a love never played;
cookyعمارت در آن شب، بیشتر به قصری تعلقگرفته به قصههای پریان شباهت داشت تا خانهای برای زندگی انسانها.
ستونهای مرمرین، سقفهای بلند نقاشیشده و چلچراغهای کریستالی که از میان انبوهی از نورهای طلایی میدرخشیدند، شکوه خاندان میزبان را به رخ میکشیدند. پردههای مخمل زرشکی از پنجرههای قدی آویزان بودند و انعکاس شمعها روی کف صیقلی سالن، با هر قدم مهمانان درباری به لرزه درمیآمد. عطر گلهای رز، شراب گرانقیمت و عطرهای گوناگون اشراف در هوا آمیخته بود؛ و در میان صدای سازهای زهی، خندههای کنترلشده و زمزمههای سیاسی، هر لبخندی معنایی فراتر از آنچه نشان میداد داشت.
خدمتکاران با قدمهایی بیصدا از میان مهمانان عبور میکردند.
همهچیز درست همانطور بود که باید میبود.
دستکم از نظر لرد وانپیچیت.
پسرش در کنار او ایستاده بود؛ با کتوشلواری مشکی که بهطرز بینقصی بر تنش نشسته بود، موهایی مرتب و چهرهای که حتی کوچکترین نشانی از خستگی در آن دیده نمیشد. تیتی وانپیچیت از همان کودکی آموخته بود چگونه احساساتش را پشت چهرهای آرام پنهان کند. در خاندان آنها، یک نگاه اشتباه میتوانست هزینه ای قابل توجه داشته باشد.
او بهخوبی میدانست چه زمانی لبخند بزند، چه زمانی سکوت کند و چگونه با آدمهایی رفتار کند که تنها بهخاطر نام خانوادگی اش دنبال توجهی از او بودند.
امشب هم تفاوتی نداشت.
با مردی سالخورده دربارهٔ مسائل سیاسی صحبت کرده بود، به تعریفهای تکراری چند بانوی اشرافزاده پاسخ داده بود و حتی به شوخی بیمزهٔ یکی از دوستان پدرش لبخند زده بود.
اکنون تنها چیزی که میخواست، چند دقیقه سکوت بود.
" چهرهات رو درست کن. "
صدای پدرش او را از افکارش بیرون کشید.
تیتی نگاهش را به او دوخت.
" چه مشکلی داره؟ "
" انگار مجبورت کردن اینجا باشی. "
تیتی نگاهی گذرا به سالن انداخت و با خونسردی جواب داد:
" مگه غیر از اینه؟ "
پدرش نگاه هشدارآمیزی به او انداخت.
تیتی دیگر چیزی نگفت. فقط جامش را به یکی از خدمتکاران داد و به بهانهٔ بررسی بخش دیگری از عمارت، از جمع فاصله گرفت.
راهروی شرقی خلوتتر بود. صدای مهمانان با هر قدمی که برمیداشت، ضعیفتر میشد تا اینکه در انتهای راهرو، میان سکوت عمارت، صدایی به گوشش رسید.
صدای پیانو.
قدمهایش آهسته شدند.
موسیقی از سالنی میآمد که درهای بلندش نیمهباز بودند. نور شمعها از میان شکاف در به راهرو میریخت و سایهٔ شاخههای درختان، پشت پنجرههای بلند، روی دیوارها میرقصید.
تیتی معمولاً علاقهای به موسیقی نداشت؛ دستکم نه آنقدر که برای شنیدنش از جمعی مهم فاصله بگیرد. موسیقی در مهمانیهای اشرافی بیشتر وسیلهای برای پر کردن سکوت بود، درست مثل لبخندهایی که روی صورت مهمانان مینشست.
اما این یکی فرق داشت.
ملودی نه آنقدر غمگین بود که آدم را به اندوه وادارد و نه آنقدر شاد که بخواهد توجهی جلب کند. آرام پیش میرفت، با مکثهایی کوتاه میان نتها؛ انگار نوازنده عجلهای برای رسیدن به پایان نداشت.
تیتی لحظهای کنار در ایستاد.
سپس،بدون فکری در سرش، وارد شد.
جوانی پشت پیانو نشسته بود.
کت روشنش را از تن درآورده و روی پشتی صندلی گذاشته بود. آستینهای پیراهن سفیدش کمی تا خورده بودند و موهایش، برخلاف ظاهر مرتب بیشتر مهمانان، بهآرامی روی پیشانیاش افتاده بودند. نور شمع از کنار صورتش میگذشت و روی انگشتانی مینشست که با اطمینانی آرام روی کلاویهها حرکت میکردند.
او متوجه حضور تیتی نشد.
یا شاید متوجه شده بود و اهمیتی نداده بود.
این فکر بهطرز عجیبی تیتی را آزار داد.
او عادت داشت ورودش به هر اتاقی دیده شود. آدمها معمولاً پیش از آنکه حتی نامش را بشنوند، او را از روی چهره و لباسهایش میشناختند؛ و آنهایی که نمیشناختند، بهمحض شنیدن نام وانپیچیت رفتارشان تغییر میکرد.
اما این جوان همچنان به نواختن ادامه میداد.
تیتی چند قدم جلوتر رفت و کنار یکی از ستونهای مرمری ایستاد.
برای نخستین بار در تمام آن شب، مجبور نبود به حرف کسی گوش بدهد یا به پاسخی برای سوال هایشان فکر کند. هیچکس از او انتظاری نداشت. هیچکس به حالت چهرهاش توجه نمیکرد.
فقط موسیقی بود و سکوتی که میان نتهایش شکل میگرفت.
و تیتی، برای چند دقیقه، از اینکه مجبور نبود نام خانوادگی وانپیچیت را روی دوش هایش حمل کند، احساس آسودگی کرد.
وقتی قطعه به پایان رسید، آخرین نت در فضای سالن محو شد.
جوان دستهایش را از روی پیانو برداشت و چند لحظه به کلاویهها خیره ماند؛ انگار هنوز در دنیایی بود که موسیقی برایش ساخته بود. سپس آهسته نفس کشید و سرش را بالا آورد.
نگاهش به تیتی افتاد.
برای لحظهای کوتاه، هر دو ساکت ماندند.
بعد جوان لبخند کوچکی زد و از جایش بلند شد.
" متوجه حضورتون نشده بودم. "
تیتی نگاه کوتاهی به پیانو انداخت.
" مشخصه. "
جوان بهجای آنکه از لحن سرد او دلخور شود، فقط لبخندش را محوتر کرد.
" اگه میدونستم کسی اینجاست، احتمالاً زودتر تمومش میکردم. "
" چرا زودتر تمومش کنی؟ "
" ممکن بود دلتون بخواد از سکوت شب لذت ببرید نه صدای ملودی من. "
معمولاً آدمها در برابر او یا بیش از حد محتاط میشدند یا سعی میکردند با تعریف و تمجید خودشان را به او نزدیک کنند. اما این جوان نه میترسید و نه به نظر میرسید چیزی از او بخواهد.
انگار اگر تیتی همین حالا از اتاق بیرون میرفت، او بهسادگی دوباره پشت پیانو مینشست و به زندگی خودش ادامه میداد.
" اسمت چیه؟ "
" پور، پور سوپاکارن. "
تیتی نامش را در ذهن مرور کرد. نام خانوادگی سوپاکورن را میشناخت؛ خانوادهای اشرافی با جایگاهی قابلاحترام، هرچند نه در حد خاندان وانپیچیت.
" از خانوادهٔ سوپاکورن هستی؟ "
" بله. "
" پس باید بیشتر از اینها توی مهمونی دیده بشی. "
پور نگاهی به در نیمهباز سالن انداخت. از آنجا صدای خندهٔ مهمانان به گوش میرسید.
" احتمالاً. ولی فکر میکنم پدرم بهاندازهٔ کافی برای هر دومون دیده میشه. "
بعد از چند لحظه سکوت، پور گفت:
" اگه اجازه بدید میخوام دوباره ادامه بدم. "
تیتی میتوانست بهسادگی بگوید نه. میتوانست یادآوری کند که نیازی به اجازه گرفتن از او ندارد، یا بدون هیچ توضیحی اتاق را ترک کند.
در عوض، به صندلی کنار پنجره نگاه کرد.
" ادامه بده. "
این بار ملودی آهستهتر بود.
تیتی روی صندلی کنار پنجره نشست؛ با همان حالت صاف و متکبری که انگار حتی در تنهایی هم نمیتوانست آن را کنار بگذارد. دستهایش را روی دستههای صندلی گذاشت و نگاهش را به باغ تاریک پشت شیشه دوخت.
مدتی بعد، وقتی قطعه تمام شد، صدای ساعت بزرگ راهرو در سالن پیچید.
تیتی از جا برخاست.
" دیگه باید برم. "
" هرجور راحتین. "
هیچکس نمیدانست که برای نخستین بار در آن شب، تیتی وانپیچیت به چیزی فکر میکرد که هیچ ارتباطی با مقام، ثروت یا آیندهٔ خاندانش نداشت.
به جوانی که حتی برای جلب توجه او تلاش نکرده بود.
به لبخندی که در برابر سردیاش محو نشده بود.
بعد از آن شب، تیتی به بهانههای مختلف به سالن موسیقی برمیگشت؛ گاهی برای شنیدن پیانوی پور و گاهی فقط برای نشستن در سکوتی که حضور او به همراه داشت. پور هیچوقت دربارهٔ دلیل آمدنش سؤال نمیکرد و همین آرامش بیتوقع، بهتدریج فاصلهٔ میانشان را از بین برد. تیتی که تمام عمرش را پشت غرور و سردی پنهان کرده بود، کمکم به تنها کسی دل بست که هرگز سعی نکرد دیوارهایش را بشکند. و پور، بیآنکه متوجه شود، به بخشی از زندگی او تبدیل شد که تیتی نمیتوانست تصور از دست دادنش را تحمل کند.
اما خانوادههایشان خیلی زود از این نزدیکی باخبر شدند.
پدر تیتی، رابطهشان را لکهای بر اعتبار خاندانش میدانست و پدر پور، از ترس نابودی آیندهٔ خانوادهاش، پسرش را مجبور به عقبنشینی کرد. دیدارهایشان ممنوع شد و نامههایشان هرگز به مقصد نرسیدند. تیتی برای نخستین بار در زندگیاش به قدرت و جایگاه خانوادگیاش فکر نکرد و در برابر تصمیم پدرش ایستاد؛ اما حتی او هم نتوانست کاری کند.
سالها گذشتند و هیچکدامشان دیگر به آن سالن موسیقی بازنگشتند.
تیتی به همان چیزی تبدیل شد که پدرش همیشه میخواست؛ وارثی قدرتمند، مردی با نامی که در محافل اشرافی با احترام بر زبان آورده میشد و آیندهای که تمام جزئیاتش از پیش تعیین شده بود. او در مهمانیها لبخند میزد، در جلسات تصمیم میگرفت و روزبهروز بیشتر به مردی تبدیل میشد که هیچکس نمیتوانست از احساساتش سر دربیاورد.
هیچکس نمیدانست او هنوز نام پور را به خاطر دارد.
هیچکس نمیدانست گاهی در میان شلوغترین مهمانیها، با شنیدن صدای پیانو سرش را بلند میکند؛ با این امید احمقانه که شاید، فقط شاید، آن ملودی آشنا از انگشتان پور برخاسته باشد.
اما هر بار که نگاه میکرد، غریبهای پشت پیانو نشسته بود.
پور هم زندگیاش را ادامه داد. به نوازندگی پرداخت، در سالنهای بزرگ اجرا کرد و تحسین کسانی را به دست آورد که روزی حتی نامش را هم نمیدانستند. دستهایش همانقدر ظریف روی کلاویهها حرکت میکردند و لبخندش همانقدر آرام بود.
سالها بعد، در یکی از مراسمهای بزرگ اشرافی، نام پور را بهعنوان نوازندهٔ مهمان اعلام کردند.
تیتی در ردیف نخست نشسته بود.
وقتی پور وارد سالن شد، زمان برای لحظهای از حرکت ایستاد؛ نه برای همه، فقط برای آن دو.
پور پیرتر شده بود، اما تیتی هنوز میتوانست همان جوانی را ببیند که پشت پیانو نشسته بود و با آرامشی زیبا دستانش روی پیانو حرکت میکردند.
نگاهشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
پور تعظیم کوتاهی کرد؛ درست به همان اندازهای که باید.
نه لبخندی، نه کلمهای، نه حتی نشانی از آشنایی.
تیتی هم سرش را اندکی خم کرد.
آنها چنان مؤدبانه با یکدیگر رفتار کردند که هیچکس در آن سالن نمیتوانست حدس بزند روزگاری، تمام چیزی که هرکدام از دیگری میخواست، چند دقیقه بیشتر ماندن بود.
پور پشت پیانو نشست.
و نخستین نتها را نواخت.
همان ملودی.
تیتی بیحرکت ماند. انگشتانش روی دستهٔ صندلی منقبض شدند، اما چهرهاش هیچ تغییری نکرد. او آموخته بود چگونه در برابر هزاران نفر چیزی را پنهان کند که حتی در خلوت خودش هم جرئت روبهرو شدن با آن را نداشت.
پور تمام قطعه را نواخت.
وقتی به آخرین نت رسید، برای لحظهای کوتاه چشمهایش را بست؛ درست مثل سالها پیش، در همان سالن کوچک و خلوت.
سپس موسیقی تمام شد.
مهمانان دست زدند.
تیتی نیز دست زد.
تمام آن سالها، تمام آن مهمانیها، تمام آن سکوتهای طولانی، تنها کاری که از دستش برآمده بود، گوش دادن به پور بود.
و حالا حتی همان را هم نداشت.
و پور تا پایان عمرش به نواختن ادامه داد.
در سالنهای بزرگ، برای اشراف، برای غریبهها و برای آدمهایی که پس از پایان اجرا نامش را فراموش میکردند.
شاید در آن لحظه هنوز منتظر بود دری باز شود و مردی با لباس مشکی وارد سالن شود، به ستون مرمری تکیه بدهد. او تا اخر عمرش منتظر ماند.
تیتی تمام عمرش را با نامی زندگی کرد که پدرش به او داده بود؛ پور تمام عمرش را با ملودیای گذراند که برای تیتی ساخته بود.
و هیچکدام هرگز نفهمیدند که اگر فقط یک بار، فقط در یک لحظه، از تمام آنچه از آنها انتظار میرفت سرپیچی میکردند، شاید زندگیشان شکل دیگری پیدا میکرد.
شاید.
اما زندگی آنها با " شاید ها " تمام شد.
بعضی عشقها به پایان نمیرسند.
فقط تمام کسانی که آن را به یاد دارند، یکییکی از دنیا میروند.