chapter 07
صبح روز بعد، مرکز پلیس دوباره به همون شلوغی همیشگی برگشته بود.
اسکای کمی بعد از هشت وارد اتاق شد.
پروندهها هنوز روی میزش بودن؛ همونهایی که شب قبل تا دیر وقت بررسی کرده بودن.
عکس ساختمان متروکه رو باز کرد.
بعد عکس عددی که روی شیشه پیدا کرده بودن.
۱۸۶
چند ثانیه بهش خیره موند.
هرچقدر بیشتر نگاهش میکرد، کمتر به نظر میرسید یه عدد تصادفی باشه.
ولی هنوز هیچ دلیلی برای این فکر نداشت.
صدای باز شدن در اومد.
نانی وارد شد.
پوشهای زیر بغلش بود و موهاش مثل همیشه مرتب بود.
«صبح بخیر.»
اسکای نگاهش کرد.
«صبح بخیر.»
نانی نشست و پوشه رو روی میز گذاشت.
«جواب آزمایشگاه اومده؟»
«هنوز نه.»
نانی لپتاپش رو روشن کرد.
«پس باید منتظر بمونیم.»
اسکای دوباره عکس ۱۸۶ رو باز کرد.
نانی متوجه شد.
«هنوز بهش فکر میکنی؟»
«آره.»
«به نظرت کده؟»
اسکای شونه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
نانی چند لحظه به تصویر نگاه کرد.
«شاید شمارهی یه اتاق باشه.»
اسکای گفت:
«اونجا حداقل صد تا اتاق نیست.»
نانی خندید.
«پس فرضیهم رد شد.»
اسکای هم خیلی کوتاه لبخند زد.
همون لحظه تلفن داخلی زنگ خورد.
اسکای جواب داد.
«بله؟»
صدای آزمایشگاه از اون طرف خط اومد.
«اسکای، نتیجهی بررسی اون تکه کاغذ آماده شده.»
اسکای جدی شد.
«چی پیدا کردین؟»
«یه چیزایی هست که بهتره حضوری ببینین.»
اسکای به نانی نگاه کرد.
«باشه. الان میایم.»
تماس قطع شد.
نانی از جاش بلند شد.
«خب؟»
«آزمایشگاه.»
چند دقیقه بعد، هر دو مقابل مانیتور آزمایشگاه ایستاده بودن.
تصویر تکه کاغذ روی صفحه بزرگ شده بود.
مأمور آزمایشگاه قسمت زیرین کاغذ رو روشنتر کرده بود.
«این نوشتهی اصلی نیست.»
اسکای پرسید:
«یعنی؟»
«زیر نوشتهی اصلی، یه چیز دیگه هم نوشته شده بوده. احتمالاً بعداً روی اون نوشته پوشونده شده.»
نانی نزدیکتر شد.
«میتونین بخونینش؟»
مأمور بخشی از تصویر رو بزرگ کرد.
چند خط محو ظاهر شد.
بیشترش ناخوانا بود.
اما یک حرف واضحتر از بقیه دیده میشد.
M
نانی گفت:
«M؟»
«بله.»
اسکای به تصویر خیره شد.
«چیز دیگهای؟»
مأمور بخش دیگهای رو روشن کرد.
سه رقم ظاهر شد.
۱۸۶
نانی آهسته گفت:
«باز هم ۱۸۶.»
اسکای پرسید:
«مطمئنین این همون جوهره؟»
«ترکیب جوهر خیلی نزدیکه. نمیتونیم صددرصد بگیم یک نفر نوشته، ولی احتمال ارتباطشون بالاست.»
اسکای از تصویر عکس گرفت.
«میتونین بفهمین این M به چی اشاره داره؟»
مأمور سر تکون داد.
«نه. فقط همین مقدار قابل بازیابیه.»
نانی چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
«ممکنه اسم یه نفر باشه.»
اسکای جواب داد:
«یا اسم یه مکان.»
مأمور گفت:
«هر دو احتمال وجود داره.»
اسکای پوشه رو بست.
«ممنون.»
وقتی به اتاق برگشتن، نانی مستقیم نشست و پروندهی گمشدهها رو باز کرد.
«بیایم تمام اسمهایی که با M شروع میشن رو دربیاریم.»
اسکای لپتاپش رو جلو کشید.
«باشه.»
یکییکی اسمها رو بررسی کردن.
شاهدها.
افراد مرتبط با قربانیها.
کارمندهای شرکت قدیمی.
اسمهای ثبتشده در گزارشها.
هیچکدوم چیزی نشون نمیداد.
تا اینکه نانی مکث کرد.
چشمش روی یکی از اسمها موند.
«اسکای.»
اسکای نگاهش کرد.
نانی برگهای رو جلو کشید.
«Mim.»
اسکای اسم رو خوند.
چند ثانیه سکوت کرد.
«میم.»
نانی سر تکون داد.
«همون دختری که دیروز آوردیم مرکز.»
اسکای به برگه نگاه کرد.
«ولی اسمش توی هیچکدوم از پروندههای قبلی نیست.»
«دقیقاً.»
اسکای صندلیش رو جلو کشید.
«پس چرا M روی اون کاغذ بوده؟»
نانی جواب نداد.
چون جوابش رو نمیدونست.
اسکای پروندهی میم رو باز کرد.
گزارش تماس ساعت ۱۸:۰۹.
اظهاراتش.
و جملهای که گفته بود:
«نباید اون چیزی رو میدیدی.»
نانی آروم گفت:
«شاید اون چیزی که دیده، به این عدد مربوطه.»
اسکای نگاهش کرد.
«ولی خودش گفت فقط اطراف اون ساختمان یه نفر رو دیده.»
نانی گفت:
«شاید قبل از اون هم چیزی دیده بوده.»
اسکای چند لحظه فکر کرد.
بعد پرونده رو بست.
«باید دوباره باهاش حرف بزنیم.»
نانی سر تکون داد.
«آره.»
همون لحظه گوشی نانی زنگ خورد.
روی صفحه اسم Win افتاده بود.
نانی جواب داد.
«الو؟»
صدای وین از اون طرف خط میاومد.
«کجایی؟»
«مرکز.»
«صبحونه خوردی؟»
نانی نگاهی به اسکای انداخت.
«نه.»
وین با خنده گفت:
«باز شروع کردی؟»
«کار داریم.»
«باشه، فقط ناهار رو دیگه حذف نکن.»
نانی خندید.
«باشه.»
تماس قطع شد.
اسکای که مشغول مرتب کردن پرونده بود، گفت:
«دوستت بود؟»
«آره.»
«همخونهمه.»
اسکای سر تکون داد.
«پس اون چیزیو که گفت رو یادت نره.»
نانی با تعجب نگاهش کرد.
«تو دیگه چرا؟»
اسکای خیلی عادی گفت:
«من که نمیدونم چی گفت کلی گفتم.»
نانی خندید.
«خیلی بامزهای.»
اسکای چیزی نگفت.
فقط دوباره مشغول پرونده شد.
روی صفحهی لپتاپ، عکس ۱۸۶ هنوز باز بود.
و درست زیرش، اسم کوتاهی دیده میشد:
Mim
هیچکدوم هنوز نمیدونستن چرا این دو سرنخ کنار هم قرار گرفتن.
و مهمتر از اون.
هیچکدوم نمیدونستن کسی که این سرنخها رو از دور به سمت اونها هدایت میکرد، بیشتر از هر کسی به نانی نزدیک بود.
چند دقیقهای گذشت.
اسکای همچنان مشغول بررسی پرونده بود و نانی هر چند ثانیه یکبار به عکس ۱۸۶ روی صفحه نگاه میکرد.
آخر سر نانی گفت:
«باید از خودش بپرسیم.»
اسکای سرش رو بلند کرد.
«میم؟»
«آره.»
«ممکنه چیزی یادش اومده باشه که دیروز نگفته.»
اسکای لحظهای به ساعت روی دیوار نگاه کرد.
«ویو شمارهاش رو داره.»
نانی گفت:
«میخوای زنگ بزنی؟»
اسکای گوشی رو برداشت.
«آره.»
شمارهی ویو رو پیدا کرد و تماس گرفت.
چند بوق خورد تا جواب داد.
«سلام؟»
«سلام، ویو. اسکایم.»
صدای ویو کمی متعجب شد.
«سلام. اتفاقی افتاده؟»
«نه، فقط یه چندتا سؤال دیگه دربارهی میم داریم. اگه امکانش هست میخوام دوباره بیاد مرکز.»
چند لحظه سکوت شد.
«الان؟»
«اگه براتون مشکلی نیست.»
«نه، مشکلی نیست. میم خونهست. فقط یه کم زمان میبره آماده بشیم.»
«اشکالی نداره. هر وقت رسیدین خبر بدین.»
«باشه.»
تماس قطع شد.
نانی نگاهش کرد.
«میارتش؟»
«آره.»
نانی پروندهی میم رو برداشت و شروع کرد دوباره به خوندن گزارش.
«به نظرت چرا دیروز چیزی دربارهی اون ساختمان نگفت؟»
اسکای کمی مکث کرد.
«شاید چیزی یادش نبوده.»
«یا شاید فکر میکرد مهم نیست.»
اسکای بهش نگاه کرد.
«تا وقتی ازش نپرسیم، نمیفهمیم.»
نانی سر تکون داد.
«درسته.»
حدود چهل دقیقه بعد، صدای درِ ورودی مرکز باعث شد هر دو برای لحظهای سر بلند کنن.
ویو همراه میم وارد شد.
میم هنوز کمی مضطرب به نظر میرسید. ویو دستش رو آروم روی شونهی اون گذاشته بود و چیزی زیر لب بهش میگفت.
اسکای از پشت میز بلند شد.
وقتی بهشون رسید، رو به ویو گفت:
«ممنون که آوردیش.»
ویو لبخند کوچیکی زد.
«خواهش میکنم.»
بعد نگاهش برای اولین بار به نانی افتاد.
اسکای متوجه شد و گفت:
«راستی، ایشون نانیه. همکارمه.»
نانی سرش رو کمی خم کرد.
«سلام.»
ویو هم جواب داد.
«سلام.»
بعد نگاهش دوباره سمت اسکای برگشت.
«من بیرون منتظر بمونم؟»
اسکای گفت:
«اگه میخوای میتونی بمونی.»
میم سریع گفت:
«بمونه.»
ویو نگاه کوتاهی بهش کرد و لبخند زد.
«باشه.»
اسکای صندلی روبهروی میز رو به میم نشون داد.
«بشین.»
میم نشست.
نانی هم کنار اسکای ایستاد و پرونده رو باز کرد.
اسکای مستقیم سر اصل مطلب نرفت.
«اول از همه میخوام بدونی قرار نیست دوباره همون سؤالهای دیروز رو ازت بپرسیم. فقط چندتا چیز هست که میخوایم مطمئن بشیم.»
میم آروم سر تکون داد.
«باشه.»
اسکای چند ثانیه به پرونده نگاه کرد.
«تو گفتی قبل از اینکه اون اتفاق بیفته، یه تماس ناشناس داشتی.»
«آره.»
«و بعدش به خونهات برگشتی.»
«آره.»
نانی وارد صحبت شد.
«قبل از اون روز، هیچ اتفاق غیرعادی دیگهای برات نیفتاده بود؟»
میم کمی فکر کرد.
«نه...»
چند ثانیه سکوت کرد.
«یعنی...»
اسکای نگاهش کرد.
«یعنی چی؟»
میم انگشتهاش رو روی هم فشار داد.
«یه چیز هست.»
نانی سریع به اسکای نگاه کرد.
اسکای آرام پرسید:
«چی؟»
میم نفس کوتاهی کشید.
«حدود دو ماه پیش... یه پیام برام اومد.»
«از چه شمارهای؟»
«نمیشناختمش.»
«چی نوشته بود؟»
میم نگاهش رو پایین انداخت.
«گفته بود یه چیزی رو از یه آدرس تحویل بگیرم.»
نانی پرسید:
«چه آدرسی؟»
میم کمی مکث کرد.
بعد آدرس رو گفت.
اسکای و نانی همزمان به هم نگاه کردن.
همون ساختمان متروکه.
اسکای آروم پرسید:
«مطمئنی؟»
میم سر تکون داد.
«آره.»
«رفتی اونجا؟»
«آره.»
«چی تحویل گرفتی؟»
«یه پاکت قهوهای.»
نانی پرسید:
«بازش کردی؟»
«نه.»
«پس چی شد؟»
میم کمی مکث کرد.
«یه نفر اونجا بود.»
اسکای جدیتر شد.
«چه کسی؟»
«نمیدونم.»
«چهرهش رو دیدی؟»
«نه کامل.»
«قدش؟»
«بلند بود.»
«لباس؟»
«تیره.»
نانی پرسید:
«با تو حرف زد؟»
میم سرش رو تکون داد.
«نه.»
اسکای چند لحظه سکوت کرد.
«پس پاکت رو چی کار کردی؟»
میم جواب داد:
«دادم به خودش.»
«چرا؟»
«فکر کردم برای همون آدمه.»
نانی ابروهاش رو کمی بالا برد.
«و بعد؟»
«رفتم.»
اسکای پوشه رو بست.
«چیز دیگهای یادت میاد؟ هر چیزی. حتی اگه به نظرت بیاهمیت باشه.»
میم چند ثانیه فکر کرد.
بعد نگاهش رو بالا آورد.
«آره.»
اسکای منتظر موند.
میم آرام گفت:
«روی شیشهی کنار در... یه عدد نوشته شده بود.»
نانی ناخودآگاه صاف ایستاد.
اسکای پرسید:
«چه عددی؟»
میم جواب داد:
«۱۸۶.»
اتاق برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.
اسکای و نانی به هم نگاه کردن.
این بار دیگه عدد ۱۸۶ فقط روی یک تکه کاغذ یا گوشهی یک ساختمان نبود.
میم هم دیده بودش.
میم هنوز به عدد ۱۸۶ خیره بود.
اسکای چیزی نگفت. فقط نگاهش بین میم و نانی جابهجا شد.
نانی آروم پرسید:
«مطمئنی عدد رو درست یادت مونده؟»
میم سرش رو تکون داد.
«آره.»
قبل از اینکه کسی چیزی بگه، صدای باز شدن در اتاق بلند شد.
هرچهار نفر برگشتن.
دیو اول وارد شد، دو تا کیسهی غذا دستش بود و پشت سرش وین ایستاده بود.
دیو با خنده گفت:
«ببخشید که مزاحمیم، ولی یه نفر توی این مرکز ظاهراً تصمیم گرفته بود امروز هم ناهار نخوره.»
نانی با دیدنش چشمهاش رو ریز کرد.
«شما دوتا اینجا چی کار میکنین؟»
دیو یکی از کیسهها رو بالا گرفت.
«نجات جونت.»
وین خندید.
«از صبح زنگ زدیم، جواب ندادی. گفتیم خودمون بیاریم.»
نانی زیر لب گفت:
«لازم نبود.»
دیو غذاها رو روی گوشهی میز گذاشت.
«میدونستیم اینو میگی.»
نانی خواست چیزی بگه که متوجه شد میم ساکت شده.
نگاهش روی وین ثابت مونده بود.
وین هم هنوز مشغول مرتب کردن کیسهها بود و متوجه نگاهش نشده بود.
اما میم ناگهان احساس عجیبی کرد.
چیزی در صورتش...
در طرز ایستادنش...
حتی صدای خندهی کوتاهش...
آشنا بود.
خیلی آشنا.
ولی هرچقدر بیشتر سعی کرد یادش بیاد کجا دیدهاش، چیزی پیدا نکرد.
دستهاش سرد شد.
پوست بازوهاش مورمور شد.
نگاهش ناخودآگاه از وین جدا شد و دوباره برگشت سمتش.
وین بالاخره متوجه شد.
«چیزی شده؟»
میم سریع سرش رو تکون داد.
«نه.»
اما صداش کمی لرزید.
ویو که کنار اون نشسته بود، متوجه تغییر حالتش شد.
«میم؟»
میم دستش رو روی بازوش کشید.
«هیچی... فقط...»
مکث کرد.
نگاهش دوباره روی وین افتاد.
«فکر کنم قبلاً دیدمت.»
وین برای لحظهای مکث کرد.
بعد با تعجب گفت:
«من؟»
میم چیزی نگفت.
نانی که حالا متوجه جدی شدن فضا شده بود، به وین نگاه کرد.
دیو هم دست از باز کردن غذاها کشید.
وین لبخند کوچکی زد.
«بعید میدونم. من که فکر نکنم قبلاً دیده باشمت.»
میم ابروهاش رو کمی در هم کشید.
«منم مطمئن نیستم.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد میم خیلی آروم گفت:
«فقط... یه حس عجیبه.»
وین با لحنی کاملاً عادی گفت:
«شاید من شبیه یکی باشم که میشناسی.»
میم جواب نداد.
چون خودش هم نمیفهمید چرا حضور یک آدم کاملاً غریبه، اینقدر حس آشنایی بهش میداد.
اسکای نگاه کوتاهی به نانی انداخت.
نانی هم همون لحظه متوجه شده بود.
اما هیچکدوم چیزی نگفتن.
وین دوباره رو به نانی کرد.
«خب، غذاتو بخور دیگه.»
نانی با لبخند کمرنگی گفت:
«باشه، بابا.»
دیو خندید.
«بالاخره یه نفر پیدا شد که بتونه مجبورش کنه غذا بخوره.»
فضا دوباره کمی عادی شد.
اما میم هنوز ساکت بود.
چشمهاش گاهی ناخودآگاه سمت وین میرفت.
و هر بار همون حس مبهم دوباره برمیگشت.
انگار قبلاً جایی دیده بودش.
فقط خودش نمیدونست کجا.
و وین هم طوری رفتار میکرد که انگار این اولین باریه که اون رو میبینه.
چند دقیقه بعد، گفتوگوی بین اسکای و نانی دوباره برگشته بود سمت پرونده.
وین نگاهی به ساعت انداخت.
«من یه دقیقه میرم بیرون.»
دیو پرسید:
«میای؟»
«آره.»
وین از اتاق بیرون رفت.
چند لحظه بعد، میم هم از جاش بلند شد.
ویو بهش نگاه کرد.
«خستهای؟»
«یه کم.»
اسکای پوشه رو بست.
«اگه دیگه چیزی یادت نمیاد، میتونین برین.»
ویو سر تکون داد.
«باشه.»
میم قبل از رفتن یک لحظه به نانی نگاه کرد.
«اگه چیزی یادم اومد، بهتون میگم.»
نانی گفت:
«حتماً.»
ویو دست میم رو گرفت و هر دو از اتاق خارج شدن.
راهروی مرکز خلوتتر شده بود.
وقتی به خروجی رسیدن، میم برای لحظهای ایستاد.
همون موقع درِ کناری باز شد.
وین بیرون ایستاده بود.
از شلوغی داخل فاصله گرفته بود و میخواست چند دقیقهای تنها باشه.
صدای قدمهای ویو و میم باعث شد سرش رو برگردونه.
چشمش افتاد به میم.
وین چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
میم هم ایستاد.
همون حس لعنتی دوباره برگشت.
قلبش کمی تندتر زد.
این بار اما فقط چهرهی وین نبود.
یه تصویر محو یه راهرو نور کم...
و صدای قدمهایی که نمیتونست به خاطر بیاره متعلق به چه کسی بودن.
میم ناخودآگاه ابروهاش رو در هم کشید.
وین متوجه شد.
چند ثانیه نگاهشون به هم گره خورد.
بعد وین لبخند زد.
لبخندش خیلی کوتاه بود.
آروم، تقریباً دوستانه.
اما یه چیزی توی اون لبخند وجود داشت که میم نتونست توضیحش بده.
انگار وین چیزی رو میدونست که خودش نمیدونست.
لبخند خیلی زود از صورت وین محو شد.
«خوبی؟»
میم چند لحظه طول کشید تا جواب بده.
«آره...»
صداش آرومتر از قبل بود.
ویو متوجه حالتش شد.
«میم؟»
میم سریع نگاهش رو از وین گرفت.
«بریم.»
ویو چیزی نگفت و همراهش راه افتاد.
اما چند قدم که دور شدن، میم دوباره نتونست جلوی خودش رو بگیره.
برگشت.
وین هنوز همانجا ایستاده بود.
این بار دیگر لبخند نمیزد.
فقط نگاهش میکرد.
میم سریع برگشت سمت ویو.
«تو مطمئنی قبلاً ندیدیش؟»
ویو متعجب پرسید:
«کی؟»
میم کمی مکث کرد.
«وین.»
ویو شونه بالا انداخت.
«نه. تا امروز حتی اسمش رو هم نشنیده بودم.»
میم چیزی نگفت.
چون خودش هم نمیتونست توضیح بده چرا اینقدر مطمئن بود که اون مرد رو جایی دیده.
فقط یک حس مبهم توی ذهنش مونده بود.
یک عدد.
یک راهرو.
یک صدای قدم.
و حالا...
اون لبخند.
داخل مرکز، نانی داشت وسایلش رو جمع میکرد که متوجه شد اسکای هنوز به صفحهی لپتاپ خیره شده.
«چی شده؟»
اسکای جواب نداد.
چند ثانیه بعد عکس ساختمان متروکه رو بست و دوباره پروندهی میم رو باز کرد.
«هیچی.»
نانی نگاهش کرد.
«این "هیچی"ت معمولاً یعنی یه چیزی.»
اسکای نگاه کوتاهی بهش انداخت.
«فقط دارم فکر میکنم.»
«به چی؟»
اسکای چند لحظه مکث کرد.
بعد گفت:
«به اینکه چرا کسی باید بخواد میم اون عدد رو ببینه.»
نانی آرون گفت:
«و اینکه چرا بعدش یکی دنبالش افتاده.»
اسکای سر تکون داد.
هر دو دوباره ساکت شدن.
بیرون، صدای بسته شدن در ورودی مرکز شنیده شد.
و هیچکدومشون نمیدونستن چند متر اونطرفتر، یکی از مهمترین سرنخهای پرونده برای چند ثانیه روبهروی میم ایستاده بود.