blood and tears
choبا حس سوزش های ریزی روی کمرش چشماش رو از هم فاصله داد و بخاطر برخورد مستقیم و شدید نور فضای بیرون از اتاق به چشماش ، پلکاش رو روی هم فشرد و ناله ریزی از درد از دهنش خارج شد. به بدنش تکون ریزی داد و متوجه برخورد جسم خنک و خیسی به کمرش شد که با هربار برخوردش سوزش زخم هاش رو تشدید میکرد. به زور خودش رو از روی تخت بلند شد و نیم خیز شد و با اولین نگاهش چهره نافذ یونجون مقابلش ظاهر شد. یک درصد هم احتمال نمیداد که کسی که داشت ازش مراقبت میکرد لرد یونجون باشه و همون یک نگاه کافی بود تا کامل به خودش بیاد و هوشیار بشه.
+ لرد !
- بعد از خراب کردن همه چیز بنظر میاد که حالت بهتره
یونجون با لحنی که بومگیو نمیتونست تشخیص بده عصبانیه یا بیخیال لب زد و پارچه خیس رو توی ظرف کنارش گذاشت و از جاش بلند شد .
- بخاطر تو مجبور شدم تموم سرزنش های پدرم رو تنهایی تحمل کنم.
لرد مقابل آیینه اتاقش ایستاده بود و بیخیال با موهاش ور میرفت و جوری که راضی کننده براش بنظر بیاد اونارو حالت میداد و بومگیو تمام مدت یکی درمیون نفساش رو به سختی بیرون میداد و ملحفه تخت رو بین مشتش میفشرد و به پشت یونجون خیره بود. فقط فکر به اینکه دوباره بخواد آسیب ببینه و کتک بخوره لرزه به تنش مینداخت و هیچ ایده ای نداشت چه چیزی در انتظارشه.
+ من..متاسفم لرد
- متاسفی؟ مهم نیست، بهرحال که قراره جبرانش کنی، بومگیو
از چیزی که شنیده بود مطمئن نبود، یونجون دقیقا اسمش رو به زبون آورده بود یا بخاطر کسالتش توهم زده بود؟ .. با گیجی روی تخت کامل نشست و چشم های ریز شده و دقیق شدش رو به یونجون داد و متوجه لبخند موذی لرد شد . یونجون با قدم های بلند خودش رو نزدیک بومگیو کرد و توی صورتش خم شد
- درست شنیدی بومگیو !
+ قصدتون از این کارا چی بود؟
- قصد خاصی نداشتم، تو صرفا یه رعیت بودی که خریدمش و حالا دارم ازش استفاده میکنم...ولی به این فکر کن اگه بقیه خاندان ها متوجه بشن که تو زنده ای، چیکار میکنن؟
یونجون با نیشخندی توی صورت بومگیو زمزمه کرد و موهای پسر مقابلش رو پریشون کرد و دوباره ازش فاصله گرفت.
دوباره لرزش دست ها و بدن بومگیو شروع شده بود و این بار از ترس نبود بلکه از شدت عصبانیت و حمله عصبی بود که داشت بهش دست میداد. میدونست که خانوادش دشمنان زیادی داشتن اما دقیق نمیدونست کدوم یکی از خاندان های قدرتمند نقشه قتل دسته جمعی خانوادش رو عملی کرده بودن. فکر اینکه کسی که مقابلش ایستاده بود و توی صورتش میخندید قاتل خانوادش باشه، داشت بومگیو رو تا مرز دیوونگی میبرد.
+ تو..تو خانوادم رو کشتی ؟
بومگیو با وجود ضعفی که داشت از روی تخت بلند شد و به زور مقابل یونجون ایستاد و درحالی که از چشم هاش خون میبارید به مرد از خود راضی مقابلش خیره شد.
+ تو کشتیشون؟
با تموم وجودش فریاد زد و همین سبب این شد که یونجون با تعجب ابروهاش رو بالا بندازه و از حرکت یهویی بومگیو به خنده بیفته.
- خدای من، غیرقابل پیش بینی بود! عصبی شدی؟
یونجون با ضربه ای که به شونه بومگیو وارد کرد پسر مقابل رو یجورایی هول داد و دوباره روی تخت انداخت و همچنان با نگاه تحقیر آمیزی به عصبانیتش خیره شد .
- اومم نمیدونم، یعنی باید بگم که من کشتمشون؟..فقط توئه لعنتی از دستم در رفتی
بومگیو باورش نمیشد که مرد مقابلش انقدر بی رحم و رذل بود که با نیش باز و صورتی کاملا ریلکس جوری از مرگ خانوادش حرف میزد و بهش افتخار میکرد که انگار بهترین کار دنیا رو انجام داده بود و بابتش باید ازش تقدیر میشد.
+ عوضی !
بومگیو بیشتر از این نمیتونست تحمل کنه، تموم توانش رو جمع کرد و سمت یونجون حمله ور شد و اولین کاری که به ذهنش رسید فرو اومدن مشتش توی صورت یونجون بود. بخاطر ضعفی که داشت ضربهش اونقدر محکم نبود و صرفا باعث این شد که یونجون چند قدمی رو به عقب برداره و با یک دستش قسمت ضربه خورده صورتش رو کاور کنه. بر خلاف انتظار بومگیو ، یونجون ذره ای عصبی بنظر نمیومد و بخاطر رفتاری که باهاش شده بود شروع کرده بود به خندیدن.
- احمق بیچاره، واقعا فکر کردی زورت به من میرسه؟
بدون وقت تلف کردن سمت بومگیو هجوم آورد و بازوی پسر رو توی مشتش گرفت و درحالی که انگشتاش رو توی پوست رنگپریدهش فرو میکرد لباسی رو سمتش پرتاب کرد و چند قدمی ازش فاصله گرفت .
- بومگیو، اینارو بپوش و بیا پایین سر میز صبحانه، اگه اومدی نشون میدی که میخوای برای خون خانوادت باهام مبارزه کنی و اگر نیومدی، فقط میشی یه احمق بی مصرف که روح خانوادش رو آزار داده و مثل یه موش بی مصرف مرده.
یونجون بدون حرف اضافی ای درحالی که گونه قرمز شدهش رو ماساژ میداد و همچنان لبخند روی لباش بود از اتاق خارج شد و در رو با شدت بست و بومگیو رو با هزاران حس و فکری که بهش هجوم آورده بودن تنها گذاشت.
______
با کمک نرده ها، با قدم های شمرده و آروم از پله ها پایین میومد و گوشه لباسش رو برای کنترل بغضش توی مشتش میفشرد. نمیدونست منظور یونجون از اینکه میتونست باهاش برای خانوادش مبارزه کنه چیه، تموم وجودش فریاد میزد که از یونجون و این خونه و همه اشراف زاده هایی که توی قتل خانوادش سهیم هستن متنفره اما تصمیم خودش رو گرفته بود، حالا وقت مرگ نبود، اگه تا اینجا میتونست وارد خونه و فضای خانواده کسی بشه که مقصر مرگ خانوادش هست پس یعنی قدرت گرفتن انتقام هم بهش داده شده.
تمام تلاشش رو میکرد که احساساتش از توی صورتش نمایان نشه. فکر میکرد که اگه بخواد سر این میز بشینه و تظاهر به چیزی که نیست بکنه خیلی خجالت آور قراره باشه اما حالا فقط عصبانی بود و حس انتقام درونش شعله ور بود. آروم کنار یونجون نشسته بود و اجازه میداد خدمه عمارت غذاهای روی میز رو جلوشون بچینن و توجهی به نگاه های سنگین مادام وایولت و لیام برادر یونجون نکنه. با مستقر شدن کنت چارلز پشت میز برای احترام کمی خم شد و با صدا شدنش توسط کنت نگاهش رو به مرد داد.
- هه را
با شنیدن این اسم هربار قلبش سنگین تر و دردناک تر میشد، به زور لبخند ظاهری تحویل کنت داد .
- یونجون بهم گفته بود مثل اینکه از سختیِ راه اومدن تا اینجا مریض شدی، الان احساس بهتری داری؟
نگاه معذب و سوالیش رو بین یونجون و کنت چرخوند و سرش رو مردد به علامت مثبت تکون داد .
+ به لطف شما و لرد یونجون حالم بهتره
به زور از بین دندون های چفت شده از عصبانیتش با ولوم آرومی زمزمه کرد و در جواب لبخند کنت چارلز رو گرفت. بنظر میومد امروز قرار نبود کسی از اتفاقی که توی مهمونی افتاده بود و اینکه همه چیز خراب شده بود باهاش صحبت کنه و بومگیو بابتش احساس سبکی میکرد.
- شنیدم قصد ازدواج دارید
- درست شنیدید مادام
با حرف مادام وایولت یونجون به سرعت جوابش رو داد و بومگیو فقط با لبخند محوی که تحویل اون زن مرموز میداد با غذای جلوش بازی میکرد تا بد بنظر نیاد و همه حواسش رو به مکالماتی که بین اون ها رد و بدل میشد داد.
- خیلی جالبه، هیچوقت فکرش رو نمیکردم که تصمیمت یه دختر آسیایی باشه، مثل اینکه خیلی به این نژاد علاقه و باور داری که بخوای توی خانوادمون هم ادامش بدی.
لحن مادام وایولت تماما تمسخر و تیکه انداختن بود، این مخالفت با نژادهای دیگه توسط سفید پوست ها همیشه توی زندگی بومگیو بود، اما فکرش هم نمیکرد کسی مثل یونجون که پدرش یک سفید پوست باشه توی فضای عمارتشون همچنان این حرف هارو بشنوه و توسط مادرخوندش سرزنش بشه.
- درسته، درواقع توجهی به نژاد نداشتم اما هه را با هرکسی که تا به حال دیده بودم متفاوت بود، و درست زمانی که علاقه بینمون شکل گرفت و شرط پدر برای ازدواج رو شنیدم، به این فکر افتادم که این رابطه رو رسمیش کنم.
- این یعنی کل اصالت و گذشتهی خاندان وانگ قراره به نژاد آسیایی ببازه و از بین بره
وایولت درحالی که جرعه ای از آب میوه ی توی لیوانش مینوشید با نیشخند گفت و چنگالش رو بین انگشتاش با حرص فشرد.
- این چیزا معنی نمیده، یونجون پسر منه و قراره راه من و خانواده خودش و اسم وانگ رو پیش بگیره، اگه یونجون بخواد با یه دختر از نژاد آسیایی ازدواج کنه و بخاطر منافع خانوادگیمون و اسم و رسممون تلاش کنه، از نظر من مشکلی نداره.
کنت چارلز با لحن محکم و جدی ای صحبت میکرد. بنظر میرسید هر زمان که اون مرد به زبون بیاد بقیه رو ساکت میکنه و همینطور هم بود، وایولت با اخم های توهم رفته مشغول خوردن صبحانه شد و بومگیو ترجيح داد چند لقمه ای غذا بخوره تا بهونه ای دست بقیه نده و به وقتش به تمام سوال ها و افکار توی سرش جواب بده و سر فرصت به همشون فکر کنه.
_____
تایم طولانی بود بعد از صرف صبحانه که توی اتاق یونجون تنها مونده بود، خیلی عجیب بود که لرد هنوز بهش سر نزده بود. بنظر یونجون بومگیو عروسک خوبی بود برای سرگرم کردنش و هر لحظه عذاب دادن بومگیو براش لذت وصف نشدنی بود.
نمیدونست یونجون منظورش از حرفی که آخرین بار همو دیده بودن زده بود چی بود، میتونست بهش اعتماد کنه یا نه. خیلی احمق بود، چطور میتونست روی حرف قاتل خانوادش حساب کنه؟ اون حتی نتونست کوچک ترین آسیبی به اون عوضی برسونه و حالا فکر انتقام احمقانه بود. مطمئن بود که یونجون میکشتش، اگه کشته میشد دیگه هیچ فرصتی برای گرفتن انتقام خانوادش وجود نداشت. اینجا موندنش در حال حاضر احمقانه ترین تصمیمی بود که میتونست بگیره.
به یکباره از سرجاش بلند شد و اطراف اتاق رو نگاهی انداخت، بنظر نمیرسید لباس های قدیمیش دیگه اینجا باشن. به ناچار پایین دامن بلندش رو گرفت و از اتاق خارج شد و با مطمئن شدنش از خلوتی اطراف ، با سرعت دو راهروی تاریک رو طی کرد و از پله های پایین رفت و قبل از اینکه به صدا کردن های خدمه پشت سرش واکنشی نشون بده از عمارت بیرون زد.
نفس نفس میزد و نمیدونست چرا داره فرار میکنه، اصلا نمیدونست کی دقیقا تصمیم فرار رو گرفته بود اما تمام چیزی که میدونست این بود که هر تصمیمی درست تر از این بنظر میاد که پیش یونجون بمونه و اجازه بده ازش استفاده کنه. درحالی که لباس بلندش رو از جلوی پاش جمع کرده بود ، با سرعت دو سمت درخت های بلندی دوید که میدونست شروع یه جنگل بزرگ و ترسناکه.