again
Reyhanبازوهای ظریف پسر توی دست هاش فشرده میشد. وقتی بیتوجهیِ چهره بومگیو رو دید با عصبانیت سرش داد کشید:
_توی لعنتی مطمئنم میدونی که من واسه خاطر تو به یونجون نزدیک شدم و باهاش رفتم توی رابطه، حالا چرا منو نادیده میگیری؟
به جای جواب با نگاه بومگیو که به پشت سرش خیره مونده بود مواجه شد. با اخم برگشت و یونجون رو دید، یونجونی که با ناباوری و چشمهای پر از اشک بهشون نگاه میکرد، باعث شد نفس سوبین بگیره.
______________________________________
یونجون با چشمهای خالی به دیوار اتاق که پر بود از عکس های خودش و سوبین نگاه میکرد. تا همین دیروز انقدر عاشق و خوشحال بود که امروزِ زندگیش رو باور نمیکرد. با صدای برادرش توجهش رو از لبخند دوست پسرش (دوست پسر سابقش) گرفت:
_چرا گریه نمیکنی؟
آهی کشید:
_نمیتونم
بومگیو کنارش روی تخت نشست:
_چرا؟
به دیوار پشتش تکیه داد و زانوهاشو توی بغلش کشید:
_میدونی وقتی غم و غصهات انقدر زیاد باشه که تمامِ ذهن و فکرت بره توی شوک، جایی برای گریه نمیمونه...
______________________________________
_یونجون...
یونجون بی توجه به هانبین خواست به سمت اتاقش بره که با دادی که سرش کشید ناخودآگاه ایستاد:
_فقط یک لحظه به من توجه کن لعنتی، من میدونم با اینکه بهت نگفتم ولی خودت فهمیدی که دوستت دارم...
یونجون با دستای مشت شده به سمتش برگشت:
_اگه میخوای درباره این موضوع صحبت کنی لطفا برو!
هانبین با جدیت نگاهش کرد و بهش نزدیک شد:
_نمیرم، نمیخوام برم. یونجون من میخوامت، هیچ وقت کسی یا چیزی رو به اندازه تو نخواستم! چیزی نگفتم چون میدونستم عاشق یکی دیگه ای. چون با یکی رابطه داشتی ومن دلم میخواست حتی شده به عنوان دوست کنارم داشته باشمت...
وقتی دید یونجون در سکوت بهش گوش میکنه جرعت بیشتری پیدا کرد و دستشو گرفت:
_قصدم سواستفاده از موقعیتت نیست، میدونم ضربه خوردی وشرایطت سخته. ولی تو خودتو از همه دور کردی وحتی دیگه نمیذاری من بهت نزدیک شم. نمیخوام تنهات بزارم، بعد از اینهمه وقت اعتراف کردم عاشقتم که بدونی واسه ترحم نیست، واسه اینه که طاقت دوری ازت رو ندارم.
یونجون واقعا حالش خوب نبود و به دلگرمی نیاز داشت ولی بغضشو قورت داد ودست هانبین رو کنار زد:
_ممنونم هیونگ، بخاطر تمام مدتی که حمایتم کردی وپیشم بودی، بخاطر احساسی که بهم داری و نگرانیت، ولی الان نمیتونم بهت جواب بدم، راستش اصلا قدرت هیچ کاریو ندارم. حتی فکر کردن...
توی این چند ماه بارها هوس خفه کردن چوی سوبین بخاطر به این روز انداختن دونسنگِ کوچیکش، به جونش افتاده بود وهربار مقاومت کرده بود. یونجون لبخند بی رمقی زد و هانبین بدون اینکه بتونه خودشو کنترل کنه بغلش کرد.
یونجون تقلا کرد کنارش بزنه ولی دستای هانبین دور بدنش محکم تر شد وکنار گوشش زمزمه کرد:
_من نگفتم رابطه میخوام، گفتم میخوام کنارت باشم. فقط بزار ازت مواظبت کنم. نه بخاطر خودت، بخاطر دل من. باشه؟
بغض یونجون دوباره برگشت. مثل تمام وقتایی که با اون قهر میکرد یا ازش ناراحت میشد وخودشو تو آغوش هیونگ محبوبش محو میکرد. انقدر غر میزد وگریه میکرد تا آروم میشد. هانبین همیشه حامیش بود و هیچ وقت تنهاش نذاشته بود. ولی یونجون میترسید، میترسید چون از کسی ضربه خورده بود که فکر میکرد عاشقشه وقرار نیست تنهاش بذاره. چون فهمیده بود هیچ همیشهای، همیشگی نیست. چجوری وقتی دنیاش از هم پاشیده بود میتونست دوباره آروم بگیره؟ اونم پیش کسی که اون نبود. اگه هانبین هم از کارهاش واخلاقش خسته میشد ومیرفت چی؟ یا اگه تهش معلوم میشد هانبین هم بخاطر یکی دیگه نزدیکش شده و ولش میکرد؟ یونجون نمیتونست با یک قلب شکسته بعد از دوبار نابود شدن زنده بمونه. توی آغوش هانبین امنیت رو حس میکرد ولی اینو نمیخواست. قلب کوفتیش آسیب دیده بود ومنتظر بود یکی بیاد نجاتش بده ولی یونجون نمیخواست باز اعتماد کنه. باید رویپای خودش می ایستاد. بعد از دقایقی هانبین عقب رفت وبه چشمای نم گرفته یونجون نگاه کرد. گونه اشو نوازش کرد:
_میدونم نمیتونم آرومت کنم، ولی میتونم پا به پات غصه بخورم. بزار کنارت بمونم، باشه؟
یونجون نگاهشو به زمین دوخت و همینجور که با انگشتاش بازی میکرد پرسید:
_هیونگ؟
هانبین حرفشو قطع کرد:
_من هیچ وقت تنهات نمیذارم، به هر عنوانی که تو بخوای کنارت میمونم. قول میدم.
( دردونهقلبم، بهت قول میدم تا همیشه باهات بمونم، حتی مرگهم نمیتونه کاری کنه ازت دست بکشم ) صدای اون که تو سرش پخش شد لبخند تلخی رو لبای یونجون نشست:
_از هرچی قوله متنفرم.
هانبین چونشو گرفت تا یونجون به چشماش نگاه کنه:
_من اون نیستم، پس قول هامم فرق داره.
لایه نازکی از اشک چشمهای یونجون رو قاب گرفت:
_دیگه نمیتونم هیچیرو باور کنم...
هانبین با بغض به چهره پر از غمش نگاه کرد وشصتشو رو پلک های نرم یونجون کشید:
_پس بزار بهت ثابت کنم، باشه؟
یونجون نگاهشو چرخوند و چیزی نگفت. هانبین باز بغلش کرد و همراه با نوازش آروم موهاش گفت:
_امروز ظهر میام دنبالت بریم بیرون خب؟
یونجون سرشو به نشونه باشه تکون داد. حتی دیگه حوصله مخالفتم نداشت. هانبین بوسه ای به پیشونیش زد وعقب رفت:
_پس میام دنبالت، خوشگل کن.
میخواست مثل همیشه حرص یونجون رو دربیاره تا شیطنتشو ببینه ولی یونجون فقط لبخند بیجونی زد:
_من همه جوره خوشگلم!
البته که خودشم باور نداشت. اگه همه جوره خوشگل بود اون ولش میکرد؟ نکنه چون به اندازه کافی خوشگل نبوده اون نخواستش؟ با صدای هانبین از فکر دراومد:
_یک اینجام، زود بیا باشه؟!
یونجون باشه ای گفت و هانبین از خونه خارج شد.
______________________________________
بعد از یک مدت طولانی میخواست برای گردش با کسی بیرون بره. توی آیینه به خودش نگاهی انداخت وبعد از اینکه مطمئن شد لباساش خوبن به طرف در اتاق قدم برداشت. همزمان با باز کردن در، بومگیو هم از اتاق بیرون اومد. بومگیو با لبخند بهش سلام کرد و یونجون بعد از تکون دادن سرش به حالت دو به طرف در رفت. در ورودی و باز کرد اما قبل از اینکه بتونه پاشو بیرون بزاره با سر توی سینه شخصی فرو رفت. سریع عقب کشید تا عذر خواهی کنه ولی با چشم تو چشم شدن با اون کلماتی که قرار بود بگه از ذهنش پرکشید. چوی سوبین اونجا رو به روش ایستاده بود و یونجون با دیدنش احساس میکرد سیم های آهنی دور قلبشو گرفتن و دارن میفشارنش. مطمئنا اومده بود بومگیو رو ببینه. قبل از اینکه چشماش پر از اشک بشه صدای بوق ماشین تو گوشش پیچید و یونجون با دیدن هانبین که به موقع رسیده بود لبخندی روی لبش نقش بست و بعد از عذر خواهی کوتاهی به طرف ماشین هیونگش دوید. سوبین تا وقتی که یونجون سوار ماشین شد و ماشین حرکت کرد با نگاهش دنبالش کرد. بدجور دلتنگ شده بود و اینجور دیدن یونجون به طرز عجیبی دلتنگیشو بیشتر کرد. با شنیدن اسمش نگاهشو از راهی که پسرکش رفته بود گرفت. ( پسرکش؟ فکر نمیکرد دیگه حقی داشته باشه که اینجور صداش بزنه. ) با حرف بومگیو از فکر دراومد:
_ داری میمیری که یکبار دیگه داشته باشیش نه؟
پوزخند تلخی روی لبای سوبین نشست:
_خواستنش اونو به من بر نمیگردونه...
بومگیو دست به سینه نگاش کرد:
_آره راست میگی، احتمالا به زودیم هانبین جاتو پر کنه!
سوبین با خشم نگاش کرد:
_اون برای یونجون فقط یک هیونگه و بس!
بومگیو خندید:
_الان شاید، ولی اون پسر انقدر صادقانه دوستش داره که تا چند وقت دیگه یونجون هم باهاش نرم میشه وقبولش میکنه. میدونی که یونجون به صداقت اهمیت میده، توی هرچی.
سوبین نتونست چیزی بگه چون بومگیو راست میگفت. بومگیو با دیدن حال گرفته سوبین لبشو گاز گرفت وبا شیطنت گفت:
_البته ممکنه تو هنوزم شانس داشته باشیا!
سوبین با شک نگاهش کرد و بومگیو ادامه داد:
_اگه یونجون بدونه تو انقدر عاشقشی که به بهونه من میای اونو ببینی، احتمالا تحت تاثیر قرار بگیره.
سوبین دستی پشت گردنش کشید:
_ولی من هیچی شانسی ندارم!
بومگیو دستشو رو شونه سوبین گذاشت:
_چه زود از عشقت دست کشیدی
سوبین نفس عمیقی کشید:
_ازش دست نکشیدم، چجور میتونم بیخیالش شم؟ فقط اینقدر بهش آسیب زدم که حق خودم نمیدونم یکبار دیگه برا داشتنش تلاش کنم.
بومگیو سرشو تکون داد:
_هوم، شاید فکر میکنی با احساسات یونجون بازی کردی؟ ولی بنظرم تو از همون اولشم عاشقش بودی! نگاههات همیشه به اون متفاوت بود. خیلی وقته که دوستش داری نه؟ تو فقط خودت رو گول...
سوبین اخم کرد و بین حرفش پرید:
_صحبت دربارش چیزی رو عوض نمیکنه.
بومگیو پوفی کشید:
_خیلی خب، بیا تو.
سوبین مخالفت کرد:
_نه، تو میدونی برای چی اومده بودم وحالا هم که یونجون نیست. دلم نمیخواد بیشتر اینجا بمونم.
_باشه!
سوبین خداحافظ کرد و با قدم های آروم از اون خونه دور شد.
______________________________________
_بهت میاد!
یونجون نگاهشو از تصویر خودش توی آیینه گرفت و برگشت که توی آغوش پسر قدبلند فرو رفت.
سوبین پیشونیشو به پیشونی یونجون چسبوند به چشمای شوکه شده اش لبخند زد:
_کیوت
تلاش کرد خودشو عقب بکشه ولی بین بازوهای پسر گیر افتاده بود. سوبین بهش نزدیک تر شد و بینیشو به بینی یونجون کشید:
_میدونی عاشق این رنگ موهاتم! خیلی خوشگل شدی.
یونجون اخم کرد، نمیخواست حرفاشو بشنوه. سعی کرد سوبینو از خودش دور کنه:
_ولم کن...
سوبین گونشو نوازش کرد:
_اگه نخوام ولت کنم چی؟
قبل ازاینکه یونجون جوابی بده، سوبین به شدت عقب کشیده شد ومشتی توی صورتش فرود اومد:
_اونوقت من ازت جداش میکنم!
یونجون به هانبین که با عصبانیت نفس نفس میزد نگاه کرد ودست مشت شده اشو بین دستای خودش نگه داشت:
_هیونگ، آروم باش!
عصبانیت هانبین با شنیدن صدای یونجون کمتر شد و با مهربونی به سمتش برگشت. صورت فرشته قشنگی که با نگرانی نگاهش میکرد رو قاب کرد:
_آرومم عزیزم
به طرف چشمایِ کسی که با حسادت نگاهشون میکرد برگشت و به نشونه تهدید انگشتشو بالا آورد:
_اگر یکبار، فقط یکبار دیگه دستت بهش بخوره من میدونم و تو.
دست یونجون رو گرفت و سوبینی که حالا عصبی شده بود رو پشت سر گذاشت. سوبین با ناراحتی چشماشو بست وبه دیوار تکیه داد. تنها چیزی که بعداز واکنش یونجون ونگرانیش برای هانبین حس میکرد، درد بود. مشتشو کوبوند روی سینه اش و بیخیال اشک جمع شده توی چشماش لبخند زد:
_اشکال نداره، بالاخره یک روزی دوباره مال من میشی...
______________________________________
مشغول ور رفتن با موبایلش بود که دستایی دورش حلقه شد و با چشمای متجعب به رو به رو خیره موند. کسی که محکم تو آغوشش فشارش میداد لبشو به گردنش چسبوند ونفس عمیقی کشید. یونجون درحالی که احساس میکرد برق از بدنش رد شده خودشو تکون داد:
_ هیونگ...؟
_منتظر هانبین بودی؟
وقتی صدای سوبین رو شنید تقلاهاش برای فاصله گرفتن ازش بیشتر شد. سوبین بغض کرد:
_انقدر دوستش داری؟
یونجون نمیدونست چرا اسم هانبینو گفته. یک لحظه بی حرکت موند وبعد دوباره تلاش کرد سوبینو کنار بزنه:
_برو کنار!
سوبین نفس عمیق دیگهای توی گردنش کشید وعطرِ تنشو توی سینه حبس کرد:
_باشه، فقط برای چند لحظه...
یونجون آهی کشید وچند لحظه ثابت ایستاد تا سوبین بازدم گرمشو روی بدنش پخش کنه. وقتی سوبین عقب رفت بدون اینکه برگرده ونگاهی بهش بندازه به طرف اتاقش راه افتاد. سوبین دستی تو موهاش کشید و سرشو پایین انداخت. یونجون هنوز ازش متنفر بود، اونقدر که خیال داشتنش برای سوبین به یک محال تبدیل شده بود.
______________________________________
سوبین با چشمای اشکی به صورت یونجون خیره شد. دستاشو دوطرف گردنش گذاشت وسرشو آورد بالا. یونجون لبشو گاز گرفت و به سوبینِ مست که در صادق ترین حالت خودش بود نگاه کرد. اشکای سوبین بی محابا میریختن و قلب یونجون رو به درد میاوردن. سوبین خیره به چشماش با صدای آرومی گفت:
_دیگه چجوری باید نگاهت کنم تا احساسمو بفهمی؟!
بغضی که گلوشو فشار میداد نادیده گرفت:
_ببین چجوری دارم به پات میسوزم...
چشمای یونجون هم اشکی شده بود. سوبین ادامه داد:
_توکه مال من نمیشی پس یک کاری کن فکرت از سرم بره، تو که هیچجوره منو نمیخوای پس خواهش میکنم یک کاری کن از ذهن و زندگیم بری، خواهش میکنم، دارم دیوونه میشم...
سرشو تو گردن یونجونی که بی حرکت ایستاده بود فرو برد:
_چیکار کنم دیگه عاشقت نباشم؟
چشم های خیسشو به گردن یونجون فشار داد:
_خودت بگو، چطوری ازت دل بکنم؟
با هرجمله ای میگفت یونجون رو محکم تر در آغوش میگرفت.