blood and tears

blood and tears

cho


بعد از کلی کلنجار رفتن با اون پسر و پوشوندن لباس ها بهش ، بومگیو رو مقابل آینه بزرگ اتاقش نگه داشته بود و شونه های ظریفش رو اسیر انگشت های محکمش کرده بود و از پشت به انعکاس پسر توی آینه خیره بود.  هنوز میتونست لرزش بدنش رو زیر انگشتاش حس کنه، بخاطر ترس نفس نفس میزد و به زور جلوی خودش رو گرفته بود که اشک هاش سرازیر نشن.


+ حالا وقتشه بهت بگم چرا اینجایی


دم گوش بومگیو آروم زمزمه کرد و از قصد نفسش رو روی گوش پسر رها کرد و بومگیو با از جا پریدنش، نگاه خیره و کنجکاو و اما ترسیده‌ش رو از توی آینه به یونجون داد .

مشخص بود حتی نمیتونه دهن باز کنه و درمورد علتش دوباره از یونجون سوال کنه چون بنظر می‌رسید خوب حد و مرز ها براش مشخص شده بود و میدونست که اینجا اگه لازم باشه خود یونجون به حرف میاد و بهش توضیح میده و اگرم لازم ندونه بومگیو فقط باید بدون هیچ سوالی به دستوراتی که بهش میدن عمل کنه . یونجون از این قضیه راضی بود، هرچقدر که میتونست اون پسر رو رام خودش کنه و از لجبازیش کم کنه براش لذت بخش تر بود.


+ تاحالا چه چیزایی از لرد یونجون شنیدی ؟


یونجون از قصد و با شیطنت لب زد و منتظر با لبخند منظور داری به بومگیو خیره شد. اون پسر هنوز خبر نداشت که یونجون هویت واقعیش رو میدونه و یونجون هم قصد نداشت حالا حالاها چیزی از این موضوع بهش بگه.  بومگیو به وضوح رنگش پریده بود. کسی نبود که شایعات و حرفایی که راجع بهش توی شهر میزنن رو نشنیده باشه و قطعا بومگیو هم یکی از اون آدما بود که کم درمورد لرد یونجون و کاراش نشنیده بود.

نوک انگشتاش رو توی شونه های بومگیو با بی رحمی فشار داد و توی گوشش غرید.


+ زودباش بگو !


- شما..شنیدم که لرد یونجون هستید، پسر اول کنت چارلز


بومگیو با اضطراب آب دهنش رو قورت داد و ادامه داد


- قربان..مردم میگن که لرد، همیشه با زن های فاحشه سرگرمه و-


با هر لحظه بیشتر کش اومدن لب های یونجون و شکل گرفتن نیشخند کثیفی روی لبش ، تپش قلب بومگیو بالاتر میرفت و نفس کشیدن براش سخت تر میشد.


+ که اینطور... ولی میدونی؟ من از زن ها خوشم نمیاد


با تموم شدن جمله‌ش ، بزرگ شدن مردمک های چشم بومگیو رو به وضوح دید. با حرکت موذی ای مو های پریشون شده اطراف گردن بومگیو رو کنار زد و سرش رو نزدیک تر کرد به گوش پسر و لباشو با ظرافت روی لاله گوشش حرکت داد و اجازه داد نفس های داغش به پوست پسر برخورد کنه‌.


+ میخوای بدونی باهاشون چیکار میکردم ؟


-لرد باهاشون رابطه برقرار میکرد...


بومگیو با استرس و تردید لب زد و یونجون خنده ای کرد و لباشو از گوش بومگیو تا رگ نبض دار گردنش رسوند و زبونش رو روش حرکت داد و پوستش رو خیس کرد.


+ نچ..میکشتمشون


با تموم شدن حرفش، با از حرکت وایسادن حرکت بی قرار قفسه سینه بومگیو متوجه شد که نفس پسر از شدت شوک حبس شده . دلش می‌خواست همونجا از شیرین بودن تک تک حرکاتش بخنده و مسخرش کنه، اما بازی کردن با بومگیو شدیدا براش لذت بخش شده بود و بهش هیجانی که می‌خواست رو میداد.بدون اینکه لباشو از پوست گردن پسر فاصله بده ، دستش رو روی سینه بومگیو سر داد و به لباسش چنگی زد و دستش رو درست جایی قرار داد که تپش بی قرار قلب اون پسر کوچولو رو زیر مشتش حس کنه.


+ هیشش، نترس...میدونی، همین ترسیدنشون و جوری که برای زنده موندن جیغ میزدن جذاب بود.


همونطور که یکی از دستاش رو روی سینه بومگیو نگه داشته بود، ساق دست دیگه‌ش رو مقابل گلوی بومگیو قرار داد و قفلش کرد و به چشمای ترسیده بومگیو از توی آینه خیره شد.


+ هربار که بیشتر جیغ میزدن، و هربار نگاهشون بیشتر رنگ ترس میگرفت، بیشتر برای کشتنشون هیجان زده میشدم


بومگیو به ناچار نفس حبس شده‌ش رو رها کرد و بعد از چند نفس عمیق و محکمی که کشید، حلقه دست یونجون دور گردن بومگیو محکم تر شد و رسما پسر رو توی چنگ خودش گرفته بود. بومگیو سریعا واکنش نشون داد و انگشتای استخونیش رو دور بازو و ساعد یونجون حلقه کرد و سعی داشت حلقه محکم دستای لرد رو از گردنش جدا کنه اما یونجون قوی تر از این حرفا بود.


+ تو، حتی از اونا هم جذاب تری پسر !


یونجون با حرص از بین دندوناش غرید و بدون اینکه بتونه خودش رو کنترل کنه با لذت گردن بومگیو رو میفشرد و غرق چشمای گشاد شده پسر شده بود و نیشخندش هر لحظه عمیق تر میشد.


- لرد..خواهش..میکنم


بومگیو با صدایی که به زور از گلوش خارج میشد درمونده نالید و از شدت فشار قطره اشکی از گوشه چشمش روی گونه‌ش ریخت


+ میبینی؟ حتی الانم داری بیشتر تحریکم میکنی که بکشمت، خیلی ترسو و زیبایی


بومگیو با حرص اینکه شاید بتونه نجات پیدا کنه به دستای یونجون چنگ میزد و درست جایی که حس میکرد جلوی چشماش داره رو به سیاهی میره، یونجون رهاش کرد و درست مثل اینکه اثر هنری خلق کرده باشه چند قدم فاصله گرفت و با لذت به چهره کبود شده بومگیو خیره شد و شروع کرد به خندیدن.


+ تا جایی که میتونی اون چهره دوست داشتنی و بیچارت رو نشونم نده ! .. امروز باهام به مهمونی میای و به عنوان همراه من معرفی میشی، میخوام به پدرم بگم که قصدم باهات ازدواجه.. این برای من بهترین فرصته که قدرت بدست بیارم و بتونم به چشم پدرم بیام.


یونجون دستش رو توی جیب شلوارش فرو برد و شروع کرد توی اتاق قدم زدن.


+ تا ازت چیزی نپرسیدن حرف نزن و وقتی میخواستی چیزی بگی فقط زمزمه کن و نزار کسی متوجه صدای زمخت و مزخرفت بشه، تا جایی که میتونی تن صدات رو پایین میاری و ... مثل یه اشراف زاده رفتار میکنی !


یونجون خوب میدونست بومگیو چطور بلده مثل یه اشراف زاده اصیل بنظر برسه، اون خوب از گذشته بومگیو با خبر بود و میدونست تا حد امکان میشه به این پسر اعتماد کرد و قرار نیست اونقدرا گند بزرگی به بار بیاره، بخصوص که کسی به اون چهره معصوم و زیبا شک نمیکرد.


+ پدرت یه تاجر آسیاییه که معمولا توی سفر به کشورهای دیگه‌ست و اسمت .. هه را هست


برای گفتن اسمش مکثی کرد و سرجاش متوقف شد ، زیر چشمی به بومگیو خیره شد تا واکنشش رو نسبت به اون اسم ببینه و درست حدس زده بود. اون پسر توی پنهان کردن حس هاش موفق نبود. صورتش از عصبانیت قرمز شده بود و اخماش توی هم رفته بود و لباس بلندش رو توی مشتش میفشرد.



بومگیو هر لحظه احساس نفرت نسبت به خودش بیشتر می‌شد. هه را؟ درست اسم خواهرش باید توی این بازی مسخره و تمسخر آمیز بهش می‌رسید. شاید این یه نشونه بود، اینکه هه را چقدر روحش در عذابه بخاطر برادر بی کفایتش و حالا توی این لباس ها داره بهش نگاه میکنه و بهش میخنده . درسته، اون فقط مثل یه دلقک بی مصرف بود که حتی نمیتونست به گرفتن انتقام خانوادش فکر کنه.


+ اسم خودت چیه؟


- من..ایوان


بلافاصله جواب داد چون قبلا بهش فکر کرده بود و نمیخواست ذره ای مشکوک بنظر برسه سر یه اسم ساده. اما فقط با گفتن اسمش هرچند روان و سریع، لرد نیشخند تحقیر آمیزی بهش زد و سرش رو تکون داد.


+ هرچند، از نظر من رعیت ها هویتی ندارن که بخوان نیازی به اسم داشته باشن.



______


مقابل در ورودی عمارت قرار گرفته بودن و هرکس از کنارشون رد میشد نگاه متعجب و کنجکاوی بهشون مینداخت و رد میشد، حدس میزد کسی جرئت این رو نداشت و یا حتی جایگاهش رو که از لرد یونجون حساب پس بگیره و بپرسه که این کیه کنارش. از اینکه دستش بین بازوی یونجون حلقه شده بود به شدت احساس معذب بودن میکرد. کل بدنش درد میکرد و حرکت توی این لباس ها براش به شدت سخت و معذب کننده بود و از همه مهم تر اون اسم لعنتی یک لحظه هم از سرش نمیفتاد.

درست مثل یه ورد داشت توی سرش تکرار میشد و هر لحظه تصویر خانوادش جلوش مجسم میشد.آروم با یونجون هم قدم شد و وارد فضای عمارت شدن، همه جا چراغونی بود و سرتاسرش پر بود از مجسمه های طلایی و سفید رنگ و مقابلشون تالار با شکوهی قرار داشت که همه اشراف زاده ها اونجا داشتن وقت میگذروندند و بومگیو با هر قدم که برمی‌داشت احساس می‌کرد داره به قتلگاه خودش نزدیک میشه.


به محض وارد شدنشون به سالن تقریبا بیشتر نگاه ها رو مال خودشون کردن، بومگیو ناخواسته چنگی به بازوی یونجون زد و نگاهش با نگاه دختری که با شوک بهشون خیره شد گره خورد.  یه دختر مو نارنجی با کک و مک هایی روی گونش و چشم های آبی و پوستی به سفیدی برف که توی لباس اشرافیش مثل ستاره می‌درخشید و به شدت زیبا بود. از درخشش اون دختر بین همه زن های توی تالار بومگیو حدس میزد که این همون زنیه که یونجون باهاش درموردش حرف زده بود، آلیس ! کسی که امشب قرار بود به عنوان همسر آینده پسر اول کنت چارلز معرفی بشه، اما حالا لرد با کسی که هیچکس خبر نداشت درواقع یک پسره، وسط تالار ایستاده بود و همه نگاه های مردم رو مال خودش کرده بود. عجب رسوایی ای


لبش رو با استرس از داخل گزید و با بغض کردن اون دختر و به سرعت خارج شدنش از تالار ، نگاهش رو به کنت چارلز داد که با صورتی توهم رفته و اخمو سمتشون قدم برمی‌داشت. بومگیو مطمئن بود کنت به شدت عصبیه و رگ های متورم پیشونیش به خوبی اینو فریاد می‌زد.


- یونجون ! ..این دوشیزه جوان کیه؟


برعکس کنت، یونجون به شدت ریلکس بنظر می‌رسید و حتی لبخند پیروزمندانه ای هم روی لب هاش بود.


- پدر، مگه نمیخواستید ازدواج کنم؟ ببخشید که قراره اینطور با همسر آیندم آشنا بشید ولی من از قبل کسی رو مد نظر داشتم.


کل تالار توی سکوت فرو رفته بود، کسی جرئت اعتراض به این وضع رو نداشت جز خانواده ی خود کنت چارلز ، اون همیشه از بالا مقام ها بود بین مابقی ثروتمندان و بقیه قشر اشراف زاده ها.

همیشه برای خاندان وانگ احترام ویژه ای داشتن و هرگز در خودشون نمیدیدن که تصویرشون مقابل کنت چارلز خراب بشه. اون مرد همیشه کسی بود که در راس قدرت قرار داشت.


- مادام، اسمتون چیه؟


کنت به شدت عصبی بنظر می‌رسید اما لحنش با بومگیو مودبانه و با احترام بود، درست همونجور که از یک مرد شرافتمند و اصیل انتظار می‌رفت.


+ هه را


با آروم ترین تن صدایی که میتونست از گلوش خارج بشه گفت و سرش رو پایین انداخت .


- چی ؟


با بالاتر رفتن صدای کنت نگاه مضطربش رو بالا اورد و به چشمای مرد قدرتمند مقابلش داد و قبل از اینکه بخواد دوباره حرفش رو تکرار کنه ، مقابل چشماش همه چیز رنگ باخت و رو به سیاهی رفت ...

Report Page