chapter 05

chapter 05


چند دقیقه بعد، ماشین پلیس جلوی مرکز توقف کرد.

هوا هنوز روشن بود، اما کم‌کم نور عصر داشت جای خودش رو به تاریکی می‌داد.

اسکای اول از ماشین پیاده شد و در رو بست. نانی هم از سمت دیگه پایین اومد، اما این بار دست زخمی‌ش رو واضح‌تر کنار بدنش نگه داشت.

میم چند قدم عقب‌تر از اون‌ها پیاده شد.

اسکای بدون اینکه برگرده گفت:

«میم، تا وقتی گزارش اولیه رو ثبت نکردیم، لطفاً از اینجا خارج نشو.»

میم سر تکون داد.

«باشه.»

اسکای و نانی وارد ساختمان شدن.

پوند هنوز پشت میز خودش بود و چند برگه جلوی دستش قرار داشت. همین که چشمش به اون دو نفر افتاد، از جاش بلند شد.

«چی شد؟»

اسکای کوتاه جواب داد:

«نتونستیم بگیریمش.»

پوند نگاهش رو روی نانی نگه داشت.

«دستت چی شده؟»

نانی گفت:

«هیچی. موقع تعقیب به شیشه خورد.»

پوند اخم کرد.

«هیچی؟»

اسکای قبل از نانی جواب داد:

«باید پانسمان بشه.»

نانی نگاه کوتاهی بهش انداخت، ولی چیزی نگفت.

پوند به اتاق کمک‌های اولیه اشاره کرد.

«اول اون. بعد گزارش.»

نانی خواست مخالفت کنه، اما اسکای از کنارش رد شد و گفت:

«بریم.»

این بار نانی هم دنبالش رفت.

داخل اتاق، اسکای جعبه کمک‌های اولیه رو روی میز گذاشت.

«بشین.»

نانی نشست و دستش رو جلو آورد.

اسکای بدون حرف زدن زخم رو تمیز کرد و پانسمان بست.

نانی نگاهش به پرونده‌های روی میز بود.

«اون آدم عمداً ما رو کشوند اونجا.»

اسکای چسب رو محکم کرد.

«احتمالش زیاده.»

«و می‌دونست ما می‌ریم.»

اسکای نگاهش کرد.

«این قسمت مهم‌تره.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد اسکای وسایل رو جمع کرد.

«تموم شد.»

نانی به دستش نگاه کرد.

«ممنون.»

اسکای فقط سر تکون داد.

هر دو دوباره به اتاق بررسی برگشتن.

میم پشت میز نشسته بود و گوشی‌ش رو جلوی خودش گذاشته بود.

اسکای روبه‌روش نشست.

«خب. از اول.»

میم نفس عمیقی کشید.

«حدود ساعت شش عصر بود که گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود.»

نانی روبه‌روی مانیتور نشست و شروع به ثبت اطلاعات کرد.

«ساعت دقیق؟»

میم صفحه تماس‌ها رو باز کرد.

«۱۸:۰۹.»

نانی زمان رو وارد کرد.

اسکای پرسید:

«صدای طرف رو شناختی؟»

«نه. اصلاً طبیعی نبود. انگار صدا رو تغییر داده بود.»

«چی گفت؟»

میم چند لحظه مکث کرد.

«گفت... چیزی که دیدم، نباید می‌دیدم.»

نانی دست از تایپ کردن کشید.

«چی دیده بودی؟»

«نمی‌دونم.»

اسکای نگاهش کرد.

«فکر کن.»

میم چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آهسته گفت:

«چند روز پیش، وقتی با ویو بودم... یه چیزی دیدم.»

اسکای فوراً پرسید:

«چی؟»

میم به گوشی خودش نگاه کرد.

«یه نفر رو.»

«کجا؟»

«نزدیک ساختمونی که قبلاً یه شرکت اونجا بود.»

نانی سرش رو بالا آورد.

اسکای هم برای چند لحظه هیچ حرفی نزد.

اسم شرکت هنوز توی پرونده بود.

همون ساختمونی که چند روز قبل رفته بودن.

نانی آرام پرسید:

«چه ساختمونی؟»

میم آدرس رو گفت.

اسکای نگاهش رو به نانی دوخت.

همون آدرس.

همون ساختمان متروکه.

اما هنوز چیزی برای اثبات ارتباط وجود نداشت.

نانی سریع فایل پرونده رو باز کرد و زمان تماس‌ها رو کنار هم گذاشت.

یکی‌یکی.

۲۲:۲۳.

۲۲:۴۱.

۲۳:۰۴.

۲۲:۵۷.

۲۳:۴۱.

و حالا:

۱۸:۰۹.

اسکای به صفحه خیره شد.

«این اولین باره.»

نانی گفت:

«آره.»

«تماس خارج از بازه.»

«خیلی خارج از بازه.»

اسکای چیزی نگفت.

نانی دوباره اطلاعات تماس‌های قبلی رو بررسی کرد.

بعد ناگهان مکث کرد.

«اسکای.»

«چی؟»

«این فقط یه تماس زودتر نیست.»

اسکای نزدیک‌تر شد.

نانی تاریخ یکی از تماس‌های قبلی رو باز کرد.

«این تماس هم قبل از ناپدید شدن قربانی انجام شده.»

اسکای نگاهش کرد.

«ساعت؟»

نانی صفحه رو چرخوند.

۱۸:۰۶.

سه دقیقه قبل از تماس میم.

هیچ‌کدوم حرف نزدن.

نانی آروم گفت:

«پس بازه زمانی از اول اشتباه بوده.»

اسکای سرش رو بلند کرد.

«نه.»

نانی نگاهش کرد.

اسکای به صفحه خیره موند.

«بازۀ زمانی اشتباه نبوده.»

چند ثانیه سکوت.

«ما فقط فکر می‌کردیم ساعت تماس مهمه.»

نانی نگاهش رو دوباره روی اطلاعات انداخت.

و درست همون لحظه، سیستم ثبت تماس یک مورد جدید رو نشون داد.

یک تماس خروجی از همان شماره ناشناس.

زمان: ۱۸:۱۲

اما این بار...

مقصد شماره، متعلق به هیچ‌کدام از قربانی‌های قبلی نبود.

شماره مقصد متعلق به خود مرکز پلیس بود.

اسکای آروم از جاش بلند شد.

نانی به صفحه خیره موند.

برای اولین بار، پرونده دیگه فقط دنبال اون‌ها نمی‌دوید.

اون آدم داشت مستقیم با مرکز تماس می‌گرفت.

و ظاهراً می‌خواست مطمئن بشه که اسکای و نانی این تماس رو ببینن.

چند دقیقه بعد، صدای باز شدن درِ ورودی مرکز دوباره توی راهرو پیچید.

دختری با قدم‌های نسبتاً سریع وارد شد و چند لحظه اطرافش رو نگاه کرد. معلوم بود دنبال کسی می‌گرده.

گوشی‌ش هنوز توی دستش بود.

یکی از مأمورهای پذیرش جلو اومد.

«بله؟»

دختر کمی مکث کرد.

«برای دیدن یکی از مراجعه‌کننده‌ها اومدم. اسمش میم هست.»

مأمور نگاهی به صفحه‌ی سیستم انداخت.

«ایشون داخل اتاق بررسیه. شما نسبتی باهاش دارید؟»

«دوست‌دخترشم.»

مأمور سر تکون داد.

«یک لحظه.»

همون موقع اسکای که از انتهای راهرو رد می‌شد، صدای اسم میم رو شنید و برگشت.

چند ثانیه طول کشید تا چهره‌ی آشنا رو بشناسه.

«ویو؟»

ویو هم با شنیدن اسم خودش برگشت.

چشمش که به اسکای افتاد، کمی متعجب شد.

«اسکای؟»

اسکای نزدیک‌تر رفت.

«اینجا چی کار می‌کنی؟»

ویو نگاهی به اطراف انداخت و بعد به درِ اتاق اشاره کرد.

«میم بهم زنگ زد. گفت توی مرکز پلیسه و ازم خواست بیام.»

اسکای کوتاه سر تکون داد.

«آره. اتفاقی براش افتاده.»

نگرانی توی صورت ویو بیشتر شد.

«چی شده؟»

اسکای چند لحظه مکث کرد.

«هنوز داریم بررسی می‌کنیم.»

ویو چیزی نگفت.

فقط نگاهش دوباره سمت اتاق رفت.

«می‌تونم ببینمش؟»

«آره.»

اسکای راه رو براش باز کرد.

ویو چند قدم برداشت، اما قبل از اینکه وارد اتاق بشه، نگاهش برای لحظه‌ای روی نانی افتاد.

نانی پشت میز نشسته بود و مشغول بررسی اطلاعات تماس بود.

ویو نمی‌شناختش.

نانی هم نگاه کوتاهی بهش انداخت، اما چیزی نگفت.

ویو وارد اتاق شد.

میم همین که چشمش بهش افتاد، کمی از حالت مضطربش خارج شد.

«ویو...»

ویو سریع کنارش نشست.

«چی شده؟ چرا اینجایی؟»

میم دستش رو گرفت.

«یه نفر بهم زنگ زد.»

ویو اخم کرد.

«کی؟»

«نمی‌دونم.»

ویو چند ثانیه به صورتش نگاه کرد.

«تهدیدت کرده؟»

میم آهسته سر تکون داد.

اسکای و نانی از فاصله‌ی کمی اون‌طرف‌تر، بدون دخالت توی گفت‌وگوی اون دو، فقط وضعیت رو زیر نظر داشتن.

ویو هنوز هیچ چیزی از پرونده نمی‌دونست.

نه از تماس‌های قبلی خبر داشت، نه از ساختمون متروکه، نه از قربانی‌های پرونده.

برای اون، فقط یک اتفاق بد برای میم افتاده بود.

و فعلاً همین کافی بود.

ویو کنار میم نشسته بود و هنوز منتظر جواب درست و حسابی بود.

«میم، دقیقاً چی شده؟»

میم لبش رو به هم فشار داد.

«گفتم که... یه نفر بهم زنگ زد. بعدش هم وقتی از خونه اومدم بیرون، دیدمش.»

ویو با نگرانی پرسید:

«کی رو؟»

میم نگاه کوتاهی به اسکای انداخت.

اسکای متوجه شد و گفت:

«اشکالی نداره. از اول براش توضیح بده.»

میم دوباره سمت ویو برگشت.

«همون آدمی که فکر می‌کنم دنبالم کرده.»

ویو ابروهاش رو بالا برد.

«دنبالت کرده؟»

میم آروم سر تکون داد.

«آره.»

نانی که تا اون لحظه ساکت مونده بود، پرونده رو بست و رو به میم کرد.

«وقتی از ساختمون بیرون اومدی، مطمئنی همون شخص رو دیدی؟»

میم چند ثانیه فکر کرد.

«چهره‌ش رو ندیدم. فقط سایه‌ش رو دیدم. ولی...»

«ولی چی؟»

«همون لباس‌هایی بود که چند روز پیش نزدیک اون ساختمون دیده بودم.»

اسکای نگاهش رو به نانی دوخت.

«این قسمت رو توی گزارش ثبت کن.»

نانی دوباره لپ‌تاپ رو جلو کشید و شروع به تایپ کرد.

ویو که هنوز از نصف حرف‌ها سر درنمی‌آورد، به اسکای نگاه کرد.

«اسکای... این آدم کیه؟»

اسکای چند لحظه سکوت کرد.

«هنوز نمی‌دونیم.»

«پس چرا میم رو آوردین اینجا؟»

«چون ممکنه شاهد یه اتفاقی بوده باشه که به یه پرونده‌ی دیگه مربوطه.»

ویو نگاهش رو سمت میم برگردوند.

«پرونده‌ی دیگه؟»

میم چیزی نگفت.

اسکای هم توضیح بیشتری نداد.

ویو که متوجه شد موضوع جدی‌تر از چیزیه که فکر می‌کرد، فقط دست میم رو محکم‌تر گرفت.

«باشه... من اینجام.»

چند لحظه سکوت بینشون افتاد.

همون موقع یکی از مأمورهای بخش فنی وارد اتاق شد و یک پوشه‌ی باریک رو روی میز اسکای گذاشت.

«این تازه از بخش مخابرات رسیده.»

اسکای پوشه رو باز کرد.

«چی توشه؟»

مأمور گفت:

«اطلاعات تکمیلی تماس‌های ناشناس.»

نانی صندلیش رو کمی جلو کشید.

«چیز جدیدی پیدا کردین؟»

مأمور سر تکون داد.

«یه مورد.»

اسکای نگاهش رو از روی برگه برنداشت.

«کدوم مورد؟»

مأمور به زمان ثبت‌شده روی برگه اشاره کرد.

«یکی از تماس‌هایی که فکر می‌کردین مربوط به قربانی دومه، در واقع از همون شماره‌ای نیست که قبلاً بررسی کردین.»

نانی اخم کرد.

«یعنی چی؟»

مأمور جواب داد:

«شماره‌ای که توی گزارش قبلی ثبت شده، فقط شماره‌ایه که تماس روی اون دریافت شده. شماره‌ی مبدأ توی رکورد خام با چیزی که توی گزارش اولیه اومده فرق داره.»

اسکای سرش رو بالا آورد.

«پس گزارش اولیه اشتباه بوده؟»

«احتمالاً ناقص بوده. باید دوباره کل رکوردها بررسی بشن.»

نانی به صفحه‌ی لپ‌تاپش نگاه کرد.

چند ثانیه بعد گفت:

«اسکای... اگه این درست باشه، ما از اول داشتیم شماره‌ی اشتباهی رو دنبال می‌کردیم.»

اسکای چیزی نگفت.

فقط پوشه رو بست.

بعد به ساعت روی دیوار نگاه کرد.

هنوز شب نشده بود.

اما پرونده، برای اولین بار، داشت از چیزی که فکر می‌کردن پیچیده‌تر می‌شد.

پوند چند برگه‌ی جدید رو از پوشه بیرون کشید و روی میز گذاشت.

«این‌ها گزارش خام تماس‌هاست. می‌خوام قبل از اینکه چیزی رو وارد گزارش اصلی کنیم، خودتون بررسی‌شون کنید.»

اسکای برگه‌ها رو برداشت.

«باشه.»

نانی هم از جاش بلند شد.

«بایگانی کجاست؟»

پوند به راهروی سمت راست اشاره کرد.

«طبقه‌ی پایین. پرونده‌های قدیمی اونجاست. گزارش‌های چهار قربانی رو هم با اطلاعات جدید تطبیق بدین.»

اسکای برگه‌ها رو مرتب کرد.

«تا وقتی تطبیق کامل نشده، هیچ نتیجه‌ای ثبت نمی‌کنیم.»

پوند سر تکون داد.

«دقیقاً.»

اسکای برگشت سمت نانی.

«بریم.»

نانی هم دنبالش راه افتاد.

راهروی طبقه‌ی پایین خلوت‌تر از بخش اصلی مرکز بود. صدای شلوغی طبقه‌ی بالا کم‌کم محو می‌شد و فقط صدای قدم‌هاشون روی کف راهرو شنیده می‌شد.

وقتی به اتاق بایگانی رسیدن، نانی در رو باز کرد.

قفسه‌های بلند تقریباً تمام دیوارها رو پوشونده بودن.

اسکای پوشه‌ها رو روی میز گذاشت.

«تو پرونده‌های قربانی‌های اول و دوم رو بردار. من سوم و چهارم رو بررسی می‌کنم.»

نانی یکی از قفسه‌ها رو نگاه کرد.

«کد پرونده‌ها؟»

اسکای شماره‌ها رو گفت.

نانی دستش رو بالا برد تا پوشه‌ی بالایی رو برداره، اما با دست زخمی کمی مکث کرد.

اسکای متوجه شد.

«صبر کن.»

قبل از اینکه نانی چیزی بگه، اسکای خودش جلو رفت و پوشه رو برداشت.

نانی نگاهش کرد.

«لازم نبود.»

اسکای پوشه رو روی میز گذاشت.

«می‌دونم.»

نانی چند لحظه بهش خیره موند.

بعد بدون حرف اضافه، پرونده‌ی بعدی رو از قفسه برداشت.

«پس این یکی رو خودم برمی‌دارم.»

اسکای فقط سر تکون داد.

چند دقیقه هر دو مشغول بررسی پرونده‌ها شدن.

هر چند لحظه یک‌بار صدای ورق خوردن برگه‌ها توی اتاق می‌پیچید.

نانی یکی از گزارش‌ها رو جلو کشید.

«اینجا رو ببین.»

اسکای نزدیک شد.

«چی؟»

نانی برگه رو کنار برگه‌ی تماس‌ها گذاشت.

«آدرس محل کار قربانی دوم.»

اسکای به آدرس نگاه کرد.

«این همون محدوده‌ست؟»

«نه دقیقاً.»

نانی انگشتش رو روی نقشه‌ی کوچیکی که داخل پرونده بود گذاشت.

«ولی فاصله‌ش با اون شرکت متروکه خیلی کمه.»

اسکای چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد خودش کنار نانی خم شد تا نقشه رو دقیق‌تر ببینه.

شونه‌هاشون تقریباً کنار هم قرار گرفته بود.

نانی کمی سرش رو چرخوند و متوجه فاصله‌ی کمشون شد.

اسکای هم همون لحظه نگاهش رو بالا آورد.

چند ثانیه هر دو ساکت موندن.

بعد اسکای خیلی عادی گفت:

«فاصله رو حساب کن.»

نانی نگاهش رو دوباره روی نقشه انداخت.

«حدود هفتصد متر.»

اسکای صاف ایستاد.

«پس اینو هم به لیست بررسی اضافه می‌کنیم.»

نانی برگه رو برداشت.

«باشه.»

این بار وقتی هر دو دوباره سراغ پرونده‌ها رفتن، هیچ‌کدوم مثل قبل با عجله از کنار اون یکی فاصله نگرفت.

چند دقیقه‌ی دیگه هم توی آرشیو گذشت.

صدای ورق خوردن پرونده‌ها تنها چیزی بود که بینشون شنیده می‌شد.

نانی پرونده‌ی نفر دوم رو دوباره باز کرد و این بار رفت سراغ گزارش محل کارش.

چند خط رو خوند و ابروهاش کمی درهم رفت.

«اسکای.»

اسکای بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:

«هوم؟»

«اینجا نوشته محل کارش عوض شده بوده.»

اسکای دست از نوشتن کشید.

«کی؟»

نانی برگه رو جلوش گرفت.

«نفر دوم. سه هفته قبل از ناپدید شدنش.»

اسکای برگه رو از دستش گرفت و با دقت خوند.

«آدرس جدید کجاست؟»

نانی انگشتش رو روی پایین صفحه گذاشت.

«همینجاست.»

اسکای چند ثانیه به آدرس نگاه کرد.

بعد نگاهش رو به نقشه‌ای که روی میز بود برد.

آدرس رو با چیزی که چند دقیقه قبل پیدا کرده بودن مقایسه کرد.

«این همون محدوده‌ست.»

نانی سرش رو تکون داد.

«آره.»

اسکای مداد رو برداشت و نقطه‌ی جدیدی روی نقشه علامت زد.

«ولی توی گزارش اولیه، این آدرس ثبت نشده.»

نانی پرونده رو ورق زد.

«چون گزارش اولیه بعد از ناپدید شدنش ثبت شده. احتمالاً اطلاعات قدیمی رو وارد کردن.»

اسکای چیزی نگفت.

دوباره پرونده رو از اول نگاه کرد.

این بار نانی هم کنار میز ایستاد.

«یه چیز دیگه هم هست.»

اسکای نگاهش کرد.

«چی؟»

نانی برگه‌ی بعدی رو بیرون کشید.

«تاریخ تغییر آدرس.»

برگه رو روی میز گذاشت.

«سه هفته قبل از تماس ناشناس.»

اسکای چند لحظه به تاریخ خیره موند.

بعد آروم گفت:

«و شرکت متروکه هم همون محدوده بوده.»

نانی جواب داد:

«هفتصد متر فاصله.»

هر دو ساکت شدن.

این بار هیچ‌کدوم چیزی نگفتن که این اتفاق رو تصادفی یا قطعی بدونن.

اسکای فقط برگه رو برداشت و داخل پوشه گذاشت.

«هنوز چیزی ثابت نمی‌کنه.»

نانی سر تکون داد.

«می‌دونم.»

اسکای پوشه رو بست.

«ولی ارزش بررسی داره.»

نانی برای اولین بار بدون بحث باهاش موافقت کرد.

«آره.»

همون لحظه صدای قدم‌هایی از راهرو اومد.

چند ثانیه بعد پوند وارد آرشیو شد.

نگاهش اول روی پرونده‌ها افتاد و بعد روی نقشه‌ی باز روی میز.

«هنوز اینجایین؟»

اسکای ساعتش رو نگاه کرد.

تقریباً دو ساعت گذشته بود.

«یه چیز جدید پیدا کردیم.»

پوند نزدیک‌تر اومد.

اسکای آدرس رو نشونش داد و توضیح کوتاهی درباره‌ی تغییر محل کار نفر دوم داد.

پوند با دقت گوش کرد.

وقتی حرفشون تموم شد، چند لحظه به نقشه نگاه کرد.

«این می‌تونه مهم باشه.»

نانی گفت:

«ولی هنوز نمی‌تونیم بگیم ارتباط مستقیمی وجود داره.»

پوند نگاه کوتاهی بهش انداخت.

«درسته. برای همین می‌خوام فردا اون محدوده رو بررسی کنین.»

اسکای سر تکون داد.

«باشه.»

پوند چند قدم عقب رفت.

بعد قبل از اینکه از اتاق خارج بشه، گفت:

«و یه چیز دیگه.»

هر دو نگاهش کردن.

«امروز پرونده‌ی اون مرد رو هم دوباره مرور کنین. مخصوصاً تماس ساعت ۲۳:۴۱.»

اسکای ابرو بالا انداخت.

«فکر می‌کنین مهمه؟»

پوند مکث کوتاهی کرد.

«نمی‌دونم.»

بعد نگاهش رو بین هر دو چرخوند.

«ولی توی این پرونده، چیزایی که نمی‌دونیم معمولاً مهم‌تر از چیزاییه که می‌دونیم.»

پوند از اتاق بیرون رفت.

چند ثانیه سکوت موند.

نانی پوشه رو بست و گفت:

«پس فردا باید بریم اون محدوده.»

اسکای هم پرونده‌ها رو مرتب کرد.

«آره.»

نانی خواست چند تا پرونده‌ی دیگه رو برداره که دوباره مکث کرد.

دست زخمی‌ش هنوز اذیتش می‌کرد، ولی چیزی نگفت.

اسکای متوجه شد.

نگاهش برای لحظه‌ای روی دست نانی موند.

«اگه دستت درد می‌کنه، اون پرونده‌ها رو من می‌برم.»

نانی نگاهش کرد.

چند ثانیه انگار می‌خواست مخالفت کنه.

اما آخرش فقط گفت:

«باشه.»

اسکای دو تا از پوشه‌ها رو برداشت.

نانی هم بقیه رو جمع کرد.

این بار وقتی از آرشیو بیرون رفتن، هیچ‌کدوم مثل روزهای اول سعی نکردن با فاصله‌ی زیاد از کنار هم راه برن.

فقط دو افسر بودن که هنوز خیلی چیزها درباره‌ی هم نمی‌دونستن.

ولی برای اولین بار، کار کردن کنار هم دیگه براشون به اندازه‌ی قبل سخت نبود.

Report Page