blood and tears

blood and tears

cho



با به یکباره پاشیده شدن سطل آب یخ روی صورتش با شوک و فریاد به هوش اومد و نگاه گیج و وحشت زدش رو اطراف چرخوند. دیدش به شدت تار بود اما به مرور تونست دو مرد داخل اتاقک و میله هایی که اطرافش اتاق رو محاصره کرده بودن رو شناسایی کنه.

توی یه زندان بود؟ یا شایدم یه قفس کوفتی دیگه؟ ، با اولین نگاهی که به خودش انداخت متوجه لخت بودنش از بالا تنه شد و تازه داشت متوجه این میشد که دست و پاهاش با قفل و زنجیر بسته شده و بین زمین و آسمون معلقه و دست و پاهاش به صورت ضربدری به میله های پایین و بالای سرش وصل شده بودن .


- بالاخره شاهزاده افتخار داد و بیدار شد؟


با شنیدن صدای لرد یونجون نگاه گیجش رو بهش داد. همون چهره خونسرد و جدی و پوزخندی که انگار هرگز قرار نبود از روی لب های اون پسر پاک بشه.

یونجون بدون اینکه نگاهش رو از بومگیو بگیره صندلی چوبی و زوار در رفته ای رو با پاهاش جلو کشید و روش نشست و دست به سینه درحالی که یه پاش رو روی پای دیگش مینداخت به دستیارش که بومگیو میدونست همون مردیه که باهم تا اینجا اومده بودن با چشم و ابرو اشاره ای کرد .

بومگیو قبل از این‌که‌ بخواد موقعیتش رو هضم کنه و دهنش رو باز کنه با درد وحشتناکی که توی کمرش پیچید فریادی زد و به بدنش قوسی داد.

هر ثانیه گیج تر از لحظه پیش میشد، نمیدونست چرا باید توسط یونجون خریداری بشه، نمیدونست چرا باید اینجا اینطور دست و پا بسته زندانی باشه و حتی دلیل شلاق خوردنش هم نمیدونست. همه چیز به سرعت و نامفهومی یک کابوس میگذشت و بومگیو حتی فرصت سوال پرسیدن و یا اعتراض نداشت.


+ با من..چیکار دارید؟


شمرده شمرده درحالی که نفس هاش به زور بالا میومدن گفت و از زیر چتری های خیسش به پسر مقابلش خیره شد که حالا لبخند گشاد و خبیثانه ای رو لباش بود.


- با یه برده چه کاری میشه داشت، هوم؟


پسر مقابل در نهایت آرامش و با لحنی تمسخر آمیز لب زد و طولی نکشید که ضربه بعدی شلاق روی بدنش فرود اومد و سوزش و میزان درد دیوونه کنندش رو به بومگیو یادآور شد. بخاطر ضربات متعدد شلاق روی کمرش و پهلوهاش احساس می‌کرد ضعف کرده و کل بدنش میلرزه، نگاه ترسیده و پر از دردش رو به مرد کناریش داد که زیر دست لرد بود .

بنظر می‌رسید اون‌ پیرمرد بیچاره هم چندان از کارش راضی نبود و هربار که با بومگیو چشم تو چشم میشد با شرمساری نگاهش رو میگرفت و از ارتباط چشمی بعدی جلوگیری میکرد.  با تقلا و لجبازی دستاش که اسیر حلقه های آهنی سنگینی بود رو تکون داد و فریادی از شدت کلافگی و درد کشید .


+ لعنتی..ولم کن، کی با یه آدم دیگه همچین رفتاری داره؟


- خدای من، نکنه فکر میکنی که یه آدمی؟


یونجون قهقهه زد و از جاش بلند شد و با قدم های بلند و محکم سمتش اومد و چونه‌ش رو با بی رحمی توی مشتش گرفت و فشار داد اونقدری که بزاق بومگیو از بین لبش بیرون ریخت و از لباش جاری شد و نگاه بی حالش ناچار به چشمای پسر وحشی مقابلش داده شد.


- تو، فقط و فقط یه موش کثیفی که هروقت دلم بخواد میتونم خونش رو بریزم !


یونجون بعد از تحقیر کردنش با سیلی که به صورتش زد رهاش کرد و شلاق رو از دست مرد مسن کنارش کشید و چند ضربه محکمی با تموم توان روانه کمر خونی بومگیو کرد ، اما بومگیو اونقدر بی جون شده بود که دیگه واکنشی جز پرش های عصبی بدنش مقابل ضربات شلاق نداشت.


- عوضی میبینی؟ باید اینطور بزنیش


_______


با کلافگی موهاش رو عقب زد و دوباره خودش رو مقابل بومگیو رسوند و این بار از موهاش گرفتش و سرش رو بالا اورد و به صورت بی حالش خیره شد. پسر مقابلش واقعا ظریف و نحیف بود و صورتش به ظرافت نقاشی شده بود و کوچک ترین نقصی نداشت، دوست داشت صورت این پسر رو بدون خش و خونی تماشا کنه ، چون بنظرش همینطور که بود بی نقص و تماشایی بنظر می‌رسید.

  یونجون عاشق هنر بود، اما نه هر هنر و اثاری، یونجون از انسان های زیبا و خلق اثر های هنری خودش روی بدن و صورت اون ها لذت می‌برد ، اما بومگیو حالا مثل بوم نقاشی ای بود که یونجون از شدت عطش و تشنگی نمیخواست حتی یه رد رنگ روش بیفته و مدام خودشو برای خلق اون نقاشی تشنه نگه داره.

لب های قلوه ای صورتی و بینی متناسب با صورت ظریف و استخونیش و چشم های درشت و قهوه ای رنگ با مژه های بلندی که به خوبی تزیینش کرده بودن و ابروهای پر و مردونه و زیبا. تک تک اجزای صورت بومگیو رو از نظر گذروند . اون به قدری زیبا بود که اگر توی یه لباس زنونه نمایان میشد کسی متوجه نمیشد اون یه مرد باشه‌.

از فکری که به یکباره به ذهنش هجوم آورد نیشخندی زد و قدمی به عقب برداشت تا بدن بومگیو تمام و کمال توی قاب چشماش قرار بگیره . تا وقتی که این پسر انقدر هیجان زده و کنجکاو نگهش میداشت، چرا باید به دیدار با آلیس و بازی حوصله سر بر پدرش تن میداد؟


+ هنری ! ..تا روز مهمونی نزار حتی یک خش روی صورتش بیفته


با هیجان لب زد و بی توجه به نگاه سوالی و متعجب هنری صورتش رو نزدیک صورت بومگیو برد و لباش رو مماس لب های پسر نگه داشت اما چیزی جلوش رو گرفت و لب های یونجون سمت گونه های رنگ پریده و سرد بومگیو هدایت شد و زبونش رو دورانی روی گونه پسر حرکت داد و بوسه خیسی رو با وجود بی قراری ها و تقلا های ریز بومگیو روی گونش گذاشت. 

بنظر می‌رسید بومگیو بیهوش بود و فقط از درد ناله های ریزی میکرد و همین قضیه یونجون رو هیجان زده میکرد و اون پسر رو از دیدش بامزه میکرد.


______



بعد از اون شب دیوونه وار بدنش به شدت درد میکرد و حتی به زور میتونست راه بره ، به سختی خودش رو با آدم هایی که همراهیش میکردن هم قدم کرده بود و بعد از متوقف شدنشون و شنیدن صدای بسته شدن در ، پارچه ای که مقابل چشماش بسته بودن رو باز کردن.

بخاطر یهویی رسیدن نور به چشماش، چشماش رو تنگ کرد و به فضای اطراف خیره شد. اتاق به شدت اشرافی و زیبا، پر شده از وسایل گرون قیمت بود، جوری که بومگیو میتونست چشم بسته بگه کوزه های لعاب دار و گلدون های اطراف اتاق قدمت زیادی دارن و چیزیه که توی خانواده های ثروتمند و اشرافی هر نسل به ارث میرسه و کم ارزشی نداره !

اتاق فضای با شکوه و خوفناکی داشت، ترکیب رنگ مشکی و قرمز و تاج طلایی رنگ تختی که سرش به یک مجسمه سر مار کبری ختم میشد با چشم هایی با نگین های قیمتی قرمز و پرده های سرتاسر مشکی رنگ و لوستر های بزرگی که از سقف اویزون بودن. احساس می‌کرد توی اتاق خواب شاه قرار داره.


- اول باید مطمئن بشیم که لباس ها اندازشون هست یا نه


با به حرف اومدن زنی نگاهش رو سمت صاحب صدا برگردوند


- مشکلی نداره فقط سریع تر ، چیزی تا مهمونی نمونده و باید اول حمام کنه پس زمان زیادی نیاز داره


مردی که اسمش هنری بود جواب زن رو داد و بومگیو نگاهش رو به زن داد که با یه لباس اشرافی زنانه داشت قدم به قدم با لبخند ظاهری سمتش میومد و ازش می‌خواست لباسش رو از تنش دربیاره.  با تعجب چند قدمی به عقب برداشت و لبه های لباسش رو محکم توی مشتش فشار داد و بخاطر توهینی که داشت بهش میشد اخماش رو توی هم کشید .


+ میخواید با من چیکار کنید؟ چرا اینجا هیچکس به من جواب درستی نمیده؟


- جناب، این فقط دستور لرد یونجونه و ما همه باید ازش پیروی کنیم... همینطور شما !


زن با لحنی که سعی می‌کرد بومگیو رو آروم کنه میگفت اما بومگیو حتی میتونست گیجی توی صورت زن رو هم ببینه، دستورات اون لعنتی چیا بودن دیگه ؟ اونقدر دستوراتش نامفهوم بود که اینطور همه یه علامت سوال و تعجب بزرگ بالای سرشون سبز بشه؟ چرا از وقتی اون لرد عوضی سراغش اومده بود همه چیز معنی و مفهوم خودش رو از دست داده بود.

با داد و فریادهایی که سر داده بود و در برابر پوشیدن اون لباس مقاومت میکرد، در با شدت باز شد و قامت لرد یونجون توی چهارچوب در بزرگ و طلایی رنگ نمایان شد که چشم هاش از دیدن بومگیو به خون نشسته بود. با بهت سرجاش متوقف شد و درحالی که به لرد خیره بود خشکش زد.


- همه گمشید بیرون، خودم درستش میکنم


- اما لرد شما-


- گفتم گم شید


یونجون با تمام توانش غرید و ثانیه بعد همه افراد از اتاق خارج شدن . از ترس قدمی به عقب برداشت و دستش رو لبه تخت گرقت و تکیه‌ش رو بهش داد اما یونجون با قدم های سریع خودشو بهش رسوند و از یقه لباسش گرفتش و روی زمین پرتش کرد.


- کی گفته توئه حقیر با این لباسای کثیف و ناچیزت میتونه به تخت من برخورد کنه؟ ..همین که تونستی پات رو توی اتاق لرد یونجون بزاری و کسی سرت رو از تنت جدا نکنه باید کلاهت و بالا بندازی رعیت زاده ناچیز !


+ قربان..اون لباس زنونه‌ست


بومگیو حس میکرد از موقعیتی که توش قرار گرفته چشماش پر شده. میون اشک هایی که از گونش جاری شده بودن لب زد . هنوز بابت زخم های کمرش نمیتونست راه بره و بخاطر روی زمین پرت شدنش سوزششون دوباره شروع شده بود.

.یونجون از شنیدن جملش قهقهه ای زد و طبق عادتی که داشت موهاش رو عقب زد و به موهاش چنگی زد‌.


- احمق کوچولو واقعا فکر کردی برای چی خریدمت؟ به اون غرور مسخره مردونت برخورد که میخوام چنین لباسی تنت کنم؟ بنظرت خیلی مسخره میشی؟ همینطوره !فکر کردی اوردمت اینجا که توی پر قو بزارمت و طاقچه بالا بزاری برام و تحملت کنم؟


با حرص از صورت بومگیو عقب کشید و لباس رو از روی تخت برداشت و توی دستش گرفت و منتظر به پسر درمونده مقابلش خیره موند‌


- سریع باش، یا همین الان لباسات رو درمیاری، یا مجبور میشم خودم اون لباسای کهنه و ناچیزت رو توی تنت پاره کنم و برهنه توی عمارتم رهات کنم !

Report Page