above the time
NarsisPart 3:
سرش پر از حرف بود، توی این پنج روز نتونست به زندگی قبلیش برگرده، شوک اون اتفاق زندگی و مغزش رو درگیر کرده بود، هرشب کابوس میدید، دیگه نمیدونست برای رهایی از این افکار چیکار کنه، تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که در حد مرگ مست کنه
یه شلوار مشکی پوشید و از بین هودی های رنگ و وارنگش طوسیش رو انتخاب کرد و با ژاکت مشکیش پوشید
به بار همیشگیش رفت، رنگ بنفش یه آرامش خاصی رو به بار بخشیده بود تعداد کمی توی بار بودن و همه در حال نوشیدن یا بگو بخند بودن
یه بطری ودکا سفارش داد و با خودش تکرار کرد
_این دیگه آخرین راهه اگه نشه باید برم تیمارستان!
شروع کرد به نوشیدن...
با نشستن فردی در کنارش سرش رو از روی میز بلند کرد
مرد رو به روش هم آشنا بود براش هم غریبه، مرد رو از سرتا پا اسکن کرد
عینک طبی، پیرهن سفیدی که تا ناف باز بود
_بچه شیر میدی؟
مرد چشماش درشت شد
_چی میگی؟
_کجای حرفم نامفهوم بود که عین احمقا نگام میکنی؟میگم بچه شیر میدی؟
_نه چرا؟
_پس چرا دکمه هات تا نافت بازه؟
مرد نمیدونست بخنده یا گریه کنه
_اینا استایلن!
_پس من ریدم تو استایلت
سرش و کج کرد و به شلوار مرد نگا کرد
_اوهوکی شلوارتم که هندونه قاچ میکنه! بالاخره بچه شیر میدی یا بیزینس منی؟
_هیچکدوم
_اووو یادم نبود مَن استایلِش هستی! بسه دیگه پاشو برو
سرشو دوباره گذاشت رو میز
_وقتی جنبه نداری مجبوری زیادهروی میکنی؟
سرشو بلند کرد و انگشت اشارشو بالا برد و سعی کرد با تحکم حرف بزنه
_من...اصلا...اصلا مست نیستم
همون لحظه دستش از زیر سرش در رفت و سرش خورد به میز، افتاد گریه...
مرد شوکه از جا بلند شد
_هی چرا گریه میکنی؟ چته؟
با گریه گفت
_من الان باید پارتنرم به خاطر اینکه تو مزاحم من شدی دهنتو سرویس میکرد ولی نیستش الان...
_کو پارتنرت؟
سرشو بلند کرد و با عصبانیت تو چشمای مرد نگاه کرد و گفت
_تو گور عمم...
دوباره افتاد گریه
_من گور دارم بخوام کفن داشته باشم؟ الان بچه ده ساله پارتنر داره من ندارم...
جی جا خورده بود و نمیدونست چیکار باید بکنه، با خودش فکر کرد
_این چجوری تا حالا زنده مونده؟
دست انداخت زیر دستاش و بلندش کرد
_بلند شو تا آبروریزی نکردی
_چی داره میریزه؟ من که تازه رفتم دستشویی هیع...
انگشت اشارشو زد تو سینه مرد
_نچ نچ خرس گنده بلند نیستی بری دستشویی؟خجالت نمیکشی؟بچه بد! برات پوشک ببندم؟
مرد فقط نگاش کرد
_خدا چرا تو رو شفا نمیده؟
توی این حالت اختیار زبونش دست خودش نبود
_چون تویی که اول صفی مقاومت میکنی!
مرد سکوت کرد تا بیشتر از این ضایع نشه
_باشه بیا بریم
جونگوون یهو صورتش رو به صورت مرد نزدیک کرد
_میشه دوست پسرم شی؟
جی جا خورد
_چیت شم؟
_دوست پسرم!
مرد فقط تونست نفس عمیقی بکشه
پسر نزدیک تر رفت و به لباش نگا کرد
_هوم...لباتم انگار نرمن
و لباشو روی لبای مرد فشار داد
جی خشک شد، توی ذهنش انگار همه چی متوقف شده بود
سریع به خودش اومد و جونگوون رو به عقب هل داد و با عصبانیت سرش داد کشید
_معلوم هست چه غلطی داری میکنی؟
جونگوون فقط میخندید
مرد با عصبانیت یه دستشو انداخت زیر دستای پسر و با اون یکی دستش کت چرم مشکی خودش که از اول درش آورده بود و با ژاکت مشکی پسر برداشت و به بیرون رفتن، به سمت ماشینش حرکت کرد، پسر همینطوری داشت آهنگ برای خودش میخوند
_وقتی میگن به جوجه، که جوجه قهرمانه، جوجه خودش میدونه ای خدا، ای خدا...
مرد سرسام گرفته بود وقتی به ماشین رسیدن در ماشین و باز کرد و پسر رو روی صندلی جلو نشوند وقتی درو بست جونگوون دماغشو چسبوند به شیشه و چشماشو چپ کرد
مرد با عصبانیت دست کشید تو موهاش
_خدایا فقط صبر، فقط صبر
سوار ماشین شد و مسیر خونه پسر رو در پیش گرفت
وقتی به دم آپارتمان رسیدن جی دست تو جیبای پسر کرد تا کلید رو پیدا کنه
جونگوون چشماش درشت شد
_میخوای بهم تجاوز کنی؟
و شروع کرد داد کشیدن
_آهای مردم میخوان به من تجاوز کنن کمکککککک کمککککک
مرد همینطور مونده بود که چیکار کنه فقط مغزش بهش فرمان داد که جلوی دهن پسر رو بگیره تا بیشتر از این آبروش نرفته
_هیسسس هیسسس چیکار میکنی ابله الان همه رو خبردار میکنی؟
پسر پشت دستهای جی صداهای نامفهوم در میاورد
_دستمو برمیدارم ولی داد نزن باشه؟
جونگوون با سر تایید کرد
مرد آروم دستاشو از روی دهنش برداشت
_آروم باش باشه؟
_هوفففف داشتی خفم میکردی! داری چیکار میکنی؟
مرد غرید
_اگه اجازه بدی و داد و هوار راه نندازی میخوام کلید رو از جیبت بردارم
جونگوون نفس عمیق کشید و ولو شد روی صندلی
_خوب باشه راحت باش
جی چشاشو بست و تا ده شمارد تا شاید آرامش پیدا کنه
کلید رو پیدا کرد و پسر رو به خونهش برد
جی ترسید به لباسهای پسر دست بزنه، اصن به خونهش هم توجه نکرد فقط پسر رو روی تختش انداخت و سریع از خونه زد بیرون.