beautiful trouble

beautiful trouble

Sunshine



ساعت تقریبا نه نیم بود، یونجون داشت با سوبین حرف میزد و هر دو داشتن باهم حرف می‌زدن و فکر میکردن که باید چی کار کنن، چون بوم سگ دو ساله بود که وارد قالب فرد بیست ساله شده و نمیتونه هیچ چیزی رو درک کنه، تنها چیزی که اون دوتا میدونستن اینه که اون پسر نیاز به توجه کردن داره.

اول باید براش اسم انتخاب میکردن، همه آدم‌هایی اطراف یونجون میدونستن اسم سگش بومه و باید یک اسم دیگه براش انتخاب میکردن

دومین چیز این بود که یادش بدن چطور رفتار کنه، همه قرار نیست باهاش خوب رفتار کنن و بوم نباید با همه گرم رفتار کنه، باید بهش سواد یاد میدادن، آداب معاشرت، غذا خوردن...

هزاران کار دیگه بود که یونجون مسئول بود تا همه این ها رو به بوم یاد بده و البته که سوبین کنارش بود تا بهش کمک کنه

قرار بودن فیلم های مختلف دانلود کنن تا به بوم کمک کنه

میدونستن کارشون قرار خیلی سخت باشه، این بچه قرار نبود به این راحتی ها همه چیز رو یاد بگیره.

قرار بود سوبین و یونجون این رو بین خودشون نگه

دارن. 

سوبین دنبال اسم های مختلف میگشت و یونجون داشت به این فکر می‌کرد که اگر یک روزی خواست ازدواج کنه، یا پارتنری برای خودش پیدا کنه، باید با بوم چی کار کنه، چی میتونه بگه؟

پسرش که نیست یونجون ۲۳ سالشه و بوم ظاهرش شبیه یک پسره ۲۰ ساله است، دوست پسرش هم که نیست، برادرش هم نمیتونه بگه، نمیدونست باید چی کار کنه.

مهمترین چیز یادش رفته بود، اگر یک روزی میخواست همچین کاری کنه، بوم حتما ازش متنفر میشد چون فکر می‌کرد که میخواد رهاش کنه.

باید به بوم یاد میداد که دیگه نباید همدیگه رو ببوسن، نباید شبها تو بغل هم بخوابن یا دستهای همدیگه رو بگیرن، اینجوری بقیه جور دیگه براشت میکردن یا حتی ممکن بود بوم یک روزی از یکی خوشش بیاد و این براش مشکل بشه.

یونجون داخل افکارش خفه شده بود.

یعنی ممکنه یک روز بوم ولش کنه

اگر عاشق یکی بشه و تنهاش بزاره

اگر یکی بخواد ازش سواستفاده کنه چی؟

ممکنه بوم هم مثل بقیه آدم‌ها یک روزی ازدواج کنه؟

بعدش یونجون رو به چشم چی نگاه میکنه؟

یونجون هم حس میکرد به فردی که قرار بعدا باهاش خیانت کرده چون یه پسر رو بوسیده بود، اونم دوبار، شاید هم بیشتر اونم به خواست خودش.

تازه فهمیده که چی کار کرده، به بوم گفته بود که حق نداره کسی رو بجز خودش نه ببوسه و نه بغل کنه، همه چیز فقط برای خودش.

از اینکه این‌ کار رو کرده بود هم پیشمون بود هم خوشحال، اینجوری بوم بجز خودش مال هیچ کس دیگه ای نبود، اما اگر خود بوم یک روز میخواست ازش جدا شه باید چی کار می‌کرد، میزاشت که بره.

صدرصد یونجون این کار رو نمی‌کرد، اون برای خودش جواهر پیدا کرده بود و قرار نبود که به همین سادگی رهاش کنه.

............

صدای اسب پاهای اسب تن همه درخت های رو لرزانده بود.

انگار که درحال نبرد با آن رودخانه خورشان بودند، باد میان موهایش میرقصید، خورشید سوازان خود را بر تن خسته آن دو میکوبید.

اسب هایشان آرام گرفت.

پسری با موهای مشکی بلندی از آب اسبی که با خودش و لباس تضاد داشت پیاده شد.

کمر باریکش، از زیر آن لباس چند لایه مشخص بود، کمربند طوسی اش به دور آن کمر ظریف بسته شده بود.

پوستش با سفیدی ابرهای آسمان برابری می‌کرد، لبهای سرخ بزرگش زیبای صورتش را چندین برابر کرده بود، چشمان خمار روباه گونه اش، پسرک روبه رویش را دیوانه خود می‌کرد.

کسی که با لباس های سفیدی درست به رنگ پوستش و موهای قهوه‌ای بلندش به آن پسر رو به رویش نگاه می‌کرد. کسی که داشت اسب هایشان را به آن درخت بزرگ میبست.

+این همه گفتی، اسب سواری اسب سواریم، این بود؟ بنظرم شاهزاده من باید بیشتر تلاش کنه

پسر بزرگ این رو گفت و جلو آمد و روبه رویه اون پسری ایستاد که با اخم های ریزی بهش نگاه می‌کرد

+چیه بوم؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟

با خنده گفت و پسر روبه روش رو داخل بغلش کشید.

- اگر من بد اسب سواری میکنم بخاطر اینکه استادم بد بوده، کسی که اینجا مشکل داره تو هستی نه من

تمام تلاشش را کرد تا خودش را ناراحت نشون بده، تا پسر رو روش اون رو بیشتر در آغوش بکشه

+شاهزاده من تمریناتش رو سر موقعه انجام نمیده بخاطر همینه

- شاید چون یکی بجایی اینکه بهش تمرین بده، کارهای دیگه انجام میده

پسر بزرگتر خندید و اون رو بیشتر داخل بغلش فشار داد

+تو درست میگی

درست همان لحظه صدای پای دو نفر باعث شد از هم جدا بشن

+اونا زوج روباه و قو هستن؟

- مگه نمیبینی خودشونن دیگه، شاهزاده بومگیو و شاهزاده یونجون

صدای اون دو کودک توجه اون دو نفر رو به خودش جلب کرد و باعث خندشون شد، با باز کردن چشماشون دیگه خبری از اون دوتا پسر نبود، پسر بزرگ تر خنده ای کرد و کمر پسر کوچیک تر رو گرفت و به خودش نزدیک تر کرد

+روباه و قو؟

این رو گفت و دسته ای از موهای پسر کوچیک تر رو از صورتش کنار زد،پسر که همینطور به چشم‌های تیره پسر بزرگتر خیره شد بود گفت

- روباه سیاه و قو سفید

...........

بوم این صدا ها رو میشنید.

صدايی که مدام در گوشش پخش میشد

روباه سیاه و قو سفید

و چهره‌ ای پسر خونی رو به روش

باعث میشد که فریادش گلوش رو ترک کنه.

.........

یونجون هنوز داخل فکر بود.

سوبین رفته بود و ساعت یازده شب بود

که با صدای فریادی که یونجون شنید باعث شد که قلبش محکم خودش رو به قفسه اس سینه اش بکوبه

چشماش گرد شد، میدونست این صدا صدايی کیه

صداش هنوز براش آشنا نبود اما میتونست تشخیص بده صدا صدايی کیه

به سرعت از روی مبل بلند شد و به سمت اتاق رفت، در اتاق که باز یونجون صحنه ای رو دید که باعث شد قلبش روی زمین بیوفته،با خودش میگفت که چرا این کار رو کرد، کاش اون پسر هیچ وقت داد نمیزد که یونجون مجبور بشه اون در رو باز کنه و اون رو در این حالت ببینه، اصلا چرا داد زد چی شده؟

چی شده که باعث شده بوم اینجوری بشه

سرش روی بالشت انداخته بود و پاهاش رو داخل شکمش جمع کرده بود و به خودش می‌لرزید،صدای نفسهاش کل اتاق رو پر کرده بود و اشکهاش بالشت رو خیس کرده بودند.

یونجون الان متوجه شد که داخل اون لباسها چقدر کوچولو به نظر میرسه.

الان وقت فکر کردن به اینها نبود الان فقط باید پسر کوچولو رو آروم می‌کرد.

با عجله سمت تخت رفت و بازوهای بوم رو گرفت و اون رو داخل بغلش انداخت.

میدونست که اون کابوس دیده و چیز مهمی نیست اما باید آرومش می‌کرد، پس شروع کرد به نوازش کردن سرش

+هی.. بوم چیزی نیست آروم باش، یون اینجاست

ولی بوم حتی یک کوچولو هم آروم نشد و صدايی گریه هاش بیشتر شد

یونجون هول شده بود نمیدونست باید چی کار کنه

پس اون رو محکم تر بغل کرد

+بوم چیزی نیست، کابوس دیدی هیچی نشده

و باز هم بوم آروم نشد، و تنها کاری که کرد این بود که پیرهن یونجون رو داخل دستش فشار بده

یونجون سرش رو نوازش می‌کرد تا نشونش بده که همه چیز خوبه، اما بوم آروم نمیشد و بلند بلند گریه می‌کرد

+هی بوم، بوم به من نگاه کن، چیزی نیست نگاه کن من اینجام

صورت بوم رو با دو دستش گرفت و از بغلش بیرون کشید، ولی دستهای بوم کمر یونجون رو محکم گرفته بودن

بوم تقریبا روی پاهای یونجون نشسته بود و با دستهاش کمر یونجون رو محکم گرفته بود، نه تنها دستاش بلکه پاهاش هم دور کمرش حلقه کرد

نه یونجون متوجه شد نه بوم کی این کار رو کرده و نه خود بوم متوجه شد کی این کار رو کرده

+بوم همه اش خواب بود چیزی نیست، هیچکدوم واقعی نیست

یونجون همینطور که صورت بوم داخل دستاش بود میگفت

بوم فقط به چشمهای یونجون خیره شده بود و هیچ حرفی نمیزد، هنوز هم تند تند نفس میکشید ولی نه مثل چند دقیقه پیش

این باعث شده که نفس های یونجون هم آروم تر بشه

این نشون میداد که بوم کم کم داره آروم میشه

+بوم اشکالی نداره، همه کابوس میبینن باید بهش عادت کنی

بوم قبلا هم کابوس دید، همون شبی که تبدیل به انسان شده بود کابوس دیده بود

اما داخل کابوسش یونجون رو بی جون کف زمین ندیده بود

و اون خوابها اونها باعث میشدن بی اختیار اشکهای بوم روی زمین بریزه خودش هم نمیدونست چرا اما بی دليل فقط اشک می‌ریخت

بوم چیزی نگفت و فقط نفس عمیق کشید و سرش رو داخل گردن یونجون مخفی کرد

هنوز به اشک ریختن ادامه میداد

مثل اینکه قرار نبود آروم بشه

یونجون خواست چیزی بگه ولی صدای بوم نزاشت

- رو..باه...سیاه..؟

روباه سیاه؟ یونجون درست شنیده بود

+روباه سیاه چیه بوم؟ اون بهت حمله کرد؟

بوم آروم سرش رو به علامت نه تکون داد

-اون.. من..رو..بغل کرد

+بغلت کرد؟

-آره

+اینکه چیزی بدی نیست بوم

بوم خودش رو بیشتر به گردن یونجون نزدیک تر کرد

-ولی یون آسیب دید

+من؟ اون‌روباهه؟

-نه یون خودش روباه بود

یونجون گیج شده بود ولی ترجیح داد حرفی نزنه

بوم آروم شده بود، نفس هاش کاملا آروم شده بودن و دیگه گریه نمی‌کرد

سرش رو از گردن یونجون بیرون آورد

و به چشماش خیره شد

دستش رو روی موهای یونجون کشید

-موهات خیلی کوتاه شدن

بعدش دستهای یونجون رو گرفت و آروم نوازش کرد

- دستهات خیلی نرم تر شدن

سرش رو سینه ای یونجون گذاشت درست روی قلبش

قلبی که الان داشت تند تر از همیشه میزد

- قلبت هم میزنه

و دستش رو روی گونه یونجون کشید

- این فرق داره ولی هنوز هم همونی روباه سیاه خودم

بوم این رو گفت و دوباره سرش روس سینه ای یونجون گذاشت

یونجون کاملا هنگ کرده بود نه حرفی می‌زد نه تکونی میخورد

اون خواب باهاش چی کار کرده بود؟

چی شد که بوم این شکلی شد؟

بوم یک دفعه نفس عمیقی کشید و سرش رو بالا گرفت و دوباره به چشمهای متعجب یونجون خیره شد

-تو قو سفیدت رو هنوز دوست داری؟

یونجون واقعا نمیفهمید که بوم چی میگه

فقط با تعجب نگاهش رو به بوم داده بود کسی که الان روی زانوهاش بود و خودش رو بلند کرد بود اما هنوز دستاش دور کمر یونجون بودند

صورتهاشون درست روبه روی هم بود

-میخوام مثل قبلا بشم

چشمهای یونجون درشت تر شدن

یعنی بوم میخواست سگ بشه؟

- دوست داری مثل قبلا باشیم؟

+بوم چی میگی؟

-دوست داری یونجونا؟

+مم..منظور...ت..چچ..چیه؟

یونجون نمیتونست باور کنه، اصلا نمیدونست بوم راجب چی حرف میزنه

به چشمهای بوم خیره شد، چشماش یه شرارت خاصی داشتن،آتیشی که داخل چشمای بوم میدید رو باور نمیکرد اینها همون چشمهای بودن که چند ساعت پیش با معصومیت نگاهش میکردن؟

الان چی تغییر کرد؟

داخل همین چند ثانیه چه اتفاقی برای بوم افتاد؟

منظورش از مثل قبلا چی بود؟

یعنی میخواست دوباره سگ بشه؟

یعنی کار خود بوم بود که به آدم تبدیل شده بود؟

-هوم؟ یونجونا دوست نداری؟نکنه روباه من دیگه منو دوست نداره؟

یونجون نمیتونست چیزی بگه فقط سرش رو به علامت نه تکون داد

-پس هنوز منو دوست داری؟

با انگشت شستش گونه اش رو نوازش کرد

-به خاطر تو برگشتم

خم شد و بوسه ای کوتاه به گونه اش زد

-برگشتم پیشت یونجون

و گونه ای دیگه ای یونجون بوسه زد

- دیگه نمیزارم کسی ازم دورت کنه

و بوسه ای دیگه به پیشونیش زد

صورت یونجون رو محکم بین دستاش گرفته بود فشار میداد

- دیگه حق نداری جایی بری فهمیدی؟

- بدون من هیچ جایی نمیری

دوباره شروع کرد گونه یونجون رو نوازش کرد

- فهمیدی یونجونا؟

- دوباره میشیم مثل قبلا

همچنان داشت صورت یونجون رو نوازش میکرد

- شاهزاده قشنگ من

پیشونی یونجون رو محکم طولانی بوسید

یونجون از گرمایی که یک دفعه وارد بدنش شد لرزید

-دیگه هیچ وقت ولم نکن باشه؟

چشمهای بوم دوباره پر از اشک شد

- این بار بیا ضعیف نباشیم

- نزاریم حتی مرگ هم جدامون کنه

یونجون رو این بار محکم بغل کرد

- حتی اگر خودت هم بخوای این بار من ولت نمیکنم

- نمیزارم عاشق هیچ کس دیگه ای بشی

- و تو نمیزاری که من عاشق کس دیگه ای بشم

- بخاطر همین حق نداری بری به هیچ وجه

اشکهای بوم آروم دوباره از روی چشماش میریخت

- لطفا... یونجون همه چیز رو بخاطر بیار

- نزار من تنهایی عذاب بکشم

خودش رو از بغل یونجون کشید بیرون و به چشمهاش خیره شد

یونجون مثل مجسمه شده بود، نمیتونست چیزی رو که میبنه هضم کنه

این صحنه از اتفاقی که صبح براش افتاده بود شکه کننده تر بود

خم شد و لباش رو روی لبای نمیه باز یونجون گذاشت و تمام وزنش رو روی سینه های یونجون گذاشت

چشمهای یونجون بیرون زده بودن و به چشمهای بسته بوم خیره شده بود مژهاش خیس شده بودن

و این زیبایی چشماش رو صد برابر می‌کرد

یونجون هیچ تمرکزی روی خودش نداشت با حس کردن وزن بوم روی بدنش دستاش شل روی تخت افتاد

نتونست خودش رو کنترل کنه و خودش رو مقام نشون بده

فقط سعی کرد چشماش رو ببنده

و تمام تمرکزش رو روی لب‌های بوم بده

میخواست همراهیش کنه

یونجون روی تخت دراز شده بود و بوم روی سینه هاش نشسته بود سمت صورتش خم شده بود

یونجون حس میکرد که به اکسیژن نیاز داره

چند دقیقه ای بود که بوم داشت بدون اینکه نفس بکشه میبوسیدش

دستش رو روی کمر بوم گذاشته بود و سعی کرد یکم پسش بزنه و بوم خودش رو بالا تر کشید

و دستاش رو دو طرف صورت یونجون گذاشت و عمیق تر بوسیدش

یونجون سعی میکرد که اون رو پس بزنه

باید این کار رو می‌کرد، هرچقدر هم که خودش این رو دوست داشت اما باید این کار رو می‌کرد برای خودش برای بوم باید این کار رو می‌کرد

اما حالا بوم بهش اجازه نمیداد

و یونجون شدیدا به اکسیژن نیاز داشت با همه ای توانش شونه های بوم رو گرفت و از روی خودش بلندش کرد،بوم داشت بیشتر از خودش نفس نفس میزد

+هی..بو..م.. بزار.. نفس..بکشم..

بوم به یونجون نگاه کرد لبخندی زد

- فقط چند ثانيه

و خودش شروع کرد به بلند نفس کشیدن

یونجون فقط بهش نگاه می‌کرد

+بوم تو چ-

حرفش نصفه موند چون دوباره بوم لبای خودش رو روی لباش گذاشته بود

یونجون اینبار دستش رو روی کمر بوم گذاشت هرچقدر هم اشتباه اما فعلا بوم اینو میخواست و چیز دیگه ای مهم نبود

اما باید همین الان تمامش می‌کرد نباید میزاشت بوم بهش وابسته بشه و یاد خودش بهش وابسته بشه

دوباره شونه هاش رو گرفت و محکم کنار زد

و بلند شد و از بوم فاصله گرفت

- یونجونا، فعلا برای امشب بسه

- میخوام دوباره همه چیز یادت بیاد

و دوباره سمت یونجون رفت

یونجون خواست کاری کنه که بوم داخل بغلش پرید و محکم بغلش کرد

- به اندازه‌ای کل دنیا دلم برات تنگ شده بود

یونجون فقط سرش رو نوازش کرد

- بومگیوت برگشته یونجونی، لطفا همه چیز رو یادت بیاد

با صدای خیلی آرومی گفت

+بو..مگیو؟

بوم آروم سرش رو تکون داد

+بومگیو؟ بوم منظورت چیه؟ چی رو بخاطر بیارم؟

ولی بوم هیچ تکونی نخورد

+هی بوم؟

ولی جوابش رو نداد

+ بوم؟

باز هم جوابش رو نداد

+بومگیو!

و بومگیو بلند شد به چشماش نگاه کرد

+چی رو بخاطر بیارم؟

+بوم..بومگیو! بهم بگو

ولی بوم سرش رو روی سینه اش گذاشته بود هیچی نمیگفت

+بومگیو!

یونجون داشت با جدیت حرف میزد ولی بومگیو خوابیده بود و اون رو بین یک عالمه سوال تنها گذاشت


Report Page