chapter 01

chapter 01


ساعت شش و نیم صبح بود.

مرکز پلیس از همون اول صبح شلوغ بود.

صدای قدم‌هایی که توی راهرو می‌پیچید، تلفن‌هایی که پشت سر هم زنگ می‌خوردن و مأمورهایی که هرکدوم با عجله از این اتاق به اون اتاق می‌رفتن، فضای همیشگی مرکز رو ساخته بود.

اسکای بدون اینکه توجهی به اطرافش داشته باشه، از بین آدم‌ها رد شد.

کتش رو مرتب کرد، کارت شناساییش رو به نگهبان ورودی نشون داد و با یه تکون کوتاه سر گفت:

«صبح بخیر.»

نگهبان لبخند کوچیکی زد.

«صبح بخیر، اسکای.»

اسکای چیزی نگفت و به سمت اتاق خودش رفت.

برای اسکای، روزها تقریباً همیشه یه شکل می‌گذشتن.

زود می‌رسید.

کارش رو شروع می‌کرد.

پرونده‌ها رو خودش بررسی می‌کرد.

و تا جایی که ممکن بود، برای انجام هیچ کاری منتظر کمک کسی نمی‌موند.

نه اینکه به همکارهاش اعتماد نداشته باشه.

فقط عادت کرده بود روی خودش حساب کنه.

همین عادت باعث شده بود بیشتر مأمورهای مرکز، اسکای رو به عنوان کسی بشناسن که ترجیح می‌ده تنها کار کنه.

اسکای پشت میزش نشست، لپ‌تاپش رو روشن کرد و پرونده‌ای رو که از روز قبل باقی مونده بود باز کرد.

چند دقیقه بعد، یکی از مأمورها از کنار میزش رد شد و ایستاد.

«اسکای.»

اسکای همچنان به صفحه نگاه می‌کرد.

«بله؟»

«گزارش پرونده دیروز رو تحویل دادی؟»

«روی میز پونده.»

مأمور نگاهی به میز پوند انداخت.

«خودت نباید ببری؟»

اسکای بالاخره سرش رو بلند کرد.

«اگه لازم بود خودم ببرم، روی میز پوند نمی‌ذاشتم.»

مأمور چند ثانیه ساکت موند.

«...باشه.»

رفت.

اسکای دوباره نگاهش رو به لپ‌تاپ برگردوند.

رفتارش برای بقیه شاید سرد به نظر می‌رسید، اما خودش هیچ مشکلی باهاش نداشت.

کم حرف می‌زد.

دلیل اضافه نمی‌آورد.

و معمولاً هم کسی رو وارد محدوده‌ی کاری خودش نمی‌کرد.

ساعت‌ها گذشت.

ظهر شد و بعد کم‌کم بعدازظهر.

اسکای تقریباً تمام مدت پشت میزش بود. فقط گاهی برای گرفتن قهوه یا تحویل دادن مدارک از اتاق بیرون می‌رفت.

نزدیک غروب، وقتی آخرین گزارش رو می‌بست، صدای پوند رو از پشت سرش شنید.

«اسکای.»

سرش رو بلند کرد.

پوند کنار میزش ایستاده بود.

«بیا اتاقم.»

اسکای نگاهی به ساعت انداخت.

«الان؟»

«آره.»

«کار دارم.»

پوند ابروش رو بالا برد.

«منم دارم.»

اسکای چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد لپ‌تاپش رو بست.

«باشه.»

از جاش بلند شد و همراه پوند وارد اتاق شد.

پوند پشت میزش نشست و یه پوشه نسبتاً ضخیم رو از بین چند پرونده بیرون کشید.

«یه پرونده جدید داریم.»

اسکای روی صندلی روبه‌روش نشست.

«موضوع؟»

پوند پوشه رو جلوی اون گذاشت.

«مفقودی.»

اسکای پوشه رو باز کرد.

چند عکس، چند گزارش و چند صفحه اطلاعات داخلش بود.

عکس اول رو برداشت.

مردی سی‌ویک ساله.

عکس دوم.

زنی بیست‌وهفت ساله.

عکس سوم.

پسری بیست‌ودوساله.

و عکس چهارم.

اسکای چند ثانیه روی صفحه موند.

بعد پرسید:

«چند نفر؟»

«فعلاً چهار نفر.»

«ارتباطی بینشون هست؟»

«چیزی که بشه بهش استناد کرد، نه.»

اسکای صفحه‌ها رو ورق زد.

«دوربین؟»

«برای هیچ‌کدوم تصویر واضحی نداریم.»

«شاهد؟»

«چند نفر هستن، ولی اطلاعاتشون کامل نیست.»

اسکای سرش رو بالا آورد.

«آخرین محل دیده شدن؟»

پوند هر چهار آدرس رو بهش گفت.

اسکای چند لحظه ساکت موند.

چهار نفر.

چهار زندگی متفاوت.

چهار محل متفاوت.

و هیچ ارتباط مشخصی.

پوند گفت:

«احتمال می‌دیم تعداد بیشتر از این باشه.»

اسکای پوشه رو بست.

«پس چرا الان پرونده باز شده؟»

«چون یکی از گزارش‌ها دوباره بررسی شده و یه مورد جدید پیدا کردیم.»

«چی؟

«هنوز مطمئن نیستیم.»

اسکای نگاهش کرد.

«پس فردا می‌فهمیم.»

پوند لبخند خیلی کمرنگی زد.

«دقیقاً.»

اسکای بلند شد.

«کی شروع می‌کنم؟»

«فردا صبح.»

اسکای سر تکون داد.

«باشه.»

به سمت در رفت.

«اسکای.»

ایستاد، برگشت.

پوند گفت:

«این پرونده رو جدی بگیر.»

اسکای نگاه کوتاهی بهش انداخت.

«همیشه می‌گیرم.»

و از اتاق بیرون رفت.

پوند چند ثانیه به در نگاه کرد.

بعد زیر لب گفت:

«فقط هنوز نمی‌دونی قراره تنها نباشی.»

اما اسکای دیگه صدای اون جمله رو نشنید.

صبح روز بعد، اسکای طبق معمول زودتر از بقیه به مرکز رسید.

قهوه‌اش رو برداشت و مستقیم رفت سر میز خودش.

پوشه‌ی پرونده همون‌جا بود.

نشست و شروع کرد به خوندن دوباره‌ی گزارش‌ها.

این بار با دقت بیشتر.

اولین مفقودی، آخرین بار ساعت نه و چهل دقیقه شب دیده شده بود.

دومی، حدود ساعت ده شب.

سومی، نزدیک یازده.

چهارمی، هیچ زمان دقیقی نداشت.

اسکای چند بار گزارش‌ها رو کنار هم گذاشت.

چیزی وجود داشت که هنوز نمی‌تونست اسمش رو بذاره.

یه الگو، اما ناقص.

صدای باز شدن در اتاق پوند باعث شد برای لحظه‌ای سرش رو بلند کنه.

پوند داخل اتاق ایستاده بود.

روبه‌روش یه مرد جوان ایستاده بود.

موهای مشکی و مرتبش حالت خاصی داشت و لباسش کاملاً آراسته بود. دست‌هاش رو داخل جیب شلوارش گذاشته بود و با آرامش به حرف‌های پوند گوش می‌داد.

اسکای فقط یه نگاه کوتاه انداخت و دوباره مشغول پرونده شد.

چند دقیقه بعد، صدای پوند توی راهرو پیچید.

«اسکای، بیا اینجا.»

اسکای پرونده رو بست و بلند شد.

وقتی وارد اتاق شد، همون مرد هنوز اونجا بود.

پوند گفت:

«خوب شد اومدی.»

اسکای نگاهش رو به مرد روبه‌روش انداخت.

«این کیه؟»

مرد نگاهش کرد.

«سلام به تو هم.»

اسکای مکث کوتاهی کرد.

«سلام.»

پوند با دست به صندلی‌ها اشاره کرد.

«بشینید.»

هر دو نشستند.

پوند پوشه رو روی میز گذاشت.

«از امروز این پرونده رو با هم جلو می‌برید.»

چند ثانیه سکوت شد.

اسکای به پوند نگاه کرد.

«با هم؟»

«آره.»

«دلیلی داره؟»

پوند بدون مکث گفت:

«داره.»

اسکای چیزی نگفت.

پوند به مرد کنار دستش اشاره کرد.

«نانی.»

نانی فقط سر تکون داد.

پوند ادامه داد:

«یکی از نیروهای خوب این مرکزه. تجربه‌ی کار روی پرونده‌های مفقودی هم داره.»

بعد به اسکای نگاه کرد.

«و فکر می‌کنم برای این پرونده مناسب باشه.»

اسکای نگاه کوتاهی به نانی انداخت.

«من معمولاً تنها کار می‌کنم.»

نانی بدون اینکه لحنش رو تغییر بده گفت:

«منم معمولاً با کسی کار نمی‌کنم.»

اسکای نگاهش کرد.

«پس مشکلی نداریم.»

نانی چند لحظه نگاهش کرد.

«ظاهراً داریم.»

پوند آه کشید.

«من اینجا نیستم که ببینم کدومتون بیشتر با تنها کار کردن مشکل داره.»

اسکای ساکت موند.

پوند گفت:

«از امروز کنار هم کار می‌کنید. تصمیم‌های مربوط به پرونده هم با هر دوتونه.»

اسکای پوشه رو برداشت.

«میزش کجاست؟»

پوند گفت:

«کنار میز تو.»

اسکای چند ثانیه ساکت موند.

«کنار من؟»

«بله.»

نانی از جاش بلند شد.

«پس بریم.»

اسکای هم بلند شد.

قبل از اینکه از اتاق خارج بشن، پوند صداشون کرد.

«و یه چیز دیگه.»

هر دو برگشتن.

«من انتظار دارم حرفه‌ای رفتار کنید.»

اسکای گفت:

«من مشکلی ندارم.»

نانی هم گفت:

«منم.»

پوند نگاه کوتاهی بین هر دوشون انداخت.

«خوبه.»

میز نانی دقیقاً کنار میز اسکای بود.

نانی پرونده‌هاش رو روی میز گذاشت و نشست.

اسکای حتی نگاهش هم نکرد.

چند دقیقه هر دو مشغول کار خودشون بودن.

نه حرفی.

نه گفت‌وگویی.

نه تلاشی برای آشنا شدن.

تا اینکه نانی یکی از گزارش‌ها رو برداشت.

«این گزارش شاهد پرونده‌ی دومه؟»

اسکای همچنان به صفحه لپ‌تاپش نگاه می‌کرد.

«آره.»

«ساعت آخرین مشاهده رو نوشته نه و نیم.»

«درسته.»

«ولی دوربین خیابون نه و ده دقیقه قطع شده.»

اسکای این بار سرش رو بلند کرد.

«و؟»

نانی گزارش رو جلوش گذاشت.

«ده دقیقه اختلاف داره.»

اسکای نگاه کوتاهی به برگه انداخت.

«ممکنه شاهد ساعت رو اشتباه گفته باشه.»

«ممکنه.»

«پس مشکل خاصی نیست.»

نانی چیزی نگفت.

چند ثانیه بعد گفت:

«یا ممکنه ساعت دوربین تغییر کرده باشه.»

اسکای نگاهش رو از برگه گرفت و به نانی نگاه کرد.

«مدرکی داری؟»

«نه.»

«پس فعلاً فرضیه‌ست.»

«می‌دونم.»

اسکای برگه رو به سمتش هل داد.

«بررسیش کن.»

نانی برگه رو برداشت.

«باشه.»

دوباره سکوت.

چند ساعت بعد، چند گزارش دیگه رو کنار هم گذاشتن.

اسکای متوجه یه نکته شد.

«اینا رو ببین.»

نانی صندلیش رو کمی جلو کشید.

اسکای چهار گزارش رو کنار هم گذاشته بود.

«هر چهار نفر قبل از ناپدید شدن تماس داشتن.»

نانی گزارش‌ها رو بررسی کرد.

«تماس ناشناس؟»

«آره.»

«شماره‌ها یکی نیستن.»

«نه.»

نانی به ساعت تماس‌ها نگاه کرد.

«ولی زمانشون نزدیکه.»

اسکای چیزی نگفت.

نانی گفت:

«حدود ده تا یازده شب.»

اسکای یکی از گزارش‌ها رو برداشت.

«سوابق کامل تماس‌ها رو باید بگیریم.»

«من درخواستش رو می‌فرستم.»

اسکای فقط گفت:

«باشه.»

نانی شروع به نوشتن کرد.

این بار چند ساعت بدون بحث گذشت.

هرکدوم مشغول بخش خودش بود.

هنوز هیچ اعتمادی بینشون شکل نگرفته بود.

اسکای هنوز مطمئن نبود نانی تا چه حد می‌تونه در این پرونده مفید باشه.

و نانی هم هنوز نمی‌دونست کار کردن کنار اسکای قراره چقدر سخت باشه.

اما نزدیک غروب، یه چیز جدید پیدا شد.

یکی از شماره‌هایی که به یکی از قربانی‌ها تماس گرفته بود...

هنوز فعال بود.

اسکای صفحه‌ی لپ‌تاپ رو به سمت خودش کشید.

«شماره هنوز استفاده می‌شه.»

نانی نزدیک‌تر شد و به صفحه نگاه کرد.

«مطمئنی؟»

«بله.»

«موقعیتش؟»

اسکای چند ثانیه به اطلاعات نگاه کرد.

بعد گفت:

«یه ساختمون قدیمی توی بخش شرقی شهر.»

نانی از جاش بلند شد.

«بریم.»

اسکای هم پرونده رو بست.

«پوند باید در جریان باشه.»

«پس اول بهش اطلاع میدیم.»

هر دو از اتاق بیرون رفتن.

نه کنار هم راه می‌رفتن.

نه حرفی بینشون بود.

فقط دو مأمور که بالاخره بعد از یک روز کامل کار کردن، به اولین سرنخ جدی پرونده رسیده بودن.

و هیچ‌کدوم نمی‌دونستن ساختمونی که داشتن به سمتش می‌رفتن...

قرار بود شروع چیزی باشه که خیلی بزرگ‌تر از چهار پرونده‌ی مفقودی بود.

چیزی که هنوز هیچ اسمی نداشت.

جز یک اسم ساده:

Case Unknown.

هوا رو به تاریکی می‌رفت که اسکای و نانی از مرکز پلیس بیرون اومدن.

پوند قبل از رفتنشون گزارش موقعیت رو بررسی کرده بود و بعد از چند تماس کوتاه، اجازه‌ی رفتن به محل رو داده بود.

نانی کنار ماشین ایستاد و نگاهی به آدرس روی گوشی‌اش انداخت.

«ساختمان توی بخش شرقیه.»

اسکای که داشت در ماشین رو باز می‌کرد، گفت:

«می‌دونم.»

نانی چیزی نگفت.

اسکای پشت فرمون نشست و چند ثانیه بعد نانی هم سوار شد.

مسیر تقریباً ساکت بود.

نه حرفی بینشون رد و بدل می‌شد و نه هیچ‌کدوم تلاشی برای شروع صحبت داشت.

بعد از چند دقیقه، نانی پوشه‌ی پرونده رو از روی صندلی برداشت.

«یه سؤال.»

اسکای نگاهش همچنان به جاده بود.

«بپرس.»

«چرا فکر می‌کنی این شماره هنوز دست همون آدمه؟»

«چون شماره بعد از ناپدید شدن قربانی هم فعال بوده.»

«ولی ممکنه سیم‌کارت منتقل شده باشه.»

اسکای چند لحظه سکوت کرد.

«ممکنه.»

«پس فقط بر اساس فعال بودن شماره نمی‌شه نتیجه گرفت.»

«نگفتم نتیجه گرفتم.»

نانی نگاه کوتاهی بهش انداخت.

«پس چی فکر می‌کنی؟»

اسکای بدون اینکه نگاهش کنه، گفت:

«فکر می‌کنم ارزش بررسی کردن داره.»

نانی سر تکون داد.

«درسته.»

دوباره سکوت.

چند دقیقه بعد ماشین جلوی ساختمون قدیمی‌ای توقف کرد.

ساختمان تقریباً خالی به نظر می‌رسید. چند پنجره شکسته بود و چراغ یکی از طبقه‌های بالا روشن می‌موند و خاموش می‌شد.

نانی از ماشین پیاده شد و اطراف رو نگاه کرد.

«اینجاست.»

اسکای پوشه رو برداشت و در ماشین رو بست.

«ورودی اصلی.»

هر دو به سمت ساختمان رفتن.

در ورودی نیمه‌باز بود.

اسکای دستش رو روی در گذاشت و قبل از وارد شدن مکث کرد.

«داخل ممکنه کسی باشه.»

نانی گفت:

«می‌دونم.»

اسکای نگاه کوتاهی بهش انداخت.

«پس بدون هماهنگی حرکت نکن.»

نانی چند لحظه ساکت موند.

«باشه.»

هر دو وارد ساختمان شدن.

راهرو تاریک بود و بوی نم و گردوغبار توی هوا پیچیده بود.

چراغ سقف چند بار چشمک زد.

اسکای چراغ‌قوه‌اش رو روشن کرد.

«من طبقه‌ی همکف رو بررسی می‌کنم.»

نانی به راه‌پله نگاه کرد.

«من طبقه‌ی اول.»

اسکای سر تکون داد.

«هر چیزی پیدا کردی، خبر بده.»

«تو هم همین‌طور.»

هرکدوم به سمت جداگانه‌ای رفتن.

اسکای چند اتاق خالی رو بررسی کرد. بیشترشون سال‌ها بود استفاده نشده بودن.

اتاق تقریباً خالی بود.

فقط یه میز چوبی گوشه‌ی اتاق قرار داشت.

اسکای نزدیک‌تر رفت.

روی میز چند تکه کاغذ پخش شده بود.

یکی از کاغذها توجهش رو جلب کرد.

برداشتش.

یه سری عدد و ساعت روی اون نوشته شده بود.

اسکای ابروش رو کمی در هم کشید.

صدای قدم‌هایی از پشت سرش اومد.

برگشت.

نانی جلوی در ایستاده بود.

«چیزی پیدا کردی؟»

اسکای کاغذ رو بالا آورد.

«این.»

نانی نزدیک‌تر اومد و به کاغذ نگاه کرد.

چند شماره تلفن، چند ساعت و چند تاریخ روی صفحه نوشته شده بود.

نانی چند ثانیه خیره موند.

«این تاریخ‌ها...»

اسکای گفت:

«مربوطن به مفقودی‌ها.»

نانی یکی از شماره‌ها رو با اطلاعات داخل پرونده مقایسه کرد.

چهره‌اش جدی‌تر شد.

«این شماره برای قربانی سومه.»

اسکای گفت:

«می‌دونم.»

نانی به کاغذ اشاره کرد.

«پس اینجا قبل از ناپدید شدنش ثبت شده.»

اسکای کاغذ رو برگردوند.

پشتش چیزی نوشته شده بود.

فقط یک جمله.

۱۰:۳۰ شب.

نانی آروم گفت:

«همون بازه‌ی زمانی تماس‌ها.»

اسکای چند لحظه چیزی نگفت.

بعد کاغذ رو داخل پوشه گذاشت.

«باید اینجا رو کامل بگردیم.»

نانی سر تکون داد.

«موافقم.»

برای اولین بار از وقتی وارد ساختمان شده بودن، هر دو بدون بحث روی یه تصمیم مشترک به توافق رسیده بودن.

چند دقیقه‌ی بعد رو به بررسی اتاق‌ها گذروندن.

هر چیزی که می‌تونست به پرونده مربوط باشه، ثبت شد.

اما چیز مهم‌تری پیدا نشد.

وقتی از ساختمان بیرون اومدن، هوا کاملاً تاریک شده بود.

نانی پوشه رو بست.

«فکر می‌کنی اینجا محل نگهداری قربانی‌ها بوده؟»

اسکای چند ثانیه به ساختمان نگاه کرد.

«هنوز زوده برای این نتیجه.»

«ولی اون کاغذها تصادفی نیستن.»

«نه.»

اسکای به سمت ماشین رفت.

«فردا باید آزمایشگاه روی کاغذها بررسی انجام بده.»

نانی هم دنبالش راه افتاد.

«و سوابق شماره‌ها.»

«اونم بررسی می‌کنیم.»

قبل از اینکه سوار ماشین بشن، نانی ایستاد.

«اسکای.»

اسکای برگشت.

«چیه؟»

نانی برای چند لحظه به ساختمان نگاه کرد.

«فکر می‌کنم کسی قبل از ما اینجا رو بررسی کرده.»

اسکای نگاهش رو دنبال کرد.

«چرا؟»

«چون بعضی از اتاق‌ها خالی بودن، ولی این یکی...»

به اتاقی که کاغذها رو ازش پیدا کرده بودن اشاره کرد.

«انگار تازه‌تر از بقیه‌ست.»

اسکای چیزی نگفت.

دوباره به ساختمان نگاه کرد.

حق با نانی بود.

روی زمین کنار درِ یکی از اتاق‌ها، رد خیلی کم‌رنگی از خاک تازه دیده می‌شد.

اسکای آروم گفت:

«برگردیم داخل.»

نانی بدون سؤال دنبالش رفت.

این بار هر دو دقیق‌تر نگاه می‌کردن.

و درست چند دقیقه بعد، پشت یکی از قفسه‌های قدیمی، یه در باریک پیدا کردن که تقریباً با دیوار یکی شده بود.

اسکای دستگیره رو امتحان کرد.

قفل بود.

نانی کنار دستش ایستاد.

«این توی نقشه‌ی ساختمون نیست.»

اسکای نگاهش کرد.

«مطمئنی؟»

«قبل از اومدن اینجا نقشه رو دیدم.»

اسکای دوباره به در نگاه کرد.

بعد گوشی‌اش رو بیرون آورد.

«پس این ساختمون یه چیزی بیشتر از چیزی که توی پرونده ثبت شده داره.»

نانی چیزی نگفت.

هر دو چند ثانیه به در خیره موندن.

قفل هنوز بسته بود.

اما حالا دیگه مطمئن بودن که چیزی پشت اون در وجود داره.

چیزی که احتمالاً نمی‌خواستن کسی پیداش کنه.

اسکای گوشی رو پایین آورد.

«امشب دیگه کاری از دستمون برنمیاد.»

نانی گفت:

«فردا با تجهیزات برمی‌گردیم.»

اسکای سر تکون داد.

«و قبلش پوند رو در جریان می‌ذاریم.»

هر دو از ساختمان بیرون رفتن.

این بار وقتی سوار ماشین شدن، هیچ‌کدوم حرفی نزد.

اما هر دو یه سؤال مشترک توی ذهنشون داشتن:

پشت اون در چی بود؟

و مهم‌تر از اون...

چه کسی نمی‌خواست این در باز بشه؟

صبح روز بعد، مرکز پلیس هنوز شلوغ نشده بود.

اسکای طبق معمول زودتر از بیشتر مأمورها رسیده بود.

پوشه‌ی پرونده روی میزش باز بود و چند برگه کنار لپ‌تاپش قرار داشت. از وقتی نشسته بود، تقریباً بدون وقفه گزارش‌ها رو می‌خوند.

چهار مفقودی.

چهار محل متفاوت.

چهار زندگی کاملاً متفاوت.

اما یک چیز بین همه‌شون مشترک بود.

تماس‌های ناشناس.

اسکای یکی از گزارش‌ها رو دوباره برداشت و ساعت تماس رو بررسی کرد.

ده و بیست و سه دقیقه شب.

گزارش دوم:

ده و چهل و یک دقیقه.

گزارش سوم:

یازده و چهار دقیقه.

و گزارش چهارم:

ده و پنجاه و هفت دقیقه.

اسکای خودکار زمان‌ها رو روی یه برگه نوشت.

هنوز برای اسم گذاشتن روی این الگو زود بود.

ممکن بود فقط یه تصادف باشه.

صدای کشیده شدن صندلی کناری باعث شد سرش رو بلند کنه.

نانی تازه پشت میزش نشسته بود.

پوشه‌ای رو روی میز گذاشت و لپ‌تاپش رو روشن کرد.

چند ثانیه بعد، متوجه نگاه اسکای شد.

«چیه؟»

اسکای نگاهش رو ازش گرفت.

«هیچی.»

نانی ابرویی بالا انداخت، اما چیزی نگفت.

چند دقیقه هر دو مشغول کار خودشون بودن.

اولین کسی که سکوت رو شکست، نانی بود.

«گزارش دوربین‌ها رو دیدی؟»

اسکای بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:

«آره.»

«به نظرت مشکلی داره؟»

«هنوز نه.»

نانی برگه‌ای رو از پوشه بیرون آورد.

«من فکر می‌کنم داره.»

اسکای بالاخره نگاهش کرد.

نانی برگه رو روی میز بینشون گذاشت.

«این مربوط به مفقودی دومه.»

اسکای برگه رو برداشت.

«دوربین ساعت نه و ده دقیقه قطع شده.»

«آره.»

«بعد؟»

«شاهد گفته قربانی رو نه و نیم دیده.»

اسکای دوباره به گزارش نگاه کرد.

«ممکنه ساعت رو اشتباه گفته باشه.»

«ممکنه.»

نانی نشست.

«ولی شاهد گفته همون موقع منتظر تاکسی بوده و حتی ساعت گوشیش رو چک کرده.»

اسکای چند لحظه ساکت موند.

«گزارش بازبینی دوربین رو داری؟»

نانی برگه‌ی دیگه‌ای رو جلو گذاشت.

«دارم.»

اسکای هر دو گزارش رو کنار هم قرار داد.

چند لحظه بررسی‌شون کرد.

بعد گفت:

«درخواست تصاویر خام رو بده.»

نانی سرش رو بلند کرد.

«فکر می‌کنی دستکاری شده؟»

«نمی‌دونم.»

«پس چرا تصاویر خام؟»

اسکای نگاه کوتاهی بهش انداخت.

«چون نمی‌خوام بر اساس حدس کار کنم.»

نانی چند ثانیه ساکت موند.

بعد گفت:

«باشه.»

Report Page