°boyfriend° part6

°boyfriend° part6

writed by Terry


تنها صدایی که سکوت سنگین خونه رو می شکست ، صدای هورت کشیدن قهوه یونجون بود..

این مسئله واقعا یونجون و اذیت میکرد ولی بیشتر از همه ترس از دست دادن تهیون قلبشو به درد می آورد..

اگه میفهمید تمام این مدت این موضوع مهم رو ازش پنهون کرده دیگه هیچوقت مثل الان دوستش نمیموند

رابطه شون مثل رهگذرهایی میشد که روزهای یونجون رو پر کرده بودن

شاید برای بقیه این یه موضوع عادی بود ولی رابطه ی بین تهیون و یونجون صمیمیت زیادی داشت

حرف زدن راجب همه چی براشون یه روال عادی بود


٫٫ فقط بیا چند لحظه راجبش حرف بزنیم

٫٫ من این پسر و میشناسم ، تو سفری که به فرانسه رفته بودم باهاش آشنا شدم.. حالا هم که اینجاست میتونم باهاش دوست بشم و اون رو وارد زندگیم کنم ، یونجون تو نمیدونی چقدر پسر بامزه و مهربونیه حتی..


یونجون بی صدا به حرف های تهیون گوش میکرد ، ولی هیچ علاقه ای به شنیدنشون نداشت

انقدر غرق افکارش شده بود که صدای محو تهیون نمیتونست اون رو از سیاه چاله ی افکارش بیرون بیاره

افکار پوچ و بیهوده

٫٫ گوش میکنی چی میگم؟ من اینارو میگم و توام باید راجبش باهام حرف بزنی میدونم اون پسرو میشناس-

- تهیون! من نمیخوام چیزی راجب اون پسر بدونم ، فقط یه جمله بهت میگم و هیچ توضیحی راجبش نمیدم باشه؟

یونجون با صدای بلند گفت و نگاه سردش رو به چشمای براق تهیون دوخت

ترس وجود تهیون و گرفت..

میتونست حدس بزنه اون جمله چیه..

از یک طرف دوست نداشت اون رو بشنوه ، از طرف دیگه هم با خودش فکر کرد شاید حدسش اشتباه باشه

٫٫ اون جمله چیه؟

- قول میدی راجبش ازم توضیح نخوای؟

٫٫ سخته ولی باشه قول میدم ، بگو

- من و اون قبلا با هم بودیم اما فقط در حد دو روز..


لبهای تهیون آویزون شدن

این درست نیست

اون حق ناراحت شدن نداره

مگه بومگیو چه نسبتی باهاش داره که بابتش انقد ناراحته؟

هر چقدر این جملاتو با خودش تکرار میکرد ناراحتی‌ش بیشتر میشد


یونجون تمام حرکات تهیون و زیر نظر داشت

تکون دادن پاهاش

بازی با انگشتاش

کندن پوست لبش

ولی کاری از دستش بر نمیومد تا براش انجام بده ، فقط براش سوال شده بود که چرا از بین اطرافیانش فقط بومگیو انقدر براش مهم شده؟!

- من میخوام برم خرید ، باهام میای؟

٫٫ نه باید برم دنبال کارای شرکت تو برو

- از دستم ناراحتی؟

٫٫ نه

یونجون نزدیک شد و به چشمای تهیون خیره زد ، انگار میخواست از چشماش حرف دلش رو بخونه

- مطمعنی؟

پنهون کردن حقیقت از یونجون برای تهیون سخت بود ، برای همین پلک زد و با خنده گفت

٫٫ گفتم که ناراحت نیستم اصلا به من ربطی نداره قبلا تو با کی بودی و اون با کی بوده

یونجون چشماش گرد شد

- تو از دیروز پهلوی منو سوراخ کردی که بگو چه نسبتی با اون پسر داری و الان میگی به من چه؟؟! واقعا که

٫٫ من دوستتم احمق تو باید همه چیو بهم بگی که اگه یه وقتی گند بالا آوردی من هواتو داشته باشم و کمکت کنم ، من نباشم دست کمک جلوی میخوای دراز کنی؟

- تا وقتی تو رفیقمی به هیچکس نیاز ندارم

و تهیون و بغل کرد و سرش رو محکم به سینه ش فشار داد

٫٫ نکن مرتیکه خفه شدممممم


Report Page