above the time
NarsisPart 13:
روی یکی از صندلی های توی بالکن نشسته بود و پتوی قهوهای رنگی رو که از اتاق جی برداشته بود و دور خودش پیچیده بود تا از لرزیدن بدنش توسط بادهای سردی که خبر از اومدن دسامبر رو میداد جلوگیری کنه.
به فضای باغ مانند حیاط نگاهی کرد، بیشتر برگهای زرد درختها ریخته بود و حالا بعضی از شاخه ها خالی از هر برگی بودن.
تقریبا سه روز از اون اتفاق میگذشت و صبح روز بعد از کلاب دیگه جی و اون پسری که سونو به اسم نیکی معرفیش کرده بود رو ندیده بود، توی این چند روز فقط سونو رو پیش خودش داشت.
نمیتونست مثل همیشه روی احساساتش سرپوش بزاره و به دروغ بگه که دلش برای اون مرد مو مشکی تنگ نشده، درحالی که تک تک سلول های بدنش بودن جی کنار خودش رو فریاد میزدن اما خبری ازش نبود.
تنها خوبیِ این سه روز براش این بود که به احساساتش فکر کرده بود و جرات پیدا کرده بود پیش خودش اعتراف کنه که جی رو دوست داره.
معلوم نبود اون مرد باهاش چیکار کرده بود که حالا توی ذهنش مثل بچه های کوچیک پا به زمین میکوبید و از نبودن جی گریه میکرد و همزمان مغزش برخلافش عمل میکرد و توی صورتش میکوبوند که ″شاید فقط برای یه تفریح بودی و الان اون تفریح دیگه تموم شده″
با دیدن لیوانی که جلوی صورتش گرفته شد از فکر درومد و به صاحب دستی که لیوان رو نگه داشته بود نگاه کرد، سونو با لبخند کوچیکی که بخاطر زخم کنار لبش مثل همیشه نبود بهش نگاه میکرد.
لبخندش جوری نبود که باعث نشه چشمای جونگوون به سمت کبودی گردنش که کار جی بود نره، هنوزم بخشی از وجودش از جی بخاطر کارهاش متنفر بود ولی باعث نمیشد حسی که بهش داره از بین بره.
در جواب سونو لبخندی زد و لیوان رو از دستش گرفت و دوباره نگاهش و به حیاط دوخت.
سونویی که حالا رنگ قرمز موهاش رفته بود و قهوهای شده بود روی صندلی کنار جونگوون نشست و کلاه هودی سفید رنگش رو روی سرش کشید و با کشیدن کش کلاهش مانع از دیدن کبودی گردنش شد.
_هنوزم توی فکرشی؟
این چند روز انقدر ضایع رفتار کرده بود که سونو هم فهمیده بود جونگوون چه حسی به جی داره، اولش سعی داشت انکار کنه تا سونو باور کنه که هیچ حسی در کار نیست، چون سونو از زیر دستای جی بود این احتمال رو میداد که بهش بگه...
ولی سونو با قسمی که خورده بود بهش قول داده بود هیچی به مرد نمیگه، پسر هم که انگار منتظر یکی بود تا باهاش حرف بزنه و خودش رو خالی کنه از اول تا آخر داستان رو برای سونو تعریف کرد و واقعا ازش ممنون بود که به حرفاش گوش داده، توی این چند روز مطمئن شده بود که سونو میتونه اون دوستی که هیچوقت توی زندگیش نداشت باشه.
با دست سونو که داشت به شونهش ضربه میزد به خودش اومد و نگاهش رو از درخت ها گرفت و به پسر داد
_تو دیگه واقعا از دست رفتی!
_ببخشید حواسم نبود.
سونو تکیهشو به صندلی داد و لیوان قهوهشو از روی میز کوچیک جلوش برداشت و بین دستای سردش گرفت، به آسمون ابریای که هر لحظه امکان داشت شروع به باریدن بارون کنه نگاه کرد.
_نه بهت حق میدم.
لیوان رو جلوی بینیش گرفت و با بوی شکلاتی که زیر بینیش پخش شد لبخند کوچیکی زد
_تو هم خبری ازش نداری نه؟
_نه، نمیدونم تو مستیم چه کارهایی انجام دادم که حاضر نشده منو ببینه.
آخرین چیزی که به یاد میآورد کشیدن دست جونگوون بین جمعیتی که درحال رقص بودن بود و حتی به یاد نمیآورد که زخم روی لبش و کبودی گردنش چجوری به وجود اومدن اما از اونجایی که کسی به جز جی نمیتونست بهش آسیب برسونه فهمیده بود کار جیه و انگار همش برمیگشت به همون شب.
_متاسفم که اونجا نبودم.
با تاسفی که معلوم بود کاملا از صمیم قلبشه دستشو روی دست سونو گذاشت و به چشمهای زیباش خیره شد.
_تقصیر تو نیست...
بعد از گذشت چند دقیقه سونو دوباره به حرف اومد
_اون بهت اهمیت میده!
با حالت سوالی به سونو نگاه کرد
_جی هیونگ رو میگم. نمیدونم تا الان متوجهش شدی یا نه ولی جی هیونگ یجورایی رئیس من حساب میشه و از طرفی هم یه طورایی صمیمی بنظر میرسیم، خودمم هنوز رابطهی بینمون رو نفهمیدم اما اینو میدونم که تاحالا هیچوقت اینجوری ندیده بودمش.
اون بهش اهمیت میداد؟ پس چرا ندیده بودش؟ پس چرا تنها چیزی که از اون مرد دیده بود خشمش بود؟ شاید یه قسمت ازش اینو میخواست که برگرده به همون شب، شبی که هیچ جوره نمیتونست فراموشش کنه.
با لبخند کوچیکی رو به سونو از روی صندلی بلند شد
_مرسی بابت هات چاکلت.
قبل از اینکه از در بالکن خارج شه سرشو به سمت پسر برگردوند
_راستی من دارم میرم حمام، گفتم اگه کاری داشتی بدونی کجام.
سرشو تکون داد و با رفتن جونگوون دوباره توی فکر رفت، هنوز نتونسته بود دست از فکر کردن به پسری که هیچ اهمیتی بهش نمیداد بکشه. تازه بعد چند ماه نیکی رو دیده بود و حالا دوباره برگشته بود سر خونهی اول.
به یاد نمیآورد از کی قلبشو به اون پسری که با موهای بلوند جدیدش زیباتر از قبل شده بود داده بود، شاید از وقتی که به عنوان زیر گروه جی شروع به کار کرد؟
از همون موقع هم فهمیده بود که نیکی خوشش ازش نمیاد و تنها چون زیر گروه جیه بعضی وقتا باهاش حرف میزنه اما نمیتونست جلوی احساساتش به پسر رو بگیره و رفته رفته احساسش پررنگ تر میشد.
انگار سونو و جونگوون توی این مورد خیلی شبیه به هم بودن بخاطر همین میتونست جونگوون رو درک کنه، فقط فرقشون این بود که جی هم به جونگوون یه حسی داشت ولی نیکی...
با صدای بوق ماشین نگاهش رو از لیوان دستش گرفت و به بیرون بالکن داد، ماشین جی جلوی در بستهی خونه قرار داشت و منتظر بود که نگهبان در رو براش باز کنه.
به جی که حالا از ماشین پیاده شده بود و داشت دکمهی پالتوی سیاه رنگش رو باز میکرد نگاه کرد
_تو لیاقت عشق رو داری جونگوون. مطمئن باش عشقت یکطرفه نیست.
***
بعد از عوض کردن لباسای بیرونش حالا جلوی در اتاق جونگوون وایساده بود و توی دو راهی اینکه بره داخل یا نه گیر افتاده بود. هرچی نباشه سه روز ندیده بودش و آخرین دیدارشون هم جوری نبود که بتونه بیخیال باشه پس حق داشت دو دل شه.
خسته از وضعیتش در اتاق رو بدون فکر کردن باز کرد و وارد اتاق شد، با دیدن وضعیت پسر سرجاش خشکش زد، شاید نباید همینجوری در رو باز میکرد و باید قبلش در میزد.
جونگوون حوله به تن با موهای خیسی که روی پیشونیش ریخته شده بود داشت با تعجب به جی نگاه میکرد. حوله ای که تا چند ثانیه پیش میخواست از تنش خارج کنه رو محکمتر از قبل دور خودش پیچید.
مرد به خودش اومد و در پشت سرش رو بست تا راحت تر بتونه حرف بزنه
_ببخشید...
جی داشت ازش عذرخواهی میکرد؟ فقط بخاطر اینکه بی اجازه وارد اتاقش شده بود؟ این چیزی نبود که جونگوون انتظار شنیدن یا دیدنش رو داشته باشه. روی تخت نشست و سرش رو پایین انداخت.
_مشکلی نیست.
کنار پنجرهی اتاق جونگوون رفت و خطاب به پسر گفت
_موهاتو خشک کن، ممکنه سرما بخوری.
دیگه حتی به گوشاش بخاطر چیزایی که میشنید شک کرده بود، نکنه داشت توهم میزد؟ مگه میشد توی سه روز رفتار این مرد به سرعت تغییر کنه؟
سرشو به سمت جی برگردوند و با تعجبی که توی صداش کاملا مشخص بود جواب داد
_چرا داری اینجوری رفتار میکنی؟ انگار خودت نیستی!
به سمت جونگوون قدم برداشت و با دستی که توی موهاش کشید سعی کرد حالت جدی بودن خودش رو حفظ کنه
_چی باعث شده این فکر رو کنی؟
_فقط کافیه یه نگاه به خودت بندازی!
کنار جونگوون روی تخت نشست و نگاهش رو به قطرات آبی که از موهای پسر میچکید انداخت
_باید حرف بزنیم.
_اوکی.
دستشو به سمت کلاه حولهی جونگوون برد و کلاه رو روی سرش انداخت
_اول موهاتو خشک کن و لباس بپوش.
کلاه رو از روی سرش انداخت و با کلافگی جواب داد
_ببین! همین رفتارت رو میگم.
وقتی دید جونگوون بهش گوش نمیده با عصبانیت بهش نگاه کرد
_سریع باش.
تلاش هاش برای گرفتن جوابی که میخواست بشنوه هربار با شکست مواجه میشد، میدونست اگه کاری که جی خواسته رو انجام نده قطعا دوباره دعواشون میشه برای همین از جاش بلند شد و بعد از برداشتن لباس هایی که جی صبح بعد از اون شب براش فرستاده بود به سمت مرد برگشت
_نمیری بیرون؟
_نه.
با جواب قاطعانه ای که از مرد گرفت بدون حرف بهش خیره شد و بعد از چندبار پلک زدن وارد حمام شد تا لباس هاش رو بپوشه.
_هنوزم رو مخه.
بعد از عوض کردن لباساش با حولهش از حمام خارج شد و روبروی جی که جاش رو به مبل دو نفرهی اتاق جونگوون تغییر داده بود وایساد و دست به سینه نگاهش کرد
_چرا بعد سه روز برگشتی و داری اینجوری رفتار میکنی؟
پاهاش رو روی هم انداخت و با بالا آوردن سرش به جونگوونی که هنوز موهاش رو خشک نکرده بود نگاهی انداخت
_میخوای چی رو ازم بشنوی؟
_من فقط برات یه تفریح بودم؟
سوالی که چند روز ذهنش و درگیر کرده بود رو بالاخره به زبون آورد
_مطمئن باش یانگ جونگوون...مطمئن باش هر اتفاقی که اون شب افتاد کاملا حقیقت بود و هیچ چیزی وجود نداشت که باعث شه بخوام ازت استفاده کنم.
آروم آروم عقب رفت و روبروی جی روی تخت نشست، باورش نمیشد اون مرد این حرف هارو بزنه، حتی هیچوقت به این موضوع فکر هم نکرده بود چون میدونست اتفاق افتادش امکان پذیر نیست ولی انگار اشتباه میکرد، نگاهشو به زمین زیر پاهاش داد و با ناباوری زمزمه کرد
_داری دروغ میگی...
_دلیلی نداره که بخوام بهت دروغ بگم.
بدون مکث جواب داد و از جاش بلند شد و به سمت در اتاق رفت، همزمان با باز کردن در حرفش رو ادامه داد
_با سونو بیاید پایین، براتون شام گرفتم.
_جی هیونگ؟
بدون اینکه به سمت جونگوون برگرده دست از حرکت برداشت، جی هیونگ؟ درست شنیده بود؟ اون پسر چجوری میتونست بعد از تمام کارهایی که جی باهاش انجام داده بود هیونگ صداش بزنه؟ بعد از اون همه کارها جی به این فکر میکرد که لیاقت جونگوون رو نداره، میدونست اگه جونگوون حقیقت رو بفهمه دیگه مثل قبل بهش نگاه نمیکنه.
به سمت پسر برگشت و به لبخند زیبایی که روی صورتش نشسته بود نگاه کرد، جوری صورتش بدون هیچ حسی بود که اگه اگه کسی میدیدش حتی با خودش فکر هم نمیکرد که ممکنه به جونگوون حسی داشته باشه.
_مرسی.
در جواب جونگوون سری تکون داد و بدون حرف دیگه ای از اتاق خارج شد.