above the time

above the time

Narsis

Part 2:

_شما بی عرضه ها نمیتونید یه کار و درست انجام بدید؟

ترس تو چشماشون موج میزد و با 192 قد از شدت ترس بوی ادرارشون تمام اتاق رو گرفته بود

تکیه‌شو از دیوار برداشت

_اونقدرا هم بی‌عرضه نیستن حداقل نه خیلی...یه نشونه‌ای از اون پسر دارن...

_چه نشونه‌ای؟

کارت رو با دو انگشتش بالا برد

_کارت شناساییش!

_خوبه جی...پیداش کن و بکشش.

_هممم...

جلو رفت و دوتا دستاشو روی میز گذاشت، صورتش و نزدیک کرد و به چشمای رئیسش خیره شد

_بنظرت خیلی آبکی نیست؟ اینکه سریع بکشمش؟ خانواده‌ش پیگیر میشن!

_خانواده داره اصن؟

_نمیدونم

_پرس و جو کن...بعد بهش نزدیک شو و جوری که قتل بنظر نیاد از شرش خلاص شو

با لذت زبونش رو روی لبش کشید

_این شد یه چیزی!

دستاشو توی جیباش کرد و از اتاق بیرون رفت.


***


در خونه رو بست و بعد از تکیه دادن به در نفس عمیقی کشید تا از درد ریه‌ش کم شه

_این دیگه چی بود؟ مگه هستن هنوز اینجور آدمایی؟

چراغ رو روشن کرد و خودشو روی مبل پهن کرد تا به افکارش سر و سامون بده


***


_یاااا جونگووناااا...معلوم هست دو روزه چته؟ همش توی هپروتی!

با صدای هیونگش، صاحب کافه از هپروت بیرون اومد

_چیزی گفتی هیونگ؟

_معلوم هست چته؟ دو روزه از صبح تا شب اینجایی، دانشگاه هم نمیری!

_هیچی، مودم اوکی نیست

_میخوای برات سوجو بگیرم شاید از این مود دربیای؟

پسر از ترس اینکه مست بشه و تمام اتفاقات رو تعریف کنه سریع رد کرد

_نه نه نه خوب میشم هیونگ

_باشه...بیا برو بیرون ساعت دوازده شبه میخوام در و قفل کنم

جونگوون شوکه شد، فکرشو نمیکرد ده ساعت تمام تو فکر بوده باشه.

چشماش از بی‌خوابی می‌سوخت، این دو شب اصلا خوب نخوابیده بود همش حس میکرد الان میان میکشنش

با فکر اینکه فردا با رفتن به کتابخونه‌ی مورد علاقه‌ش شاید بهتر بشه به خونه رفت و سعی کرد بخوابه


***


وارد کتابخونه شد و به سمت پیشخوان رفت

_سلاااام

_هی جونگوون دیر اومدی!

_دیر بیدار شدم، چی جدید اوردی هیوک؟

_موضوع مورد علاقه‌ت...خدایان یونان

از شدت ذوق چشماش برق زد سریع به قفسه مورد علاقه‌ش رفت.

بعد از برداشتن کتاب به میز همیشگیش رفت و با دیدن اینکه یکی قبل از اون صندلی ثابتش رو گرفته صورتش درهم رفت...روی صندلی رو به روی مرد نشست

جونگوون اول به چهره‌ی زیبای رو به روش و بعد به ست سبز رنگِ دورس و سویشرتی که مرد به تن داشت نگاهی انداخت

″اون واقعا زیباست″

دست از دید زدن مرد برداشت و کتاب مورد علاقه‌ش رو باز کرد، مشغول خوندن در مورد خدای اپولو شد

_خدایان یونان؟ واقعا؟

از اینکه تمرکزشو با صدای مرد از دست داد اخماش تو هم رفت

_ببخشید؟

_خدایان یونان دیگه خیلی تخیلی نیستن؟

_هر کس یه باوری داره، باور من و امثال من اینه که اونها یه سری از خدایان بسیار مقدسی بودن و هستن که ما رو در طول زندگی راهنمایی میکنن.

_مثلا چجور راهنمایی؟

_نه اینکه راهنمایی...منظورم اینه که بهمون نشون میدن، مثلا میدونستین که انسان ها هر احساسشون مال یه خداس؟

عشق: خدای آفرودیت

خشم: هادس

ترس: فبوس

و...

_هممم جالبه، ولی همه‌ی اینا تئوری حساب میشه!

_ درسته

پسر کتاب رو جلوی صورتش گرفت و زیر لب غر زد

_هیچوقت با اینجور آدما کنار نیومدم

صدایی از کنار گوشش شنید

_چجور آدم‌هایی؟

از ترس از جا پرید

_یاااا چیکار میکنی؟

_ناتینگ بیب

با یه نیشخند از کنارش رد شد

_چه بیشعوری بود این...فقط قیافش خوب بود!

سعی کرد با تلاش تمرکز از دست رفته‌ش رو برگردونه و به خوندن کتابش ادامه بده.

Report Page