Zizak on Hiedegger 1
داشتن نگاه تحقیر آمیز نسبت به دلبستگیِ مضحکِ هایدگر به ریشههای محلیاش بسیار آسان است، به این موضوع که چرا من ناچار هستم در این دیار باقی بمانم؟ چه میشود اگر ما این مساله را بعنوان یک استراتژی دفاعی که هایدگر را قادر میساخت تا بنحو ریشهای با آسیب اندیشههایش مقابله کند، درک کنیم؟ یعنی، چه میشود ما در این دلبستگی یک نوع استراتژی قابل مقایسه با حرکت کیرکهگارد که هر عصر در تئاتر و مانند آن رؤیت میشد، تشخیص دهیم؟ تحمل تأثیر غائی اندیشهها در همه زمانها ناممکن است- ما باید یک مکان آسودهای برای گریختن به آن داشته باشیم.
هایدگر مسلما فیلسوف قرن بیستم است، همچنان که هگل فیلسوف قرن نوزدهم بود: همه فیلسوفان بعدی که با رودلف کارنپ آغاز میشوند، مجبور بودند با ترسیم یک خط مشخص، یک فاصله انتقادی خود را در نسبت با او تعریف کنند. اکثریت او را به سادگی رد نمیکنند، در عوض، آنها یک رابطه دو سویه با او برقرار میکنند؛ ضمن تصدیق موفقیتش، اذعان دارند که هایدگر نتوانست تا انتها اندیشهاش را پیبگیرد. به طور مثال برای مارکسیستها هایدگر در هستی و زمان با چرخش از سوژهیِ برکنار که جهان را نظاره میکند به سوی انسانی که پیشاپیش در جهان پرتاب شده و گرفتار در آن است، بر حق بود. اما با این وجود هایدگر قادر نبود موقعیت موجودات انسانی را در تمامیت تاریخیِ عملِ اجتماعیاش تعیین کند. همچنان که لویناس، دریدا، رورتی، برخی ویتگنشتاینیها( دریفوس) و حتی بدیو قادر نبودند.
تنها و بزرگترین دستآورد هایدگر شرح کامل او از کرانمندی بعنوان یک امر برسازندهی ایجابیِ وجود -انسان است. در این روش، او انقلاب فلسفی کانت را تکمیل کرد؛ روشن ساخت که "کرانمندی" کلید بُعد استعلایی است. وجود انسانی همواره بسوی خود، در صیرورت، پرتاب شده در یک موقعیت، ابتدا منفعل، پذیرنده، انطباق یافته و در معرض امر طاقت فرسا است. این ظهور، جدای از محدود کننده بودنِ انسان، زمینه پدید آمدن جهان معنا و در جهان بودگی انسان است. تنها از درون این کرانمندی است که موجودات بعنوان امور قابل فهم، بعنوان جزء شکل دهندهی جهان، بعنوان پدیدههای قرار گرفته در افق معنا و بطور خلاصه بصورت "چیز" برای ما ظاهر میشوند. با قرار دادن در اصطلاحات کانتی، بخاطر همین کرانمندی است که شهود عقلانی ناممکن است، یک وجود انسانی تنها در یک شکاف بین خودش که وجودِ صرف در آنجاست و حالات پدیداریاش میتواند اشیاء را درک کند. بصورت کوتاه، هر ادراکی یک برونفکنی امکانی حُول یک شکاف است، نه یک فهم مستقیم. بنابراین شرطِ استعلایی امکان وارونهی شرط ناممکن بودن است. ناممکن بودن شهودِ مستقیم واقعیت برای انسان، به تعبیری همان شکست و از دست دادن هدف است که برسازندهی گشودگی جهان و افق آن است.
وجود خدا صرفا همه توانمندی ها نیست، بلکه در عین حال، یک بستار خفقانآور است. و نفسِ انگاره خدا تنها نتیجه توهم منظر است، یک نقطه ناممکن از بستاری که صرفا درون افق کرانمندیمان ظهور میکند. خدا فی نفسه وجود ندارد، بلکه پدیداری است که مکانی در کلیّت معنای انسانی دارد. به تعبیر دیگر، ما باید در دکارت و منطقِ برهان هستی شناختی خدا چرخشی ایجاد کنیم: بیکرانگی ( امر نامحدود) تنها در افق کرانمندی میتواند آشکار شود؛ بینهایت یکی از مقولات کرانمندی است. آن چیزی که هایدگر در اظهارش درخصوص کرانمندی بعنوان افقِ غیر قابلِ تحقق قصد دارد، میتواند به بهترین شکل از طریق تقابل با دکارت توضیح داده شود. دکارت در آغاز مشهور فصل سوم از کتاب "گفتار در روش" نمای کلی از ضرورت و محتوای دستور اخلاقی موقت و مقبولش را بیان میکند، در حالی که درگیر یافتن مبنای نامشرط جدیدی است:
«باری همچنان که هرگاه کسی خانهای دارد و میخواهد آن را نو کند، پیش از دست بردن به این کار هر آینه آن را میکوبد و مصالح فراهم میسازد و معماری مییابد یا خود فن معماری میآموزد و با دقت تمام طرح میریزد اما با این همه نمی تواند قانع شود بلکه ناچار از پیش خانهای دیگری آماده میکند که هنگام ساختمان بتواند در آن به آسایش زیست نماید؛ بر همین سان چون مرا عقل بر آن داشت که در عقاید خودم مردد باشم، برای این که در اعمالم باری به حال تردید نمانم و بتوانم تا ممکن است به خوشی زندگی کنم، یک دستور اخلاقی موقت برای خودم برگزینم و آن مبنی بر سه چهار اصل بود که اینک برای شما از بیان آن تن نمیزنم.
اصل اول اینکه پیرو قوانین و آداب کشور خود باشم و دیانتی را که خداوند دربارهی من تفضل کرده و از کودکی مرا به آن پرورده است، پیوسته نگاه دارم و در امور دیگر پیروی کنم از عقاید معتدل دور از افراط و تفریط...
اصل دوم: این بود که هر قدر بیش¬تر بتوانم در کار خود پابرجا باشم و استوار باشم و هرگاه بر رأیی تصمیم گرفتم، هر چند محل شبهه و تردید بوده باشد، چنان دنبال آن را بگیرم که گویی به هیچ وجه جای تشکیک نبوده است و
در این باب مانند مسافرین رفتار کنم که چون در بیشه راه گم کنند، نباید به سرگردانی گاه از یک سو و زمانی سویی دیگر روند با یک جا درنگ کنند؛ بلکه باید همواره تا میتوانند به یک جهت به خط مستقیم حرکت کرده به دلایل ضعف تغییر خط سیر ندهند؛ هرچند در آغاز آن را به تصادف اختیار کرده باشند.» (از ترجمه محمد علی فروغی)
آیا این دو اصل اول در دو مقدمهی مبنایی هستی شناسی هایدگر از کرانمندی پژواکی ندارد: انگارهی وجود پرتاب شده در یک امکان، اما در افق تاریخی غیر قابل تحقق و انگارهی همبستهاش از تصمیم مغاکگونه به اینکه ما باید بصورت نامشروط اقدام کنیم هر چند آن تصمیم نمی¬تواند کاملا بر یک عقل مبتنی باشد( چیزی که منتقدین بعنوان تصمیمگراییِ فرمالیستیِ غیر عقلانی هایدگری رد میکنند: مهم نیست دربارهی چه چیزی تصمیم گرفتی، آنچه نهایتا اهمیت دارد فرم یک تصمیم نامشروط است، وفاداریات به انتخاب، فرض اینکه انتخابت تمامِ توست)؟ به عبارت دیگر، آیا میتوانیم بگوییم که ما خودمان را در هایدگر در این دقیقه می¬یابیم که کاملا میتوانیم دربارهی پایان این واقعیت که هیچ معرفتِ مطلقِ فراتاریخی وجود ندارد، تصور و فکر کنیم؛ همان اخلاقیاتی که ما پذیرفتم موقت است؟ آیا هرمنوتیکی هایدگری از وجود تاریخی یک نوع هستی شناسیِ وجود موقت نیست؟
به همین دلیل است که موضوع کرانمندی به طور جدایی ناپذیری با موضوع شکست در ارتباط است. شاید تعریف نهایی مناسب از مدرنیته مربوط به وضعیتهای شکست باشد: ما زمانی وارد مدرنیته میشویم که شکست دیگر نقطه مقابل موفقیت درک نمیشود، زیرا خودِ موفقیت به نحو قهرمانانهای با فرض بُعد کاملی از خودِ شکست تشکیل یافته است، شکست را بعنوان خودش تکرار میکند. بنابراین اسلوتردایک بر حق بود زمانی که اظهار کرد: آنهایی که در این همه متوجه نشانهای از مدرنیتهی هایدگری نمیشوند، باید این واقعیت را به یاد بیاورند که بنابر نگاه هایدگر شکست قاطع و محتوم خودش را همچنین و بالاتر از همه در یک شکست فرضی نمایان میسازد.
Zizak
The Parallax View 273-275