bruise me gently
writer: asher_29mayهمچی از اون شب شروع شد که یونجون باز مست کرده بود .. و اینبار با دفعات قبلی فرق داشت و مثل همیشه سوبین ، بهترین دوستش باید میومد دنبالش .. سوبین ، بهترین دوست یونجون و یونجون، معشوقه ی سوبین
ولی سوبین هیچوقت به یونجون نگفته بود که چقدر دوست داره بیشتر از یه دوست براش باشه ، یونجون همیشه توی کلاب های مختلف بود و با دخترا و پسرای مختلفی لاس میزد و باهاشون وقت میگذروند
---
-سوبینااا
صدای خمار گرفتش توی گوش سوبین پیچید
+یونجون باز نه ..
-بیا منو ببر
صدای نفسهای سنگین یونجون با خندههای نامتعادلش قاطی شده بود، صدایی که همیشه دل سوبین رو میلرزوند، حتی اگه توی بدترین حالت مستی هم بود. سوبین با حرص فرمون ماشینو محکمتر گرفت، تو دلش هزار تا فحش به خودش داد که باز دنبالش رفته.
یونجون به زحمت در ماشینو باز کرد و پرت شد روی صندلی کنار سوبین، بوی الکل و عطر تندش سریع فضای ماشینو پر کرد. سوبین فقط برای چند ثانیه نگاهش کرد، موهاش آشفته، چشماش نیمهباز، و اون لبخند لعنتی که همیشه داشت.
-چرا همیشه تو میای دنبالم آخه؟
+چون هیچکس دیگه نیست که بیاد. و چون...
سوبین جملشو قورت داد. نمیخواست باز هم چیزی بگه که بعدا حسرتشو بخوره.
-تو بهترین دوستمی، سوبینی.
سوبین لبخند تلخی زد. «دوست». این کلمه هر بار مثل خنجر مینشست وسط قلبش.
+یونجون... تو نمیتونی تا این حد بیمسئولیت باشی. هر شب کلاب، هر شب مستی، هر شب... یکی جدید.
یونجون برگشت سمتش، با چشمای خمار اما جدیتر از همیشه:
-تو چی میخوای ازم، سوبین؟
سکوت ماشین سنگین شد. سوبین حس کرد قلبش داره از قفسهی سینش بیرون میزنه. حالا وقتش بود. شاید تنها فرصت. شاید هیچوقت دیگه تو این حال و هوا ازش نپرسه.
+من فقط... میخوام بدونی که همیشه کنارت بودم. حتی وقتی همه رفتن. حتی وقتی خودت نمیفهمیدی داری باهام چیکار میکنی.
یونجون لحظهای ساکت موند. نگاهش کرد. یه نگاه طولانی. بعد خندید.
-تو عاشق منی؟
سوبین پلک نزد. نفسشو حبس کرد. و فقط گفت:
+آره. از خیلی وقت پیش.
یونجون ساکت شد. برای اولین بار اون شب، و شاید برای اولین بار توی مدتی طولانی، ساکت و آروم فقط زل زد به چشمای سوبین...
نگاه یونجون از چشمهای سوبین سر خورد پایین، به لبهاش، به گردنش، و بعد دوباره بالا برگشت. یه لبخند شیطنتآمیز نشست گوشهی لبش. همون لبخندی که همیشه سوبین رو به مرز جنون میبرد. ولی این بار فرق داشت. چون حالا حقیقت رو میدونست.
-آره؟ واقعا عاشقمی؟
یونجون خم شد جلو. اونقدر نزدیک که نفسهای گرمش به صورت سوبین خورد. سوبین خشکش زده بود. نه از ترس، نه از تعجب، بلکه از حجم احساساتی که توی یه لحظه سرش آوار شده بود.
-پس بذار ببینم...
یونجون با سر انگشتاش، آروم شروع کرد به کشیدن روی دست سوبین که روی فرمون بود.
-اگه این دستو بگیرم، میلرزه؟
سوبین نفسش رو حبس کرد. اون تماس ساده، همزمان شکنجه بود و آرزو.
-یا مثلاً اگه اینجوری...
یونجون دستشو آروم از روی بازوی سوبین بالا برد، رسید به گردنش، سر انگشتاشو گذاشت پشت گردن سوبین و نرم فشار داد.
-تو همیشه اینجوری میلرزی؟ یا فقط وقتی من نزدیکتم؟
یونجون هنوز صورت سوبین رو توی دستش گرفته بود. لبخندش حالا آرومتر شده بود، ولی چشمهاش برق میزد، نه از مستی، بلکه از اینکه حالا کنترل کامل رو داشت.
خم شد، درست کنار گوش سوبین، طوری که لبش فقط یه تار مو با پوستش فاصله داشت.
-میخوای ببوسمت، نه؟
صدای بم و کشدارش، توی گوش سوبین پیچید و مثل جرقه افتاد وسط تنش.
سوبین پلک زد، اما هیچی نگفت. نمیتونست. همه عضلاتش منقبض شده بودن.
یونجون آروم، لبش رو کنار گونهی سوبین کشید، ولی هیچوقت نذاشت لبهاش کاملاً تماس پیدا کنن. فقط لمس نرم نفسش...
و بعد، عقب رفت.
فقط یه ذره. فقط انقدر که اون حرارت لعنتی رو قطع کنه.
-داری میلرزی، سوبین. خیلی باحاله. هیچوقت ندیده بودم اینجوری به هم بریزی.
دستش از گردن سوبین سر خورد پایین، آروم از روی سینهش گذشت و نشست روی رونش.
-اگه فقط یه کم فشار بدم اینجا...
سوبین دندوناشو روی هم فشار داد. نفسش تند شده بود. چشمهاش خیره توی نگاه یونجون.
اما هنوز نمیخواست پیشدستی کنه. نمیخواست چیزی رو خراب کنه. فقط داشت میسوخت.
یونجون خم شد، لب پایین سوبین رو گرفت بین دو انگشتش. کشیدش پایین، نگاهش رو محکم توی چشمهاش قفل کرد.
-تو همیشه اینقدر صبوری؟ یا فقط با من؟
لب پایینش رو ول کرد.
-فکر میکنی اگه ببوسمت، دیگه بتونی عقب بری؟
سوبین صداش خشدار بود، شبیه آدمی که دیگه تهِ نفسشه:
+من هیچوقت عقب نرفتم، یونجون. فقط صبر کردم تا خودت بخوای.
چشمهای یونجون برای لحظهای تار شدن. حس سنگینی نشست تو نگاهش. ولی بعدش لبخند زد.
نه از روی شوخی. از روی شناخت.
-پس بذار ببینم تا کجا میتونی صبر کنی..
و این بار، لبهاش رو نزدیک کرد. نزدیکتر. تا حدی که سوبین حس کرد بالاخره قراره تموم شه، که بالاخره بهش میرسه—
و سوبین، هنوز داغ، هنوز بیتاب، فقط به دستاش نگاه میکرد که داشتن میلرزیدن...
+یونجون... نکن. تو مستی.
-آره. مستم. ولی نه اونقدری که نفهمم دارم چیکار میکنم.
اونقدر نزدیک شده بود که لبهاش فاصلهای با لبهای سوبین نداشتن. ولی هنوز نبوسیدش. فقط نفس زد، فقط لمس کرد. بازی کرد. مثل همیشه.
-تو عاشقمی. منم... نمیدونم. ولی الان، فقط میخوام ببینم... چقدر میتونی تحملم کنی.
دست یونجون رفت سمت فکش، صورتش رو گرفت توی دستش. چشماش عمیق شده بودن. دیگه اون شوخی مستی توش نبود. یه جور جدیتِ خطرناک. یه جور وسوسهی بیرحم.
+یونجون... اگه این بازیه، من میبازم. ولی اگه واقعی باشه... من خیلی وقته خودمو باختم.
چشمای یونجون یه لحظه لرزید. دستش ثابت موند. ولی هنوز عقب نکشید.
یونجون عقب کشید، لبش رو لیسید و گفت:
-فعلاً بسه. برسونم خونه، عاشق همیشهصبورم.
و نشست، انگار هیچاتفاقی نیفتاده.
سکوتی بینشون افتاد، پر از تنش و اشتیاقی که هنوز فرصت نداشت خودش رو نشون بده...
سکوت بینشون توی مسیر خونه کشدار و پرتنش بود. هر چند دقیقه یک بار، یونجون زیرچشمی به سوبین نگاه میکرد، لبخند ریزی گوشهی لبش، انگار دقیقاً میدونه داره با روح و روانش چیکار میکنه. سوبین، اما دستهاش روی فرمون میلرزید. نفسهاش هنوز ناآروم، هنوز درگیر بوی عطر و لمس اون لحظه.
وقتی جلوی آپارتمان یونجون ایستادن، یونجون خیلی عادی در ماشین رو باز کرد، اما قبل از اینکه پیاده شه، خم شد و گفت:
-نمیخوای بیای بالا؟
یه لحظه سکوت کرد، بعد اضافه کرد:
-قول میدم اذیتت نکنم… خیلی.
سوبین فقط نگاهش کرد. دیگه انتخابی وجود نداشت. پیاده شد، در رو بست، و دنبالش رفت بالا.
در آپارتمان که بسته شد، سکوت دوباره برگشت. یونجون کفشهاشو درآورد، ژاکتش رو انداخت روی مبل، و بدون اینکه چیزی بگه، رفت سمت آشپزخونه.
-چای میخوای؟
+نه...
-نوشابه؟
+یونجون...
یونجون برگشت. لیوانی آب برداشت، از یخچال. خورد. آروم. بعد نشست روی کاناپه. پاهاش رو باز کرد، دستاشو انداخت پشت گردنش، و سوبین رو نگاه کرد.
-بیا بشین. اونجا وای نستا، انگار من گرگم و تو بره
سوبین بالاخره جلو رفت. نشست کنار یونجون. اما فاصله رو حفظ کرد.
یونجون، با اون نگاه شریرش، دوباره شروع کرد.
دستشو انداخت پشت گردن سوبین، ناخنهاش رو نرم کشید. آروم آروم، از پشت گردن تا پایین ستون فقرات.
بعد خم شد، صداش آروم بود، خفه:
-میدونی سختترین شکنجه چیه؟ اینکه یه چیزی رو بخوای، خیلی نزدیکت باشه... ولی نتونی بهش دست بزنی.
سوبین فقط نفس میکشید.
یونجون دستشو آورد بالا، این بار گذاشت روی سینهی سوبین. قلبش رو حس کرد
-مثل الان تو.
صدای قلبت داره دیوونهم میکنه.
و بعد، دوباره نزدیک شد. لبهاش فقط چند میلیمتر با لبهای سوبین فاصله داشتن. نفساش خورد به صورتش.
ولی این بار، سوبین عقب نکشید. دستشو گذاشت روی گردن یونجون. نگاهش کرد، با صدایی لرزون اما محکم:
+دیگه بسه، یونجون. یا تمومش کن… یا بذار من شروع کنم.
برای اولین بار اون شب، چشمهای یونجون نرم شدن. لبهاش لرزید، یه لبخند خسته، پر از احساسی که همیشه قایمش میکرد.
-پس… شروع کن.
و این بار، همهی فاصلهها سوخت. لبهاشون به هم رسیدن، داغ، شدید، پر از سالهایی که گفته نشده بود. دیگه خبری از بازی نبود. دیگه پنهونی تو کار نبود. فقط اون دو تا بودن، و یه حقیقتی که بالاخره جرات کرده بود خودش رو نشون بده.
لبهاشون به هم چسبیده بود، ولی اون فقط شروعش بود. سوبین عقب نکشید، حتی یه ذره. دستاش بالا رفت، نشست دو طرف صورت یونجون، لبخندِ لرزونی که گوشهی لب یونجون بود حالا جاشو داده بود به یه نالهی خفه، پر از نیاز، پر از چیزی که دیگه نمیتونست قایمش کنه.
سوبین همونطور که لبهاش هنوز رو لبهای یونجون بود، آروم هلش داد به عقب. بدن یونجون بین کوسنهای کاناپه نشست، و بعد دراز کشید، رام و بیدفاع، با نفسهایی تند و چشمایی که برق میزد.
سوبین همزمان که لبهاش از لبهای یونجون جدا میشد، بوسههاشو برد سمت گونههاش، بعد خط فکش... بعد گردنش. هر جای پوست یونجون که زیر لبهاش قرار میگرفت، داغ میشد. صدای نالهی آروم یونجون زیر گوشش میپیچید، و همون صدا سوبینو به مرز جنون میبرد.
دستاش از زیر تیشرت یونجون سر خورد بالا. عضلات شکمش زیر لمس سوبین لرزید، و خود یونجون ناخودآگاه نفسشو تیز کشید.
-سوبین...
ولی سوبین جواب نداد. فقط ادامه داد. لبهاش حالا از روی گردن به سمت ترقوهها رفته بود، بعد شونهها. تیشرت یونجون به آرومی از تنش بالا رفت، هر سانت پوست که آزاد میشد، یه هدف جدید برای لبهای سوبین بود.
لبهاش روی سینهی یونجون نشست. بوسهای نرم. آروم. بعد کمی پایینتر. صدای نفسهای یونجون حالا دیگه کاملاً بلند شده بود، بدون کنترل.
دستاش توی موهای سوبین گره خورده بود، گاهی میکشیدش نزدیکتر، گاهی فقط محکم نگهش میداشت، انگار ترس داشت اون لحظه تموم شه.
سوبین بالاخره سرش رو بلند کرد، نگاه کرد تو چشماش.
+فقط بگو که این یهباره نیست. بگو که صبح که بیدار شم، هنوز میخوایم همو.
یونجون، با لبهایی که حالا سرختر و نفسهایی که سنگینتر شده بودن، زمزمه کرد:
-اگه قراره از همه فرار کنم، فقط بذار به تو پناه بیارم.
و اون لحظه، دیگه چیزی برای قایم شدن باقی نمونده بود.
نه برای گفتن، نه برای پنهونکاری.
فقط تنشون بود، فقط نفسهاشون، و یه شبی که قراره همه چیزو تغییر بده...
انگشتای سوبین نرم از روی پوست شکم یونجون بالا کشیده میشدن، انگار داره نقاشی میکشه رو بومِ تنش. هر جای بدنش که لمس میشد، یونجون با یه نالهی کوتاه یا لرزش خفیف واکنش نشون میداد. دستای یونجون هنوز توی موهای سوبین بودن، اما حالا دیگه با فشار نگهش نمیداشت، فقط نوازشش میکرد، همونقدر نیازمند، همونقدر بیدفاع.
سوبین لبهاشو از شونهی یونجون برد سمت گردنش، دوباره بوسه زد. اما این بار بوسههاش تندتر بودن، حرصیتر، پر از سالهایی که لمس نشده بود، پر از آرزویی که حالا زیر لبهاش به واقعیت تبدیل شده بود.
صدای یونجون حالا دیگه فقط نفس نبود، نالههای کوتاه، اسم سوبین که زیر لب تکرار میکرد، شبیه دعا، شبیه خواهش.
-سوبین...
لبهاش لرزید.
-یه لحظه هم نایست... خواهش میکنم.
سوبین نگاهش کرد. اون چشمها... پر از میل، ولی چیزی بیشتر از اون. اعتماد. رهایی. اشتیاقی که دیگه نه پنهان بود، نه شرمگین.
لبخند زد. دستشو برد سمت پهلوهای یونجون، لمسش کرد، بعد بوسه زد روی همونجا. بعد پایینتر. آرام، بیعجله، انگار هر سانت از تن یونجون رو باید با دقت و احترام بشناسه.
یونجون حالا کامل روی کاناپه دراز کشیده بود، چشمهاش نیمهباز، لبهاش کمی باز مونده. خودش رو سپرده بود به سوبین، بیدفاع، بیواهمه.
و سوبین، با هر بوسه، با هر لمس، با هر نگاه، داشت نشونش میداد که این فقط هوس نبود. که هر لحظهش از عشق بود. از خواستنِ واقعی.
لحظهها کش میاومدن، پر از نفسهایی که به هم گره خورده بودن، و پوستی که زیر بوسهها داغ میشد...
دستای سوبین بدون هیچ مکثی ، تیشرت مشکی یونجون که با رنگ پوستش کاملا تضاد داشت رو دراورد و روی دسته کاناپه گذاشت
به چشمای خمار یونجون خیره شد و مچ دستاش رو روی هم گذاشت و بالای سرش برد و اینبار ، لب هاش شروع کردن به نقاشی .. رنگ ها بنفش کمبودی رو روی پوست سفید یونجون میکاشت ، زبونش رو روی نیپل تحریک شده ی پسرش میکشید و ناله های یونجون رو با تمام وجودش گوش میداد
دست ازادش اروم داخل شلوارش سر خورد ، سر انگشتای سردش رو روی باکسری که عضو سخت شده ی یونجون رو پوشونده بود کشید .. دستش لیز خورد داخل باکسر یونجون و دیکش رو توی دستاش گرفت ،به صورت یونجون نگاه کرد .. حالا یونجون بی اختیار لب های پف کرده و سرخش رو بین دندوناش گرفته بود و به سختی نفس میکشید
عقب کشید و یونجون رو کاملا لخت کرد ، شلوار و باکسرش رو دراورد و روی پسرش خم شد .. بدون هیچ تاخیری ، دو تا از انگشت هاشو وارد یونجون کرد ، یونجون با حس انگشت های کشیده ی سوبین ناله ای سر داد
-ا..اروم تر انجامش بده..
سوبین نیشخندی زد و آروم انگشتاشو حرکت میداد و بعد چند مین دو تا دیگه از انگشت هاش و اضافه کرد و حرکت دستاش و تند تر کرد
یونجون تلاشی برای کنترل ناله هاش نمیکرد ، کل اپارتمان با صدای ناله های یونجون پر شده بود
یونجون با ناله ی تقریبا بی جونی کام شد و سوبین انگشت هاشو بیرون کشید ، کام یونجون رو با انگشتاش پاک کرد و زیر شکم پسرش مالید
+بهت اجازه دادم کام شی ؟
با گفتن این حرف چشمای یونجون به زور باز شد
+خودت خواستی ..
دیکش رو روی ورودی یونجون تنظیم کرد و بدون ملاحظه کل دیکش رو وارد یونجون کرد ، درد بی سابقه ای رو توی کمر یونجونش پیچید ...
یونجون لبه ی کاناپه ی زیر دستشو تو مشت هاش فشار داد . صدای ناله ی هردوشون بلند شد. سوبین از لذت حس دیواره های تنگ یونجون دور عضوش و یونجون ، از دردی که هر لحظه بيشتر میشد و باعث میشد نفس کشیدن یادش بره .
سوبین شروع به حرکت کرد دست های یونجون بالا اومد و کمر سوبین رو چنگ زد ، سوبین دستش رو روی گردن یونجون گذاشت و به کاناپه فشردش .. و یونجون نفس کشیدنش بیشتر از قبل براش سخت شد و با درد زیادی ناله میکرد
عضو یونجون بین شکم هاشون فشرده میشد و با هر ضربه ی سوبین ، موجی از لذت که وارد بدنش میشد
شدت ضربه هاش بيشتر شده بود و یونجون بیشتر از همیشه ناله میکرد . سرش رو روی کوسن ها فشار میداد .
سوبین روی صورت یونجون خم شد و لب پایینش رو بین دندوناش گرفت و اروم گازش گرفت، با چشم ھای تیره شده اش به چشم های خمار یونجون خیره شد .
وقتی ضربه هاى اخرش رو مى زد ، دست های مردونه اش دیک یوجون رو گرفت و فشار محکمی بهش داد ، و بعد موج عجیبی از لذت که نشون دهنده ی ارگاسم بود ، بلاخره دستش رو از روی گردن پسرش برداشت . خیره به چشم های خمارش و خسته اش ، ضربه های اخرشو داخلش زد و با ناله ی بلند مردونه ای داخلش کام شد ، مایع داغی داخل یونجون پخش شد ، یونجون از لذت لبخند بی جونی زد و اروم ناله کرد .عضو آروم شده اش رو بیرون کشید و درحالیکه نفس نفس می زد ، از روی یونجون بلند شد و خودشو روی کاناپه انداخت
سوبین به یونجون نگاه کرد و دستشو روی رون سفید یونجونش کشید و اسپنک ارومی بهش زد وقتی یونجون نگاهش کرد ، دوبار روی پاهاش زد و منتظر بود یونجون بیاد و توی بغلش بشینه
سوبین همونطور که آروم دو ضربهی دیگه به پاش زد، عقب تکیه داد. نگاهش عمیق بود، ساکت، ولی فرمان توش موج میزد. نگاه کسی که همیشه خودش رو عقب نگه داشته بود، اما حالا دیگه نه.
یونجون لحظهای مکث کرد. چشمهاش بین چشمای سوبین و جایی که دستش نشسته بود، جابهجا میشد.
آروم، بدون عجله. اومد جلو، و بعد با حرکت آرومی، روی پاش نشست. خودش رو تو بغل سوبین جا داد، بیهیچ حرفی.
سوبین دستاش رو دور کمر یونجون حلقه کرد و بیشتر به سمت خودش کشیدش تا کاملا پوست داغش که با مارک های سوبین پوشیده شده بود رو حس کنه
یونجون سرشو تکیه داد به گردن سوبین. نفس گرمش روی پوستش نشست. بعد لب زد:
– چرا تا حالا چیزی نگفتی؟
سوبین لبخند زد
+نمیخواستم تو رو از دست بدم… میخواستم کنارت بمونم ، حتی اگر فقط دوستت باشم
یونجون دستشو بالا برد، گذاشت روی قلب سوبین.
– ولی حالا دیگه فقط دوستت نمیدونم.
لحظهای سکوت افتاد. سکوتی که از هزار جمله بیشتر معنا داشت.
و تو اون بغل، با نفسهایی که به هم گره خورده بودن، فهمیدن که چیزی بینشون شکست ، یونجون سرش رو بالا کشید و لباش رو روی لب های سوبین گذاشت و عمیق بوسیدش . بوسهای عمیق، بیپروا، درست مثل تمام حرفایی که هیچوقت نگفته بودن.
سوبین لحظهای مکث کرد… بعد همهچی رو رها کرد و جواب بوسهش رو داد.
بینشون سکوت بود، فقط صدای نفسهایی که درهم تنیده بودن. نه آینده مهم بود، نه گذشته. فقط اون لحظه.
وقتی لبهاشون جدا شد، یونجون لب زد:
– دیگه بسه چوی سوبین ، دیر شده برای پنهونکردن.
سوبین، با چشمای اروم جوابش رو داد
+آره … ولی نه برای داشتنِ تو.
و شب، شاهد همه چیز بود.