°boyfriend° part7

°boyfriend° part7

writed by Terry


° منظورت چیه که میخوای بری با یونجون حرف بزنی؟

بعد از شنیدن حرف بومگیو , آبمیوه از دهن کای بیرون پاشید و این رو گفت

° پسر چرا خودتو اذیت میکنی؟ اگه حرف زدن راجبش حالتو بد میکنه بهش نزدیک نشو

بومگیو انگشتش رو روی لبه های لیوان قهوه ش میکشید گفت:

• میخوام دلیلشو بدونم ، این دفعه باهاش حرف میزنم و دیگه سمتش نمیرم

° حالا جدا از این حرفا-

کای به بومگیو نزدیک شد و به چشماش خیره شد

° مطمعنی سوبین از شنیدن این اتفاقا ناراحت نمیشه؟

سوبین..

بومگیو واقعا هیچ نظری در این باره نداشت

چی میتونست بهش بگه؟ اینکه معشوقه ی قدیمیش الان همسایه ش شده و ممکنه هر روز همو ببینن؟

ولی یه سوال مهمتر داشت که جوابش خیلی مهم بود..

اینکه اگه سوبین همه ی این اتفاقات رو بفهمه چه واکنشی نشون میده؟

به اندازه ی کافی دوست پسرش بوده که حق ناراحتی داشته باشه؟

همه ی این ها افکاری بود که تو سکوت بومگیو باهاشون درگیر بود و کای همچنان خیره به بومگیو منتظر جواب بود

° اوضاع از چیزی که فکر میکردم بدتره..

• هر وقت از سفرش برگشت بهش میگم

.

تهیون از اتاق بیرون اومد و به یونجون نگاه کرد

- خودت میدونی از طرف کیه

تنها یک نفر بود که نامه های قدیمی رو به ارتباط مجازی ترجیح میداد..


نامه رو به سمت تهیون گرفت

تهیون به سرعت به سمت نامه دویید و اون رو از دست یونجون گرفت و باز کرد

« پسر عزیزم سلام..

امیدوارم حالت خوب باشه و با کارهای شرکت اذیت نشده باشی

با سهامدار ها حرف زدم و قرار شده تا دوباره با شرکت ما قرارداد ببندن ، پس لطفا باهاشون قرار بزار و بعد از انجام شدن قرارداد باقی پول رو برامون بفرست ، بخاطر دارو های خواهرت نیاز به پول داریم..

دلمون برات تنگ شده و امیدواریم زودتر همدیگه رو ببینیم

دوستت دارم پسرم

مواظب خودت باش..»

تهیون لبخند زد و نامه رو محکم گرفت

یونجون نیمی از بالاتنه ش رو وارد اتاق کرد و کنجکاو به تهیون نگاه کرد

- حالشون چطوره؟

٫٫ مثل اینکه خوب ان ، باید با سهامدارای شرکت سرویس چوب قرارداد ببندیم

- دقیقا کِی؟

٫٫ بهشون زنگ میزنم میگم هر چی زودتر انجامش بدیم ، خواهرم به پولش نیاز داره بابت داروهاش..

یونجون به سمت تهیون رفت و دستش رو روی شونه ش گذاشت و تکون داد

- هی ، نگران نباش حال خواهرت خوب میشه و زودتر برمیگرده پیشمون

.

.

٫٫ بعدا میبینمت یونجونا

- مراقب خودت باش تهیونا ، فایتینگ

در رو بست و از پله ها پایین رفت

صدای پا از طبقه های بالا میومد..

نکنه بومگیو باشه؟

نه ، دیگه نباید بهش نزدیک میشد ممکن بود بهترین دوستش اذیت بشه

به هر حال اون دوست پسر سابقش بوده..

• سلام تهیونا!

تهیون چرخید و با چهره خندان بومگیو مواجه شد

«وقتی لبخند میزنه هزاران برابر بامزه میشه»

باید فاصله ش رو با بومگیو حفظ کنه

هر چند بر خلاف خواسته ش بود..

٫٫ سلام

• حالت خوبه؟ جایی قراره بری؟

٫٫ ممنون ، اره دارم میرم به کارام برسم

• یکم وقت داری باهم حرف بزنیم؟

دستی به گردنش کشید

تمام تلاششو میکرد تا با بومگیو چشم تو چشم نشه

٫٫ آممم متاسفم باید برم سرم شلوغه

در رو باز کرد و بیرون رفت

بومگیو میتونست حدس بزنه که تهیون یه چیزی میدونه

نکنه یونجون ماجرارو براش تعریف کرده؟

به دنبالش رفت و

- پس هر وقت سرت خلوت شد بیا با هم بریم بیرون من منتظر میمونم

«کاش منتظرم نباشی بومگیو..»

٫٫ بعدا میبینمت

این رو گفت و بدون فرصت دادن به بومگیو سوار ماشین شد

اصلا دلش نمیخواست با اون اینطور رفتار کنه.. اما اگر یونجون متوجه میشد که تهیون به بومگیو نزدیک شده ناراحت نمیشد؟

ولی تا کِی قرار بود این وضع ادامه داشته باشه؟ یعنی بومگیو هم از این بی اهمیتی تهیون ناراحت میشد؟

.

.

٫٫ بفرمایید بشینید

° ممنون ، برای آگهی استخدامتون مزاحم شدم

٫٫ امکانش هست رزومه کاری‌تون رو ببینم؟

° بله حتما بفرمایید

٫٫ سابقه کاریتون واقعا تحسین برانگیزه ، مشخصه که خیلی پر تلاش هستید

° برای ساختن زندگی بهتر باید تلاش کرد ، هدف برای من خیلی مهمه و واقعا میخوام که بهش برسم

٫٫ هدفتون چیه؟

° اینکه شرایط مالی م بهتر بشه و بتونم برای بهترین دوستم یه کارایی بکنم

تهیون به کای نگاه کرد

منظورش بومگیو بود؟

٫٫ با توجه به سابقه کاری‌تون من فکر میکنم بتونیم همکاری خوبی با هم داشته باشیم

٫٫ میتونید از فردا کارتون رو شروع کنید

° واقعا متشکرم که من رو لایق این کار دونستید نا امیدتون نمیکنم


کای بلند شد و با تهیون دست داد

روز اول که تهیون رو دید احساس میکرد ممکنه به بومگیو آسیب بزنه و نسبت بهش از بومگیو مراقبت میکرد

اما حالا نظرش تغییر کرده بود و با خودش فکر کرد شاید شانس دوستی بینشون وجود داشته باشه..

.

.

دست هاش وارد جیبش کرد و بیرون کرد

چند بار اینکار رو تکرار کرد تا اینکه از این تکرار عصبی شد

دستش رو وارد موهاش کرد و نفس عمیق کشید

• فقط یه حرف زدن ساده ست

برای اینکه نظرش تغییر نکنه زنگ در رو زد و منتظر شد..

Report Page