blue Memories 11

blue Memories 11




You were not merely the sun that lights the sky; you became the sunrise within the darkest parts of my soul, showing me that no night, no matter how endless it seems, lasts forever.




name: blue Memories

genre: romance, dram, angst

Couple: jaywon

other characters: jake, sunoo, sunghoon, heeseung, niki


mari.

********

chapter: 22-23


ریکی خیلی مودبانه سمت سونو و جیک رفت و جیک با دیدنش که داره میاد سمتشون با دستش نیشگونی از سونو که درحال خوردن نوشیدنی بود گرفت و سونو با اخم نگاهی بهش انداخت و جیک هم با چشاش به ریکی که دیگه کنارشون بود اشاره کرد سونو خیلی دستپاچه یکم سرفه کرد و لیوانش رو روی میز گذاشت ریکی خیلی اروم بهشون سلام کرد و با لبخند بهشون خوش آمد گفت

-ولی این ماییم که باید به شما خوش آمد بگیم ریکی سان 

ریکی به حرف جیک خندید و سرشو رو تکون داد

-به هرحال گفتم بی ادبیه بهتون سلام نکنم 

-نمیکردی هم کسی دلخور نمیشد 

سونو که با دلخوری حرف میزد یکم جو بینشون رو سنگین کرده بود و ریکی از این تغییر مود سونو اصلا سردر نمیاورد

-چیری شده؟

-نه میگم که پارتنرت رو نیاوردی؟ معمولا اینجور جاها همه با شریک عاطفیشون میان عجیبه که تنهایی

-آه متاسفانه یک کاری براش پیش اومد نشد بیاد

-چه جالب

-انگار خیلی کنجکاوین ببینیدش

-نه بابا به من چه

جیک حسابی از این رفتار های سونو خندش گرفته بود مخصوصا از اینکه انقدر تابلو بازی درمیاورد 

ریکی به لیوان سونو نگاهی انداخت و از پیشخدمتی که با سینی پر از نوشیدنی از کنارشون رد میشد یک لیوان برداشت و جلوی سونو گذاشت سونو هم متعجب نگاهی به قیافه ی ریکی کرد و لبخند مصنوعی تحویلش داد

-ممنونم ولی میلی ندارم دیگه 

-چیزی شده؟

-نه چی؟!

-نمیدونم ولی...

-چیزی نیست از شبت لذت ببر جناب نیشیمورا

کلمه ی آخر رو با تاکید به زبون آورد و بدون هیچ حرف دیگه ای نگاهی به جیک انداخت و ازشون‌ دور شد، ریکی که رفتار سونو رو درک نمیکرد درحالی که داشت به رفتنش نگاه میکرد لب زد

-چرا مثل همیشه نبود؟

جیک پوفی کشید و با قیافه ی آویزون به ریکی زل زد

-چون تو خنگی متوجه بعضی چیزا نیستی

-یعنی چی؟!

-یعنی همین

-چی؟

-هیچی ولش کن 

-عجیبه ولی

-عجیب تر هم میشه

ریکی که اصلا از حرفای جیک سردرنمیاورد ذیگه هیچی نگفت و نوشیدنی که برای سونو گرفته بود رو یک نفس سر کشید

****

جی به دست جونگوون روی دستش نگاه کرد و قلبش تند میزد و فکر میکرد الان اصلا زمان درستی برای زدن این حرفا به جونگوون نیست و خیلی دیر شده

درمقابل جونگوون دنبال راهی بود بتونه هم خودش و هم جی رو آروم کنه قلب اونم تند میزد شبیه یک گنجشک کوچک.

آروم دست مشت شده ی جی رو فشار داد و به چشمای جی که هنوز ردی از عصبانیت چند لحظه قبل داخلش بود اما با هاله ای از غم و درماندگی پوشیده شده بود نگاه کرد، دیدن چشمای جی تو اون حالت باعث میشد قلب جونگوون تیر بکشه اما بازم فکر میکرد نمیتونه کاری براش انجام بده

-هیونگ.. خودت خواستی منو از دست بدی یادت رفته

یاد آور اون تصمیم اشتباه که مجبور به انجامش شده بود خودش رو بیشتر از جونگوون که بهش زخم زده بود ناراحت میکرد

-من نخواستم جونگوون

سرش رو بلند کرد و با صدایی گرفته و آروم درحالی که نمیتونست از چشمای جونگوون که بخاطر هاله ای از اشک برق میزدن چشم برداره گفت و آب دهنش رو به سختی قورت داد، جونگوون سرش رو انداخت پایین و نفس عمیقی کشید مدام سعی میکرد بغض جمع شده اش رو قورت بده و جلوی جی گریه نکنه اما فضا اونقدر گرفته و جو سنگین بود که نمیتونست خودش رو کنترل کنه

-من هنوز منتظرم بهم بگی

-میگم

-پس کی؟! تو.. میدونی داری بیشتر عذابم میدی تو واقعا نمیدونی چه بلایی سرم آوردی؟ حس میکنم همه ی اینا برات شوخیه، هشت سال لعنتی میدونی چجوری گذشت برام؟ اونوقت برگشتی ولی هیچی نمیگی... نمیبینی من الان تو چه وضعیتی ام؟! 

دیگه کنترل کردن بغض و اشکاش غیر ممکن شده بود براش چشماش مثل ابر بهاری شده بودن و اشکای بلوریش پشت سر هم میریختن روی گونه هاش

جی که واقعا طاقت دیدن جونگوون تو این حال رو نداشت نفس عمیق و کلافه ای کشید دست آزادش رو بالا آورد و با انگشت شستش روی گونه ی جونگوون کشید و رد اشکاش رو پاک کرد

-معذرت میخوام... نمیدونستم که اینجور میشه!!

دیگه صبرش به سر رسیده بود 

بدن ظریف جونگوون رو به سمت خودش کشید اونو بین بازوهاش گرفت ، محکم دستاش رو دور بدن پسر کوچیکتر حلقه کرد و اونو آروم به خودش فشار داد، جونگوون جوری که انگار منتظر همچین کاری بود که قلب زخم خوردش رو که الان بیشتر از همیشه درد میکرد و تند میتپید یکم آروم کنه متقابلا دستاش رو دور بدن جی و زیر بغلش برد و توی مکان امنش بدون هیچ ترس و دلهره ای بلند و از ته دل گریه میکرد، صدای هق هق زدنش باعث میشد جی تو دلش به خودش لعنت بفرسته و یک بار دیگه از کاری که کرده پشیمون بشه

آروم دستش رو روی موهای نرم جونگوون میکشید و هر لحظه بیشتر اونو توی بغلش میفشرد که بتونه آرومش کنه اما جونگوون مثل ابر بهاری توی بغلش داشت گریه میکرد. بعد از چند لحظه جی آروم جونگوون رو از خودش جدا کرد اما همچنان فاصله ای بینشون نبود فقط از توی بغلش اومده بود بیرون هنوزم هق هق میکرد و یجورایی نفس کشیدن براش سخت شده بود چشماشو باز کرد و کت اتو کشیده ی جی رو دید که بخاطر اشک هاش کاملا خیس شده بود اهمیتی نداد چون درد قلبش هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر میشد دستش رو روی سینه اش گذاشت و چند نفس عمیق کشید که یکم دردش کم بشه

جی با‌ دوتا دستاش صورت جونگوون رو قاب گرفت و دوباره انگشتاش رو روی گونه های خیسش کشید

-آروم باش قلبِ جی

بعد از تموم شدن جملش نزدیک تر شد و روی موهای جونگوون رو بوسید، جونگوون عمیق و طولانی نفس میکشید اما همچنان دردش آروم نمیشد درحالی که قلبش تیر میکشید تند به سینش میکوبید و لرزش دست هاش هم شروع شده بود

-هیونگ..

با صدایی گرفته و بین لب های خشک شدش لب زد و چشمای بلوری و خیسش رو به چشمای جی داد، بخاطر اشکاش تار میدید و دید واضحی نداشت، جی توی صورتش خم شد و منتظر ادامه ی حرفش شد


  • قول میدی؟

جی ابروهاش رو توی هم کشید چون کامل متوجه حرف جونگوون نشده بود، موهای جونگوون رو پشت گوشش هل داد و همونجا دستش رو نگه داشت


  • چه قولی؟

جونگوون آب دهنش رو به سختی قورت داد و دستاش رو از زیر بغل جی پایین آورد 


  • اینکه اینبار بهم آسیب نزنی..!

صدای آروم و غمگینش که حسابی بخاطر گریه گرفته بود و اون چشای اشکیش که بیشتر از همیشه خواستی بودن و حالت چهره ی بی گناهش باعث شد قلب جی تیر بکشه، درست بود که بهش آسیب زده بود اما اینبار به هیچ وجه نمیزاشت این اتفاق دوباره تکرار بشه اون اینهمه وقت و راه رو تحمل نکرده بود که دوباره اون رو بشکنه و بهش آسیب بزنه اون اومده بود دوباره اونو پس بگیره نه که برای همیشه از دستش بده

زبونش رو روی لباش کشید و سرش رو تکون داد و لبخند تلخ و عمیقی زد 


  • قول میدم.. قول میدم بهت که همه چیو درست کنم من.. من واقعا هیچوقت نمخواستم بهت آسیب بزنم و ناخواسته بود همه چی میدونی تو بزرگترین دارایی منی

دستش رو که پشت گوش جونگوون بود نوازشوار روی موهاش کشید و عمیق تر توی چشاش نگاه کرد و ادامه داد

-هیچوقت نمیتونم به قلبم آسیب بزنم 

جونگوون فقط نگاش کرد با همون چشمایی که انگار تموم شبای بی‌ خوابی، تموم انتظارا و تموم دل‌ شکستگی‌ ها رو توی خودش نگه داشته بودن

پلک زد و یک قطره اشک آروم از گوشه چشمش پایین افناد

-اگه… اگه قلبت بودم… چرا وقتی شکستم، صدای خورد شدنم رو نشنیدی؟

همین یه جمله کافی بود، لبخند جی روی صورتش محو شد، گلوش بشدت خشک شده بود و هیچ جوابی نداشت، سرش رو پایین انداخت و دستی که روی مو های جونگوون بود رو پایین آورد و بعد از چند بار پلک زدن لب زد

-هر روز راستش هر روز صدای اون لحظه توی سرم تکرار میشه

نفس عمیقی کشید و ادامه داد

-اون شبی که پشت سرت نگاه نکردم… همون شبی که گذاشتم تنهایی گریه کنی… از همون لحظه، هیچ شبی نتونستم راحت بخوابم

جونگوون با صدایی که بیشتر شبیه نجوا بود لب زد

-ولی من خوابیدم…

جی با تعجب سرشو بلند کرد، جونگوون لبخند تلخی زد 

-خوابیدم… چون دیگه انقدر گریه کرده بودم که بدنم جون نداشت بیدار بمونه

جونگوون دیگه بیخیال شده بود بیخیال اینکه جلوی جی خودشو قوی نشون بده با خودش فکر کرد بزار بفهمه دیگه مهم نیست چی میشه میخوام خودم باشم نه کسی که فقط تظاهر میکنه به خوب بودن حالش و قوی بودن بعد اون زخم عمیقی که از عزیز ترین آدم زندگیش بهش خورده

جی سرش رو پایین انداخت میدونست که بعد از اون چقدر همه چی برای جونگوون سخت بوده اما شنیدن اینا از زبون خودش اونم تو این حالت بیستر از همیشه قلبشو به درد میاورد

-ببخش منو، خواهش می‌کنم… حتی اگه هیچ‌ وقت نتونی مثل قبل دوستم داشته باشی، فقط بذار کنارِت بمونم… بذار هر تیکه‌ ای از قلبی که شکستم رو با دستای خودم جمع کنم… حتی اگه سال ‌ها طول بکشه

انگشتای جونگوون هنوز از شدت ضعف می‌ لرزیدن

-می‌دونی دردناک ‌ترین قسمت چی بود؟

جی با چشمای خسته اش فقط نگاش کرد، جونگوون با صدایی که هر کلمه ‌اش انگار از میون هزار زخم بیرون میومد ادامه داد

-اینکه بعد از رفتنت… هنوز هر شب جات رو کنارم خالی میکردم

لبای جی از شدت فشار و عصبی بودن میلرزیدن

جونگوون ادامه داد

-هر بار که گوشیم روشن میشد، دلم میخواست اسم تو باشه… هر بار که زنگ در میخورد، میدویدم سمتش… با اینکه میدونستم تو نیستی

نفسش برید و اشکاش دوباره روی گونه هاش سرازیر شدن

-از همه بیشتر از خودم خجالت میکشیدم… چون با اینکه شکسته بودم… هنوز دوستت داشتم

جی دبگه طاقت نیاورد دست جونگوون را بین دو دستش گرفت و با احتیاط، انگار چیز خیلی شکننده رو میکشه سمت خودش، دستای جونگوون رو به لباش نزدیک کرد و آروم انگشتای لرزون جونگوون رو بوسید

-انقدر از خودم متنفرم بخاطر این شرایط..

جونگوون ساکت بود فقط صدای نفسای بریده و گریه‌ های آرومش تو اون اتاقک میپیچید، نمیدونست چرا بعد از بحث با جی الان حرفاشون به اینجا رسیده اما یجورایی انگار آزاد شده بود از اون بندی که خوذشو توش اسیر کرده بود از اون هاله ای از شجاعت از اون زندونی که اینهمه مدت خودش رو توش حبس کرده بود آزاد شده بود، توی قلبش احساس سبکی میکرد انگار حرف زدن راجب دردش این آزادی رو بالاخره بهش داده بود، انگار دیگه تسلیم احساساتش شده بود خودشم متعجب بود اما باید دلش رو میزد به دریا نمیتونست دیگه بیشتر از این جلوی خودش رو بگیره اون واقعا عاشق جی بود حتی هنوزم دوسش داشت حتی بعد از همه ی انفاقا پس نمیتونست دیگه خودشو ازش بگیره و به فرار کردن ادامه بده آروم پیشونیشو به پیشونی جی تکیه داد و چشماشو بست

-میدونی الان از چی میترسم؟از این میترسم یه روز دوباره مجبور بشم بدون تو زندگی کنم برای همین قبول کردنت سخته برام..

جی بی‌ اختیار اونو بغل کرد نه محکم، نه از روی ترسِ از دست دادنش بلکه با احتیاط، انگار تموم دنیا توی آغوشش جا شده بود. جی درحالی که موهای جونگوون رو نوازش میکرد توی بغلش آروم کنار گوشش زمزمه کرد

-این بار اگر قرار باشه کسی بشکنه من میشکنم، ولی نمیزارم دوباره اشک از چشمای قشنگت پایین بیاد حتی یه دونه قسم میخورم..

جونگوون درحالی که توی مکان امنش داشت آروم میشد لیخند تلخی زد، عطر و بغل جی چیزی بود که اینهمه وقت بهش نیاز داشت اون آرامشی که اینهمه مدت منتظرش بود رو بالاخره بهش رسیده بود اما بازم اون ترس دوباره آسیب دیدن و گرفتن اون آرامش توی دلش بود اما سعی کرد اینبار به جی اعتماد کنه و خودش رو بسپاره دست زمان

****

سونو چندباری به جونگوون زنگ زد اما جوابی نگرفت یکم محوطه رو دنبالش گشت اما بازم اثری ازش نبود درحالی که میخواست برگرده پیش جیک چشمش به سونگهون افتاد و میخواست راهش رو کج کنه که سونگهون خودش اومد سمتش و یکجورایی جلوش رو گرفت

-هعی پسر 

سونو چشماشو چرخوند و نفس کلافه ای کشید و خیلی بد سونگهون رو نیم نگاهی انداخت

-اسمم سونو.. کیم سونو اگه متوجه نشدی برات هجی کنم ایرادی نداره میدونم یکم آیکیوت پایینه

سونگهون خندید و سعی کرد چیز بدی بهش نگه 

-چقدر نمک داری تو جناب کیم سونو میخواستم یه چیزی ازت بپرسم دنبال جونگوونم ولی پیداش نمیکنم دوست عزیزت رو میدونی کجاست؟

سونو دوباره نگاهی به قیافه ی سونگهون انداخت و دستاشو به سینه گرفت

-اره میدونم ولی دلیلی نمیبینم بهت بگم

بعد از تموم شدن حرفش پوفی کشید سرش رو برگردوند و سعی کرد بره که سونگهون زود فهمید و بازوشو گرفت، سونو اول نگاهی به دست سونگهون روی بازوش و بعدم به چهره ی سونگهون انداخت و اخم کرد

-کار مهمی دارم بگو کجاست

-ولم کن

سونگهون سریع دست سونو رو ول کرد و صاف سرجاش وایساد

-ببخشید

-چه عجب عذرخواهی هم بلدی

سونگهون که حسابی از دست سونو کفری شده بود سعی کرد آروم باشه و جلوش نگه چقدر رومخشه 

-بله خالا لطف میکنید بگین

-نه

اینو گفت و اینبار با قدمای تند از سونگهون دور شد و تو دلش حسابی بهش خندید، سونگهون که انتظار انقدر بی ادبی از سونو رو نداشت دستشو کلافه توی موهاش کشید و نفس عمیقی کشید

-کاش میتونستم بکشمش پسره ی لوسِ رومخ

بیخیال به سمت میز پدرش و چندتا از شریکاش رفت و دوباره همون لبخند ساختگی رو زد و سعی کرد جلوی مهمونای مهم پدرش بیشتر حفظ ظاهر کنه و حسابی خوشحال به نظر برسه

***

جونگوون بعد از تموم شدن حرفاشون به سمت دستشویی رفت و دست و صورتش رو شست اما قرمزی چشماش قشنگ مشخص بود گریه کرده اول با خودش فکر کرد بدون اینکه برگرده سالن به خونه برگرده اما بعد یاد حال جیک و همچین بی پروایی سونو افتاد و از طرفی هم دوست نداشت بدون خدافظی از سونگهون اونجا رو ترک کنه و بی ادب باشه جلوش

دوباره صوتش رو آب زد و به چشمای قرمزش داخل آیینه نگاه کرد که ناگهان با دیدن جی توی آینه سمتش برگشت و فقط نگاهش کرد، جی جلو در سرویس وایساده بود

-خیلی اینجا موندی نگران شدم برای همین..

-خیلی ضایعه چهرم؟

جی عمیق تو چشای جونگوون از همون فاصله ی دور نگاه کرد و سرش رو به معنی آره تکون داد

-میخوای بریم خونه؟

-نه نمیتونم جیک رو تنها بزارم میدونی که حالش رو

-تو الان حالت از اون بدتره جونگوون

-نه اون مهم تره

سمت جی رفت و کنارش وایساد

-بیا برگردیم داخل حالا یه چیزی میگم

-باشه..

هردو باهم برگشتن داخل سالن و جی به سمت سونگهون و پدرش و جونگوون هم به سمت دوستاش رفت

جونگوون همش سعی میکرد به چشمای سونو و جیک نگاه نکنه که زیاد متوجه حالش نشن اما خب خیلی ضایع بود قیافش

-جونگوونا گریه کردی؟

-نه بیرون خیلی باد میاد بخاطر خاک چشام اونجور شده

-اخه اخمق چرا با این هوا رفتی بیرون خب

سونو سرشو به معنی تاسف براش تکون داد و جونگوون هم چیزی نگفت، جیک با دقت به جونگوون نگاه کرد و بعدم سرشو سمتش خم کرد 

-خوبی؟!

جونگوون لبخند زد و سعی کرد جیک رو زیاد نگران نکنه

-آره الان دیگه بهترم

جیک برای اینکه جونگوون رو خیلی اذیت نکنه دیگه چیزی ازش نپرسید و ترجیح داد هروقت خودش راحت بود درموردش حرف بزنه ولی خب میدونست گریه کرده و حالش زیاد خوب نیست

همون موقع بود که سونگهون و جی دوتاشون دوباره اومدن سر میز جونگوون اینا و سونگهون بعد دیدن جونگوون متعجب نگاهی بهش انداخت ، جونگوون اما سریع چشماش رو دزدید و سونگهون هم چیزی نگفت چون نمخواست کنار بقیه جوری رفتار کنه که خیلی پیگیر به نظر برسه اما خب اونم نگران بود و به حال جونگوون اهمیت میداد

از اونطرف جی هم تموم حواسش به جونگوون بود و دوست داست هرچه زودتر اونو از اونجا ببره به جای امن و ساکت اما نمیتونست به این زودی مراسم رو ترک کنه و چاره ای جز موندن نداشت

تو همین حین بود که پدر سونگهون برای سخنرانی به سکویی که حسابی براش تدارک دیده بودن و تزئینش کرده بودن رفت و شروع کرد راجب موفقیت هایی که به دست آوردن حرف زد و از تموم کارکنا و کارمندا و تک تک کسایی که تو این مسیر کمکش کردن تشکر کرد تا رسید به چهره ی معروفی و مدل آرایشی و ازش خواست به سکو بیاد و چند کلمه صحبت کنه

همه ی حواس ها به دختر قد بلند و زیبایی که از گوشه ی سالن به سمت سکو حرکت میکرد رفت 

دختر مدل معروفی بود که درحال حاضر چهره ی تبلیغاتی بخش آرایشی رو به عهده داشت و به گفته ی پدر سونگهون کمک بزرگی برای معروف شدن برندشون بوده، چشای درشت و صورت کوچیکی داشت و پوست بلوری و موهای مشکی بلندش حسابی تو چشم بود و میشه گفت زیادی زیبا بود

جونگوون که حسابی خسته شده بود نیم نگاهی به جی انداخت و جی هم سریع متوجه شد و گوشیش رو بیرون آورد و پیامی به جونگوون داد و بعدم بهش اشاره کرد که گوشیش رو چک کنه، جونگوون گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و پیامی که جی بهش داده بود رو باز کرد

💌:یکم تحمل کن تموم که شد میبرمت خونه

جونگوون ناخودآگاه لبخند زد و از اینکه جی اینجور حواسش بهش هست خوشحال شد اما سریع گوشیش رو گذاشت تو جیبش و با تکون دادن سرش به جی جوابش رو داد و دوباره به دختره که با خوشحالی داشت اون بالا صحبت میکرد نگاه کرد، جیک دوباره کنار گوش جونگوون خم شد 

-من یکم میرم بیرون فضای اینحا خیلی خفه است یکم دیگه برمیگردم

-میخوای منم باهات بیام؟!

-نه تو بمون زود برمیگردم

جونگوون باشه ای گفت و جیک به سمت در سالن حرکت کرد که با چیزی که شنید نصف راه پاهاش خشک شدن 

-لی هیسونگ

اسم هیسونگ رو که شنید جوری که انگار بهش شک وارد شده باشه سرش رو برگردوند و با دقت به اون دختر که با خوشحالی داشت لبخند میزد و به مرد جلوییش نگاه میکرد خیره شد

-بله درسته واقعا ممنونم از پارتنر عزیزم لی هیسونگ که تموم این مدت ازم حمایت کرده و همیشه بهم امید میداد...

دیگه چیزی نمیشنید چند بار پلک زد حتی به گوشاش هم شک داشت چیزی که شنیده بود رو اصلا نمیتونست باور کنه، به اون مرد که دختره با ذوق درموردش حرف میزد و روبروش بود نگاه کرد تو اون لخظه آرزو میکرد فقط یک تشابه اسمی باشه نه چیز دیگه ای اما با دیدن اون مرد انگار دنیاش به یکباره سرش خراب شد.. هیسونگ بود حتی از پشت هم قابل تشخیص بود چطور میتونست نشناستش

آب دهنش رو به سختی قورت داد

چیزی توی سینش آروم فرو ریخت بی‌ رحم و سنگین. انگار کسی آجر به آجر چیزی رو که سال‌ ها با امید ساخته بود از هم جدا میکرد، نفس کشیدن یادش رفت نگاهش هنوز روی قامت هیسونگ ثابت مونده بود همون شونه‌ هایی که بارها از دور نگاشون کرده بود، همون موهایی که با کوچک‌ ترین حرکت سرش تکون میخوردن، همون دستی که اون شب تا صبح توی دستش نگه داشته بود

اما حالا…اون دست انگار کنار کَس دیگه ‌ای بود

صدای تشویق سالن بلندتر شد، ولی برای جیک همه‌ چیز انگار زیر آب اتفاق میوفتاد صداها خفه، تصویر ها تار و زمان کند شده بود

«پارتنر عزیزم، لی هیسونگ…»

اون جمله مثل پتک، بارها و بارها توی سرش تکرار میشد

-پارتنر.

-پارتنر…

لباش بی‌ اختیار از هم باز موندن خواست دوباره به دختره نگاه کنه، شاید اشتباه فهمیده بود، شاید منظورش شریک کاری بود، شاید…

اما لبخند هیسونگ…

همون لبخندی که جیک حاضر بود برای دیدنش هر کاری بکنه، حالا رو به شخص دیگه‌ ای بود

گلوش اونقدر محکم گرفته بود که حتی قورت دادن آب دهان هم درد دشت واسش حس میکرد چیزی مثل تیغ، آروم آروم راه نفسش رو میبره، تموم اون شبایی که تا دیر وقت منتظر یک پیام از هیسونگ می‌ موند…تموم بهونه‌ هایی که برای نزدیک شدن بهش پیدا میکرد…تموم امید های کوچیکی که با یک نگاه یا یک لبخند توی دلش سبز میشدن توی چند ثانیه، رنگ باختن، جیک برای اولین بار فهمید که شکستن همیشه با فریاد نیست گاهی فقط وایسادی و به یک نفر خیره شدی و بی‌ صدا، از درون فرو میریزی.

پلک زد، اما اشک ‌هاش اجازه ندادن تصویر واضح بمونه همه‌ چیز پشت لایه‌ ای از آب محو شده بود سریع سرش رو پایین انداخت، نه برای اینکه کسی اشکاشو نبینه… فقط برای اینکه هیسونگ نبینه

نمیخواست حتی اگر برای یک لحظه نگاهش به این سمت افتاد، چهره‌ ی شکسته‌ ی جیک رو ببینه

دستش مشت شده بود او‌نقدر محکم که ناخناش کف دستش رو زخم کرده بودن، اما هیچ دردی به اندازه‌ ی اون چند کلمه‌ ای که شنیده بود، حس نمیشد

«پارتنر عزیزم…»

جیک همیشه فکر میکرد بدترین اتفاق اینه که هیسونگ هیچ‌ وقت عاشقش نشه، اما حالا فهمیده بود بدتر از دوست داشته نشدن، دیدنِ خوشحال بودنِ کسیه که عاشقشی اونم کنار شخصی که تو نیستی

نفس عمیقی کشید، اما هوا وارد ریه‌ هاش نمیشد انگار قفسه‌ ی سینش قفل شده بود قلبش با ضربه‌ های نامنظم به سینش می‌ کوبید از درماندگی

چقدر احمقانه بود…

تموم این مدت، با هر مهربونی ساده ‌ی هیسونگ، توی دلش هزار معنی ساخته بود و حتی اون حرفا و بوسه.. 

با هر لبخندش شبا خوابش نمیبرد حتی وقتی اسمش روی صفحه‌ ی گوشی ظاهر میشد، قلبش دیوونه‌ وار می‌تپید و الان میفهمید شاید تموم اون احساسات، فقط توی دنیای خودش وجود داشتن و اون شب هم فقط دروغ بوده همه چی ولی اون بوسه مگه‌ واقعی نبود؟ مگه اونشب رویایی همش دروغ بود؟ چرا؟ مگه کسی که پارتنر داره یکی دیگه رو میبوسه؟

لبخند تلخ و کوتاهی روی لبش نشست لبخندی که بیشتر شبیه تسلیم شدن بود با خودش زمزمه کرد، اونقدر آروم که حتی خودش هم به سختی شنید

-پس… هیچ ‌وقت قرار نبود من باشم

همون لحظه هیسونگ انگار چیزی رو حس کرده باشه آروم سرش رو به سمت سالن چرخوند قلب جیک از تپش ایستاد بی‌ اختیار یک قدم عقب رفت نه چون دیگه نمیخواست هیسونگ رو ببینه بلکه چون میترسید اگه یک ثانیه دیگه همون جا بمونه، تمام اون اشکایی که با آخرین توان نگه داشته بود، درست مقابل چشمای کسی که بیش از هر چیز در دنیا دوستش داشت، فرو بریزن


****

بعضی عشق‌ ها قرار نیست راحت به دست بیان فقط میان تا برای همیشه شکل قلب آدم رو عوض کنن سال‌ ها بعد، اگر کسی از من پرسید بزرگ‌ ترین حسرت زندگیت چی بود، اسمت رو نمیگم ؛ فقط لبخند میزنم، چون بعضی اسم ‌ها هنوز هم اونقدر عزیزن که حتی بعد از تموم شدن، دلم نمیاد اونارو با غم صدا کنم من تموم این سال‌ ها یاد گرفتم با نبودنت زندگی کنم، اما هیچ‌ وقت یاد نگرفتم دوستت نداشته باشم


یانگ جونگوون~




Report Page