blue

blue

ꫂ᭪

روباه کوچکی بود،

که آبی را بیشتر از هر رنگ دیگری دوست داشت.


آبیِ دریا،

آبیِ آسمانِ بعد از باران،

و آبیِ عمیقی که انگار

تمام رویاهایش را در خودش جا داده بود.


روباه کوچولو گاهی خیال می‌کرد

اگر دنیا جای آرام‌تری بود،

دوست داشت قایقی برای خودش داشته باشد،

روی آب‌های آبی شناور بماند،

ویول و ارشه اش را کنارش بگذارد

و تا غروب، برای دریا و اسمان آبی آواز بخواند.


شاید وسط راه شطرنج بازی می‌کرد،

شاید با گوش‌های پشمالویش

به صدای موج‌ها گوش می‌داد،

و شاید هم بی‌دلیل می‌خندید؛

از همان خنده‌هایی که چشم‌هایش را

به دو هلال کوچک تبدیل می‌کردند.


روباه کوچولو نمی‌دانست

چرا این‌همه به آبی وابسته است.


شاید چون دریا به او یادآوری می‌کرد

که می‌شود عمیق بود و هنوز درخشید؛

می‌شود موج برداشت و باز آرام شد؛

می‌شود هزار احساس را در دل جا داد

و همچنان،

همان روباه کوچولوی نارنجی ماند.


و اگر روزی از او بپرسند

دوست داری کجا زندگی کنی؟


شاید به افق اشاره کند؛

همان‌جا که دریا و آسمان

آرام به هم می‌رسند.


جایی برای موسیقی،

برای رویاهای کوچک،

برای روزهای آفتابی

و حتی برای روزهایی که آسمان دلش می‌گیرد.


چون روباه کوچولو کم‌کم فهمیده بود

قرار نیست همیشه آفتابی باشد

تا زندگی قشنگ بماند.


گاهی کافی‌ست

یک ویولن داشته باشی،

یک آهنگ ناتمام،

و دریایی که هر بار به آن نگاه می‌کنی

به تو یادآوری کند:


هنوز این‌همه زیبایی

در جهان وجود دارد.


و سونو،

روباه کوچولوی نارنجی،

با تمام رویاهای آبی‌اش،

یکی از همان زیبایی‌ها بود.


شاید دریا هیچ‌وقت نداند

که یک روباه کوچک چقدر دوستش دارد؛

اما هر بار که آفتاب روی موج‌ها می‌رقصد،

انگار جهان

برای چند لحظه

به رنگ رویاهای سونو درمی‌آید.

Report Page