبت میکردن.
اما چیزی پیدا نشد.
نانی گفت:
«هیچی.»
اسکای به انتهای راهرو نگاه کرد.
«طبقهی بعد.»
پلهها قدیمی و فلزی بودن و بعضی قسمتهاشون از رطوبت لغزنده شده بود.
اسکای عقبتر حرکت میکرد و نانی چند پله جلوتر بود.
نانی دستش رو روی نرده گذاشت و قدم بعدی رو برداشت.
اما کف کفشش روی قسمت خیس پله سر خورد.
«وای..»
بدنش تعادلش رو از دست داد.
اسکای دستش رو جلو برد و قبل از اینکه نانی روی پلهها بیفته، گرفتش.
نانی ناخواسته مستقیم توی بغلش افتاد.
چند ثانیه هر دو بیحرکت موندن.
نانی دستش رو روی شونهی اسکای گذاشته بود و اسکای هم بازوی اون رو گرفته بود تا دوباره تعادلش رو پیدا کنه.
هیچکدوم حرف نزدن.
نانی اول به صورت اسکای نگاه کرد.
بعد انگار تازه فهمید چقدر نزدیک ایستادن، سریع خودش رو عقب کشید.
«...مرسی.»
اسکای هم دستش رو کنار کشید.
«خوبی؟»
«آره.»
نانی نگاهی به پله انداخت.
«فقط این پله تصمیم گرفت منو بکشه.»
اسکای خندهی کوتاهی کرد.
«فکر کنم پله مقصر نیست.»
نانی نگاهش کرد.
«پس کیه؟»
«کفشت.»
نانی با ناباوری نگاهش کرد.
«الان داری کفش منو مقصر میکنی؟»
«من فقط واقعیت رو گفتم.»
نانی زیر لب خندید.
«خیلی ممنون از حمایتت.»
اسکای برگشت سمت پلهها.
«بیا. این بار پشت سر من بیا.»
نانی چند لحظه نگاهش کرد.
بعد گفت:
«باشه.»
این بار اسکای آهستهتر از پلهها بالا رفت.
و نانی درست پشت سرش حرکت کرد.
هر دو هنوز نمیدونستن چرا اون چند ثانیهی کوتاه، بیشتر از چیزی که باید توی ذهنشون مونده بود.
اما هیچکدوم چیزی دربارهاش نگفتن.
فقط وقتی به طبقهی بالا رسیدن، نانی خیلی آروم گفت:
«اسکای؟»
«هوم؟»
«این دفعه اگه افتادم...»
اسکای برگشت نگاهش کرد.
نانی لبخند زد.
«بازم میگیریم؟»
اسکای چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد لبخند کوچیکی زد.
«اگه قبلش اجازه بدی.»
نانی خندید.
«باشه.»
طبقهی دوم هم تقریباً هیچ فرقی با طبقهی پایین نداشت.
اتاقهای خالی، میزهای قدیمی و کمدهایی که سالها بود کسی سراغشون نرفته بود.
اسکای یکی از کشوها رو باز کرد.
هیچی.
کشوی بعدی.
باز هم هیچی.
نانی از سمت دیگهی اتاق گفت:
«اینجا هم خبری نیست.»
اسکای درِ کمد رو بست.
«اون یکی اتاق رو ببین.»
نانی رفت سمت در.
«باشه.»
ساعتها همینطور گذشت.
هر اتاق رو از اول بررسی کردن.
هر کمد، هر کشو، هر قفسه و حتی گوشههای دیوارها رو نگاه کردن.
چند برگهی قدیمی پیدا کردن، اما همه مربوط به سالهای خیلی قبل بودن و هیچ ارتباط مشخصی با پرونده نداشتن.
یک دفترچهی حساب قدیمی.
چند قبض.
چند پروندهی ناقص.
حتی یک جعبهی فلزی زنگزده که داخلش فقط چند خودکار خشکشده بود.
اما هیچچیز.
نه اسم جدیدی.
نه شمارهای.
نه اثری از کسی که اخیراً وارد ساختمان شده باشه.
نانی بعد از چند ساعت روی لبهی یکی از میزها نشست.
«من دیگه دارم به این ساختمان شک میکنم.»
اسکای که داشت آخرین قفسه رو بررسی میکرد، پرسید:
«چرا؟»
«چون مطمئنم چیزی اینجاست، ولی هرچی میگردیم نیست.»
اسکای درِ قفسه رو بست.
«شاید اصلاً قرار نبوده چیزی پیدا کنیم.»
نانی نگاهش کرد.
«یعنی چی؟»
اسکای کمی فکر کرد.
«شاید کسی قبل از ما همهچیز رو برداشته.»
نانی آروم گفت:
«یا پاک کرده.»
اسکای سر تکون داد.
«اونم ممکنه.»
چند لحظه سکوت شد.
نور عصر از پنجرههای کثیف وارد ساختمان شده بود و ذرات گردوغبار توی هوا دیده میشدن.
نانی به ساعتش نگاه کرد.
«چند ساعته اینجاییم.»
«میدونم.»
«و هیچی.»
اسکای لبخند خیلی کوتاهی زد.
«حداقل این بار من نجاتت دادم.»
نانی با تعجب نگاهش کرد.
«هنوز گیر دادی به اون پله؟»
«تو که گفتی اگه افتادی میگیرمت.»
نانی خندید.
«باشه، قبول. امروز یه امتیاز گرفتی.»
اسکای سرش رو تکون داد.
«فقط یکی؟»
«زیادی توقع نداشته باش.»
هر دو برای چند ثانیه خندیدن.
بعد دوباره سکوت برگشت.
اسکای آخرین نگاهش رو به اتاق انداخت.
«بریم.»
نانی از جا بلند شد.
«آره.»
اونها تمام ساختمان رو گشته بودن.
اما هیچ چیز جدیدی پیدا نکرده بودن.
نه سرنخی که پرونده رو جلو ببره، نه جوابی برای ۱۸۶ و نه حتی چیزی که توضیح بده چرا میم اون عدد رو دیده بود.
فقط یه چیز براشون باقی مونده بود:
این حس که ساختمان متروکه، چیزی رو از اونها پنهون میکرد.
نانی برگههایی که از ساختمان برداشته بودن رو ورق زد و با اخم به یکی از صفحات خیره شد.
«هیچی.»
اسکای که دستش روی فرمون بود، بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«منم همینو میگم.»
نانی برگه رو روی پای خودش گذاشت.
«ولی یه چیزی این وسط درست نیست.»
«چی؟»
«اینکه ما سه ساعت توی اون ساختمون گشتیم و حتی یه چیز نصفهنیمه هم پیدا نکردیم.»
اسکای چند لحظه سکوت کرد.
«منم به همین فکر میکردم.»
نانی سرش رو به صندلی تکیه داد.
«انگار یکی قبل از ما همهچیو جمع کرده.»
اسکای این بار نگاه کوتاهی بهش انداخت.
«یا مطمئن شده چیزی باقی نمونه.»
نانی ابروهاشو بالا برد.
«همین دیگه.»
چند دقیقهی دیگه گذشت.
اسکای بالاخره گفت:
«امشب وقت داری؟»
نانی سرش رو برگردوند سمتش.
«برای چی؟»
«بریم خونهی من.»
نانی چند ثانیه چیزی نگفت.
«خونهی تو؟»
«آره.»
«چرا؟»
«مدارک رو دوباره بررسی کنیم. همهشون رو.»
نانی لبخند خیلی کوچیکی زد.
«تو معمولاً همکاراتو دعوت میکنی خونت؟»
اسکای بدون مکث جواب داد:
«نه.»
«پس چرا من؟»
اسکای نفس کوتاهی کشید.
«چون تو همتیمی منی و این پرونده هم ولکن نیست.»
نانی خندید.
«باشه، آقای خیلی جدی. میام.»
حدود نیم ساعت بعد جلوی آپارتمان اسکای توقف کردن.
نانی وقتی از ماشین پیاده شد، نگاهی به ساختمون انداخت.
«پس اینجاست.»
اسکای در رو قفل کرد.
«کجاست؟»
«جایی که آقای همیشه تنها بالاخره مجبور شده یکیو بیاره توش.»
اسکای نگاهش کرد.
«اگه قراره از الان شروع کنی، برگردیم.»
نانی خندید.
«نه بابا. اومدم.»
وقتی وارد آپارتمان شدن، اولین چیزی که به چشم نانی اومد، مرتب بودن بیش از حد خونه بود.
همهچیز سر جای خودش بود.
نه وسیلهای اضافه، نه شلوغی، نه چیزی که نشان بده صاحب خونه عادت داره کسی رو اینجا راه بده.
نانی آروم گفت:
«خیلی... خودتی.»
اسکای کفشهاشو کنار گذاشت.
«این یعنی چی؟»
«مرتب، ساکت، بیحاشیه.»
اسکای یه نگاه کوتاه بهش انداخت.
«تعریف بود؟»
«تقریباً.»
اسکای چیزی نگفت، فقط لپتاپش رو روی میز گذاشت.
«بشین.»
نانی روبهروش نشست و پروندهها رو روی میز پخش کرد.
چند دقیقه اول فقط صدای ورق خوردن کاغذها و تایپ کردن میاومد.
تا اینکه نانی یکی از برگهها رو برداشت.
«صبر کن.»
اسکای سرش رو بالا آورد.
«چی؟»
نانی برگه رو جلوتر کشید.
«این آدرس.»
اسکای نگاه کرد.
آدرس یکی از محلهایی بود که در گزارشهای قدیمی شرکت ثبت شده بود.
نانی گفت:
«این همون محدودهایه که محل کار قبلی میم بود.»
اسکای کمی جلوتر اومد.
«مطمئنی؟»
«آره. قبلاً دیدمش.»
هر دو چند ثانیه به برگه خیره موندن.
بعد اسکای لپتاپ رو سمت خودش کشید.
«پس شاید ۱۸۶ فقط به اون ساختمون مربوط نباشه.»
نانی آروم گفت:
«شاید به آدمایی مربوطه که از اونجا رد شدن.»
سکوت کوتاهی بینشون افتاد.
اسکای دوباره شروع به تایپ کرد.
«باید همهی آدرسهای این پرونده رو روی یه نقشه بذاریم.»
نانی لبخند زد.
«بالاخره یه چیزی پیدا کردیم.»
اسکای بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت:
«هنوز نه.»
«تو حتی اجازه نمیدی خوشحال بشیم.»
«چون هنوز پرونده حل نشده.»
نانی خندید.
«باشه، رئیس.»
اسکای این بار نتونست جلوی لبخند کوچیکش رو بگیره.
و برای اولین بار، کار کردن کنار نانی توی اون سکوت، اصلاً آزاردهنده نبود.
چند ساعت گذشته بود.
نور لپتاپ تنها چیزی بود که فضای اتاق رو روشن میکرد. روی میز پر شده بود از برگه، عکس، گزارش و یادداشتهایی که هرکدوم شاید میتونستن بخشی از پازل رو کامل کنن.
نانی برای چندمین بار خمیازه کشید و دستش رو روی صورتش کشید.
اسکای بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«خستهای؟»
«نه.»
اسکای بالاخره سرش رو برگردوند.
«سه بار توی ده دقیقه خمیازه کشیدی.»
نانی با چشمهای نیمهباز بهش نگاه کرد.
«خمیازه کشیدن که دلیل خستگی نیست.»
«پس چیه؟»
«نشونهی...»
چند ثانیه فکر کرد.
«...بیحوصلگی.»
اسکای پوزخند خیلی کوتاهی زد.
«آره، معلومه.»
نانی دوباره به صفحهی لپتاپ خیره شد و سعی کرد ادامه بده.
چند دقیقه بعد، دستش که روی کاغذ بود آرومتر شد.
چشمهاش چند بار بسته و باز شد.
اسکای متوجه شد ولی چیزی نگفت.
نانی زیر لب گفت:
«فقط پنج دقیقه...»
اسکای نگاهش کرد.
«چی؟»
جوابی نیومد.
چند ثانیه بعد، سر نانی آروم به سمت شونهی اسکای خم شد و همونجا موند.
اسکای کاملاً بیحرکت شد.
چند لحظه فقط به نانی نگاه کرد.
موهای مشکی نانی کمی روی پیشونیش ریخته بود و نفسهای آرومش نشون میداد واقعاً خوابش برده.
اسکای خیلی آهسته نفس کشید و دوباره به صفحهی لپتاپ نگاه کرد.
دستش چند سانتیمتر با شونهی نانی فاصله داشت، اما تکونش نداد.
فقط خیلی آروم زیر لب گفت:
«پنج دقیقه، آره؟»
لبخند خیلی محوی گوشهی لبش نشست.
بعد صفحهی لپتاپ رو کمی پایینتر آورد تا نورش مستقیم توی صورت نانی نباشه.
و برای اولین بار از وقتی این پرونده شروع شده بود، اسکای تصمیم گرفت عجلهای برای بیدار کردن همکارش نداشته باشه.
پرونده میتونست تا صبح صبر کنه.