ashes of us

ashes of us

Partis

پسر دوان دوان از کوچه ی اصلی به کوچه ی فرعی رفت پشت سرش یک پسر با قد تقریبا ۱۸۰ سانت و دو مرد قوی هیکل وارد کوچه شدن

+هاها گیر افتادین

پسر خنده ای از سر تمسخر سر داد

+مگه بهتون نگفته بودن توی رد بار ورود همجنسگراها ممنوعه؟ این کارتون عواقب خوبی نداره

اون دو پسر که گیر افتاده بودن یکی ریز جثه بود و اون یکی هیکل درشتی داشت اما زورش به چهار نفر نمیرسید،

نات همان پسر ۱۸۰ سانتی دستی روی شونه ی پو گذاشت

-هی پو ولشون کن همین الانشم از ترس خودشونو کثیف کردن

+من تازه گیرشون انداختم و تو میخوای که من ولشون کنم؟

پو قدم زنان با خونسردی به سمت پسرک ریزجثه رفت و سیلی محکمی به صورت پسر زد صورت پسر به چپ پرت شد طعم خون در دهانش پخش شد

+عوضی ولش کن

پسر درشت هیکل به سمت پو حمله ور شد اما قبل اینکه بتونه مشتی به صورت پو بزنه دو مرد قوی هیکل سد راهش شدند و دو طرف بازوش رو گرفتن و او را زمین گیر کردند

نات به سمت پسر درشت هیکل رفت و موهاش رو گرفت و سرش رو به سمت عقب خم کردو دو سیلی محکم به صورت پسر زد و سپس گلویش را گرفت از گلوی پسر ناله ای از درد بیرون امد

+میخواستم پا درمیونی کنم تا ببخشتت عوضی ، ولی وقتی رفتار مسخرتو دیدم منصرف شدم ، چطوری پسری مثل تو جرعت کرد به رفیق من حمله کنه؟ احمق

نات مشت دیگه ای به صورت پسر زد

+خواهش میکنم نزنش کاری بهش نداشته باش لطفا

پسرک ریز جثه با ناامیدی التماس میکرد ، پو با قدم های محکم به سمت پسرک رفت و لگد محکمی به شکمش زد ، پسرک روی زمین افتاد لگد های وحشتناک پو روی تن نحیف پسرک فرود می آمد

+نفرینت میکنم عاشق پسری بشه که ازت متنفره

پسرک با صدای ضعیفی این را گفت و از حال رفت

+ مردم هنوز به همچین خرافاتی باور دارن؟

پو با پوزخند گفت و لکد زدن را متوقف کرد نات درحالی که داشت پسر درشت هیکل رو میزد به پسرک ریز جثه نگاهی انداخت نقاب عصبانیتش برای چندثانیه افتاد و از زدن پسر درشت هیکل پرهیز کرد

+بریم نات

نات با صدای پو به خودش اومد از روی پسر درشت هیکل بلند شد و به پو لبخندی صعیف زد

+هومم ، بریم

پو به خونه رسید پدر و مادرش رو نادیده گرفت و مستقیم به سمت اتاق برادرش رفت در رو با شتاب باز کرد

+دانک

پو با اخم گفت

+همین الان حرفی که زدی رو پس بگیر

-منظورت کدوم حرفه؟

+اون که امیدواری عاشق یه پسر بشم

دانک سرش رو از روی میز بلند کرد به سمت پو برگشت و با چشمانی معصوم گفت

-پس نمیگیرم ، چرا باید یه نفرو بخاطر گرایشش بگیری بزنی در حدی که بی هوش بشه ، پی تو که این شکلی نبودی چرا یهو انقدر عوض شدی؟

-نات دهن لق

+اون چیزی نگفته خودم دیدمت

دانک از روی صندلی بلند شد و به سمت پو رفت

+برو بیرون باهات حرفی ندارم

پو رو از اتاق بیرون کرد ، در با صدای محکم به چارچوب خورد و پشت سرش صدای قفل شدن در تکی فضا پیچید

+دانک در رو باز کن قول میدم بار اخر باشه

پو منتظر صدای دانک موند اما صدایی نیومد

+باشه اصلا توی همون اتاق بمون

پو به سمت اتاقش رفت و خودش رو روی تخت پرت کرد

با صدای برخورد دستان ضعیفی به در پو گوشی رو خاموش کرد و به کنار گذاشت

+بیا تو

پدر مادر پو با لبخندی مهربان وارد اتاق پو شدند

+پو عزیزم من و پدرت یه تصمیمی گرفتیم

مادر پو درحالی که داشت روی تخت کنار پو مینشست ادامه داد

+من و پدرت قراره بریم سفر کاری ما چندماه قرار نیست برگردیم تایلند ، برای تو بادیگارد استخدام کردیم اون قراره همه جا با تو باشه باهاش خوب رفتار کن و فراریش نده

پو اخم کرد

-ولی من الان ۲۱ سالمه نیازی به بادیگارد ندارم چرا برای دانک بادیگارد استخدام نمیکنین اون که از من کوچیک تره

+کوچیک تر و عاقل تر

پدر پو به ارامی گفت

+اون از تو عاقل تره تو هنوز که هنوزه دعوا میکنی و بچه بازی در میاری ، این بادیگارد قراره حواسش بهت باشه تا کار اشتباهی نکنی

-مستقیم بگین دارین من رو زندانی میکنین

زن دست پو رو گرفت

+پسرم ما اگه میخواستیم زندانیت کنیم خیلی وقت پیش توی خونه حبست میکردیم ، همینکه تونستم باباتو راضی کنم بجای دوتا یدونه استخدام کنه برو خداتو شکر کن

پو نفس عمیقی از سر عصبانیت کشید مامان و بابا منتظر جواب پو نموندن بلند شدن و از اتاق خارج شدن و در رو پشت سرشون باز گذاشتن

+لعنت بهش

پو با عصبانیت بالشت کنار دستش رو به دیوار پرت کرد انگاری با دیوار دشمنی داشت ، ناگهان یاد اون توییت عجیب افتاد و ته دلش کمی لرزید

Partis


Report Page