Zeit
-Sunken-" اگه از گذشته متنفری یعنی اون خود واقعیته "
هوسوک توی لابی فرودگاه منتظر بود ، جونگکوک بهش گفته بود که سریع چمدونها رو تحویل میده ، قرار نبود اینقدر طول بکشه .
خود هوسوک بیخیال در حال خوردن بود ، بیسکوئیتی ارزون از مغازهای گرفته بود و با خوشحالی میخورد .
کمی گذشت و هوسوک بلاخره جونگکوک رو از دور دید ، پسر جوون با عجله میدوید تا به هوسوک برسه .
وقتی به هوسوک رسید ، نگاه متعجبی کرد .
— هیونگ؟ چیکار میکنی؟
هوسوک نگاهی بهش انداخت ، بیسکوئیت رو توی بستش گذاشت .
— چیکار میکنم؟ دارم معدمو برای پرواز آماده میکنم .
جونگکوک محکم به پیشونیش زد .
— هیونگ ! ما داریم میریم ژنو ! اونجا یه کشور لوکس و پیشرفتست مگه نمیخوای با اون سرمایه گذار حرف بزنی؟
هوسوک انگشت اشارش رو جلوی دهن جونگکوک گرفت و قیافش رو جمع کرد .
— چه خبرته ویبره؟ آروم تر ، میدونم کجا داریم میریم ، با خودم فکر کردم اگه یکی روی برندم سرمایه گذاری کنه متریال بهتری گیرم میاد !
جونگکوک بستهی بیسکوئیت رو از هوسوک قاپید و توی سطل انداخت ، هوسوک خواست اعتراضی بکنه که دید جونگکوک دستش رو سمت گردنش برد و کرواتش رو محکم کرد .
— آی خفه شدم !
جونگکوک هیسی کرد ، هیونگش واقعا آدم پولداری بود ، ولی هیچی از دنیای شلوغ و لوکس نمیدونست ، یا نمیخواست بدونه .
— هیونگ باید مرتب باشی ، بعد اینکه رفتیم اونجا با سرمایه گذار درست صحبت کن و هر چیزی گفت قبول کن !
هوسوک میدونست دونسنگش فقط صلاحش رو میخواد ، اما واقعا براش سخت بود ، اون بیشتر عمرش کره بود و اینکه توی یه کشور دیگه زندگی کنه ، هنوز براش عادت نشده بود .
— باشه غرغرو ، سعیمو میکنم .
جونگکوک لبهی کت هوسوک رو صاف کرد و گفت :
— هیونگ تو اونقدری دیوونه هستی که کت رو با شلوارک بپوشی و اونقدری جذاب هستی که بازم بهت بیاد ! ولی یه چیزی توی استایلت کمه .
هوسوک ابرو بالا انداخت .
— چی؟
جونگکوک دستش رو داخل کیفش برد و عینک آفتابی شیکی رو درآورد و روی چشمای هوسوک تنظیم کرد .
— این !
هوسوک به شیشهی مغازه نگاه کرد ، تعجب کرد .
— واو ، یه عینکه ولی واقعا تاثیرگذاره ، ممنونم کوک .
جونگکوک سری تکون داد .
— دیگه کم کم بریم هیونگ ، نمیخوام جا بمونیم .
هوسوک سر تکون داد و دنبالش راه افتاد .
*
— یه برند کوچیک؟
تهیونگ سر تکون داد ، برگهای که دستش بود رو جلو گرفت و گفت :
— ببین ! ساعتاش واقعا یه سرمایه گذاری خاصن ، مطمئنم کلی خریدار پیدا میکنن .
یونگی دستش رو سمت کتش برد و یقهش رو گرفت ، کلافه بود .
— اون یه برند کوچیک و خاصه ، مسلما اجازه نمیده ساعتاش سمت تولید انبوه بره !
تهیونگ آهی کشید ، یونگی کل دیشب رو نخوابیده بود ، احتمالا مغزش کار نمیکرد .
— نیازی به تولید انبوه نیست ، همین که متریال ساعتاشو با کیفیت بهتر داشته باشه میتونیم به افراد معروف بفروشیم ، میدونی چقدر سود داره؟
یونگی خواست حرفی بزنه ، تهیونگ این اجازه رو بهش نداد ، میدونست یونگی کلافه میشه .
— ساعتاش یه امضای خاص دارن یونگ ، از پدربزرگش بهش رسیده ، اگه بتونیم روش سرمایه گذاری کنیم محشر میشه !
یونگی کمی فکر کرد ، شاید واقعا حق با تهیونگ بود ، بلاخره ، امتحانش ضرری نداشت .
— قبوله ته ، باهاش حرف میزنم ، اطلاعاتشو داری؟
تهیونگ سر تکون داد .
— اسمش هوسوکه ، هوسوک جانگ ، سی و شیش سالشه ، برندش رو خیلی وقته راه اندازی کرده و امضاش از پدربزرگش بهش رسیده که خیلی خاصش میکنه .
تهیونگ سرفهای کرد و ادامه داد .
— تا چند سال پیش کره زندگی میکرد و برندش رو میچرخوند ، اما بخاطر مسائل مالی اومد سوئیس تا بتونه با قیمت بهتر ساعتاشو بفروشه ، الانم با دوستش توی توی خیابون کرام گاسه ساکنه ، اینا اطلاعاتیه که خودش داده .
یونگی سر تکون داد ، پسر فقط یک سال ازش کوچیکتر بود ، بنظر میومد سرمایه گذاری روی برندش کار عقلانیای باشه ، باهوش بنظر میومد که بخاطر برندش مهاجرت کرده .
— راجب خودش بهم بگو .
تهیونگ اخم کرد .
— من اطلاعات شخصی صاحبای برندو در نمیارم یونگ !
یونگی آه کلافهای کشید ، تهیونگ واقعا یه تختش کم بود .
— منظورم اینه که بگو چه قیافهی فاکیای داره تا اومد بشناسمش احمق ! چیکار اطلاعاتش دارم؟
تهیونگ که تازه متوجه سوتیش شده بود کمی خجالت کشید ، باز هم یونگی رو قضاوت کرده بود .
— اهان ، میگم عکسشو برات بیارن ، استایلای جالبی میزنه ، احتمالا سریع بشناسیش ، خوش برخورد بنظر میومد .
یونگی سر تکون داد ، چند قدم برداشت و سمت میزش رفت ، روی صندلی نشست و رو به تهیونگ گفت :
— اطلاعات ساعتاشو برام بیار ، میخوام چکشون کنم ، خودتم برو بیرون .
تهیونگ بیرون رفت و با چند تا پوشه برگشت ، همه رو روی میز گذاشت و از اتاق بیرون رفت ، بلاخره از شر یونگی و قیافهی عبوسش راحت شده بود !
یونگی تشنه بود ، باید قهوهشو میخورد که تا زمان اومدن جانگ بیدار بمونه .
— تهیونگ ! قهوه میخوام باهام میای؟
تهیونگ از اتاق کناری نه کوتاهی گفت ، یونگی بیخیال شد و خودش سمت کافهی کنار شرکت راه افتاد .
وقتی به کافه رسید ، آیس آمریکانوی همیشگیش داشت اماده میشد ، باریستا یونگی رو میشناخت ، ده سال تمام !
یونگی هیچوقت به قهوههای لیلی خیانت نمیکرد .
— لیلی ! آیس آمریکانوم آمادست؟
لیلی سرش رو بالا اورد .
— آه یونگ ، این مال ایشونه ، الان برای تو درست میکنم .
یونگی نگاه لیلی رو دنبال کرد و به مردی رسید ، بنظر همسن خودش ینطر میومد ، ولی یه چیزی براش عجیب بود ...
— تو با کت و کروات شلوارک پوشیدی؟
یونگی ناخودآگاه پرسید ، مرد تعجب نکرد ، سرش رو برگردوند و خندید .
— آوه آقا ، این صرفا استایلمه ، خاصه .
یونگی از سوالش پشیمون شد ، اصلا به اون چه ربطی داشت؟
" چه پاهای خوش فرمی داره "
یونگی از افکارش تعجب کرد ، ترجیح داد سکوت کنه و منتظر بمونه لیلی قهوهش رو اماده کنه ، یونگی لیوان رو گرفت و از کافه بیرون زد .
توی دفتر روی میز لم داد و شروع به نوشیدن کرد ، پاکت عکس روی میزش رو باز کرد و چشماش گرد شد .
— اینکه همون یارو توی کافهست ، وای ...
یونگی دستی به صورتش کشید .
توی عکس پسر لباس نارنجی روشنی پوشیده بود و موهاش کوتاه بود ، بامزه بنظر میومد ، تهیونگ راست میگفت ، استایلای جالبی میزنه .
عکس پسر رو کنار گذاشت و اطلاعات ساعتهاش رو باز کرد ؛ ظاهرا ساعتهای ظریف و با بند چرمی میساخت .
— همهی ساعتا کار خودشه؟؟
یونگی تعجب کرد ، ساعت ساختن کار راحتی نبود ، بخصوص اگه اینقدر دقیق با دست ساخته میشدن .
بنظر میومد پسر بر خلاف ظاهر عجیبش با استعداده .
— برند veir ساعتهاش رو خودش طراحی میکنه ، خود جانگ شخصا اونا رو میسازه و برای بعضیاشون مکانیزم اختصاصی طراحی میکنه .
ظاهرا داخل کره تعداد کمی کارمند داشت که با مهاجرتش دیگه بهشون دسترسی نداشت ، در حال حاضر توی برن توی کارگاهش ساعتها رو میسازه .
— هوم ... جالبه .
یونگی برگهها رو کناری انداخت .
— تهیونگ گفته بود ساعت پنج اینجان ، پس کجاستش؟
ناگهان تهیونگ در اتاق رو باز کرد ، با نگاه طلبکاری به یونگی نگاه کرد و رو به بیرون گفت :
— بفرمایید داخل .
یونگی دوباره پسر رو نگاه کرد ، حالا که فکر میکرد استایلش خیلی خوب بود ، ترکیبش با عینک آفتابیای که زده بود واقعا خوب شده بود .
— خوش اومدی آقای جانگ ، مثل اینکه زودتر همو دیدیم .
یونگی به قهوهش اشاره کرد ، هوسوک لبخندی گرم زد و گفت :
— آهان بله ، ظاهرا شلوارک من براتون خیلی جالب بوده .
قهوه توی گلوی یونگی گیر کرد ، بدجور لو رفته بود .
— صرفا استایلت برام متفاوت و جالب بود .
*(برو خودتو سیاه کن ، من نویسندمممم)
هوسوک لبخندی زد و با اشارهی یونگی روی صندلی نشست ، یونگی تنها سرمایه گذار کرهای توی سوئیس بود که هوسوک میتونست پیدا کنه ، برای همین حتما باید راضیش میکرد .
— جناب مین ، شما تنها سرمایهگذار کرهای اینجا هستین ، برند من خاصه ، باید با متریال بهتر فروش بره امیدوارم به نتیجه برسیم .
یونگی گره کرواتش رو کمی شل کرد ، هوا خیلی گرم نبود؟
— بله آقای جانگ ، ساعتهاتون فوقالعادن ، من توی برند شما آینده میبینم ، فقط باید برگههای لازم رو پر کنید که تهیونگ بعدا براتون میاره .
هوسوک تعجب کرد ، اینقدر راحت؟ انتظار داشت کلی سر تولید انبوهشون بحث کنه اما انگار با هم موافق بودن .
— خوشحالم که با هم همنظریم جناب .
یونگی حس بدی داشت ، برندایی که روشون سرمایه گذاری میکرد رو خیلی نمیشناخت ، ولی این بار حس عجیبی داشت .
هوسوک از جاش بلند شد ، با قدمهای آروم سمت در رفت ، ناگهان یونگی از جاش بلند شد ، جوری که باعث شد لیوان قهوه رو روی عکس هوسوک بریزه .
— وای نه !
هوسوک تعجب کرده بود ، یونگی بنظر آدم دست و پا چلفتیای نمیومد ، بنظر میومد چیزی هولش کرده باشه .
*(اصلانم دلیلش تو نیستی)
یونگی آهی کشید و رو به هوسوک کرد .
— حقیقتا من از ساعتاتون خوشم اومده ، میخوام روند ساختشونو ببینم و بعدا یه مدل اختصاصی برای خودم سفارش بدم .
هوسوک لبخندی زد .
— حتما ، خوشحال میشم ، خوبه که براتون مهمه .
در اصل برای یونگی ذرهای اهمیت نداشت ، ساعتای پسر واقعا خاص بودن ، ولی چیزی نبود که یونگی رو وادار به تحقیق راجبشون کنه .
وقتی که هوسوک از اتاق بیرون رفت ، یونگی خودش رو روی صندلی انداخت ، کرواتش رو باز کرد و به زور از گردنش در آورد .
— چقدر هوا گرم شده ، باید کولر رو راه بندازم .
هوسوک بیرون از دفتر دنبال جونگکوک میگشت ، دونسنگش با نگرانی دم در ایستاده بود و به محض اینکه هوسوک جلو اومد سمتش پرید .
— چی شد هیونگ قبول نکرد؟ چرا اینقدر زود اومدی بیرون؟؟
هوسوک دستی روی شونهی پسر کشید .
— نگران نباش کوکی قبول کرد .
جونگکوک تعجب کرد ، این مرد مشکوک بود ، چرا باید یه برند کوچیک حرفهای رو قبول میکرد؟
" شاید راجب ساعتا تحقیق کرده؟ امیدوارم دلیل دیگهای نداشته باشه "
Nick