alien
-لعنت بهت یونجون...پلیسا دارن میان!
سوبین با صدای کنترل شدهای غرید. مضطرب گوشهٔ لبش رو میگزید و حس میکرد قلبش ممکنه از قفسهسینش بیرون بزنه. نگاهش بین یونجون و پلیسهایی که هرلحظه به ساختمون نزدیکتر میشدن، در حرکت بود.
یونجون بیتوجه به غرغرهای سوبین، با اخم ظریفی که روی پیشونیش شکل گرفتهبود، سعی داشت قفل اون گاوصندوق رو باز کنه. حالا که تا اینجا اومدهبودن، نباید همینطوری همهچیز رو رها میکردن. با باز شدن قفل گاوصندوق، نفس حبس شدش رو بیرون داد و خندهٔ کوتاهی کرد.
-اون ساک رو بده.
سوبین با شنیدن این حرف، نگاهش رو از بیرون ساختمون گرفت و سمت یونجون رفت. ساک رو روی زمین گذاشت و شروع به پر کردنش با پولهایی که دولت از مردم دزدیده بود کردن. البته که قرار نبود از اون پول چیزی بر دارن. این کار فقط برای برگردوندن اموال کسایی بود که بهراحتی اسیر فریبهای دولت شده بودن.
ساک پر شده از پول رو برداشت و همراه سوبین سمت خروجی دوید. همین حالا هم وقتی برای فرار نداشتن و باید عجله میکردن.
با خروجشون از ساختمون، با چند مأمورد پلیس مواجه شدن. فحشی زیرلب داد و بیاهمیت به هشدار یکی از اونها که دستور ایست بهشون داده بود، شروع به فرار کردن. نباید مأموریتشون خراب میشد.
صدای قدمهای سریعشون و شلیک گلولههای پلیس، توی خیابونهای تاریک و خلوت شهر میپیچید و همین امر باعث هیجان دو پسر میشد.
با رسیدن به پیچی که سر راهشون بود، واردش شدن و...بنبست بود! قدمهای دو پلیسی که دنبالشون بودن، از حرکت ایستاد.
-بهتره فقط این دنبال بازی رو تمومش کنید. میدونید که دیگه هیچ راه فراری ندارید.
-اوه، واقعا؟
یونجون با تمسخر گفت و ساک رو سمت سوبین پرتاب کرد و با سر با جلو اشاره کرد. سوبین آروم سرش رو تکون داد و با کنار زدن یکی از پلیسها، از اونجا خارج شد.
یونجون به پلیس دیگه نزدیک شد و ضربهای به شکمش زد. موهاش رو بین انگشتهاش گرفت و سرش رو به دیوار کوبید و به سرعت دنبال سوبین رفت.
افسر پلیس که روی زمین افتاده بود و از درد ناله میکرد، بیسیمش رو برداشت و با صدایی که درد درونش مشخص بود با مرکز ارتباط برقرار کرد.
-فرار کردن...بقیه نیروها رو بفرستید.
ساک پولها رو روی زمین انداخت و به دیوار پشت سرش تکیه داد و آروم خندید.
-فکر میکردم امشب آخرین باری باشه که دزدی میکنیم.
یونجون دستش رو توی موهایی که جلوی چشمهاش ریخته بود فرو برد و مرتبشون کرد.
-یادت رفته سوبین؟ ما دزدی نمیکنیم. فقط حق مردم رو پس میگیریم.
سوبین سرش رو تکون داد و از دیوار فاصله گرفت. به یونجون نزدیک شد و برای چند ثانیه توی چشمهای براق و روباه مانندش خیره شد. دستش رو با نرمی روی گونه یونجون گذاشت و با انگشتش شروع به نوازش گونهش کرد.
نگاهش رو از چشمهاش گرفت و به لبهای سرخش نگاه کرد. سرش رو نزدیکتر برد و چشمهاش رو بست. فکر اینکه بدون بیان احساساتش به پسر دستگیر و پایان زندگیش مشخص شه، دیوونهش میکرد و این فکر تمام مدتی که توی خیابونها میدویدن و از پلیسها فرار میکردن، ذهنش رو پر کرده بود.
-سوبین چیکار میک-
بدون اینکه اجازه بده حرفش کامل شه، بوسهی نرمی رو شروع کرد. میدونست این کارش باعث شوکه شدن یونجون شده و این رو از بیحرکت بودنش تشخیص میداد. کمی از لبهاش فاصله گرفت و به چشمهای شوکه یونجون نگاه کرد.
-دوستت دارم.
به آرومی زمزمه کرد و دوباره لبهاش رو بوسید. اما اینبار یونجون کنترل بوسه رو در دست گرفته بود. دستش رو روی یقهٔ لباس سوبین کشید و جاهاشون رو عوض کرد.
-پس تمام این مدت رو همکارت چشم داشتی، ها؟
با لحن سرگرم شدهای گفت و مهلت حرف زدن بهش رو نداد. طعم شیرین اون لبها داشت هوش رو از سرش میپروند.
با شنیدن صدای ماشین و برخورد نورهای قرمز و آبی به چشمهاشون، بوسه رو قطع کردن و سمت افسر پلیسی که با لبخند پیروزمندانهای نگاهشون میکرد، برگشتن.
-بالاخره...تبریک میگم افسر چوی. مأموریتت رو به خوبی به پایان رسوندی.
یونجون احساس میکرد اشتباه شنیده. ''افسر چوی!'' این باید یه شوخی مسخره میبود. اما چرا سوبین نگاهش نمیکرد؟ چرا هیچ حرفی نمیزد؟ تمام این مدت بازیچه شده بود؟
حتی متوجه نشده بود کِی پلیسها سمتش اومدن و دستهاش رو با اون جسم فلزی و سرد بستن. فقط نگاهش به سوبینی بود که با چشمهاش پشیمونیش رو بیان میکرد و تلاشی برای انکار این موضوع نمیکرد.