a sunny day

a sunny day

bugs bunny

یونجون کلافه گوشیش رو روی تخت پرتاب کرد و روی سرامیک ها نشست. گرما امونش رو بریده بود‌.

وسط تابستون، سیم های برق خونش اتصالی کرده بود‌. به هر تعمیرکاری زنگ میزد هیچکدوم‌ قبول نمیکرد این مسافت رو اونم روز تعطیلی از شهر دور بشه تا دوتا سیم عوض کنه.

تیشرتش رو از تنش در اورد و کنار خودش انداخت. حالا قطرات عرق رو به وضوح میشد روی تنش دید. به دیوار تکیه داد‌ و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. خونه همسایه رو به روش، استخر حیاط پشتیش. همین کافی بود تا لبخند بزرگی روی لبش بشینه و به سرعت از جاش بلند بشه. نزدیک پنجره رفت و خونه رو زیر نظر گرفت. افتاب با تموم توان می‌تابید و نور خورشید مستقیم می‌خورد به سطح آب استخر و همه‌چی برق می‌زد. پرتوهای آفتاب که به آب می‌رسید ، شروع می‌کرد به شکست خوردن و پخش شدن، انگار کلی پولک طلایی و نقره‌ای روی آب پاشیده شده باشه. گاهی اموج‌های ریز، نور رو تکون‌تکون میدادن و باعث میشدن سطح آب مثل یه آینه‌ی زنده بدرخشه.

تموم این نما، یونجونِ گرما دیده رو تشنه و تشنه تر میکرد برای شیرجه زدن داخل استخر.

ماشینی توی گاراج نبود و یادش اومد صبح همسایش خونه رو ترک کرده و احتمالا حالا حالا هم توی این گرما قرار نبود برگرده، پس یکم اب‌تنی و استفاده از استخرش فکر نمیکرد مشکل بدی ایجاد کنه. نهایتش، یکم داد و بیداد میکرد‌ و خسارت میگرفت دیگه. همونطور‌ با بالا تنه برهنه از خونه بیرون زد.

خیابون مثل فیلم های وسترنی شده بود و فقط گذر بوته خار کم بود.

با سرعت سمت دیگه خیابون رفت و خودش رو به استخر رسوند. کف دستاش رو به عنوان تشکر بهم کوبید و اشک های خیالیش رو پاک کرد. بی درنگ توی استخر پرید.

دیوارهای استخر پر از سایه‌روشن‌های شناور شده بود که با حرکت آب و شیرجه یونجون مدام تکون میخوردن. نور آفتاب با هر موج می‌رقصید و یکجا جمع میشد‌ و یک جا پخش. گرمای سطح اب کم کم جاش رو به خنکی عمقش داد و حس ارامش بخشی رو به پسر هدیه داد.

پپمثل ماهی کوچیکی مدام توی اب حرکت میکرد. انقدر غرقِ سرخوشی بود که صدای ورود شخص دومی رو به استخر متوجه نشد.

ناگهان دوتا دست کل بدنش رو احاطه کرد و اونرو سمت لبه عمیق و دور ترِ استخر برد. اون دست ها جوری محکم دورش حلقه شده بودن انگار یه هشت پا با هر هشت تا پاهاش بهش چسبیده بود. هرچقدر تکون میخورد فایده نداشت‌. بعد از چند ثانیه دست ها از دورش باز شدن و سینش رو به سرامیک های ابی رنگ استخر کوبوندن.

یونجون از شدت درد ناله کوتاهی کرد و عصبی سرش رو برگروند تا با داد و هوار کردن، خودش رو نجات بده اما با دیدن شخص رو به روش تموم حرف هاش رو خورد و مات و مبهوت خیره موند.

- چوی یونجون دزدکی وارد خونه مردم شدن کارِ همیشگیته که انقدر راحت انجامش دادی؟

یونجون قلبش از شدت اون همه زیبایی محکم میکوبید و فکش خشک شده بود.

- یجور بهم نگاه نکن انگار تاحالا همسایه رو به روت رو ندیدی.

یونجون اب دهنش رو محکم قورت داد. واقعا براش سوال بود که چطور ندیده بودش؟ زیباییش از خورشید هم کور کننده تر بود. موهاش هنوز خشک بود و بالای سرش حالت داده بود و پیشونیش رو کاملا به نمایش می‌ذاشت و جذابیت اون چهره رو دو چندان کرده بود. اما بر خلاف موهاش، تیشرتش کاملا خیس‌ بود و به بدنش چسبیده بود. یونجون هنوز هم باور نمیکرد اون پسر واقعی باشه. احساس میکرد توهمه و گرما زده به سرش. خودش رو جمع و جور کرد تا بتونه چند کلمه جواب پسر رو به روش رو بده و شبیه کر و لال ها جلوه نکنه اما باز تا دوباره ذهنش رو باز کرد، سرش با شدت و فشار دست های اون پسر به لبه استخر چسبیده شد و توانایی حرف زدن رو ازش گرفت.

سوبین نیشخندی زد و سعی کرد هیجان خودش رو کنترل کنه. چندوقتی بود که منتظر این موقعیت بود. امروز بلخره نقشش گرفت و تونست همسایه موردعلاقش رو به دام خودش بندازه.

- منو نمیشناسی واقعا؟ پس چطور جرعت کردی وارد خونه‌م بشی؟

یونجون واژه ای مثل عذرمیخوام از بین لباش خارج شد

- عذرخواهی چه تضمینی میکنه که دفعه دیگه توی خونم پیدات نکنم؟ نکنه باید گزارشت کنم؟

یونجون سرشو تکونی داد اما زیر فشار دست سوبین خیلی مشخص نبود.

سوبین دستش رو از روی کمر یونجون برداشت و پایین تر برد. انگشت هاش و کم کم دستش رو وارد شلوارک و بعد باکسر یونجون کرد. انگشت وسطش رو بین بوت یونجون برد و به آرومی حفرش رو لمس کرد.

- شاید باید یجور دیگه باهات حساب کنم؟

یونجون چشم هاش رو با استرس روی هم فشار داد و به خودش لعنت فرستاد که چرا اول اجازه نگرفت. توقع نداشت داستان انقدر ادامه پیدا کنه. از طرف دیگه ای بنظرش شانس خوبی بود که با این مرواریدِ تازه کشف شده یکم بازی کنه. توی خیالش بازی رو میبرد اما نقشه سوبین اماده تر از این فکرها بود.

- اعتراضی نداری انگار

بند اول انگشتش رو به ارومی وارد یونجون کرد.

یونجون تمام توانش رو بکار برد تا از قفسِ پسر مو مشکیِ پشت سرش فرار کنه یا حداقل بچرخه اما بی فایده بود.

سوبین کاملا بدنش رو روی یونجون انداخته بود و بعلاوه اب بشدت سنگینش کرده بود‌، عملا هیچ راه فراری نداشت و گیر کرده بود!!

بند دوم و سوم انگشتش رو داخل برد. سرش رو کنار صورت یونجون گرفت و لبخندی زد، نفس هاش توی صورت یونجون رها میشد. یونجون فقط نگاه می‌کرد، نفس‌ش بند اومده بود. اون نگاه، اون فاصله‌ی کم، اون لبخند… مثل برق‌ گرفتگی آروم و عمیق بود، یه چیزی بین خواستن و نخواستنِ اون لحظه.

همون بین سوبین انگشت دوم رو هم وارد کرده بود و درد یونجون رو به خودش اورد. لب هاش رو محکم روی هم فشرد و نگاهش رو از نگاه سوبین دزدید. کم کم انگشت هاش رو به حرکت در اورد و باعث شد صبر یونجون کمتر بشه.

+ لطفا..

یونجون اروم نالید

- هوم؟ نکنه میخوای بری؟ من کسی که بی اجازه وارد خونم شده رو همینجوری ول نمیکنم.

یونجون اخمی کرد و پیشونیش رو به لبه استخر تکیه داد. دردِ توی پایین تنش با سخت شدن عضوش، بیشتر شده بود و حالا از خودش هم خجالت میکشید.

جلوی این مرتیکه روانی جذاب کم اورده بود!

نفس عمیقی کشید و دوباره سرش رو بلند کرد. دست های سوبین حالا دور کش شلوارک و باکسرش قرار گرفته بودن و در کسری از ثانیه اون ها رو بیرون از پاش، کنار استخر دید.

چطور اینکارا رو انقدر سریع انجام میداد؟ انگار روح بود؟

با حس کشیده شدن عضو سوبین روی پایین تنش چشم هاش از ترس و تعجب گشاد شده بود. اونکه واقعا قصد نداشت ادامه بده؟

+ ببین من واقعا..

سوبین یک مقدار عقب رفت و یونجون احسای ازادی بیشتری کرد به تبعیت از سوبین یکم عقب تر اومد و ادامه داد

+ من واقعا قصد دز..

سوبین بی تفاوت به یونجون، یک باره کل عضوش رو وارد یونجون کرد. حس درد و خستگی کل وجود یونجون رو فرار گرفته بود و جای باقی حرفش ناله بلند و ناگهانی از میون لباش بیرون اومد. سوبین انگشت هاش رو لا به لای موهای یونجون پیجوند و سرش رو زیر اب برد. بعد از چند ثانیه تقلا کردن یونجون زیر اب، با شدت سرش رو بالا اورد. سوبین به چشم های اشکی یونجون خیره شد و دوباره لبخند زد

- تو که نمیخوای با صدات توجه همه رو به خودت جلب کنی؟ میخوای؟

چطور میتونست با اون چهره مهربون و فرشته مانند، انقدر شیطان صفت باشه؟

یونجون سرش رو از چنگ دست های سوبین بیرون کشید و به رو به روش نگاه کرد، لب پایینش رو به دندون گرفت و نوک انگشتاش رو محکم روی سرامیک های استخر فشار میداد. تموم تلاشش رو کرد تا صداش رو خفه کنه.

سوبین شروع به ضربه زدن کرده بود و با لذت درد کشیدن یونجون رو تماشا میکرد. بهترین اتفاقی که میتونست براش بیوفته.

با هر تکونی که سوبین برای ضربه زدن میخورد، امواج تازه ای روی سطح استخر ایجاد میشد مقدار کمی از اب بیرون میریخت.

میون درد ها، لذت هم قاطی احساسات یونجون شده بود و دلش میخواست پسر پشت سرش همچنان ادامه بده. دیگه کلا از خودش قطع امید کرده بود.

سرش رو از لذت بالا برد و به کمرش تکون ریزی داد. دلش نمیخواست سوبین متوجه این لذت بشه اما خب بازم یونجون رو دست خورده بود! سوبین تموم جزیات حرکات یونجون رو ریز نظر گرفته بود.

طاقت یونجون به سر اومده بود، پس دستش رو پایین برد و دور دیکش حلقه کرد. همون حین سوبین بعد از ضربه عمیقی، عضوش رو بیرون کشید و کام شد. دستش رو جلو برد و دور دست یونجون حلقه کرد، با عقب و جلو کردن دستش، کام یونجون هم روی سطح اب نمایان شد.

یونجون‌ چشم هاش رو بست و بدن خستش رو به مرد همسایه تکیه داد.

سوبین یونجون رو توی بغل گرفت و دوباره لبخند بزرگی زد و چاله های گونش رو به نمایش گذاشت.

- من سوبینم‌، چوی سوبینم


Report Page