beautiful trouble
Sunshine
یونجون کم کم غذا رو آماده کرد، داشت به این فکر میکرد که الان باید چه غذایی به بوم بده و از اون مهم تر چطور به سوبین بگه، کسی که با با تعجب فقط رفتار های عجیب بوم رو نگاه میکرد.
سوبین خشک شده بود نه حرفی میزد نه حرکتی میکرد، فقط داشت به این فکر میکرد که یونجون، چوی یونجون اون مدل معروف کسی که حتی دخترا ازش خواستگاری میکردن چطور همچين کسی رو پیدا کرده؟ کسی حتی نمیدونه آشنا شدن یعنی چی؟ و فقط با لبخند تلوزیون رو نگاه میکنه و با دستای خودش بازی میکنه و خودش رو بوم صدا میکنه، اصلا بوم کجا بود؟
سوبین حس میکرد که این مغزش نمیتونه پاسخگویی این همه سوال باشه تصمیم گرفت که فقط صبر کنه
از اون طرف بوم
بوم داشت مستند قدیمی رو نگاه میکرد، راجب شاهزاده ای قدیمی کره ای، کسی که بی رحمانه نصف خانواده ای خودش رو کشت، صحنههای خونی و قتل بازسازی شده با اینکه واقعی نبودن اما بوم رو خیلی میترسوندن، قلبش تند تند میزد و حس میکرد که قراره اون شاهزاده زمانی که خوابیده بیاد بهش حمله کنه، خودش رو جمع کرد و دستاش رو با چشماش گرفت.
سوبین کنارش بود اما، داخل دنیایی خودش خفه شد بود توجه ای به بوم نمیکرد.
سوبین هم حق داشت، اون همیشه بهترین ها رو برای برادرش میخواست، اون یونجون رو از جون خودش بیشتر دوست داشت، همیشه دوست داشت که پارتنر یونجون کسی باشه شایسته یونجون باشه، کسی که وقتی پیش یونجونه اون خيالش راحت باشه، اما الان..
اون فقط خیلی زیاد نگران زندگی برادر کوچیکش بود، داخل این چند سال، که باهم زندگی میکنن از زمانی که پدر و مادرشون داخل اون حادثه از دست رفتن، سوبین حتی با یک نفر هم آشنا نشد فقط برای اینکه صد درصد خودش رو برای برادرش بزاره، اما حالا از نظر سوبین برادرش بدترین انتخاب ممکن رو کرده.
+بوم؟
یونجون بوم رو صدا زد و خودش مشغول چیدن، بشقاب ها روی میز سفید چهار نفره شد، اونها دو نفر بودن اما بعضی موقعه ها تهیون و کای هم پیش یونجون و سوبین میومدن به خاطر همین میز چهار نفره بهترین انتخاب بود، اما حالا باید یک صندلی دیگه هم اضافه میکردن.
یونجون دوباره صدا زد
+بوم؟ بوم؟
اما چی شده بود؟ چرا بوم جواب نمیداد؟
بوم دوباره اون صدا رو میشنید
+بومگیو؟ بومگیو؟ کجایی؟ دوباره قایم شدی؟
و دوباره با نزدیک تر شدن یونجون صدا کم کم محو شد
یونجون روبه روی بوم ایستاده بود، سوالی نگاهش میکرد.
- اینجام یون
+چرا جواب نمیدادی؟بیا بریم غذا بخوریم...
و چشم یونجون به سوبین افتاد که به یک نقطه خیره شد بود و هیچ حرفی نمیرد
+سو..بین؟ هیونگ؟
× چی شده یونجون؟
+بیا بریم غذا بخوریم،بوم پاشو
- بریم یونی
بوم بلند شد و دست یونجون رو گرفت
یونجون به گره خوردن دست خودش و دست بوم خیره شد.
اون خیلی سفید بود و پوستش انقدر لطیف بود که یونجون حس میکرد دستهای یک نوزاد رو گرفته
اما یک چیزی اونجا بود که یونجون زیاد ازش خوشش نیومد.
اون کبودی روی دستش زیادی مشخص بود، زیادی با پوستش تضاد داشت و یونجون از اینکه خودش باعث اون کبودی شده به شدت ناراحت بود.
سوبین به دستهای اون دو نفر خیره شد
(حتما یونجون خيلی دوسش داره)
سوبین کمی هم داشت حسودی میکرد، یک نفر، یک دفعه وارد زندگیش شد و داره برادرش رو ازش میگیره
یونجون صندلی رو برای بوم عقب کشید و گذاشت کنار خودش بشینه.
یونجون پنکیک شکلاتی درست بود چیزی که مورد علاقه سوبین و خودش بود، فکر کرد ممکنه که بوم هم خوشش بیاد.
یونجون میز خیلی قشنگی چیده بود،معمولا زیاد این کار رو نمیکرد اما حالا برای اینکه ببینه بوم چی دوست داره، همه چیز حاضر کرد بود.
+خیلی خب بوم امیدوارم خوشت بیاد.
بوم لبخند زد و به یونجون نگاه کرد، قلب یونجون با دیدن لبخند بوم ذوب شد، نیازی نبود چیزی بگه یا کاری کنه چشماش همه چیز رو میگفتن.
سوبین هم با نگاه چندشی به اون دو نفر نگاه میکرد آروم سرفه کرد تا حضورش رو نشون بده
یونجون یک تيکه از پنکیک رو برید و سمت بوم برد
+دهنت رو باز کن
بوم آروم دهنش رو باز کرد و یونجون آروم چنگال رو وارد دهنش کرد.
چشمای سوبین درشت تر شدن نمیتونست چیزی رو که میبینه باور کنه.
بوم با اولین گازی که زد چشماش گرد شدن و رو به یونجون کرد، تند تند لمقه اش رو خورد، دستاش رو بهم کوبید
- یونی این خيلی خيلی خيلی خيلی خوبه
بوم روی کلمه " خیلی" تأکید کرد چون از همه چیزهایی که خورده بود خوشمزه تر بود.
اون بیچاره هروز غذای سگ میخورد، تا حالا مزه ای جدیدی رو احساس نکرده بود
+ خوشحالم که خوشت آمده
یونجون با لبخند گفت و یک تکیه دیگه داخل دهن بوم گذاشت
سوبین با مجسمه یا دیوار فرقی نداشت فقط فقط به اون دو نفر خیره شده بود سوالی به بوم نگاه میکرد که با خوردن هر تیکه چطور ذوق میکنه و بیشتر از یونجون تعریف میکنه.
یونجون هم داشت به بوم یاد میداد که چطور غذا بخوره اما انگاری که نیاز نبود، چون قبل از اینکه بخواد کاری کنه بوم خودش شروع کرد به غذا خوردن، بدون اینکه بخواد چیزی بگه.
یونجون از این مورد خوشحال بود، اما چیزی که یونجون خيلی نگرانش بود سوبین بود که به غذاش دست نزده بود فقط اونها رو نگاه میکرد.
- یون، دل بوم سنگین شده دیگه نمیتونه
بوم این رو گفت و دستش رو روی شکمش گذاشت
یونجون بلند خندید و موهاش رو نوازش کرد
× خب؟
سوبین گفت جدی به یونجون نگاه کرد
+خب؟
یونجون نگاه سوالی به سوبین داد
- خب!
بوم نمیدونست یعنی چی فقط به تقلید از اون دو نفر با صدای بلند و لبخند گفت
× یونجون نمیخوای توضیح بدی چی شده؟
یونجون نفس عمیقی کشید
+ برو بشین، همه چیز رو برات توضیح میدم
سوبین از روی میز بلند شد و سمت پذیرایی رفت رو مبل سفید رنگ نشست
+ بیا بوم
بوم هم بلند شد و دنبال سوبین و یونجون رفت
+ خیلی خب هیونگ،میدونم که شاید برات خيلی سخت باشه...اما..
× اما چی؟ چی شده یونجون؟
+ما بوم رو از دست دادیم
یونجون خيلی سخت بیان کرد و همزمان دید که چشمهای سوبین و بومگیو پر از اشک شد
× میگی بوم... مرده؟
یونجون چشماش گردشد تا خواست چیزی بگه صدای داد و هق هق های بوم قلبش رو به درد آورد
- نه... بوم... اینجاست...
یونجون سمت بوم رفت و بغلش کرد
+ آره معلومه که بوم اینجاست، بوم من حالش خوبه اینجاست
- یو..ن.. بگو... بو...م سالمه
یونجون نفس عمیقی کشید
+الان میگم، الان میگم، فقط گریه نکن باشه
بوم آروم سرش رو تکون داد
مگر این پسر چقدر اشک داشت که با هرچیزی اینجوری گریه میکرد.
+سوبین، بوم حالش خوبه
×خب کجاست یونجون؟ اصلا این پسر کیه؟ از کجا پیدا شد؟ چرا داره به خودش میگه بوم؟ تو چرا داری به اون میگی بوم؟
سوبین تقربیا داد زد ولی صداش انقدر هم بلند نبود، مثل صدايی یونجون نبود.
+ هیونگ میدونم، باورش سخته.. اما.. بوم اینجاست
یونجون این رو گفت و دستهاش رو روی شونه های بوم گذاشت
+ بوم اینجاست.
سوبین خنده ای عصبی کرد و چشمهای درشتش رو تحویل یونجون داد
×ها؟ چی؟ یونجون داری میگی این پسر، همون سگه؟
یونجون چشم غره به سمت سوبین رفت
+ هیونگ، سگ چیه؟ بوم
×یونجون مواد زدی؟ این پسر چیزی بهت داده؟ مگه میشه سگ آدم بشه؟
+میدونم سخته، هیونگ باورش خيلی سخته اما.. این واقعا بومه، به چشمهاش، خال روی صورتش نگاه کن.
سوبین نمیدونست چرا اما میدونست اون لحن یونجون دورغ نیست
جلوتر رفت به صورت بوم خیره شد
باورش خيلی سخت بود اما اون ویژگی های ظاهری بوم رو خوب میشناخت و این واقعا بوم بود.
×بوم..؟
این رو گفت زانوهاش سست شد و روی زمین جلوی بوم و یونجون روی زمین افتاد
×اما.. چطوری.. یونجون.. چی شده؟
+هنوز هم نمیدونم هیونگ،اما هرچی که هست باید ازش مراقبت کنیم
سوبین فقط آروم سرش رو تکون داد و حرفی نزد.
چند ساعت بعد
سوبین انقدر با بوم حرف زد که یونجون سردرد گرفت، اونها غذا خوردن، انتخاب کردن شام سخت نبود، مرغ سوخاری چیزیه که همه دوست دارن البته صدرصد که بوم هم عاشقش شد.
چشمهای بوم قرمز شده بود آروم خمیازه میکشید، اولین روزش به عنوان یک انسان خیلی سخت هم نبود، به لطف یونجون اصلا سخت نبود و بوم آدم بودن رو دوست داشت، با اینکه خیلی چیزها بود که نمیدونست اما کم کم باد میگرفت، فیلم دیدن خيلی کمکش کرده بود، فیلم های که زمانی که پاپی بود میدید الان داشتن کمکش میکردن.
سوبین و یونجون داشتن حرف میزدن اما بوم انقدر خسته بود که متوجه حرفهای اون دو نفر نمیشد، چند لحظه بعد آروم روی مبل خوابش برد.
یونجون بوم رو صدا کرد اما جوابی ازش نگرفت وقتی دید که بوم خوابه، بغلش کرد و اون رو سمت اتاق خودش برد خوشبختانه تختش دونفر بود، برای یک نفر دیگه هم جا بود.
بوم رو آروم روی تخت گذاشت، موهاش رو کمی نوازش کرد، رفت.
اما شاید نباید بوم رو تنها میزاشت
صداهای زیادی میومد، دستش تو دست یک نفر بود با سرعت میدوید، دوباره همون صدايی آشنا
+نترس بومگیو نترس
اما ثانیه ای بعد بوم تنها بین جنگل بود چندین جنازه های خونی زیر پاهاش بودن، دستهاش خونی بود و گریه میکرد، آروم آروم سمت یکی از جنازه ها قدم برداشت ولی با چیزی که دید قلبش دیگه نمیزد،
صورت یونجون خونی بود، چشماش بسته بودن، از شکمش خون میریخت و موهای بلندش دورش افتاده بودن، بوم صدای نفس نفس زدن خودش رو میشنید، که ثانیه ای بعد صداهای بلندی به گوشش رسید
اون صدا ها رو نمیشناخت و چیزی نمیدید فقط فقط به اون همه جنازه خیره شد بود و اون چهره بی جون آشنا، صداها نزدیک تر شدن، بوم با جیغ بلندی از خواب پرید.