chapter 02
برگهها رو برداشت.
این بار بحثی نکرد.
اسکای هم دوباره به پرونده برگشت.
نزدیک یک ساعت بعد، پوند از اتاقش بیرون اومد و سمت میز اونها رفت.
«چیزی پیدا کردید؟»
نانی قبل از اسکای جواب داد:
«یه اختلاف زمانی توی گزارش دوربین پروندهی دوم هست.»
پوند نگاهش کرد.
«چه اختلافی؟»
اسکای توضیح داد.
پوند چند ثانیه به گزارش نگاه کرد.
«تصاویر خام رو درخواست کنید.»
«درخواست شده.»
پوند سر تکون داد.
«خوبه.»
بعد نگاهش بین اسکای و نانی جابهجا شد.
«در مورد تماسها چی؟»
اسکای برگهای رو جلوش گذاشت.
«هر چهار نفر قبل از ناپدید شدن تماس ناشناس داشتن.»
پوند برگه رو برداشت.
«شمارهها؟»
«متفاوتن.»
نانی گفت:
«ولی زمان تماسها تقریباً توی یه بازهست.»
پوند چند لحظه به ساعتها نگاه کرد.
«سوابق کاملشون رو بگیرید.»
اسکای گفت:
«درخواستش رو میفرستیم.»
پوند برگه رو روی میز گذاشت.
«فعلاً روی همین دوتا تمرکز کنید. دوربینها و تماسها.»
بعد بدون حرف اضافه برگشت سمت اتاقش.
نانی به رفتنش نگاه کرد.
بعد گفت:
«حداقل این یکی میدونه چی میخواد.»
اسکای همچنان مشغول نوشتن بود.
«همه میدونن چی میخوان.»
نانی نگاهش کرد.
«واقعاً؟»
اسکای سرش رو بلند کرد.
«چی؟»
«هیچی.»
نانی دوباره مشغول کار شد.
ظهر گذشته بود که جواب اولیهی سوابق تماسها رسید.
اسکای و نانی هر دو کنار یک مانیتور ایستاده بودن.
فهرست شمارهها روی صفحه دیده میشد.
نانی یکییکی نگاه میکرد.
«شماره اول خاموش شده.»
اسکای گفت:
«دومی؟»
«هنوز فعاله.»
اسکای به صفحه نزدیکتر شد.
«اسم مالک؟»
نانی چند لحظه جستوجو کرد.
«به اسم یه شرکت ثبت شده.»
«چه شرکتی؟»
نانی اطلاعات رو باز کرد.
اسم یه شرکت کوچک روی صفحه ظاهر شد.
اسکای پرسید:
«آدرس؟»
نانی آدرس رو خوند.
اسکای سریع روی برگه یادداشتش کرد.
«باید بررسیش کنیم.»
نانی سر تکون داد.
«امروز؟»
اسکای به ساعت نگاه کرد.
«نه.»
نانی کمی متعجب شد.
«چرا؟»
«اول باید مطمئن بشیم این شماره واقعاً به اون شرکت مربوطه.»
نانی چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد گفت:
«درسته.»
اسکای نشست.
«تو اطلاعات شرکت رو دربیار.»
«باشه.»
«من سوابق تماس رو دوباره بررسی میکنم.»
نانی برگشت سمت میز خودش.
این بار هیچ بحثی بینشون شکل نگرفت.
فقط کار.
همون چیزی که هر دو برای انجامش اونجا بودن.
نزدیک غروب، اطلاعات بیشتری دربارهی شرکت به دست اومد.
شرکت تقریباً دو سال بود فعالیتی نداشت.
آدرس ثبتشده هنوز معتبر بود، اما طبق اطلاعات موجود، ساختمان مدتها بود خالی مونده بود.
نانی گزارش رو خوند.
«این عجیب نیست؟»
اسکای گفت:
«چرا.»
«شماره هنوز فعاله، ولی شرکت تعطیله.»
اسکای چند لحظه فکر کرد.
«فردا میریم آدرس.»
نانی سر تکون داد.
«باشه.»
پوشه رو بست.
هوا کاملاً تاریک شده بود.
مرکز پلیس کمکم خلوتتر میشد و بیشتر مأمورها یکییکی وسایلشون رو جمع میکردن و از ساختمان بیرون میرفتن.
نانی آخرین برگهای که روی میزش بود رو داخل پوشه گذاشت و به ساعت نگاه کرد.
تقریباً هشت شب بود.
نفس خستهای کشید و دستش رو روی صورتش کشید.
از صبح تقریباً یک لحظه هم درست حسابی استراحت نکرده بود.
نگاهش ناخودآگاه سمت میز کناری رفت.
اسکای هنوز پشت میزش نشسته بود.
همونطور مرتب.
همونطور متمرکز.
انگار نه انگار چند ساعت گذشته.
نانی چند لحظه نگاهش کرد.
بعد زیر لب گفت:
«این آدم خسته نمیشه؟»
اسکای بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
«چی گفتی؟»
نانی سریع نگاهش رو برگردوند.
«هیچی.»
اسکای چیزی نگفت.
نانی کیفش رو برداشت و از جاش بلند شد.
وقتی از کنار میز اسکای رد میشد، اسکای گفت:
«فردا نه صبح اینجا باش.»
نانی ایستاد.
برگشت سمتش.
«نه صبح؟»
«آره.»
«برای چی؟»
«میریم آدرس شرکت رو بررسی کنیم.»
نانی چند ثانیه نگاهش کرد.
«میدونم.»
اسکای دوباره مشغول نوشتن شد.
«پس یادت نره.»
نانی با یه نگاه خسته گفت:
«نگران نباش.»
بعد از چند ثانیه اضافه کرد:
«هنوز حافظهم کار میکنه.»
اسکای هیچ واکنشی نشون نداد.
نانی سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت.
اسکای چند دقیقه دیگه هم پشت میزش موند.
نگاهش دوباره روی برگهی شمارهها افتاد.
چهار تماس.
چهار شماره.
و حالا یکی از اون شمارهها به شرکتی وصل شده بود که دو سال بود تعطیل شده بود.
هنوز نمیشد ازش نتیجهای گرفت.
اما حداقل...
برای اولین بار، پرونده داشت یه مسیر مشخص پیدا میکرد.
حدود نیم ساعت بعد، نانی جلوی ساختمونی که با وین و دیو زندگی میکرد، پیاده شد.
کلید رو از جیبش درآورد و در رو باز کرد.
هنوز یک قدم داخل نذاشته بود که صدای دیو از پذیرایی اومد:
«بالاخره جناب پلیس تشریف آوردن.»
نانی کفشهاش رو درآورد.
«دیو، الان نه.»
دیو سرش رو از روی مبل بلند کرد.
وین هم که کنار پنجره نشسته بود، نگاهش کرد.
هر دو تقریباً همزمان متوجه قیافهی خستهی نانی شدن.
وین گفت:
«چی شده؟»
نانی کیفش رو روی صندلی انداخت.
«هیچی.»
دیو بهش خیره شد.
«این "هیچی" تو یعنی یه چیزی شده.»
نانی بدون جواب دادن خودش رو روی مبل انداخت.
سرش رو به پشتی تکیه داد و چشمهاش رو بست.
دیو چند لحظه نگاهش کرد.
«پرونده سخت بود؟»
نانی چشمهاش رو باز نکرد.
«پرونده نه.»
وین پرسید:
«پس چی؟»
نانی نفسش رو بیرون داد.
«همکارم.»
دیو و وین به هم نگاه کردن.
دیو لبخند زد.
«آها.»
نانی چشمهاش رو باز کرد.
«چیه؟»
«هیچی. ادامه بده.»
نانی ابروش رو بالا برد.
«شما دوتا چرا اینقدر خوشحال شدید؟»
وین خندید.
«چون بالاخره یه نفر پیدا شد که بتونه اعصابت رو خرد کنه.»
«خیلی بامزهاید.»
دیو از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه.
«چای میخوری؟»
«آره.»
«پس غر بزن تا من چای درست کنم.»
نانی چند ثانیه ساکت موند.
بعد انگار فقط منتظر همین جمله بود، شروع کرد:
«اول از همه، طرف فکر میکنه همهچیز رو باید خودش تصمیم بگیره.»
وین لبخند زد.
«همکارت؟»
«آره، همون اسکای.»
«خب؟»
«خب هیچی. از صبح هرچی میگم، یا میگه "بررسی کن"، یا میگه "انجام بده"، یا میگه "بعداً".»
دیو از آشپزخونه صدا زد:
«شاید رئیس توئه.»
نانی با صدای بلند جواب داد:
«نیست!»
وین خندید.
نانی ادامه داد:
«امروز یه گزارش پیدا کردم که زمانش با دوربین نمیخوند. گفتم شاید دوربین دستکاری شده باشه.»
وین گفت:
«خوب گفتی.»
«بعد چی گفت؟»
نانی با لحن خشک اسکای رو تقلید کرد:
«مدرکی داری؟»
دیو از آشپزخونه گفت:
«خب سؤال بدی هم نیست.»
نانی به سمت آشپزخونه نگاه کرد.
«دیو، طرف من باش.»
«من طرف حقیقتام.»
وین خندید.
نانی دوباره خودش رو روی مبل انداخت.
«بعد به من گفت بررسیش کن.»
وین پرسید:
«خب مشکلش چیه؟»
نانی چند لحظه فکر کرد.
«هیچی.»
دیو با دو لیوان چای برگشت.
«پس چرا ازش شاکیای؟»
نانی لیوان رو از دستش گرفت.
«چون لحنش.»
وین خندید.
«لحنش چی؟»
«جوری حرف میزنه انگار آدم نیستم، یه دستگاهیام که باید دستور بگیره.»
دیو نشست روبهروش.
«شاید کلاً اینطوریه.»
نانی جرعهای از چای خورد.
«از وقتی باهاش کار کردم، حتی یه بار هم ندیدم درست حرف بزنه.»
وین پرسید:
«با بقیه هم همینطوره؟»
نانی شونه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
بعد کمی مکث کرد و اضافه کرد:
«ولی احتمالاً آره.»
دیو گفت:
«پروندهتون چیه اصلاً؟»
نانی این بار جدیتر شد.
«مفقودی.»
وین گفت:
«چند نفر؟»
«فعلاً چهار نفر.»
دیو ابروش رو بالا برد.
«ارتباطی دارن؟»
«نه. حداقل چیزی که فعلاً پیدا کردیم، نه.»
نانی لیوانش رو روی میز گذاشت.
«ولی یه چیز مشترک دارن.»
وین منتظر نگاهش کرد.
«قبل از ناپدید شدن، هر چهار نفر یه تماس ناشناس داشتن.»
دیو گفت:
«با یه شماره؟»
«نه. شمارهها فرق دارن.»
«پس چه ارتباطی دارن؟»
«زمان تماسها.»
نانی نگاهش رو به چای دوخته بود.
«تقریباً همشون بین ده تا یازده شب بوده.»
چند لحظه سکوت شد.
وین پرسید:
«و اون شرکت؟»
نانی نگاهش کرد.
«از کجا میدونی شرکت؟»
وین خندید.
«خودت چند دقیقه پیش داشتی دربارهش غر میزدی.»
نانی تازه یادش افتاد.
«آره.»
نفسش رو بیرون داد.
«یکی از شمارهها هنوز فعاله. به یه شرکت ثبت شده، ولی اون شرکت تقریباً دو ساله تعطیله.»
دیو گفت:
«پس فردا میرید اونجا؟»
نانی سر تکون داد.
«آره.»
وین پرسید:
«با اسکای؟»
نانی با بیحوصلگی گفت:
«متأسفانه.»
دیو خندید.
«شاید فردا بهتر بشه.»
نانی بدون مکث گفت:
«نمیشه.»
«از کجا مطمئنی؟»
نانی چند ثانیه فکر کرد.
بعد با قیافهای خسته گفت:
«چون امروز آخر وقت بهم گفت فردا نه صبح اونجا باشم.»
دیو لبخند زد.
«خب؟»
«خب من تازه رسیدم خونه!»
وین خندید.
«پس مشکل اصلی اینه که فردا باید دوباره زود بیدار شی.»
نانی به پشتی مبل تکیه داد.
«دقیقاً.»
چند ثانیه بعد دیو گفت:
«ولی یه چیزی.»
نانی نگاهش کرد.
«چی؟»
«تو فقط یه روزه باهاش کار کردی.»
«میدونم.»
«و انقدر دربارهش حرف زدی.»
نانی اخم کرد.
«چون اعصابمو خرد کرده.»
دیو لبخندش رو پنهان کرد.
«من که چیزی نگفتم.»
نانی بالش کنار مبل رو برداشت و سمتش پرت کرد.
«خفه شو.»
وین خندید و بالش رو از روی زمین برداشت.
برای اولین بار از وقتی وارد خونه شده بود، گوشهی لب نانی هم کمی بالا رفت.
اما وقتی دوباره به پرونده فکر کرد، لبخندش محو شد.
چهار آدم گمشده، چهار تماس ناشناس.
و حالا یک شرکت تعطیلشده که هنوز شمارهاش فعال بود.
پرونده هنوز هیچ جواب مشخصی نداشت.
ولی چیزی به نانی میگفت این ماجرا تازه شروع شده.
ساعت از نه گذشته بود.
اسکای تازه از مرکز پلیس بیرون اومده بود.
هوا خنک شده بود و خیابون نسبت به چند ساعت قبل خلوتتر به نظر میرسید. کتاش رو کمی مرتب کرد و سوار ماشینش شد.
چند ثانیه همونجا نشست.
دستهاش روی فرمون بود، ولی هنوز ماشین رو روشن نکرده بود.
نگاهش روی صفحهی گوشی افتاد.
چند تماس کاری. چند پیام از مرکز. و یک پیام از پوند.
«فردا نه صبح، آدرس شرکت رو بررسی کنید.»
اسکای پیام رو خوند و گوشی رو روی صندلی کنارش گذاشت.
ماشین رو روشن کرد.
حدود بیست دقیقه بعد، جلوی ساختمونی که توش زندگی میکرد توقف کرد.
ساختمان نسبتاً آرومی بود. همون جایی که سالها بود زندگی میکرد و تقریباً هیچکس از همسایهها رو بیشتر از یه سلام و احوالپرسی کوتاه نمیشناخت.
اسکای وارد شد، از پلهها بالا رفت و جلوی در واحدش ایستاد.
کلید رو چرخوند و وارد شد.
اولین کاری که کرد این بود که چراغهای اضافی رو خاموش کرد.
کتش رو درآورد و مرتب روی جالباسی گذاشت.
ساعتش رو از دستش باز کرد و روی میز گذاشت.
بعد مستقیم رفت سمت آشپزخونه.
یخچال رو باز کرد.
چند ثانیه به محتویاتش نگاه کرد.
چیزی که حوصلهی درست کردنش رو داشته باشه پیدا نکرد.
در یخچال رو بست.
«بیخیال.»
یک لیوان آب برداشت و روی صندلی کنار آشپزخونه نشست.
خانه ساکت بود خیلی ساکت.
اسکای با سکوت مشکلی نداشت.
اتفاقاً بیشتر اوقات ترجیحش میداد.
گوشی دوباره لرزید.
این بار پیام نانی بود.
«گزارش شرکت رو فرستادم. فردا قبل از نه میخونمش.»
اسکای چند ثانیه به پیام نگاه کرد.
جواب داد:
«باشه.»
گوشی رو کنار گذاشت.
کمتر از یک دقیقه بعد دوباره برداشت.
پیام دیگهای نبود.
گوشی رو روی میز گذاشت و بلند شد.
چند دقیقه بعد، پشت میز کوچیکی که کنار پنجره بود نشست.
لپتاپش رو باز کرد.
پروندهی مفقودی دوباره روی صفحه ظاهر شد.
اسکای عکسها رو یکییکی نگاه کرد.
مرد سیویک ساله.
زن بیستوهفت ساله.
پسر بیستودو ساله.
و نفر چهارم.
هیچکدوم شبیه هم نبودن.
نه از نظر سن.
نه شغل.
نه محل زندگی.
نه روابط خانوادگی.
اسکای گزارشها رو کنار هم باز کرد.
بعد رفت سراغ تماسها.
ده و بیستوسه دقیقه.
ده و چهلویک دقیقه.
یازده و چهار دقیقه.
ده و پنجاهوهفت دقیقه.
چشمهاش برای چند ثانیه روی صفحه موند.
بعد یه برگه برداشت و چهار ساعت رو دوباره نوشت.
کنارشون فقط یه جمله اضافه کرد:
«تصادف؟»
چند ثانیه به کلمه نگاه کرد.
بعد زیرش نوشت:
«هنوز مشخص نیست.»
خودکار رو روی میز گذاشت.
تکیه داد و نفس عمیقی کشید.
برای اولین بار از وقتی پرونده رو گرفته بود، ذهنش از خود پرونده فاصله گرفت.
رفت سمت صبح.
سمت پوند.
سمت اون مردی که بدون هیچ مقدمهای گفته بود.
«منم معمولاً با کسی کار نمیکنم.»
اسکای ابروش رو کمی بالا داد.
زیر لب گفت:
«اعصاب نداره.»
بعد دوباره نگاهش رو به لپتاپ برگردوند.
ولی چند ثانیه بعد، خیلی بیدلیل یاد حرف دیگهای افتاد.
«یا ممکنه ساعت دوربین تغییر کرده باشه.»
اسکای مکث کرد.
دوباره گزارش دوربین رو باز کرد.
این بار با دقت بیشتری خوند.
نانی شاید زیادی حرف میزد.
شاید زیادی روی جزئیات گیر میداد.
ولی اون نکته...
واقعاً ارزش بررسی داشت.
اسکای فایل رو بست.
بعد برای خودش یادداشت کرد:
«تصاویر خام دوربین — اولویت بالا.»
گوشی رو برداشت و یادداشت رو برای خودش ذخیره کرد.
ساعت نزدیک یازده بود.
دیگه واقعاً باید میخوابید.
لپتاپ رو بست.
چراغ اتاق رو خاموش کرد و سمت اتاق خواب رفت.
روی تخت دراز کشید پتو رو تا نصف بالا کشید چشمهاشو بست.
اما یکم بعد اسکای چشمهاش رو باز کرد و به سقف خیره شد.
چند ثانیه بعد، زیر لب گفت:
«فقط امیدوارم فردا کمتر حرف بزنه.»
بعد دوباره چشمهاش رو بست.
و شب، بدون اینکه هیچکدومشون بدونن فردا قراره چه چیزی انتظارشون رو بکشه، تموم شد.