chapter 04

chapter 04


پوند آخرین نگاهش رو به آپارتمان انداخت و بعد رو به اسکای و نانی گفت:

«شما دوتا مستقیم برگردید مرکز.»

نانی پرسید:

«الان؟»

«آره. می‌خوام سوابق تماس قربانی رو با اطلاعات چهار مفقودی مقایسه کنید.»

اسکای سر تکون داد.

«باشه.»

پوند ادامه داد:

«گزارش کامل صحنه هم به محض آماده شدن میاد مرکز. هر چیزی پیدا شد، حتی اگه به نظرتون بی‌اهمیت باشه، بررسیش کنید.»

نانی گفت:

«حتماً.»

اسکای از پله‌ها پایین رفت و نانی هم پشت سرش حرکت کرد.

وقتی از ساختمان بیرون اومدن، هوا سردتر شده بود.

نانی نگاهی به ساعت انداخت.

«تقریباً یک و نیمه.»

اسکای سمت ماشینش رفت.

«می‌دونم.»

نانی چند لحظه بهش نگاه کرد.

«پس می‌ریم مرکز؟»

«آره.»

«خونه نمی‌ریم؟»

اسکای در ماشین رو باز کرد.

«نه.»

نانی آه کوتاهی کشید.

«فکر کنم امشب دیگه خواب نداریم.»

اسکای بدون اینکه نگاهش کنه گفت:

«فکر کنم.»

مرکز پلیس در اون ساعت تقریباً خالی بود.

چراغ بیشتر اتاق‌ها خاموش بود و فقط چند مأمور شیفت شب توی راهروها دیده می‌شدن.

وقتی اسکای و نانی وارد شدن، هر دو مستقیم به سمت اتاق خودشون رفتن.

اسکای لپ‌تاپش رو روشن کرد.

نانی هم پوشه‌ی پرونده‌ی مفقودی‌ها رو از قفسه برداشت و روی میز گذاشت.

چند ثانیه هر دو به پرونده‌ها نگاه کردن.

نانی گفت:

«از کجا شروع کنیم؟»

اسکای جواب داد:

«تماس‌ها.»

نانی نشست.

«همه‌شون؟»

«همه.»

نانی چهار گزارش مفقودی رو کنار هم گذاشت.

اسکای هم اطلاعات تماس قربانی جدید رو باز کرد.

ساعت‌ها یکی‌یکی روی صفحه ظاهر شدن.

نانی با خودکارش زمان‌ها رو نوشت.

«مفقودی اول، ده و بیست‌وسه.»

اسکای گفت:

«دوم، ده و چهل‌ویک.»

«سوم، یازده و چهار.»

«چهارم، ده و پنجاه‌وهفت.»

نانی مکث کرد.

بعد به برگه‌ی جدید نگاه کرد.

«قربانی امشب... یازده و چهل‌ویک.»

اسکای چیزی نگفت.

نانی ادامه داد:

«فاصله‌هاشون خیلی زیاده نیست.»

اسکای نگاهش رو از صفحه برنداشت.

«ولی هنوز برای نتیجه‌گیری کافیه نیست.»

نانی سر تکون داد.

«می‌دونم.»

چند دقیقه بعد، نانی سوابق کامل تماس قربانی رو باز کرد.

«یه چیز دیگه.»

اسکای نگاهش کرد.

«چی؟»

«این شماره فقط امشب تماس نگرفته.»

اسکای صندلیش رو کمی جلو کشید.

«چند بار؟»

نانی صفحه رو پایین آورد.

«سه بار.»

«تاریخ‌ها؟»

نانی اولین تاریخ رو خوند.

بعد دومی.

و وقتی به سومی رسید، مکث کرد.

اسکای پرسید:

«چی شد؟»

نانی صفحه رو به سمتش چرخوند.

«این تماس... همون روزیه که مفقودی دوم گزارش شده.»

سکوت اتاق رو گرفت.

اسکای چند ثانیه به صفحه خیره موند.

بعد آروم گفت:

«پرونده‌ی دوم رو باز کن.»

نانی پوشه رو جلو کشید.

هر دو شروع کردن به مقایسه‌ی اطلاعات.

برای اولین بار، دیگه فقط یک شباهت ساده وجود نداشت.

اما هنوز چیزی هم وجود نداشت که بشه باهاش گفت این دو اتفاق قطعاً توسط یک نفر انجام شده.

اسکای گفت:

«فردا صبح باید از اپراتور اطلاعات بیشتری بگیریم.»

نانی سر تکون داد.

«و اون شماره‌ای که روی کاغذ پیدا کردیم.»

اسکای نگاهش کرد.

«آره.»

نانی پاکت شواهد رو روی میز گذاشت.

شماره‌ی ناقص هنوز روی تکه‌ی کاغذ دیده می‌شد.

نانی گفت:

«شاید این شماره مربوط به همون تماس باشه.»

اسکای جواب داد:

«شاید.»

بعد نگاهش دوباره روی چهار پرونده‌ی مفقودی افتاد.

چهار نفر.

چهار تماس.

و حالا یک نفر مرده بود.

اسکای پوشه‌ها رو کنار هم چید.

«تا وقتی مطمئن نشدیم، هیچ فرضیه‌ای رو قطعی نمی‌کنیم.»

نانی بهش نگاه کرد.

«ولی بررسیش می‌کنیم.»

اسکای سرش رو بلند کرد.

«دقیقاً.»

ساعت روی دیوار نزدیک سه صبح رو نشون می‌داد.

اما هیچ‌کدوم قصد رفتن نداشتن.

چون برای اولین بار، پرونده‌ای که تا اون شب فقط درباره‌ی آدم‌های گمشده بود...

داشت تبدیل می‌شد به چیزی خیلی جدی‌تر.

ساعت نزدیک چهار صبح بود.

طبقه‌ی تحقیقات تقریباً خالی شده بود.

چراغ بیشتر اتاق‌ها خاموش بود و صدای کیبورد اسکای و نانی تنها صدایی بود که گاهی سکوت رو می‌شکست.

نانی چندین برگه جلوی خودش گذاشته بود و هر کدوم رو با گزارش‌های چهار مفقودی مقایسه می‌کرد.

اسکای پشت لپ‌تاپش نشسته بود.

چند دقیقه‌ای بود که چیزی نمی‌گفت.

نانی بالاخره خودکارش رو روی میز گذاشت.

«یه چیزی پیدا کردم.»

اسکای نگاهش رو از صفحه برداشت.

«چی؟»

نانی یکی از برگه‌ها رو جلو کشید.

«شماره‌ای که به قربانی امشب زنگ زده، سه روز قبل هم باهاش تماس داشته.»

اسکای گفت:

«این رو می‌دونیم.»

«آره.»

نانی برگه‌ی دیگه‌ای رو برداشت.

«ولی اون تماس فقط با قربانی نبوده.»

اسکای صندلیش رو جلو کشید.

«با کی؟»

نانی صفحه‌ی لپ‌تاپ رو چرخوند سمتش.

«با یکی از شماره‌هایی که توی پرونده‌ی مفقودی دوم ثبت شده.»

اسکای چند ثانیه به صفحه خیره موند.

«چه تاریخی؟»

نانی تاریخ رو نشونش داد.

اسکای سریع پرونده‌ی دوم رو باز کرد.

تاریخ تماس رو با تاریخ ناپدید شدن مقایسه کرد.

تقریباً یک روز فاصله داشت.

نانی گفت:

«این تماس قبل از ناپدید شدنش بوده.»

اسکای چیزی نگفت.

فقط دستش رو روی میز گذاشت و به اطلاعات نگاه کرد.

نانی ادامه داد:

«ولی هنوز معلوم نیست کسی که به قربانی امشب زنگ زده، همون کسی باشه که به اون مفقودی زنگ زده.»

اسکای سر تکون داد.

«چون شماره‌ها فرق دارن.»

«دقیقاً.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد اسکای گفت:

«اطلاعات مالک شماره‌ی قربانی رو گرفتیم؟»

«درخواستش ارسال شده. هنوز جواب نیومده.»

اسکای به ساعت نگاه کرد.

«پس منتظر می‌مونیم.»

نانی تکیه داد.

«فکر کنم امشب قرار نیست کسی بخوابه.»

اسکای بدون اینکه نگاهش کنه گفت:

«احتمالاً نه.»

نانی خندید.

«خیلی امیدوارکننده بود.»

اسکای واکنشی نشون نداد.

نانی دوباره برگشت سمت لپ‌تاپش.

چند دقیقه بعد، صدای اعلان سیستم بلند شد.

هر دو همزمان سرشون رو بلند کردن.

نانی صفحه رو باز کرد.

«جواب اومد.»

اسکای از جاش بلند شد و کنار میز نانی ایستاد.

اطلاعات مالک شماره روی صفحه ظاهر شد.

نانی شروع به خوندن کرد.

«شماره به نام یه فرد ثبت نشده.»

اسکای ابروش رو بالا برد.

«شرکت؟»

«نه.»

«پس چی؟»

نانی چند لحظه بیشتر بررسی کرد.

«یه سیم‌کارت سازمانی ثبت شده.»

اسکای پرسید:

«سازمان؟»

«آره.»

«کدوم سازمان؟»

نانی صفحه رو پایین کشید.

اسم یک مجموعه‌ی دولتی روی صفحه ظاهر شد.

هر دو چند ثانیه ساکت موندن.

اسکای گفت:

«این باید بررسی بشه.»

نانی سر تکون داد.

«ولی ممکنه خود سازمان هیچ ارتباطی با پرونده نداشته باشه. ممکنه شماره قبلاً دست یه نفر دیگه بوده باشه.»

«درسته.»

اسکای دوباره به صفحه نگاه کرد.

«فعلاً اسم سازمان رو وارد پرونده نکن.»

نانی تعجب کرد.

«چرا؟»

«چون هنوز نمی‌دونیم این شماره واقعاً توسط چه کسی استفاده شده.»

نانی چند لحظه نگاهش کرد.

بعد گفت:

«باشه.»

اسکای برگشت سمت میز خودش.

اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که نانی صداش زد.

«اسکای.»

برگشت.

«چی؟»

نانی به صفحه‌ی لپ‌تاپ اشاره کرد.

«یه چیز دیگه هم پیدا کردم.»

اسکای دوباره نزدیک شد.

نانی چهار گزارش مفقودی رو روی صفحه کنار هم باز کرده بود.

«به زمان تماس‌ها نگاه کن.»

اسکای نگاه کرد.

ده و بیست‌وسه.

ده و چهل‌ویک.

یازده و چهار.

ده و پنجاه‌وهفت.

بعد نانی زمان تماس قربانی امشب رو کنار اون‌ها گذاشت.

یازده و چهل‌ویک.

«همه‌شون توی یه بازه‌ان.»

اسکای گفت:

«بازه‌ی حدود ده تا دوازده شب.»

«آره.»

نانی مکث کرد.

«ولی یه چیز عجیب‌تر هست.»

اسکای نگاهش کرد.

«چی؟»

نانی تاریخ تماس‌ها رو زیر هم قرار داد.

«فاصله‌ی بین تماس‌ها تقریباً منظمه.»

اسکای چند ثانیه به صفحه خیره شد.

بعد آرام گفت:

«نه کاملاً.»

«نه.»

نانی گفت:

«ولی اون‌قدر نزدیکه که نمی‌تونیم نادیده‌ش بگیریم.»

اسکای چیزی نگفت.

نگاهش روی صفحه مونده بود.

چهار مفقودی.

یک قربانی.

پنج تماس ناشناس.

شماره‌های متفاوت.

اما الگویی که کم‌کم داشت خودش رو نشون می‌داد.

اسکای پوشه رو بست.

«فردا صبح این اطلاعات رو می‌دیم پوند.»

نانی گفت:

«و بعد؟»

اسکای لحظه‌ای مکث کرد.

«بعد دنبال کسی می‌گردیم که این شماره‌ها رو کنترل می‌کنه.»

نانی به صفحه نگاه کرد.

«حتی اگه هر شماره به اسم یه نفر متفاوت باشه؟»

اسکای جواب داد:

«دقیقاً.»

ساعت چهار و بیست دقیقه صبح بود.

هیچ‌کدوم هنوز جواب اصلی رو نداشتن.

اما حالا دیگه مطمئن بودن یک چیز رو نمی‌تونن نادیده بگیرن:

تماس‌های ناشناس، احتمالاً تصادفی نبودن.

مرکز پلیس کم‌کم داشت از اون شلوغی همیشگی فاصله می‌گرفت.

ساعت از پنج صبح گذشته بود، اما اسکای و نانی هنوز سر پرونده نشسته بودن.

چندین برگه روی میز پخش شده بود و صفحه لپ‌تاپ نانی پر از شماره‌ها و زمان تماس‌ها بود.

اسکای برگه‌ای رو برداشت و دوباره نگاه کرد.

«این تماس...»

نانی نگاهش رو از لپ‌تاپ گرفت.

«همون شماره‌ست؟»

«نه. شماره فرق داره.»

نانی صندلیش رو کمی جلو کشید.

«ولی زمانش تقریباً همونه.»

اسکای سری تکون داد.

«برای همین باید همه‌شونو کنار هم بذاریم.»

چند لحظه هر دو ساکت موندن.

پرونده هنوز پر از تکه‌های کوچیکی بود که هیچ‌کدوم به تنهایی معنایی نداشتن.

اما وقتی کنار هم قرار می‌گرفتن...

چیزی رو نشون می‌دادن.

فقط هنوز نمی‌دونستن چی.

چند کیلومتر اون‌طرف‌تر، میم کنار پنجره خونه ایستاده بود.

گوشی توی دستش بود و صفحه خاموشش رو نگاه می‌کرد.

چند دقیقه قبل، یک تماس ناشناس گرفته بود.

فقط چند جمله کوتاه.

اما همون چند جمله کافی بود تا حس بدی توی دلش بیفته.

گوشی دوباره زنگ خورد.

همون شماره.

میم این بار جواب نداد.

تماس قطع شد.

چند ثانیه بعد دوباره زنگ خورد.

میم ابروهاش رو درهم کشید و بالاخره جواب داد.

«الو؟»

سکوت.

«کی هستید؟»

هیچ جوابی نیومد.

میم گوشی رو از گوشش فاصله داد.

«اگه کاری دارید حرف بزنید.»

این بار صدای خیلی آرومی از اون طرف خط اومد.

«تنهایی؟»

میم خشکش زد.

نگاهش ناخودآگاه سمت در رفت.

«شما کی هستید؟»

تماس قطع شد.

میم چند لحظه همون‌جا موند.

بعد صدای ضربه‌ای از سمت در ورودی شنید.

تق.

میم برگشت.

چند ثانیه صبر کرد.

دوباره.

تق.

این بار بلندتر.

گوشی هنوز توی دستش بود.

آرام به سمت در رفت، اما قبل از اینکه نزدیکش بشه، صدای دستگیره رو شنید.

میم سریع عقب رفت.

قفل بود.

ولی کسی پشت در بود.

میم نفسش رو حبس کرد.

بعد صدای ضربه محکم‌تری اومد.

میم بدون فکر به سمت اتاقش دوید.

گوشی رو برداشت و خودش رو به پنجره رسوند.

صدای باز شدن در از سمت ورودی شنیده شد.

دیگه وقت فکر کردن نبود.

میم از خونه بیرون زد و شروع کرد به دویدن.

نزدیک مرکز پلیس، میم تقریباً دیگه توان دویدن نداشت.

فقط می‌دونست باید خودش رو به جایی برسونه که آدم‌های بیشتری اونجا باشن.

ساختمان مرکز پلیس رو که دید، سرعتش رو بیشتر کرد.

در ورودی رو باز کرد و با عجله وارد شد.

مأمور جلوی در با تعجب برگشت سمتش.

«خانم؟»

میم جواب نداد.

چند نفر دیگه هم نگاهش کردن.

اسکای که صدای شلوغی رو شنیده بود، از اتاق بیرون اومد.

نانی هم چند قدم عقب‌تر ازش ظاهر شد.

هر دو به دختر غریبه‌ای که وسط سالن ایستاده بود نگاه کردن.

اسکای اصلاً نمی‌شناختش.

نانی هم همین‌طور.

میم سعی کرد چیزی بگه، اما نفسش اجازه نمی‌داد.

نانی جلو رفت.

«آروم باشید. اول بشینید.»

میم سرش رو تکون داد.

«نه...»

صدایش لرزید.

«اون...»

نانی با دقت نگاهش کرد.

«کی؟»

میم برگشت سمت در.

«یکی دنبالمه.»

اسکای ناخودآگاه به سمت ورودی نگاه کرد.

در بسته بود.

کسی دیده نمی‌شد.

نانی دوباره سمت میم برگشت.

«کسی رو دیدید؟»

«نه.»

«پس از کجا مطمئنید دنبالتون کرده؟»

میم خواست جواب بده که نانی چشمش به دستش افتاد.

چند خراش روی دستش بود و لباسش خاکی شده بود.

نگاهش پایین‌تر رفت.

روی کف زمین، از ورودی تا جایی که میم ایستاده بود، ردهای نامنظمی دیده می‌شد.

انگار موقع فرار زمین خورده بود و بخشی از مسیر رو روی زمین کشیده شده بود.

نانی چند لحظه به ردها نگاه کرد.

بعد آروم پرسید:

«اسمتون چیه؟»

«میم.»

اسکای چیزی نگفت.

اما وقتی نگاهش به گوشی میم افتاد، اسم مخاطب روی صفحه روشن شد.

View

چشم‌های اسکای برای لحظه‌ای روی اسم موند.

ویو.

همسایه‌اش.

نانی متوجه تغییر حالتش شد.

«می‌شناسیش؟»

اسکای نگاهش رو از گوشی گرفت.

«خودش رو نه.»

مکث کرد.

«ولی این اسم رو می‌شناسم.»

نانی منتظر موند.

اسکای به میم نگاه کرد.

«ویو همسایه منه.»

و درست همون لحظه، گوشی میم دوباره لرزید.

هر سه نفر به صفحه نگاه کردن.

همون شماره ناشناس.

میم هنوز گوشی رو توی دستش گرفته بود و به صفحه خیره شده بود.

شماره ناشناس همچنان روی صفحه دیده می‌شد.

نانی گوشی رو به سمت خودش گرفت.

«می‌تونیم ردش رو بزنیم.»

اسکای نگاهش کرد.

«اگه هنوز فعاله.»

نانی سر تکون داد و گوشی رو به یکی از مأمورهای بخش فنی داد.

«شماره رو بفرست برای ردیابی.»

مأمور چند لحظه با سیستم کار کرد.

«دارم.»

اسکای رو به میم کرد.

«شما قبل از اینکه بیاید اینجا باهاش صحبت کردید؟»

میم کمی مکث کرد.

«فقط... چند جمله.»

«صدایش رو شنیدید؟»

«آره.»

نانی پرسید:

«چهره‌ش رو قبلاً دیدید؟»

میم سریع سرش رو تکون داد.

«نه.»

نانی دوباره به مأمور فنی نگاه کرد.

«اگه تماس گرفت، ضبطش کن.»

چند لحظه بعد گوشی میم دوباره زنگ خورد.

همه ساکت شدن.

میم با تردید تماس رو جواب داد.

«الو؟»

همون صدا.

«فکر کردی می‌تونی فرار کنی؟»

میم با ترس گفت:

«تو کی هستی؟»

صدای طرف مقابل عجیب بود.

نه خیلی بم، نه خیلی زیر.

حتی تُن صدا هم طبیعی به نظر نمی‌رسید.

نانی به مأمور فنی اشاره کرد که تماس رو نگه داره.

میم چند سؤال دیگه پرسید، اما جواب‌ها کوتاه و نامشخص بودن.

بعد تماس قطع شد.

نانی بلافاصله به سیستم نگاه کرد.

«صبر کن...»

چند ثانیه بعد اخماش درهم رفت.

«صداش طبیعی نیست.»

اسکای نزدیک‌تر شد.

«یعنی چی؟»

«احتمالاً صدا دستکاری شده.»

مأمور فنی فایل تماس رو بررسی کرد.

«صدای اصلی احتمالاً از طریق نرم‌افزار تغییر داده شده. نمی‌تونیم از روی این صدا بفهمیم طرف کیه.»

نانی زیر لب گفت:

«پس حتی صدا هم سرنخ نیست.»

اسکای به صفحه نگاه کرد.

«رد شماره چی؟»

مأمور چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«پیداش کردم.»

نانی سریع برگشت.

«کجاست؟»

مأمور آدرس رو روی صفحه نشون داد.

اسکای با دیدن آدرس مکث کرد.

«خونه میمه.»

میم با نگرانی بهشون نگاه کرد.

«یعنی هنوز اونجاست؟»

نانی از جاش بلند شد.

«احتمالش هست.»

اسکای کت خودش رو برداشت.

«بریم.»

میم هم سریع بلند شد.

نانی رو بهش گفت:

«شما هم با ما میاید، ولی نزدیک ما می‌مونید.»

میم فقط سر تکون داد.

چند دقیقه بعد، ماشین جلوی ساختمون میم توقف کرد.

اسکای اول پیاده شد.

نانی و میم هم پشت سرش وارد ساختمان شدن.

راهرو ساکت بود.

هیچ صدایی نمی‌اومد.

میم با نگرانی به سمت خونه خودش نگاه کرد.

در نیمه‌باز بود.

نانی دستش رو بالا آورد.

«عقب بمون.»

اسکای وارد شد.

خونه به‌هم‌ریخته بود.

چند وسیله روی زمین افتاده بود و یکی از صندلی‌ها جابه‌جا شده بود.

اما...

کسی نبود.

اسکای اتاق‌ها رو بررسی کرد.

«اینجا نیست.»

نانی گوشی رو نگاه کرد.

«ولی رد شماره هنوز همینه.»

میم با صدای لرزون گفت:

«پس کجاست؟»

نانی جواب نداد.

همون لحظه...

حرکتی از انتهای راهرو دیده شد.

یک سایه.

خیلی کوتاه.

اما واضح.

نانی سرش رو چرخوند.

«اسکای!»

قبل از اینکه اسکای چیزی بگه، نانی دوید سمت راهرو.

«نانی! وایسا!»

اما نانی دیگه دور شده بود.

سایه از پیچ راهرو رد شد.

نانی سرعتش رو بیشتر کرد.

صدای قدم‌ها توی راهرو پیچید.

سایه دوباره دیده شد.

نانی دستش رو به دیوار گرفت تا سرعتش رو کم نکنه، اما درست همون لحظه تکه‌ای شیشه شکسته که کنار دیوار مونده بود، به دستش برخورد کرد.

نانی لحظه‌ای مکث کرد.

دستش رو عقب کشید.

خراش عمیقی روی کف دستش افتاده بود و خون ازش می‌اومد.

اما فقط یک نگاه کوتاه به دستش انداخت.

«بعداً.»

و دوباره دوید.

سایه از پله‌ها پایین رفت.

نانی خودش رو به پایین رسوند، اما وقتی به خروجی رسید...

هیچ‌کس نبود.

در ساختمان باز مونده بود.

خیابون خالی بود.

نانی چند ثانیه اطرافش رو نگاه کرد.

هیچ ردی نبود.

اسکای چند لحظه بعد خودش رو بهش رسوند.

«کجا رفت؟»

نانی نفس‌نفس می‌زد.

«نمی‌دونم.»

اسکای نگاهش کرد.

بعد چشمش افتاد به دست نانی.

«دستت.»

نانی بی‌تفاوت نگاه کرد.

«چیزی نیست.»

«خون میاد.»

«گفتم چیزی نیست.»

اسکای اخماش رو کشید توی هم.

«تو همیشه همین‌طوری‌ای؟»

نانی نگاه کوتاهی بهش انداخت.

«الان وقت این حرفا نیست.»

اسکای چیزی نگفت.

فقط نگاهش رو از دست نانی گرفت و دوباره به خیابون خالی دوخت.

اون‌ها فقط چند ثانیه باهاش فاصله داشتن.

اما باز هم...

فرار کرده بود.

اسکای و نانی بعد از چند دقیقه دیگه مطمئن شدن که تعقیب کردن اون آدم فایده‌ای نداره. راهرو دوباره ساکت شده بود و فقط صدای نفس‌های تندشون می‌اومد.

نانی بالاخره ایستاد و دستش رو که هنوز کنار بدنش نگه داشته بود، کمی بالا آورد.

اسکای نگاهش افتاد روی دستش.

«بیا.»

نانی اخم کرد.

«چی؟»

«مرکز.»

«خب؟»

اسکای به دستش اشاره کرد.

«دستت رو باید ببندیم.»

نانی یه نگاه کوتاه به دست خودش انداخت.

«چیز مهمی نیست.»

«این جمله رو از وقتی دیدمت چند بار گفتی؟»

نانی چیزی نگفت.

اسکای نفسش رو با کلافگی بیرون داد.

«فقط راه بیفت.»

این بار نانی بحث نکرد.

میم که کمی عقب‌تر ایستاده بود، هنوز شوکه به نظر می‌رسید. نگاهش بین اون دوتا جابه‌جا شد و بعد گوشی خودش رو برداشت.

«من... باید به یه نفر زنگ بزنم.»

اسکای فقط سر تکون داد.

«زنگ بزن.»

میم شماره‌ای رو گرفت و چند ثانیه بعد تماس وصل شد.

«ویو؟»

صدایش کمی لرز داشت.

آن طرف خط چیزی گفت که باعث شد میم سریع جواب بده:

«من خوبم... یعنی فکر کنم.»

چند لحظه سکوت کرد و بعد نگاهش رو به اسکای و نانی دوخت.

«یه اتفاقی افتاده. پلیسا اینجان.»

اسکای با شنیدن اسم ویو، برای لحظه‌ای مکث کرد.

ویو...

همون همسایه‌اش.

ولی چیزی نگفت.

میم چند ثانیه دیگه به حرف‌های ویو گوش داد و بعد آروم گفت:

«باشه. وقتی رسیدی بهم زنگ بزن.»

تماس که قطع شد، میم گوشی رو پایین آورد.

اسکای پرسید:

«می‌تونی تا مرکز با ما بیای؟»

میم سر تکون داد.

«آره.»

نانی این بار بدون حرف راه افتاد.

اسکای هم کنارش حرکت کرد، اما قبل از اینکه از در خارج بشن، دوباره نگاهش روی دست نانی افتاد.

«وقتی رسیدیم، اول دستت.»

نانی زیرلب گفت:

«باشه، رئیس.»

اسکای اخم کرد.

«مسخره نکن.»

نانی برای اولین بار بعد از اون تعقیب کوتاه، خیلی کم لبخند زد.

«مسخره نکردم.»

اسکای چیزی نگفت.

هر سه از ساختمان خارج شدن.

اما هیچ‌کدوم نمی‌دونستن اون سایه‌ای که چند دقیقه قبل از جلوی چشمشون رد شده بود، فقط یک فرار ساده نبود.

و مهم‌تر از اون...

تماسی که امشب به میم شده بود، شاید یکی از نزدیک‌ترین سرنخ‌هایی بود که تا حالا بهش رسیده بودن.

پرونده هنوز حل نشده بود.

ولی حالا، برای اولین بار، احساس می‌کردن اون آدم ناشناس فقط از دور مراقبشون نیست.

داشت بهشون نزدیک می‌شد.

Report Page