Ziet

Ziet

-Sunken-

— تهیونگ !! هوسوک آدرس کارگاهش رو برام فرستاده ! باهام میای؟


تهیونگ بی‌حوصله در دفتر یونگی رو باز کرد ، یونگی واقعا رئیس ماهری نبود ، خیلی با کارمندا راحت بود ، هر چیزی دلش میخواست میگفت و اگه توی راهرو داد میزد هیچکس چیزی نمیگفت !


— نه یون ، من حوصله ندارم .


یونگی پوفی کشید ، خودش واقعا آدم بی‌حوصله‌ای بود ولی میدونست تهیدنگ فقط برای اینکه باهاش وقت نگذرونه این رو میگه .


— باشه ، خودم میرم .


تهیونگ نگاهی بهش نکرد ، یونگی توی ذهنش اعمیتی نمیداد ، دوستیشون واقعا مسخره خراب شده بود و تهیونگ بعد از اون از یونگی ناراحت بود .


یونگی سوئیچ ماشین رو برداشت و سوار شد ، آئودی مشکی رنگی که تهیونگ براش سفارش داده بود ، آخرین چیزی که از دوستی درستشون داشت .


" به هوسوک گفتم یکی از ساعتاشو سفارش میدم من اصلا ساعت نمیندازم چم شده؟؟ "


یونگی آهی کشید و ماشین رو سمت آدرسی که هوسوک بهش داده بود هدایت کرد ، راه طولانی‌ای نبود اما کمی طول کشید تا به مقصد برسه .


وقتی در کارگاه رو باز کرد کمی تعجب کرد ، نسبتا بزرگ بود ولی کاملا خالی بود ، فقط میتونست هوسوک رو وسط کارگاه روی میزی ببینه که خم شده و داره با انبرکی عقربه‌ی ساعتی رو تنظیم میکنه .


— سلام جانگ !


هوسوک سمتش برگشت ، چشماش برقی زد و چشماش خندید ، یونگی ناگهان حس جالبی رو درونش پیدا کرد .


— خنده‌هات قشنگن .


خنده روی لب‌های سوک کمرنگ شد ، بعد اینکه فهمید یونگی چی گفته دوباره خندید .


— ممنونم ، دونسنگمم همیشه بهم میگه .


یونگی به مدت بیست دقیقه‌ی کامل کار هوسوک رو تماشا کرد ، هیچ تکونی نخورد ، حتی برای آب یا صندلی هم درخواستی نکرد ، با این کارش ، هوسوک کمی معذب شد .


تلاش کرد حرفی بزنه تا بلکه از جوی که دوستش نداشت دور بشه .


— خب آقای مین ، دوست دارید همینطور که من کار میکنم یکم حرف بزنیم؟


یونگی که به هوسوک خیره شده بود سرش رو بالا آورد و گفت :


— من مشکلی ندارم اما خیلی توی شروع بحث خوب نیستم .


هوسوک سرش رو تکون داد ، نیازی نبود یونگی حرفی بزنه ، خودش براش جالب بود این مردو بشناسه ‌.


— اشکالی نداره ، من یسری سوال میپرسم که با هم آشنا بشیم ، موافقین؟


یونگی سر تکون داد ، هوسوک سر کارش برگشت و حینش از یونگی سوال میپرسید .


— چی شد که اومدی سوئیس؟ تو میدونی من چرا اومدم ولی من نه .


یونگی مکثی کرد ، از وقتی یادش بود توی سوئیس زندگی میکرد ‌.


— پدرم سالها پیش بخاطر شغلش مهاجرت کرد و همینجا با مادرم آشنا شد .


چشمای هوسوک گرد شد .


— پس دو رگه‌ای !


یونگی سر تکون داد ، هوسوک با لبخند ادامه داد .


— چرا سرمایه گذار شدی؟


یونگی این بار بیشتر فکر کرد ، انگار عادت داشت قبل هر حرفی فکر کنه .


— توی شغلا پتانسیل میبینم ، با چند تا سرمایه گذاری به اینجا رسیدم .


هوسوک عقربه‌ی ساعتش رو بلاخره درست کرد و انبرک رو کنار گذاشت ، رو به یونگی کرد .


— توی کار من چی دیدی؟


یونگی این بار فکر نکرد ، خیلی سریع جواب داد .


— ساعتات پتانسیل جهانی شدن دارن .


هوسوک هومی کشید ، اخم ریزی کرد .


— من تولید انبوه رو قبول نمیکنم ، چطور میخوای جهانیشون کنی؟


یونگی دستش رو به چونش گرفت .


— تعداد کمشون و امضای پدربزرگت خاصشون میکنه ، من فقط متریال بهتر بهت میدم و معروفشون میکنم .


هوسوک با خیال راحت نفسی کشید ، سر کارش برگشت تا اینبار با چرم دسته‌ی ساعتش رو بسازه .


— خب بگو ببینم ، دوست دختر داری؟ چون شنیدم متاهل نیستی .


یونگی متعجب شد ، آروم گفت :


— نه .


هوسوک با نگاه شگفت زده‌ای به سمت یونگی برگشت .


— سی و هفت سال سن بالاییه ، فکر میکردم ازدواج کرده باشی یا حداقل دوست دختر داشته باشی .


یونگی این بار سرش رو به علامت منفی تکون داد .


— خودت چی؟ دوست دختر داری؟


هوسوک کمی فکر کرد .


— نه حقیقتا ، من بایسکشوالم ولی تا حالا کسی رو پیدا نکردم که ازش خوشم بیاد .


هوسوک با لحنی پر از اشتیق ادامه داد .


— ولی همیشه بهش فکر میکردم که اخلاق پاتنرم‌ چجوری باشه .


یونگی مردد بود ، در کل توی حرف زدن و سوال پرسیدن مشکل داشت ، دوست نداشت با کسی حرف بزنه ولی هوسوک فرق داشت ، یونگی دوست داشت راجبش بدونه .


— به نتیجه‌ای هم رسیدی؟


هوسوک سر تکون داد و همینطور که بند چرمی رو میدوخت گفت :


— فهمیدم امکان نداره کسی رو تعیبن کنم که دقیق تایپم باشه ، پس منتظر میمونم خودش پیدا بشه .


یونگی سر تکون داد ، هوسوک میخواست متقابلا راجب تایپ یونگی ازش بپرسه ، ولی حس کرد زیاده رویه پس سراغ سوالای دیگه‌ای رفت .


— تهیونگ دونسنگ توئه؟


یونگی اولش متوجه نشد ، میدونست کره‌ایه ولی هیچوقت راحب زبان کشورش کنجکاو نبود .


هوسوک دستش رو به پیشونیش کوبید و آهی کشید .


— حواسم نبود ! فکر کنم اصلا با کره آشنایی نداری ، دونسنگ یعنی برادر کوچیک‌تر ، معمولا دوستا هم به همدیگه میگن ، مثلا کوکی دونسنگ منه .


یونگی اخم سوالی‌ای کرد .


— کوکی؟


هوسوک دستش رو سمت گوشیش برد و روشنش کرد ، پس زمینش رو نشون یونگی داد و گفت :


— اونی که کنار منه اسمش جونگکوکه ، صداش میکنم کوک .



هوسوک خیلی به یونگی نزدیک بود ، تیشرت گشاد راحتی تنش بود که باعث شد با بلند کردن دستش ترقوه‌ش معلوم بشه .


یونگی سر تکون داد ، تشنه‌ش شده بود ، گلوش خشک شده بود و باز گرمش بود و دلیلش رو نمیدونست .


نکنه مریض شده بود؟ تب داشت؟


*(در همین حد بگم که خیلی اسکلی)


هوسوک نگاهی به یونگی کرد و متوجه شد صورت یونگی قرمز شده .


— اوه هیونگ خوبی؟


هوسوک دستش رو روی دهنش گذاشت ، کمی هول شد .


— میتونم صدات کنم هیونگ؟ شاید خوشت نیاد خیلی دارم راحت برخورد میکنم .


یونگی حتی معنی هیونگ رو نمیدونست ، فقط میدونست عاشق این شده که هوسوک اونجوری صداش کنه ، و این رو هم میدونست که خیلی گرمشه .


هوسوک جلو اومد و دستش رو روی پیشونی یونگی گذاشت ، یونگی لرزید ، دستش سرد بود .


صورتش بیش‌ از حد نزدیک یونگی بود ، یونگی میتونست چشمهاش رو ببینه ، خط‌های نازک روی لبش و خال کوچیکی که کنار لب پایینش بود .


— فکر کنم تب داری ، دنبالم بیا !


هوسوک این رو گفت و دست یونگی رو گرفت و کشید ، یونگی نزدیک بود زمین بخوره اما هوسوک متوجهش نشد .


همینطور که دنبال هوسوک میرفت به دستاشون نکاه کرد ، گره دستاشون رو محکم‌تر کرد .


وقتی به آشپزخونه رسیدن ، هوسوک لیوان آبی رو پر کرد و بسته‌ی قرصی رو کنارش گذاشت .


— قرص رو بخور تا حالت بهتر شه .


هوسوک خودش هم نمیدونست چرا اینقدر راحت داره برخورد میکنه ، ولی نمیتونست با مردی که تازه باهاش آشنا شده بود خشک برخورد کنه .


— هیونگ میخوای بریم یه چیزی بخوریم؟


یونگی گرمش بود ، ساکت بود و تنها کاری که تونست بکنه سر تکون دادن بود .


— مطمئنم از پیتزا خوشت میاد اینجا یه فست‌فودی داره !


هوسوک کتی روی تیشرتش پوشید و کیفش رو برداشت ، کیف شیک و قشنگی داشت ، بنظر یونگی واقعا شلوارکش واقعا به استایلش میومد .


— هوسوک؟


هوسوک سرش رو برگردوند .


— میخوای با هم دوست باشیم؟ آدم جالبی هستی .


هوسوک خندید ، خنده‌ای درخشان ، لبهاش که قلبی باریک رو تشکیل میدادن باعث شد دل یونگی ضعف بره ‌.


" واقعا خنده‌هاش خوشگلن "


— قبوله هیونگ .


*


بعد از اینکه یونگی با هوسوک شام خورد به خونه برگشت ، کل شب رو به این فکر میکرد که اونجا چه اتفاقی براش افتاده بود .


" چرا اینقدر گرمم شده بود؟ ، چرا همش به لباش نگاه میکردم؟ "


یونگی دستی روی صورتش کشید ، از جاش بلند شد و دور اتاق قدمی زد ، بطری آبی از توی یخچال بیرون کشید تا برای خودش شربتی درست کنه .


— چرا اینجوری میکنم؟


نگاهش به میزش افتاد ، عکس پدر و مادرش ...


پدرش عادت داشت راجب جوری که عاشق مادرش شد حرف بزنه .


میگفت وقتی عاشق مادرش شده بود خیلی زود فهمیدش .


فلش بک ( 28 سال پیش )


— یونگی بدو بیا اینجا !


پسر بچه‌ی کوچکی با پاهای کوچولش دوان دوان سمت اتاق رفت .


— بابا امشب داستان چی رو میگی؟؟


مرد خندید ، پسرکش عجله داشت .


— صبر داشته باش پسر ، میخوام داستان وقتی رو بگم که عاشق مادرت شدم .


یونگی بالا و پایین پرید ، با خوشحالی به پدزش نگاه کرد .


— یونگی من واقعا آدم خنگی بودم ، امیدوارم تو شبیه من نشی ، از همون اول مشخص بود دوسش دارم ، همه فهمیده بودن ، تنها کسی که هنوز نفهمیده بود خودم بودم .


یونگی روی تخت کوچولوش جا‌به‌جا شد .


— چرا بابا؟


مرد دستی روی سر پسرش کشید و با لحن مهربونی گفت :


— چون نمیخواستم قبول کنم ! فکر نمیکردم عاشقش بشم ، سنم بالا بود و فکر میکردم دیگه دوران عاشقیم گذشته ، ولی وقتی پیش مادرت بودم نفس کشیدن برام سخت میشد ، هر تکونی که میخورد باعث میشد بیشتر عاشقش بشم .


یونگی اخمی کرد .


— بعدش چیکار کردی بابا؟


مرد خاطرات ذهنش رو مرور کرد ، شبی که بهترین دوستش اون‌ها رو توی یه اتاق گیر انداخت و باعث شد مرد به همسرش اعتراف کنه ، ولی بنظرش تا همینجا برای پسرش بس بود .


— بعدش ... خب بعدش باهاش ازدواج کردم !


مرد به چشمهای پسرش نگاه کرد ، به چشمای قهوه‌یش که رگه‌های روشنی داشت خیره شد ، اون رگه‌های آبی توی چشماش رو از مادرش به ارث برده بود .


— حواست باشه یونگی مین ، اگه یه روز دیدی عاشق کسی هستی معطل نکن ! سریع باهاش ازدواج کن !


یونگی ذوق زده نشست .


— چشم بابایی !


پایان فلش بک .


یونگی دیگه شک کرده بود ، امکان نداشت عاشق هوسوک شده باشه ، هوسوک یه پسر بود ! یونگی هیچوقت به این فکر نکرده بود که ممکنه همجنسگرا باشه .


فکر نمیکرد از یه پسر خوشش بیاد اما هوسوک ... واقعا خوشگل بود ، چشمای قشنگی داشت وقتی میخندید خال روی لبش بیشتر مشخص میشد ، شلوارکش به استایلش میومد و پاهای خوش فرمی داشت که یونگی دلش میخواست گازشون بگی-..


یونگی سرش رو محکم تکون داد .


" واقعا دیوونه شدم "


یونگی خودش رو روی مبل پرت کرد و خسته به سقف زل زد .


— جدی ازش خوشم اومده؟ بقیه از کجا میفهمن از کسی خوششون اومده؟ باید از کسی بپرسم؟


یکم با خودش فکر کرد ، از تهیونگ؟ نه اون حتما مسخرش میکرد ، مادرش؟ فکر نمیکرد با اینکه از یه پسر خوشش اومده کنار بیاد ، لیلی؟ شاید خوب میبود ، لیلی آدم با درکی بود .


مطمئن بود لیلی هنوز کافه رو نبسته ، پس سوار ماشین شد و سمت کافه‌ش رفت ، سر راهش شاید سری به شرکت میزد .


— لیلی؟


لیلی از پشت پیشخوان پیداش شد ، یونگی نفس عمیقی کشید ، خیلی بی‌مقدمه پرسید .


— لیلی از کجا بفهمم از کسی خوشم اومده؟


لیلی هیجان زده به یونگی نگاه کرد .


— باورم نمیشه ! از کسی خوشت اومده؟ اون دختر خوشانش کیه؟


یونگی مکثی کرد ، نگاهی به لیلی انداخت و گفت :


— لیلی من هنوز مطمئن نیستم ازش خوشم اومده ، و اینکه دختر نیست ، پسره .


چشمهای لیلی برق زد .


— وای حتی فکرشم نمیکردم گی باشی مین یونگی ! بزار فکر کنم ...


لیلی مکث طولانی‌ای کرد ، اونقدر که یونگی دیگه حوصله نداشت .


— لیلی چی- ..


— وقتی کنارشی چه حسی بهت دست میده؟


یونگی کمی فکر کرد ، روی صندلی کافه نشست .


— نمیدونم ، خیلی گرمم میشه ، لباش خیلی خوشگله ، وای لیلی پاهاش خیلی خوشگلن دلم میخواد گازشون-


یونگی دستش رو روی دهنش گذاشت ، لیلی از خنده منفجر شد .


— وای یونگی .. شک ندارم ازش خوشت اومده ، فکر نمیکردم اصلا روزی برسه که از کسی خوشت بیاد ، اونم یه پسر ! نگفتی کی هست حالا؟


یونگی شک داشت ، به لیلی اعتماد داشت ولی به خودش نه .


— هوسوک ، جانگ هوسوک ، اونی که اینجا قهوه گرفته بود .


چشمهای لیلی گرد شد ، به میز پیشخوان تکیه داد .


— همونی که ازش پرسیدی چرا با شلوارک کت و شلوار پوشیده؟


یونگی سر تکون داد ، لیلی خوشحال به یونگی گفت :


— باید بیشتر باهاش وقت. بگذرونی ، کنارش باش و حمایتش کن ، مطمئنم اونم از تو خوشش میاد .


یونگی سر تکون داد ، لیلی ناگهان سمت در هلش داد .


— بسه لیگه مین ، باید کافه رو ببندم ، برو بیرون !


لیلی یونگی رو به زور از کافه بیرون کرد و یونگی جلوی در کافه‌ی بسته ایستاد .


" واقعا ازش خوشم میاد؟ "


Nick

Report Page