after partty

after partty

lunia fic

لوهان در حالی که شلوار و پیراهن پشمی صورتیش رو از تنش خارج کرده بود و فقط یک لباس تنها پوشش بود، روی تخت نشسته بود و با بات پلاگی که دم سیاه رنگ و بلندی بهش آویزون بود بازی میکرد.

"ب.. بات.. پلاگ"

با صدای سهون تقریبا از جا پرید و کمی از ملافه‌ی روی تختش رو روی خودش کشید، توقع نداشت اون پسر انقدر سریع بیاد.

"هی! تو باید در میزدی"

با گونه‌هایی سرخ شده و اخمی که از عصبانیت روی صورتش تشکیل شده بود به سهونی که کاملا جلوی در خشکش زده بود، تشر زد ولی یادش افتاد که اون پسر همه چیزش رو دیده و نباید بابتش نگران باشه.

"من کاربرد اینو میدونم. ولی این یکی اصلا نمیفهمم باید باهاش چیکار کنم"

وقتی تل گوش گربه‌ای‌ مشکی رو روی سرش گذاشت، به

سهون فهموند که از کاربرد تل روی سر با خبره ولی این دم دقیقا نمیدونست باید کجا قرار بگیره. حتی یک گیره یا سنجاق نداشت که بتونه اون رو به لباس زیرش وصل کنه و به جاش یک سر درشت و شفاف داشت که از نظرش شکل و شمایل بانمکی داشت.

"ک-کی اینارو بهت داده؟"

لوهان با یادآوری سوپرایزش، ضربه‌ای به پیشونیش زد. قرار بود وقتی که کاملا آماده شد خودش رو به سهون نشون بده و با خنگ بازیش کاملا گند زده بود به سوپرایزی که طراحی کرده بود.

ولی برای اینکه جبران کنه با ذوق و خوشحالی کمی روی زانوهاش جا به جا شد و دستاش رو از هم باز کرد.

"تولدت مبارک سهونی. شاید لوهانی کوچولو کادوت بود ولی گفتم شاید از اینکه کافی نباشه ناراحت بشی. پس خودمو بهت کادو میدم. جی جی جینگ"

"لوهان تو مستی؟!"

لوهان بی حواس سکسکه‌ای کرد و لب پایینش رو به دندون گرفت. اون فقط مراحل رو طبق ترتیب بدون اینکه فراموششون کنه، انجام داده بود در حالی که به سهون قول داده هرگز بدون اجازش مست نکنه.

"آخه جز مراحلش بود!"

با لب‌های آویزون و در حالی که سعی میکرد خودش رو پشت دم بلند بات پلاگ پنهان کنه، زمزمه کرد و گونه‌های سرخ و گر گرفتش رو پنهان کرد.

سهون آهی کشید و سعی کرد ذهنش رو روی حرف‌های لوهان متمرکز کنه ولی نگاهش ناخودآگاه روی اجزای بدنش منحرف میشد و این بدترین بخشش بود که نمیتونست خودش رو در برابر اون پسر کنترل کنه.

"جز چه مراحلی؟ کی بهت گفت؟!"

"چانیول! اون بهم گفت اگر الکل بخورم بهتر انجامش میدم. این چیزای بانمکم اینترنتی برام سفارش داد. اون خیلی بهم کمک کرد البته پیشنهاد اصلی هم برای خودش بود"

تازه میتونست معنی اون پیام رو درک کنه. دستی به صورتش کشید و سعی کرد با چندتا نفس عمیق به خودش مسلط بشه و چشم‌هاش مثل یک شکارچی روی شکار زوم نشه ولی وقتی چشم‌هاش رو باز کرد، اون پسر رو در حال کلنجار رفتن با بات پلاگ دید.

اون وسیله‌ی فوق العاده سکسی رو لبه‌ی لباس زیرش گذاشته بود و تونسته بود خیلی شل به خودش آویزونش کنه.

"باید اینطوری آویزونش کنم؟ آخه میوفته"

"بهتره بخوابی لوهان"

سهون بات پلاگی که دم مشکی رنگی داشت از لبه لباس زیرش بیرون کشید ولی وقتی خواست گوش‌های مشکی رنگ رو از روی سرش برداره، مقاومت کرد و اخم غلیظی روی صورتش نشوند.

"من با تو میخوابم. تنهایی نمیخوابم. ددی!"

سهون لحظه‌ای احساس کرد خون توی رگ‌هاش یخ زده و هیچ اراده‌ای حتی برای حرکت مردمک چشم‌هاش نداره.

"این مرحله آخر بود"

لوهان با لبخند آرومی زمزمه کرد و لب‌هایی رو که به خاطر برق لب سرخ‌تر و درخشان‌تر دیده میشدند، به آرومی داخل دهنش کشید.

اما لوهان مست از آخرین مرحله کدوم بازی حرف میزد؟!

"مرحله... آخر چی؟"

"چانیول میگفت دیوونه کردنت"

سهون در حالی که سعی میکرد اعصابش بابت این قضیه آروم باشه، بی اهمیت لبخند مصنوعی زد و سعی کرد اون پسر لجباز رو متقاعد کنه تا بخوابه.

"من اون چانیولو میکشم... لوهان بگیر بخواب"

"نمیخوام! من تنهایی نمیخوابم... میخوام با تو بخوابم"

وقتی سهون در تلاش بود تا اون پسر رو روی تخت بذاره و اون گوش و دم فوق العاده سکسی رو از خودش جدا کنه، خیلی اتفاقی دستش توسط اون پسر لجباز گرفته شد و حالا به جای لوهان، اون روی تخت افتاده بود.

قبل از اینکه بخواد اقدام به بلند شدن کنه لوهان روی شکمش قرار گرفت و بهش اجازه‌ی اینکار رو نداد.

لوهان در حالی که لبخند دندون نمایی میزد، چند بار ابروهاش رو با شیطنت بالا انداخت و باعث شد سهون کلافه سرش رو به متکاش بکوبه. ورژن مست شده‌ی لوهان ترسناک‌تر از هر هیولای تخیلی توی سینما بود.

متکا رو از زیر سرش بلند کرد و روی صورتش گذاشت. بخاطر تحمل لوهان روی بدنش در حال سفت شدن بود و دیدنش باعث میشد حتی وضع بدتر هم بشه. پس با ندیدنش این لطف رو در حق خودش میکرد.

"لوهان تو باید همین الان بخوابی. همین که گفتم"

"اگر بهم نگی از این دم چطور استفاده میکنن زنگ میزنم از بابات میپرسم و بعدم بهش میگم که پسرش خیلی بی

ادب و ناسپاسه"

سهون با ترس متکا رو از روی صورتش برداشت و به لوهانی که با لب‌های آویزون روی شکمش جا خوش کرده بود، خیره شد. اون پسر که جدی حرف نمیزد!؟

"شوخی بسه لوهان. وقت خوابه"

"دلت میخواد بهت ثابت کنم؟ مشکلی نیست"

نیم خیز شد تا گوشیش رو از عسلی کنار تخت برداره که همزمان سهون هم باهاش نیم خیز شد و مچ دست‌هاش رو توی هوا گرفت و متوقفش کرد. صورت‌هاشون فاصله کمی داشت و تقلای سهون از نفس‌های کوتاهش مشخص بود.

"چیشد دکتر! پشیمون شدی؟"

ابروی لوهان با شیطنت بالا پرید ولی سهون همچنان تردید داشت. دلش داشت پر میکشید تا اینکار رو انجام بده ولی چیزی مانع میشد و شاید اون حس مراقبت از لوهان بود.

"اون فروشگاه اینترنتی رو بسته‌ی ارسالیشون بعنوان اشانتیون یک لوب هم گذاشتن"

سهون واقعا کم آورد. نمیتونست بدن زیباترین الهه‌ی طرد شده‌ی روی زمین رو ببینه و به جنون نرسه. اون پسر بی نقص‌ترین حالت بدن و عضلات رو داشت طوری که دلش میخواست ماه‌ها یا سال‌ها برای بوسیدن یک قسمت از بدن اون پسر وقت بذاره.

"سهونا-!"

"ددی"

لوهان اخمی کرد و با تعجب به پسری که حالا ترسناک نگاهش میکرد، خیره شد. کاملا تغییر کرده بود و چیزی از منظورش نفهمیده بود.

سهون پوزخندی ضمیمه نگاه تیزش که در حال گشت زدن روی اندام سکسی اون پسر بود، کرد. تردیدش وقتی از بین رفت که مطمئن شد اون پسر از خواستش مطمئنه و ترسی ازش نداره در حالی که هیچ ترسیم نداشت.

"از حالا به بعد چیزی جز 'ددی' بشنوم تو میسوزی و تنبیه میشی"

قبل از اینکه اجازه بده لوهان چیزی بگه مچ دو تا دستش رو گرفت و مجبورش کرد روی زانوهاش قرار بگیره و باسنش رو بالا بگیره.

دکمه‌های سر آستینش رو باز کرد. بهشون تا زد و دو تا از دکمه‌های خفه کننده بالای پیراهنش رو باز کرد تا جذابیت بیش از حد اون بیبی باعث نفس تنگیش نشه.

"قبل از استفاده از بات پلاگ باید آماده باشی بیبی"

لباس زیرش رو پایین کشید و وقتی تونست باسن درشت و سفیدش رو ببینه نفسش رو آه مانند بیرون داد. هنوز نتونسته بود خودش رو برای لکه دار کردن فرشته‌ی پاکش ببخشه ولی از این خوشحال بود که این فرشته‌ی عزل شده برای خودشه و کس دیگه‌ای هرگز نمیتونه با همچین صحنه نفس گیری مواجه بشه.

انگشت‌های کشیدش رو به آرومی روی شیار باسنش کشید و به وضوح لرزش تن اون پسر رو زیر دستش حس کرد.

قبل از اینکه انگشتش رو واردش کنه، دستش رو جلو برد و جلوی دهنش نگه داشت.

"زودباش. باید خیسشون کنی بیبی"

لوهان که تا حالا انجامش نداده بود، مردد به دو انگشت سهون نگاه کرد. چجوری باید خیسش میکرد؟!

زبونش رو بیرون آورد و مثل یک بچه گربه انگشت‌های سهون رو لیس میزد و با این کارش میخواست که خیسشون کنه.

سهون متعجب به لوهان خیره شد ولی در عین حال دلش برای کیوتی و مستی بیش از حدش ضعف رفت. اون پسر در بی اختیارترین حالتش بود.

"فقط دهنتو باز کن. بزار من انجامش بدم بیبی"

لوهان مطیعانه دهنش رو باز کرد و اجازه داد کاری رو که نمیدونست چیه، سهون باهاش انجام بده.

به محض باز شدن دهنش، دو تا انگشتش رو وارد دهنش

کرد و با جلو و عقب کردنش به اون پسر یاد داد که چطور باید خیسشون کنه، با یکم گذشتن حس کرد که زبون لوهان در حال پیچیدن دور انگشت‌هاشه و این حس خیلی خوبی بهش میداد.

یک ضرب انگشت‌هاش رو بیرون کشید. نمیتونست بیشتر از اون زبون گرم و درشتش رو روی انگشت‌هاش حس کنه و ذهنش به جاهای دیگه منحرف نشه.

انگشتش رو به آرومی دور سوراخش میکشید و آرامشش باعث شده بود که ناله‌های اعتراض آمیز لوهان بلند بشه. راه زیادی برای اعتراض داشتن!

انگشت اولش رو آروم واردش کرد و با چند بار حرکت دادنش تونست انگشت دومش رو هم وارد کنه که باعث شد ناله‌ی بلند لوهان به گوشش برسه.

این صدا براش گوشنواز بود ولی برای تحمل اون بات پلاگ باید انگشت سوم هم پیش میبرد.

پوزخندی زد و برای دیدن صورت اون پسر، کمی روش خیمه زد و انگشت سومش رو وارد کرد که همزمان شد با داد بلند لوهان و چنگ زدن ملافه روی تختش.

"س-سهونا.. آه.. لطفا"

اما قبل از تموم شدن حرفش درد شدیدی روی باسنش احساس کرد.

سهون به محض شنیدن اسمش اسپنک محکمی بهش زده بود تا متوجهش کنه اصلا در مورد تنبیه هیچ شوخی نداره.

"اشتباهت زیاد بشه تنبیهتم سنگین تر میشه بیبی"

لوهان که از درد باسن و انگشت‌های متحرک سهون به خودش میپیچید، سری به تایید تکون داد و روی این تمرکز کرد که زیاد صداش رو بلند نکنه اما با حس سوزش شدیدتری روی باسنش دقیقا جای قبلی با صدای بلندی ناله کرد و خودش رو روی تخت میکشید.

"با سر تایید نکن بیبی. تو زبون داری!"

"با-باشه.. ددی"

سهون که نهایت لذت رو از این بازی میبرد، برای کنترل

خودش لب پایینش رو به دندون گرفت و با پوزخند به رد دستش روی باسن سفید لوهان نگاه کرد.

انگشت‌هاش رو یک ضرب بیرون کشید و لوهان با حس تهی شدن لرزی به تنش نشست. حس نیازش بیشتر از چیزی بود که فکرش رو میکرد.

بات پلاگ رو برداشت و با ریختن لوب روی گردی بزرگش سعی کرد روون ترش کنه و نمیخواست با مجبور کردن اردک عزیزش برای خیس کردنش بهش سخت بگیره. این اولین بارش بود.

"از دم گربه‌ایت لذت ببر بیبی"

به محض تموم شدن حرفش، بات پلاگ رو به آرومی واردش کرد.

حس کردن یک جسم خارجی باعث شد بدنش لحظه‌ای قفل کنه و حس درد و بزرگ بودن اون لعنتی رو فراموش کنه ولی خیلی نگذشت که دست‌های مشت شدش رو به تخت کوبید تا بتونه درد مزخرفش رو تحمل کنه.

بهش فرصت داد تا اون پسر به بزرگی بات پلاگ عادت کنه و بتونه خودش رو حرکت بده.

خیلی نگذشت که لوهان در حالی که صورتش از درد جمع شده بود و فشار تحریک شدن پایین تنش اذیتش میکرد روی پاهاش نشست و با لب‌های آویزون به سهون خیره شد.

"چیشده بیبی؟ دوستش نداری؟"

سهون تقریبا روی تخت لم داده بود و از نمایشی که اون پسر اجرا میکرد لذت میبرد. هرچقدر که بی رحمانه بود اما خوشایند بنظر میرسید.

لوهان روی زانوهاش و دست‌هاش قرار گرفت و بین پاهاش رو باز کرد تا بتونه دم سیاه آویزون و حالت دارش رو ببینه، اون قشنگ بود.

چند بار باسنش رو جلوی چشم‌های حریص سهون تکون داد تا بتونه حرکت اون دم مصنوعی رو ببینه و این باعث میشد ناله‌های زیرلب سهون بیشتر بشه و حرارت بدنش بالاتر بره.

با همون لب‌های آویزونش، سرش رو از بین پاهاش بلند کرد و به سهون خیره شد، اگر لوهان یک گربه‌ بود دقیقا همین چشم‌ها رو برای مظلوم نمایی داشت.

"ق-قشنگه... حسش میکنم.. اما-"

"اما چی بیبی؟ چیزیه که خودت خواستی!"

لوهان قدمی به سهون نزدیک‌تر شد و بیشتر از قبل بدنش رو به نمایش گذاشت.

"اما.. این درد داره... ن-نمیخوامش.. من اینو نمیخوام ددی"

نفس تو سینه‌ی سهون حبس شد. حتی توی رویاهاش نمیتونست همچین صحنه‌ای رو ببینه و حس واقعی بودن این لحظات مثل یک توهم سنگین بود.

"کمکم کن ددی. دردشو کم کن. لطفا"

حالا بدنش کاملا روی سهون خیمه زده بود و از

نزدیک‌ترین فاصله از اون پسر میخواست که کمکش کنه. دیگه هیچ توانی برای تحملش نداشت.

سهون به سختی آب دهنش رو قورت داد و تازه متوجه لرزش گاه و بی گاه دست و پای پسری که روش خیمه زده بود، شد. اون بات پلاگ انرژی زیادی ازش میگرفت و باعث شده بود اینطور ضعف کنه.

لبخندی زد و دستش رو روی صورت نرم اردک عزیزش که دلش میخواست امشب یک گربه باشه کشید.

"پس چرا کمکم نمیکنی لباسامو دربیارم بیبی؟"

لوهان لب پایینش رو به دندون گرفت. خیلی سخت میتونست چشم‌های خمار شدش رو روی دکمه‌های سیاه رنگ پیراهن سهون متمرکز کنه در حالی که دست‌های کنجکاو اون پسر در حال نوازش اندامش بود و لحظه‌ای قصد آروم شدن نداشت.

"بیبی... تو فوق العاده‌ای"

زمزمه‌های آروم سهون کنار گوشش بیشتر از قبل باعث

سست شدنش میشد و خورده شدن لاله‌های گوشش به این قضیه کمک بیشتری میکرد.

نفس‌های ریز و منقطعش توی گردن سهون پخش میشد در حالی که فقط سعی داشت اون دکمه‌های لعنتی رو باز کنه. به محض باز شدن آخرین دکمه، لب‌های منتظرش رو روی گردن مردش گذاشت و با تمام وجود میبوسیدش و ردهای بنفش رنگی به جا میذاشت.

سهون با فشار دادن بات پلاگ و پیچوندش تونست اون پسر رو از گردنش جدا کنه.

"نباید بدون اجازم کبودش میکردی!"

پوزخندی زد و از زیر چتری‌هایی که روی صورتش ریخته بود با حالت ترسناکی زمزمه کرد و همین برای بند آوردن نفس لوهان کافی بود.

با دهن نیمه باز به گردن سهون نگاه کرد و اون رد قرمزی که میتونست دردش رو روی باسنش حس کنه.

"روی زانوها. همین الان"

صدای بلندش باعث شد لرزی به تنش بیوفته و برای لحظه‌ای چشم‌هاش رو ببنده همین الانش هم میدونست چه گندی زده.

لب پایینش رو به دندون گرفت و درحالی که یک طرف صورتش روی متکا قرار گرفته بود، باسنش رو بالا گرفت.

"برام بشمر بیبی خودم از پسش برنمیام"

به محض تموم شدن جملش سوزش شدیدی روی باسنش حس کرد ولی از این بدتر این بود که باید تمام این سوزش‌های لعنتی رو میشمرد.

"ی-یک.."

شاید کمتر از پنج دقیقه از وقتی که شماره یک رو به زبون آورده بود میگذشت اما احساس میکرد باسنش تماما بی حس شده.

"د- ده"

"تو فوق العاده‌ای بیبی"

تعریف‌های بی وقت سهون فقط باعث میشد بدنش بیشتر داغ کنه و فقط برای یک ثانیه دردی که گرفتارش شده فراموش کنه.

اسپنک‌های محکم سهون باعث میشد اون چیز بزرگ و پشمی توی باسنش حرکت کنه و بیشتر از قبل باعث تحریکش بشه.

با حس کشیده شدن انگشت‌های اون پسر روی قسمتی که بیشتر از همه جا میسوخت هیسی کشید و بیشتر از قبل به خودش پیچید. ناله‌های بلندش دیگه دست خودش نبود.

"آه بیبی. من نمیتونم شلوارمو دربیارم"

سهون پوزخندی زد و منتظر بیرون از تخت ایستاد. لوهان حرکت کرد و وقتی سعی کرد روی باسنش بشینه درد طاقت فرسایی تمام وجودش رو گرفت مطمئن بود اگر فحشی از دهنش خارج بشه دیگه چیزی به اسم باسن روی بدنش باقی نمیمونه.

آهی کشید و دندون‌هاش رو روی هم فشار داد. مطمئنا امشب صبح میشد و کلی وقت داشت.

دست‌های لرزونش روی زیپ و کمربند پسر روبه روش قرار گرفت و به سرعت دست به کار شد. حداقل درآوردن شلوار خیلی راحت‌تر از دکمه‌های سمجی بود که قصد باز شدن نداشت.

دستش رو لبه‌ی لباس زیرش گذاشت و همزمان با شلوارش پایین کشید و تونست عضو بزرگ و تحریک شده‌ی اون پسر ببینه.

لوهان متعجب و ترسیده بهش خیره شده بود، شاید مستی بیش از حد باعث شده بود اینطور شگفت زده بشه.

سهون بیشتر از این نتونست در مقابل اون فرشته‌ی عزل شده که حتی با نفس کشیدنش میتونست اغواش کنه، مقاومت کنه.

دستش رو روی شونش قرار داد و روی تخت هولش داد حتی نمیخواست به هوا اجازه بده که اون لب‌های درشت رو لمس کنه.

زبونش رو روی لب‌هاش میکشید و وارد دهنش میکرد، حتی جا انداختن کوچکترین قسمت از دهان برای مزه کردن امکان پذیر نبود.

لب‌هاش رو خشن‌تر از لحظات قبل میبوسید و با دندون‌هاش فشارهای محکمی بهشون وارد میکرد. به چنگ‌های لوهان برای گرفتن نفس که روی پشتش کشیده میشد اصلا توجه نمیکرد، تنها چیزی که نیاز داشت یک ابدیت برای بوسیدن دوست پسر عزیزش بود.

به محض گرفته شدن عضوش توسط اون پسر ناله‌ی عمیقی کشید و از لب‌هاش جدا شد.

وقتی به پشت روی تخت افتاد، فشار بات پلاگ بیشتر شد و اون چیز بزرگ عوضی به نقطه‌ی حساسش برخورد کرد طوری که باعث شد سست‌تر بشه و تکون‌های بدن سهون بیشتر از قبل تحریکش میکرد و باعث میشد اشک توی چشم‌هاش حلقه بزنه.

تنها راهی که داشت گرفتن عضوش بود، حتی اگر باسنش بخاطر این گستاخیش از بین میرفت مهم این بود که این

فشار از روش برداشته بشه.

"آه..ب-..بیبی.."

ناله‌ی بلند سهون در حالی که چشم‌هاش بسته بود، توی صورتش پخش شد. سرعت حرکت دستش رو بیشتر کرد و وقتی عضوشون به هم برخورد کرد باعث شد نفس خودش بند بیاد.

"ددی! م-من همین الان... میخوامت"

لوهان با لب‌های ورم کرده در حالی که دستش کمی از کام اون پسر خیس شده بود زمزمه کرد و لیسی به انگشتش زد.

سهون نفس گرمش رو با حرص بیرون داد، این بیشتر از توانش بود و نمیتونست هندل کنه.

به سرعت از جاش بلند شد و لوهان رو مجبور کرد تا روی دست و پاهاش قرار بگیره. یکدفعه اون بات پلاگی که به جای خودش توی پسر قرار گرفته بود، بیرون کشید و باعث شد لوهان بلندترین نالش رو توی فضای اتاق پخش

کنه. حس تهی بودنش یکدفعه‌ای بود و زانوهاش رو بیشتر از قبل سست کرد و زیر دلش رو به جنب و جوش انداخت.

"آماده باش بیبی"

به محض تموم شدن جملش یک ضرب عضوش رو وارد اون پسر کرد و شروع به ضربه زدن کرد. بخاطر اون بات پلاگ از قبل آماده بود و عضو خیسش خیلی روون‌تر واردش شد.

لوهان با ناله به ملافه‌های سفید تختش چنگ میزد و به خودش میپیچد دلش میخواست چهره‌ی اون پسر رو ببینه و لمسش کنه.

وقتی نزدیک به اومدنش بود عضو اون پسر ازش خارج شد و خنکای فضای اتاق باعث شد لرز کنه و اشکی که از لذت گوشه‌ی چشمش تشکیل شده بود پایین بریزه.

"آه.. ددی.. د-ددی.."

"تو فوق العاده‌ای بیبی"

زمزمه کرد و در حالی که نفس نفس میزد لوهان رو به پهلو روی تخت گذاشت و یک دستش رو روی لگنش فیکس کرد.

عضوش رو به سختی از بین شیار باسنش رد کرد و دوباره یک ضرب واردش کرد و ضربه‌های سنگین و عمیقش رو از سر گرفت.

با دست آزادش چونه‌ی اون پسر رو گرفت و با چرخوند سرش مجبورش کرد به چشماش نگاه کنه اما سهون فقط نگاه کردن نمیخواست اون میخواست که ببوستش و لب‌های وسوسه برانگیزش رو به دندون بکشه.

"ددی! من.."

"بیا بیبی"

به محض اجازه سهون ناله‌ی بلندی کرد و کامش روی شکم و پاهاش ریخت. خیلی نگذشت که سهون عضوش رو بیرون کشید و کامش رو روی لگن و پهلوی اون پسر ریخت.

حوله‌ای از کنار اتاق پیدا کرد و بعد از تمیز کردن خودش و

دوست پسر عزیزش کنارش قرار گرفت. تل گوش‌های گربه‌ایش رو از سرش برداشت و کناری انداخت.

"فردا اون لعنتی رو میندازم آشغالی"

"از گربه بودن خوشت نیومد؟"

نگاه پر از فحش لوهان باعث شد خنده‌ی بلندی کنه و اون پسر رو بین بازوهاش فشار بده.

"من متاسفم سهون"

نگاه متعجب و ابروهای بالا رفته‌ی سهون باعث شد بترسه و کمی صورتش رو از اون پسر فاصله بده.

"نکنه تا آخر عمرم باید بهت بگم ددی؟"

سهون خنده‌ای کرد و اون پسر سر جای قبلیش برگردوند و بوسه‌ی آرومی روی لب‌های ورم کردش گذاشت.

"دلیل عذرخواهیتو نمیفهمم"

"بخاطر مریضی بابا نتونستم توی روز تولدت جشن بگیرم. بخاطرش متاسفم"

سهون لبخندی زد و چشم‌های دیوونه کننده اون پسر بوسید.

"میفهمم لوهان. حتی اگر جشن هم نمیگرفتی من ناراحت نمیشدم. تو با بوسیدن من میتونستی بهم تبریک بگی‌"

"یعنی میگی این سوپرایزو دوست نداشتی؟ الکی درد کشیدم؟ هی من اون چانیولو میکشم"

جمله‌ی آخر رو در حالی که دست‌هاش رو مشت کرده بود و به روش‌های مختلف قتل چانیول فکر میکرد، زمزمه کرد ولی قبل از اینکه توی ذهنش با کارد آشپزخونه اون پسر رو تیکه‌های ریز تقسیم کنه لب‌هاش بوسیده شدند. طولانی و آروم، طوری که داشت ازش لذت میبرد و بهش میفهموند این سهون واقعی خیلی دوست داشتنی‌تر از ورژن ددی اون پسره.

"هر چیزی که به تو ختم بشه من دوستش دارم حتی تولدی که برام بی اهمیت بود"


***

خب خب خب ...خوب چیزی بود نه!

ladys and gentelman welcome to BEGAII

ماه عسل تموم شد دیگه قراره بریم قسط و بدهیارو پرداخت کنیم

بوس به کلتون پرتقال کوچولوها

-stylish-



Report Page