chapter 06

chapter 06


صبح روز بعد، ساعت کمی از نه گذشته بود که اسکای جلوی مرکز پلیس ایستاد.

پرونده‌ها رو توی دستش جابه‌جا کرد و وارد ساختمان شد.

مثل همیشه شلوغ بود.

صدای تلفن‌ها، رفت‌وآمد مأمورها و صدای باز و بسته شدن در اتاق‌ها توی راهرو پیچیده بود.

اسکای مستقیم رفت سمت اتاق خودشون.

نانی هنوز نیومده بود.

پرونده‌ها رو روی میز گذاشت و لپ‌تاپش رو روشن کرد.

چند دقیقه بعد صدای قدم‌هایی از راهرو اومد.

نانی وارد اتاق شد.

این بار بدون حرف اضافه پرونده‌ای که توی دستش بود رو روی میز گذاشت.

«صبح بخیر.»

اسکای لحظه‌ای نگاهش کرد.

«صبح بخیر.»

نانی صندلیش رو عقب کشید و نشست.

دست زخمی‌ش هنوز پانسمان داشت.

اسکای نگاه کوتاهی بهش انداخت.

«دستت بهتره؟»

نانی انگشت‌هاش رو کمی تکون داد.

«آره. چیز خاصی نیست.»

اسکای چیزی نگفت.

فقط دوباره نگاهش رو به صفحه‌ی لپ‌تاپ برگردوند.

چند دقیقه بعد، پوند وارد اتاق شد.

«آماده‌این؟»

اسکای پرونده رو برداشت.

«آره.»

پوند آدرس رو روی برگه‌ای گذاشت.

«اون محدوده‌ای که دیروز پیدا کردین. اول محل کار قبلی نفر دوم رو بررسی کنین. بعد اطراف شرکت متروکه رو.»

نانی گفت:

«اگه چیزی پیدا کردیم؟»

«عکس، گزارش، هر چیزی که به پرونده‌های قبلی مربوط باشه. حتی اگه در نگاه اول بی‌اهمیت باشه.»

اسکای سر تکون داد.

«باشه.»

پوند قبل از خروج اضافه کرد:

«و حواستون باشه. ممکنه فقط یه ارتباط زمانی باشه.»

نانی نگاه کوتاهی به اسکای انداخت.

«می‌دونیم.»

چند دقیقه بعد هر دو از مرکز خارج شدن.

محدوده تقریباً بیست دقیقه با مرکز فاصله داشت.

خیابون‌ها نسبتاً خلوت بودن و بیشتر مغازه‌ها تازه داشتن باز می‌شدن.

اسکای ماشین رو کنار خیابون نگه داشت.

آدرس روی پرونده رو دوباره چک کرد.

«اینجاست.»

نانی از ماشین پیاده شد.

ساختمون روبه‌روشون یه ساختمان اداری سه طبقه بود.

تابلوی قدیمی هنوز بالای ورودی دیده می‌شد، ولی اسم شرکت نصفه پاک شده بود.

نانی به تابلو نگاه کرد.

«حداقل این یکی هنوز متروکه نشده.»

اسکای نگاهی به در ورودی انداخت.

«بریم داخل.»

وارد ساختمان شدن.

طبقه‌ی اول چند دفتر فعال داشت.

بعد از پرس‌وجو، مسئول ساختمان گفت که شرکت موردنظر چند سال قبل دفترش رو تخلیه کرده.

اسکای پرسید:

«مدارکی از مستأجر قبلی دارین؟»

مرد کمی فکر کرد.

«باید توی بایگانی باشه.»

چند دقیقه بعد یک پوشه‌ی قدیمی آورد.

نانی شروع کرد به بررسی مدارک.

چند قرارداد، چند رسید و چند برگه‌ی اداری.

همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید.

تا اینکه نانی یک برگه رو جدا کرد.

«اسکای.»

اسکای نزدیک شد.

«چی پیدا کردی؟»

نانی برگه رو بالا گرفت.

«این تاریخ تخلیه‌ست.»

اسکای تاریخ رو خوند.

«چهار سال پیش.»

«آره.»

نانی برگه‌ی بعدی رو برداشت.

«ولی این رسید مربوط به دو سال بعدشه.»

اسکای ابروهاش بالا رفت.

«یعنی دو سال بعد از تخلیه هنوز از طرف این شرکت پرداخت انجام شده؟»

مرد مسئول ساختمان که کنار اون‌ها ایستاده بود، برگه رو نگاه کرد.

«عجیبه...»

اسکای پرسید:

«کسی بعد از تخلیه اینجا رفت‌وآمد داشته؟»

مرد شونه بالا انداخت.

«من نمی‌دونم. اون موقع مدیر قبلی اینجا بود.»

نانی پرسید:

«مدیر قبلی الان کجاست؟»

مرد اسم و شماره‌ای رو روی کاغذ نوشت.

اسکای کاغذ رو گرفت.

«ممنون.»

وقتی از ساختمان بیرون اومدن، چند قدم کنار خیابون راه رفتن.

نانی گفت:

«شرکت دو سال بعد از تعطیلی هنوز هزینه پرداخت می‌کرده.»

اسکای جواب داد:

«یا کسی از حساب شرکت استفاده می‌کرده.»

نانی نگاهش کرد.

«یا شرکت واقعاً اون‌طور که توی مدارک نوشته شده تعطیل نبوده.»

اسکای مکث کرد.

بعد گفت:

«باید مدیر قبلی رو پیدا کنیم.»

نانی سر تکون داد.

«و بعدش شرکت متروکه.»

اسکای نگاهی به ساعتش انداخت.

«اول بریم اونجا.»

نانی کمی متعجب نگاهش کرد.

«الان؟»

«تا وقتی هوا روشنه.»

نانی چند ثانیه نگاهش کرد و بعد لبخند خیلی کوتاهی زد.

«برای یه بار باهات موافقم.»

اسکای راه افتاد سمت ماشین.

«این جمله رو یادداشت کن. ممکنه دیگه تکرار نشه.»

نانی خندید.

«نگران نباش. ضبطش کردم.»

اسکای چیزی نگفت.

ولی گوشه‌ی لبش برای لحظه‌ای خیلی کم بالا رفت.

و هر دو سوار ماشین شدن.

حدود بیست دقیقه بعد، ماشین جلوی همون ساختمان قدیمی متوقف شد.

هوا هنوز روشن بود، ولی خیابون اطراف ساختمان خلوت‌تر از دفعه‌ی قبل به نظر می‌رسید.

اسکای پیاده شد و نگاهی به ساختمان انداخت.

«عجیبه.»

نانی در ماشین رو بست.

«چی؟»

اسکای به پنجره‌های طبقه‌ی دوم اشاره کرد.

«دفعه‌ی قبل همه‌ی پرده‌ها کنار بودن.»

نانی نگاهش رو بالا برد.

«الان نیستن؟»

«نه.»

هر دو چند ثانیه به ساختمان خیره موندن.

بعد نانی گفت:

«ممکنه باد باشه.»

اسکای بدون اینکه نگاهش رو از پنجره‌ها برداره گفت:

«ممکنه.»

ولی خودش هم قانع نشده بود.

وارد ساختمان شدن.

در مثل دفعه‌ی قبل قفل نبود.

راهروی ورودی هنوز همون بوی نم و خاک قدیمی رو می‌داد.

نانی چراغ‌قوه‌ی گوشی‌ش رو روشن کرد.

«طبقه‌ی دوم رو دوباره بگردیم.»

اسکای سر تکون داد.

از پله‌ها بالا رفتن.

این بار نانی زودتر متوجه چیزی شد.

روی زمین، نزدیک انتهای راهرو، یه رد خیلی کم‌رنگ دیده می‌شد.

نه رد پا.

چیزی شبیه کشیده شدن یک وسیله روی زمین.

نانی خم شد.

«این قبلاً اینجا نبود.»

اسکای کنار اون نشست.

«مطمئنی؟»

«آره.»

اسکای چراغ‌قوه رو روی زمین گرفت.

رد تا جلوی یکی از اتاق‌ها ادامه داشت.

در اتاق نیمه‌باز بود.

اسکای دستش رو روی اسلحه‌اش گذاشت و آروم در رو هل داد.

اتاق خالی بود.

یه میز قدیمی، چند صندلی و یه کمد فلزی.

همه‌چیز خاک گرفته بود.

نانی وارد شد و مستقیم رفت سمت کمد.

«این قفل شده.»

اسکای اطراف رو نگاه کرد.

«کلیدش؟»

نانی به میز اشاره کرد.

«اینجا نیست.»

اسکای کشوی میز رو باز کرد.

چند برگه‌ی قدیمی، یه خودکار خشک‌شده و چند کلید داخلش بود.

یکی از کلیدها رو برداشت.

روی حلقه‌ی کلید یه شماره نوشته شده بود.

«دو.»

نانی نزدیک شد.

«اتاق دو؟»

اسکای کلید رو داخل قفل کمد امتحان کرد.

صدای کلیک کوتاهی اومد.

باز شد.

داخل کمد چند پوشه‌ی قدیمی بود.

نانی یکی رو بیرون کشید.

روی جلدش فقط نوشته شده بود:

Archive — 2022

اسکای پوشه رو گرفت و بازش کرد.

چند قرارداد قدیمی.

چند اسم.

چند شماره.

و یک لیست کوتاه از افرادی که در اون شرکت رفت‌وآمد داشتن.

نانی شروع کرد به خوندن اسم‌ها.

ناگهان مکث کرد.

«صبر کن.»

اسکای نگاهش کرد.

نانی انگشتش رو روی یکی از اسم‌ها گذاشت.

«این اسم رو قبلاً دیدم.»

اسکای پرونده رو ازش گرفت.

اسم رو خوند.

چند ثانیه بعد چشماش روی برگه ثابت موند.

«کجا؟»

نانی جواب داد:

«توی گزارش یکی از گمشده‌ها.»

اسکای دوباره اسم رو بررسی کرد.

«مطمئنی همونه؟»

«صد درصد نه.»

نانی برگه‌ی گزارش رو از پرونده‌ی خودش بیرون آورد.

دو اسم رو کنار هم گذاشتن.

اسم‌ها یکی نبود.

ولی نام خانوادگی و شماره‌ی تماس اضطراری مشابه بود.

اسکای آهسته گفت:

«فامیل.»

نانی سرش رو تکون داد.

«احتمالاً.»

اسکای عکس گرفت.

بعد پوشه رو بست.

«فعلاً چیزی رو جابه‌جا نمی‌کنیم.»

نانی نگاهش کرد.

«می‌بریم آزمایشگاه؟»

«آره. همه‌ش.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد صدای خیلی خفیفی از طبقه‌ی پایین اومد.

هر دو همزمان سرشون رو بالا آوردن.

نانی آروم گفت:

«شنیدی؟»

اسکای فقط سر تکون داد.

چراغ‌قوه رو خاموش کرد.

هر دو بدون حرف از اتاق بیرون اومدن.

صدای قدمی دیگه شنیده نشد.

اسکای از بالای پله‌ها به پایین نگاه کرد.

هیچ‌کس نبود.

نانی خیلی آروم گفت:

«فکر می‌کنی کسی اینجاست؟»

اسکای چند ثانیه صبر کرد.

«نمی‌دونم.»

بعد به نانی نگاه کرد.

«ولی از اینجا به بعد، تنها نمی‌ریم.»

نانی چیزی نگفت.

فقط سر تکون داد.

و این بار، وقتی از پله‌ها پایین رفتن، فاصله‌ی بینشون کمتر از قبل بود.

نه از روی صمیمیت.

فقط چون هر دو فهمیده بودن این ساختمان شاید اون‌قدر متروکه که به نظر می‌رسید، متروکه نباشه.

هر دو آروم از پله‌ها پایین اومدن.

اسکای جلوتر حرکت می‌کرد و نانی چند قدم پشت سرش بود.

وقتی به طبقه‌ی همکف رسیدن، دوباره همون سکوت سنگین ساختمان برگشت.

نانی چراغ‌قوه رو دور تا دور سالن چرخوند.

هیچ‌کس نبود.

اسکای نزدیک در ورودی رفت.

قفل رو بررسی کرد.

بعد به نانی نگاه کرد.

«از وقتی وارد شدیم، در باز بود.»

نانی گفت:

«یعنی اگه کسی اینجا بوده، لازم نبوده از در اصلی خارج بشه.»

اسکای نگاهش رو به راهروی کناری برد.

«پشت ساختمان یه خروجی دیگه هست.»

هر دو به سمت راهرو رفتن.

در انتهای راهرو، یه در فلزی قدیمی قرار داشت.

اسکای دستگیره رو پایین کشید.

باز نشد.

نانی نزدیک‌تر رفت.

«قفل شده.»

اسکای به پایین در نگاه کرد.

روی زمین، خاک کمی کنار رفته بود.

انگار در چند بار باز و بسته شده بود.

نانی خم شد و رد باریکی کنار آستانه رو بررسی کرد.

«اینم جدیده.»

اسکای کنار اون نشست.

«چی می‌بینی؟»

نانی با انگشت به زمین اشاره کرد.

«رد لاستیک.»

اسکای چراغ‌قوه رو نزدیک‌تر گرفت.

رد خیلی باریک بود و از زیر در به داخل کشیده می‌شد.

«ممکنه مربوط به یه وسیله‌ی قدیمی باشه.»

نانی گفت:

«ممکنه.»

اسکای بلند شد.

«ولی عکس می‌گیریم.»

چند عکس از محل گرفتن و بعد دوباره به سالن برگشتن.

اسکای گوشی‌ش رو درآورد و با مرکز تماس گرفت.

چند دقیقه بعد گزارش اولیه رو برای پوند فرستاد.

اما هنوز تماس قطع نشده بود که صدای نانی اومد.

«اسکای.»

اسکای برگشت.

نانی کنار یکی از پنجره‌ها ایستاده بود.

«چی شده؟»

نانی به شیشه اشاره کرد.

«اینجا رو ببین.»

روی شیشه چیزی با انگشت کشیده شده بود.

خیلی محو بود.

سه رقم.

۱۸۶

اسکای نزدیک شد.

چند ثانیه نگاه کرد.

«ممکنه یه شماره باشه.»

نانی گفت:

«یا یه کد.»

اسکای عکس گرفت.

بعد آستین دستش رو بالا کشید و بدون لمس کردن سطح، اطرافش رو بررسی کرد.

«دست نزن.»

نانی دستش رو عقب کشید.

«قرار نبود دست بزنم.»

اسکای نگاه کوتاهی بهش انداخت.

«خوبه.»

نانی با لحن آرومی گفت:

«تو همیشه همین‌قدر دستور می‌دی؟»

اسکای جواب داد:

«وقتی لازمه.»

«و کی تصمیم می‌گیره لازم بوده؟»

اسکای چند لحظه نگاهش کرد.

«من.»

نانی با تعجب خندید.

«عالیه.»

اسکای برای اولین بار واقعاً لبخند خیلی کوتاهی زد.

«می‌دونم.»

نانی چیزی نگفت.

چند ثانیه بعد صدای بی‌سیم اسکای بلند شد.

«اسکای، جواب آزمایش اولیه‌ی اون تکه کاغذی که از ساختمان قبلی آوردین آماده شده.»

اسکای بی‌سیم رو برداشت.

«چی پیدا کردین؟»

صدای مأمور از اون طرف اومد.

«هنوز تحلیل کامل نشده، ولی روی کاغذ یه ترکیب شیمیایی پیدا شده که احتمالاً مربوط به جوهر صنعتی قدیمیه.»

اسکای اخم کرد.

«یعنی؟»

«یعنی ممکنه کاغذ خیلی قدیمی‌تر از چیزی باشه که فکر می‌کردین.»

نانی به اسکای نگاه کرد.

اسکای پرسید:

«چقدر قدیمی؟»

«حداقل چند سال.»

تماس قطع شد.

نانی آروم گفت:

«پس اون کاغذ تازه اونجا گذاشته نشده.»

اسکای سر تکون داد.

«نه.»

چند لحظه سکوت کردن.

بعد اسکای به عدد روی شیشه نگاه کرد.

۱۸۶

«ولی این یکی...»

نانی جمله‌ش رو کامل کرد.

«ممکنه جدید باشه.»

اسکای گوشی‌ش رو دوباره بالا آورد و ازش عکس گرفت.

«باید بفهمیم ۱۸۶ یعنی چی.»

نانی پرونده رو زیر بغلش زد.

«و اون اسم داخل کمد رو هم.»

اسکای به سمت در رفت.

«برگردیم مرکز.»

نانی پشت سرش راه افتاد.

«این بار بدون توقف؟»

اسکای در رو باز کرد.

«بدون توقف.»

نانی لبخند خیلی کوتاهی زد.

«باشه، رئیس.»

اسکای برگشت سمتش.

«رئیس پونده.»

نانی چند ثانیه ساکت موند.

«درسته.»

و برای اولین بار، هر دو همزمان خندیدن.

خیلی کوتاه.

خیلی معمولی.

ولی چیزی که بینشون بود، دیگه دقیقاً شبیه روز اول نبود.

ماشین حدود نیم ساعت بعد جلوی مرکز پلیس متوقف شد.

اسکای پیاده شد و پوشه‌ها رو از صندلی عقب برداشت.

نانی هم از طرف دیگه‌ی ماشین پایین اومد.

«من می‌رم عکس‌ها و مدارک رو تحویل آزمایشگاه بدم.»

اسکای پوشه‌ی اصلی رو بالا آورد.

«من می‌رم پیش پوند.»

نانی سر تکون داد.

«بعدش اتاق بررسی؟»

«آره.»

چند دقیقه بعد هر دو دوباره توی اتاق پرونده بودن.

پوند پشت میزش نشسته بود و گزارش‌ها رو می‌خوند.

اسکای عکس عدد روی شیشه رو روی مانیتور گذاشت.

«۱۸۶.»

پوند چند ثانیه به تصویر نگاه کرد.

«مطمئنین قبلاً اونجا نبوده؟»

نانی جواب داد:

«نه. دفعه‌ی قبل متوجهش نشدیم، ولی با توجه به وضعیت شیشه احتمالاً تازه‌تر از بقیه‌ی چیزاست.»

پوند کمی جلو اومد.

«هنوز مشخص نیست عدد به چی مربوطه؟»

اسکای گفت:

«نه.»

پوند سر تکون داد.

«فعلاً بذارین آزمایشگاه بررسیش کنه.»

بعد نگاهش رو به گزارش دیگه‌ای انداخت.

«اون اسم داخل کمد چی؟»

نانی پوشه رو جلو کشید.

«هنوز تطبیق کامل نشده.»

اسکای گفت:

«یه شباهت با اطلاعات نفر دوم پیدا کردیم. ولی اسم‌ها دقیقاً یکی نیستن.»

پوند چند لحظه فکر کرد.

«پس فعلاً فقط به عنوان سرنخ نگهش دارین.»

«باشه.»

اسکای پوشه رو بست.

پوند گفت:

«راستی، جواب بررسی تماس‌های جدید هم اومده.»

هر دو همزمان نگاهش کردن.

پوند برگه‌ای رو روی میز گذاشت.

«اون تماس ساعت شش و شش دقیقه.»

نانی سریع برگه رو برداشت.

«شماره همونه؟»

«بله.»

اسکای نگاهش کرد.

«و تماس ساعت شش و نه دقیقه؟»

پوند سر تکون داد.

«همون شماره.»

چند ثانیه سکوت شد.

نانی برگه رو دوباره نگاه کرد.

«پس این بار فقط ساعت تماس تغییر نکرده.»

اسکای گفت:

«فاصله‌ی بین دو تماس هم خیلی کمه.»

پوند گفت:

«دقیقاً.»

نانی آروم گفت:

«یعنی کسی داشته منتظر یه اتفاق خاص می‌مونده.»

اسکای نگاهش کرد.

«این فقط یه احتماله.»

نانی شونه بالا انداخت.

«گفتم احتمال.»

پوند بین حرفشون وارد شد.

«فعلاً روی زمان‌بندی تمرکز کنین. می‌خوام تمام تماس‌های ناشناس رو از اولین مورد تا الان کنار هم بچینین.»

اسکای لپ‌تاپش رو جلو کشید.

«همه‌شون؟»

«همه‌شون.»

نانی صندلیش رو کنار میز کشید.

شروع کردن به وارد کردن اطلاعات.

۲۲:۲۳.

۲۲:۴۱.

۲۳:۰۴.

۲۲:۵۷.

۲۳:۴۱.

۱۸:۰۶.

۱۸:۰۹.

عددها یکی‌یکی روی صفحه ظاهر می‌شدن.

اسکای چند لحظه به فهرست خیره موند.

«یه چیزی درست نیست.»

نانی نگاهش کرد.

«چی؟»

اسکای یکی از ردیف‌ها رو انتخاب کرد.

«فاصله‌ی زمانی بین تماس‌ها.»

نانی نزدیک‌تر شد.

«منظورت؟»

اسکای چند مورد رو کنار هم گذاشت.

«چهار تماس اول تقریباً توی یه بازه بودن. ولی بعدش تماس مرد مقتول اومده.»

نانی گفت:

«و بعد میم.»

اسکای مکث کرد.

اسم میم برای اولین بار توی جدول ثبت شده بود.

نانی چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.

«ولی تماس میم وسط روز بوده.»

«اوایل شب.»

«برای این پرونده فرقی نمی‌کنه.»

اسکای نگاهش کرد.

«چرا؟»

نانی به صفحه اشاره کرد.

«چون شاید ما داریم دنبال ساعت اشتباه می‌گردیم.»

اسکای چیزی نگفت.

نانی ادامه داد:

«شاید مهم این نیست که تماس‌ها چه ساعتی بودن.»

چند ثانیه سکوت کرد.

«شاید مهم اینه که قبل از چه اتفاقی بودن.»

اسکای نگاهش رو از صفحه گرفت و به نانی دوخت.

این بار حرفش واقعاً توجهش رو جلب کرده بود.

«ادامه بده.»

نانی دوباره به فهرست نگاه کرد.

«باید زمان تماس رو با آخرین اتفاق ثبت‌شده برای هر قربانی مقایسه کنیم.»

اسکای سریع فایل‌های قبلی رو باز کرد.

«یعنی ببینیم تماس قبل از چی اتفاق افتاده.»

نانی سر تکون داد.

«دقیقاً.»

اسکای شروع کرد به مرتب کردن گزارش‌ها.

و برای اولین بار، عددها دیگه فقط چند ساعت تصادفی به نظر نمی‌رسیدن.

انگار پشت اون همه زمان و تاریخ، یه الگوی دیگه پنهان شده بود.

الگویی که هنوز هیچ‌کدومشون نمی‌تونستن اسمش رو بذارن.

اسکای و نانی نزدیک به یک ساعت دیگه روی گزارش‌ها کار کردن.

هر بار که یکی از زمان‌ها رو با اتفاقات قبل و بعدش مقایسه می‌کردن، یه نکته‌ی تازه پیدا می‌شد، ولی هیچ‌کدوم به اندازه‌ای واضح نبود که بشه اسمش رو «الگو» گذاشت.

اسکای آخرین برگه رو روی میز گذاشت.

«هیچی.»

نانی به صفحه‌ی لپ‌تاپ نگاه کرد.

«نه.»

اسکای صندلیش رو کمی عقب کشید.

«فعلاً فقط می‌دونیم تماس‌ها قبل از اتفاق اصلی بودن.»

نانی گفت:

«و ساعت ثابت ندارن.»

اسکای سر تکون داد.

«پس ساعت، احتمالاً معیار اصلی نیست.»

چند ثانیه هر دو ساکت موندن.

نانی نگاهش رو به عکس عدد ۱۸۶ انداخت که گوشه‌ی مانیتور باز مونده بود.

«ولی هنوز این مونده.»

اسکای هم نگاه کرد.

«آره.»

«آزمایشگاه چیزی نگفت؟»

«نه. هنوز.»

نانی دستش رو روی میز گذاشت و کمی خم شد.

«حس خوبی نسبت به این عدد ندارم.»

اسکای نگاه کوتاهی بهش کرد.

«چرا؟»

نانی شونه بالا انداخت.

«چون زیادی بی‌دلیله.»

اسکای چند لحظه به عکس نگاه کرد.

«فعلاً فقط یه عدده.»

نانی لبخند خیلی کمرنگی زد.

«امیدوارم همین باشه.»

همون لحظه تلفن داخلی اتاق زنگ خورد.

اسکای جواب داد.

«بله؟»

صدای مأمور آزمایشگاه از اون طرف خط بود.

«اسکای؟ نتیجه‌ی بررسی اولیه‌ی اون برگه‌ای که از ساختمان آوردین آماده شده.»

اسکای صاف نشست.

«چی پیدا کردین؟»

«روی کاغذ یه اثر خیلی ضعیف از جوهر دیگه‌ای هم هست. هنوز نمی‌تونیم مشخص کنیم چی بوده، ولی احتمالاً نوشته‌ای زیر نوشته‌ی اصلی وجود داشته.»

نانی که صدای مأمور رو نمی‌شنید، با نگاه پرسید چی شده.

اسکای گفت:

«می‌تونین مشخص کنین چی نوشته بوده؟»

«فعلاً نه. باید بررسی بیشتری انجام بشه.»

«باشه. ادامه بدین.»

تماس قطع شد.

نانی پرسید:

«چی گفت؟»

اسکای توضیح داد.

نانی چند لحظه فکر کرد.

«یعنی ممکنه اون تکه کاغذ فقط بخشی از یه نوشته بوده باشه.»

«آره.»

اسکای پوشه رو بست.

«فردا جواب کاملش میاد.»

نانی به ساعت نگاه کرد.

«امروز دیگه چیزی از این بیشتر درنمیاد.»

اسکای هم ساعت رو نگاه کرد.

نزدیک هشت شب بود.

برای اولین بار هر دو بدون بحث به یه نتیجه رسیدن.

نانی پرونده‌ها رو مرتب کرد.

«بریم؟»

اسکای چند ثانیه مکث کرد.

بعد سر تکون داد.

«بریم.»

هر دو از اتاق خارج شدن.

راهروی مرکز هنوز شلوغ بود، اما اتاق بررسی‌شون برای اولین بار بعد از چند ساعت خالی موند.

روی مانیتور خاموش‌شده، آخرین چیزی که قبل از بسته شدن صفحه دیده می‌شد، همون عکس بود.

سه رقم ساده.

۱۸۶

و هیچ‌کدومشون هنوز نمی‌دونستن این عدد، خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردن به یکی از آدم‌های این پرونده نزدیکه.

Report Page