above the time
NarsisPart 1:
نوامبر 2022
تصویر افتادن برگهای نارنجی از روی درختها صحنهی زیبایی رو برای عکاسی رقم زده بود. این سومین عکسی بود که میگرفت و هنوز نمیتونست از این منظرهی زیبا دل بکنه و البته که هرچی بیشتر عکس میگرفت برای نمره اش بهتر بود.
_واقعا مردم چشونه که از اینجور بهشتها فاصله گرفتن؟
خواست برای چهارمین عکس اماده بشه که با شنیدن صدای گلوله، از جا پرید که باعث افتادن دوربین از دستش شد.
با دست های لرزون دوربین رو برداشت به طرف جایی که ازش صدا اومده بود رفت، ترس تمام وجودش رو گرفته بود اما کنکجاوی بیش از حدش اجازهی عقب نشینی یا فرار نمیداد.
هرچی جلوتر میرفت صداهای اطراف براش واضحتر میشد، پشت بوتهای وایساد و از بین برگ ها به صحنهی روبروش نگاه اما تنها چیزی که میتونست ببینه شونه های پهن مردِ روبروش بود، ولی به صداها که میتونست گوش بده مگه نه؟
_دستور از کی بود؟
_نمیدونم...من هیچی نمیدونم اشتباه گرفتید.
_گلوله بعدی روی هوا نیست، درست...
مرد روی یه پا و صاف روبروی صورت دومین مردی که اونجا حضور داشت وایساد و تفنگ رو جلوی پیشونیش گرفت
_وسط پیشونیته.
جونگوون به جای اون فرد ترسید.
_من هیچی نمیدونم...
با صدای گلوله پرندهها با ترس از روی درختها پر زدن. پسر شوکه شده با نفسهای منقطع داشت برای اکسیژن التماس میکرد. ناخوداگاه یه پاش و عقب گذاشت و برگ های زیر پاش رو به صدا دراورد.
مرد که صدای خش خش برگ هارو شنید و سرشو به طرف صدا چرخوند پ به ادماش دستور داد
_حتما بکشیدش!
_چشم رئیس.
جونگوون سریع پا به فرار گذاشت و با شنیدن صدای پای پشت سرش قدمهاش و بلند تر برمیداشت...فقط میخواست به موتور قرمزِ عزیزش که با سالها پول جمع کردن از آقای کیم خریده بود برسه.
_پسر بهتره سعی کنی پاهات خسته نشن وگرنه با زندگیت خداحافظی میکنی.
از شدت ترس سکسکه گرفته بود و اصلا به پشت سرش نگاه نمیکرد.
وقتی که گوشه ای از موتور قرمزش رو دید انگار جون تازهای گرفت و با سرعت هرچه تمام به سمت موتور دویید و سریع سوار شد. برای دراوردن کلید دست توی جیب هاش برد و به سختی پیداش کرد.
سریع موتور رو روشن کرد وقتی سرش رو بلند کرد دید ادم های کچل امریکاییِ بی ریخت فقط پنج قدم باهاش فاصله دارن، دست به کار شد و فقط گاز داد.
با پشت موتور به دل آمریکاییِ بی ریخت ضربه زد هلش داد و فلنگ رو بست.
مرد آمریکایی که هنوز جای ضربهای که به شکمش خورده بود درد میکرد دست روی شکمش گذاشت و با درد بلند شد و این اتفاق مساوی شد با نگاه های ترسناک رئیسش، سرش رو پایین انداخت و با ترس جلو رفت و از خدا برای خودش طلب آرامش کرد.
مرد کره ای با خونسردی به دوتا بی عرضهی جلوش نگاه کرد، جلو رفت و دستش و روی یقهی کت یکیشون گذاشت و خاکِ روش رو تکوند
_میدونی جنون خون چیه؟
_ن...نه رئیس، چیه؟
انگشت اشارش رو به حالت چاقو زیر گردن مرد کچل کشید
_اگر بار دیگه بی عرضه بازی دربیاری از خون تو برای حالت تعادلم استفاده میکنم...الان برو به رئیست بگو چه گندی زدی!
کارتی که بین انگشت های مرد روبروش بود رو کشید و به عکسی که چهرهی پسر و کامل نشون میداد نگاه کرد و نیشخندی از روی سادگی نگاهش زد.