above the time
Narsispart 4:
با سردرد بدی از خواب بیدار شد و روی تخت نشست، به اطرافش نگاه کرد، توی اتاقش بود اما چیزی به یاد نمیاورد...آخرین چیزی که یادش میومد این بود که برای فراموش کردن اتفاقات به بار رفته بود
دستاش رو به سمت موهای قهوهای رنگش برد و محکم بین انگشتاش گرفت و کشید، اصلا توجه نمیکرد که ممکنه موهاش کنده بشه فقط دلش میخواست بدونه دیشب کجا بوده
_چرا هیچی یادم نمی-
همین که داشت غر میزد خاطرهی محوی از جلوی چشماش رد شد
_معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟
خاطراتش کم کم داشت برمیگشت
چشماشو درشت کرد و به روبهروش خیره شد
_اون مرد کی بود؟ به چه دلیل فاکیای داشت با من حرف میزد؟
میدونست که کسی دیشب کنارش بوده اما صورت مرد رو به یاد نمیآورد
از اینکه چیزای بیشتری یادش نمیومد عصبی شد و محکم بالشتش رو پرت کرد روی زمین، نزدیک بود گریهش بگیره
خودشو روی تخت انداخت و شروع کرد دست و پا زدن
_ چرا من داشتم باهاش حرف میزدم؟ اصن اهمیتی نمیدم
از روی تخت بلند شد و به سمت پنجره کنار تختش رفت و پردهها رو کنار زد، دیدن درختهای پاییزی حس خیلی بهتری بهش میداد، پنجره رو باز کرد تا از هوای تازه و اما سرد لذت ببره
بعد از شستن صورتش وارد آشپزخونه شد و سعی کرد یه صبحانه راحت درست کنه
درسته فقط بعد از ظهرها توی کافهی هیونگش کار میکرد اما چون امروز کلاس نداشت تصمیم گرفت بیشتر روزش رو توی کافه بگذرونه، حداقل بهتر از خونه موندن و کاری انجام ندادن بود
رو به روی کمدش ایستاده بود و نمیدونست چی بپوشه تا اینکه چشمش به هودیِ سفید مشکیش خورد، میتونست انتخاب خوبی باشه
بعد از عوض کردن لباساش کلید خونه و گوشیش رو برداشت و از خونه بیرون زد...راه کافه تا خونهش اونقدر زیاد نبود تقریبا سه خیابون پایینتر بود بخاطر همین هر دفعه پیاده رفت و آمد میکرد...تازه اینجوری مجبور نبود زیاد پول خرج کنه
سر چهارراه وایساده بود و منتظر بود چراغ سبز شه تا بتونه از خیابون رد شه
داشت به ماشین های رو به روش نگاه میکرد
_وایسا ببینم، اون مرد...همون بیشعور جذاب تو کتابخونه بود، همون بیشعور...چرا من واقعا شانس ندارم؟! بقیه هم مست میکنن ولی اینجوری نمیشن!
حالا چراغ عابر پیاده سبز شده بود اما جونگوون با خاطرهی بعدی که یادش اومد سر جاش خشک شد، دستشو گذاشت روی دهنش و سعی کرد جیغ نکشه
_من...من چه غلطی کردم؟
با به یاد آوردن صحنهای که خودش یه بوسه رو با اون مرد شروع کرده بود زمزمه کرد
خاطراتش داشت کامل میشد...حضور یهویی مرد، حرف زدن باهاش و مسخره کردن استایلش، حرفهاش درباره پارتنر، یهویی بوسیدنش و در آخر رسوندنش تا توی خونه توسط مرد
جیغ بلند اما کوتاهی کشید، تازه یادش افتاده بود وسط خیابونه، نگاهی به مردمی که داشتن با تعجب رد میشدن کرد، احتمالا با خودشون میگفتن این پسر دیوونهای چیزیه؟
با دیدن چراغ سبزی که چیزی به قرمز شدنش نمونده بود سریع از عابر پیاده رد شد.
حالا جلوی در کافه وایساده بود و سعی میکرد به گندکاریای دیشبش فکر نکنه
دستگیره در و گرفت و هول داد تا در باز بشه
_اووو ببین کی اینجاست؟ وونی...کلاس نداشتی امروز؟
با صدای یونجون سرشو بالا گرفت و لبخندی زد
_سلام هیونگ، خوبی؟ نه نداشتم بخاطر همین اومدم
_خوش اومدی
رفت پشت پیشخوان و روی صندلی نشست، خیلی با خودش کلنجار میرفت که به دیشب فکر نکنه اما کل ذهنش شده بود دیشب
_حالا اون بوسه هیچی...حرفایی که بهش زدم فاجعه بود، اگه بعد از اون گندگاریام یه بار دیگه ببینمش ثابت میشه وجود من تو این دنیا اشتباهه
_سلام خوش اومدین
یونجون با خوش رویی به مشتری خوش آمد گفت
جونگوون داشت با خودش حرف میزد که با صدای در سرشو بالا گرفت
_خدایاااااا وقتی داشتی شانس تقسیم میکردی من کدوم گورییی بودم!
سعی کرد آروم باشه، نگاهی به مرد که موهاش رو بالا داده بود و یه کاپشن بادی مشکی به تن داشت کرد
_سلام ممنون
دلش میخواست خودکشی کنه، شانس آورده بود پشت دستگاههای قهوه سازه و مشتریا دید زیادی بهش ندارن نه تا وقتی نزدیک پیشخوان بشن
با دیدن نزدیک شدن مرد به پیشخوان سریع خم شد و خودشو مخفی کرد، باید یه جوری فرار میکرد، هیچ جوره دلش نمیخواست مرد بعد از اتفاق دیشب ببینتش
یونجون که از کار پسر تعجب کرده بود خواست صداش کنه اما با صدای مشتریش متوقف شد
_یه هات چاکلت لطفا
_حتما...میبرین؟
_نه همینجا میمونم
_پس بفرمایید بشینید من سفارشتونو میارم
مرد لبخندی به معنای تشکر زد و پشت یکی از میزهایی که کنار پنجره بود نشست، سعی کرد جلوی خندهای که باعثش پسرِ قایم شده پشت پیشخوان بود رو بگیره، اینا رو میدونست چون قبل از وارد کافه شدن از پشت همون پنجره دیده بودش
یونجون که دید مشتریش پشت میز نشسته به سمت جونگوون برگشت
پسر انگشت اشارش رو جلوی لب و بینیش گرفت و به هیونگش التماس کرد چیزی نگه
_لطفا هیونگ
یونجون با اینکه دلش میخواست دلیل این کار پسر رو بدونه اما تصمیم گرفت اول سفارش مشتری رو آماده کنه
جونگوون هنوزم پشت پیشخوان خم شده بود و حالا پاهاش داشت شروع به درد گرفتن میکرد، میخواست یکم جا به جا شه که با صدای یونجون سرجاش خشکش زد
_وون...پاشو سفارش مشتری رو ببر براش
با چشمایی که چیزی به پر شدنشون نمونده بود زمزمه کرد
_مگه من چیکارت کردم هیووونگ
یونجون که دیگه نتونست تحمل کنه با صدای بلندی زد زیر خنده
پسر هول شده از جاش بلند شد و دستشو روی دهن هیونگش گذاشت تا حداقل آبروش بیشتر از این نره
_میبرم هیونگ، میبرم سفارشو فقط نخند
پسر بزرگتر سرشو به معنای باشه تکون داد و سعی کرد جلوی خندشو بگیره
جونگوون دستشو از روی دهن یونجون برداشت و به سمت سفارش مرد رفت، داشت به زمین و زمان فحش میداد
_بهترین کار اینه تظاهر کنم نمیشناسمش، اره همینه
به مرد رسید و هات چاکلت رو روی میز گذاشت، جرات نداشت به صورتش نگاه کنه، میترسید نقشهش خراب بشه
_بفرمایید سفارشتون
_به به یانگ جونگوون
مرد با لبخند گفت
جونگوون که داشت از درون میمرد بخاطر ضایع شدنش، حالت صورتش رو عادی نگه داشت
_ببخشید؟
مرد از سعی پسرک که میخواست تظاهر کنه دیشب یادش نیست پورخندی زد با خودش فکر کرد، پس تصمیم گرفته تظاهر کنه دیشب رو یادش نیست
_هوم...مثل اینکه یادت نیست!
_متوجه منظورتون نمیشم! منو از کجا میشناسین؟
جی که با این حرف پسر انگار مهر تاییدی روی حرفاش خورده باشه پوزخندی زد، پس بچرخ تا بچرخیم یانگ
_خب پس بذار اول خودم رو معرفی کنم، نمیخوای بشینی؟
به صندلی رو به روش اشاره کرد
پسر دودل بود و البته بیشتر دلش میخواست بدونه داره چه اتفاقی میوفته، اصن اون مرد چجوری اسمشو میدونست یا مهمتر، خونهش رو
روی صندلی رو به روی مرد نشست
_همیشه انقدر بد مست میکنی؟
_همیشه انقدر نامفهوم حرف میزنین؟
جی با جواب جونگوون نیشخندی زد، به چهرهی پسر روبهروش که از حرص داشت قرمز میشد نگاه کرد، از اذیت کردنش لذت میبرد
_بیخیال یانگ، هردومون میدونیم که دیشب رو یادته
_اوکی اوکی من تسلیم، بخاطر حرفای دیشبم عذر میخوام
_فقط حرفات؟
_فقط حرفا-
اوه تازه یادش افتاد که دیشب مرد رو بوسیده
_خب خودتونم میدونید که من مست بودم
_آره اما فکر نمیکنی به خاطر تجاوز به من یه عذرخواهی دیگه نیازه؟
_تجاوز؟؟؟؟؟
_آره اون کارت کمتر از تجاوز نبود
یه قلپ از هات چاکلتش خورد و منتظر موند
_به هرحال من عذرخواهی کردم و اینکه شما هنوز خودتونو معرفی نکردین!
سعی داشت بحث رو عوض کنه و موفق هم شد
_جونگسونگ...پارک جونگسونگ
پسر سری تکون داد و خواست از جاش بلند شه که جی زودتر بلند شد
_مواظب باش دفعه بعد که مست میکنی به کسی تجاوز نکنی!
جونگوون صورتش قرمز شده بود از حرص ولی تصمیم گرفته بود سکوت کنه تا بدتر از این ضایع نشده، با دیدن مرد که به سمت پیشخوان رفت تا حساب کنه سر جاش نشست
_ممنون، خسته نباشید
جی تشکر کرد
یونجون مثل همیشه با لبخند جواب داد
_بازم به کافه ما سر بزنید
پسر بعد از بیرون رفتن جی از کافه محکم دستشو کوبید روی پیشونیش
_میخوام بمیرم...خدایاااا چراااا مننننننن
به حالت گریه شونشو تکون داد و ادای گریه درآورد.